کد خبر: ۷۰۱۴
۱۴۰۵/۰۴/۱۲ ۱۰:۰۶
مصاحبه با محمدجواد تسلیمی، از شاگردان دکتر باقری در دانشگاه امام صادق‌ (علیه‌السلام)

فراق استاد، درد یتیمی...

هم‌زمان با تشییع پیکر رهبر شهید و بدرقه‌ی شهدای والامقام خانواده رهبر انقلاب بر آن شدیم تا ادای دینی داشته باشیم به شهید زهرا حدادعادل، شهید بشری حسینی خامنه‌ای و شهید دکتر مصباح‌الهدی باقری؛ سه نام که یادشان همچنان در دل‌ها زنده است. در همین مسیر، پای صحبت محمدجواد تسلیمی، از شاگردان دکتر باقری در دانشگاه امام صادق‌علیه‌السلام، نشستیم...

فراق استاد، درد یتیمی...

بذرهایی که آینده را می‌سازند
استاد شهید مصباح‌الهدی باقری تعبیر زیبایی داشتند. می‌فرمودند: «برای تکان دادن عالم، دو راه وجود دارد؛ یکی بذرپاشی و دیگری درخت‌کاری.»
استعاره‌ی بذر و درخت در سخنان ایشان همواره جایگاه ویژه‌ای داشت. از نگاه ایشان، بذرپاشی یعنی از جوانانی مانند ما، از کسانی که هنوز در آغاز مسیر رشد و خودسازی هستند، شروع به انسان‌سازی و تربیت کرد. اما درخت‌کاری ناظر به افرادی است که به مرتبه‌ای از معرفت و بلوغ رسیده‌اند و ظرفیت‌هایشان تا حد زیادی شکوفا شده است.
رویکرد استاد شهید، بیش از هر چیز، بذرپاشی بود؛ زیرا باور داشت آینده را باید با سرمایه‌گذاری بر نسل جوان و پرورش استعدادهای نوپا ساخت.

مرکز رشد؛ ماندگارترین یادگار استاد شهید در تربیت نسل انقلاب
استاد فعالیت خود را در مرکز رشد دانشگاه امام صادق‌علیه‌السلام با جمعی از دانشجویان جوان آغاز کرد. این مرکز به ابتکار و همت خود ایشان تأسیس شد و تا واپسین لحظات عمر، با تمام وجود در آن حضور داشتند؛ به‌گونه‌ای که حتی ساعاتی پیش از شهادت نیز در همین مجموعه مشغول فعالیت بودند.
دانشجویانی با دغدغه‌ها و پیشینه‌های متفاوت وارد دانشگاه می‌شدند و مرکز رشد، جمعی از آنان را که شخصیت فکری، ارزشی و سیاسی‌شان هنوز در حال شکل‌گیری بود، جذب می‌کرد. میانگین سنی اعضای این مجموعه حتی به سی سال نیز نمی‌رسد؛ نسلی جوان که استاد شهید، آینده‌ی انقلاب را در توان و ظرفیت آنان می‌دید.
دغدغه‌ی اصلی ایشان، ایجاد بستری برای تربیت انسان‌هایی بود که در متن حل مسائل انقلاب اسلامی رشد کنند؛ افرادی که هم در میدان اندیشه و هم در عرصه‌ی عمل، توانایی نقش‌آفرینی داشته باشند. امروز در ۱۴ حوزه‌ی تخصصی، هسته‌ها، حلقه‌ها و تشکل‌هایی در دل این مجموعه فعالیت می‌کنند و دستاوردهای تبیینی، نظری و سیاسی خود را در اختیار بخش‌های مختلف نظام قرار می‌دهند.
در حقیقت، مرکز رشد را می‌توان میوه‌ی پربار سال‌ها مجاهدت و اندیشه‌ورزی شهید باقری دانست؛ یادگاری زنده که همچنان مسیر تربیت نیروهای مؤمن، متخصص و مسئله‌محور را ادامه می‌دهد.

حضور متفاوتی که فراموش نمی‌شود
حدود ده سال افتخار شاگردی استاد شهید را داشتم. در سال‌های نخست ورودم به دانشگاه، برای شناخت بهتر مسیر تحصیل و زندگی، با استادان مختلف گفتگو می‌کردم و در همین مسیر، توفیق حضور در محضر این شهید بزرگوار نیز نصیبم شد.
اگر از دانشجویان دانشگاه امام صادق‌علیه‌السلام بپرسید، بسیاری تصدیق می‌کنند که حتی یک جلسه هم‌نشینی با ایشان کافی بود تا انسان متوجه حال‌وهوای متفاوت و روح بلندشان شود. البته این تفاوت را به‌سادگی نمی‌توان در قالب واژه‌ها توصیف کرد؛ باید از نزدیک می‌دیدید، باید حضورش را تجربه می‌کردید. تا با ایشان مأنوس نمی‌شدید، درک این ویژگی‌ها ممکن نبود.
استاد سرشار از انرژی، نشاط و امید بود. راهنمایی‌هایی که از ایشان دریافت می‌کردیم، با هر توصیه‌ی دیگری تفاوت داشت. وقتی درباره‌ی اینکه چه مسیری را انتخاب کنیم، چه کاری را انجام دهیم یا از چه کاری پرهیز کنیم سخن می‌گفتند، کلام‌شان چنان از عمق، صداقت و اطمینان برخوردار بود که در دل انسان آرامش و اعتماد ایجاد می‌کرد. انسان احساس می‌کرد این توصیه‌ها تنها حاصل دانش نیست، بلکه از ایمانی عمیق، تجربه‌ای زیسته و دلسوزی صادقانه سرچشمه می‌گیرد.

سادگی، برجسته‌ترین ویژگی استاد شهید
از همان ابتدا می‌دانستیم که ایشان نسبت خانوادگی با رهبر معظم انقلاب دارند و شاید برای ما که تازه وارد دانشگاه شده بودیم، این موضوع در ابتدا جذابیت خاصی داشت. اما خیلی زود متوجه شدیم که این نسبت، هیچ‌گاه در رفتار و منش ایشان نمود نداشت.
استاد شهید با نهایت سادگی، بی‌آلایشی و بی‌تکلف در میان دانشجویان حضور پیدا می‌کردند و هیچ تفاوتی میان خود و دیگر استادان قائل نبودند. اگر کسی ایشان را نمی‌شناخت، هرگز از رفتار و گفتارش حدس نمی‌زد که چه جایگاه و نسبتی با رهبر معظم انقلاب دارد.
در کنار این تواضع، شخصیت ایشان سرشار از ایمان، یقین و استحکام بود. در وجودشان نوعی قوت و اطمینان موج می‌زد که به اطرافیان نیز منتقل می‌شد. سخنان‌شان تنها اطلاع‌رسانی یا آموزش نبود؛ کلامشان جان انسان را به حرکت درمی‌آورد، در دل شوق و جوشش ایجاد می‌کرد و انگیزه‌ای تازه برای حرکت و تلاش می‌بخشید.
خاطره‌ای از همان روزها برایم بسیار ماندگار است. روزی پدرم به دانشگاه آمده بودند. استاد شهید با دیدن ایشان، پیش‌قدم شدند، با نهایت احترام سلام و احوال‌پرسی کردند و تعارفات معمول را به جا آوردند. پدرم که ایشان را نمی‌شناخت، تصور کرده بود یکی از کارمندان دانشگاه هستند و اصلاً متوجه نشد با دکتر باقری گفتگو کرده است. این رفتار، نمونه‌ای روشن از تواضع و بی‌ادعایی ایشان بود؛ ویژگی‌ای که تا پایان عمر در وجودشان باقی ماند.

بزرگی در اوج بی‌تکلفی
استاد شهید همواره با ساده‌ترین پوشش در دانشگاه حضور پیدا می‌کردند. همیشه پیراهنی ساده بر تن داشتند و هیچ‌گاه ندیدیم که با کت‌وشلوار یا ظاهری تشریفاتی در جلسات حاضر شوند. سبک زندگی و رفتارشان نیز کاملاً با همین سادگی هماهنگ بود؛ نه محافظی داشتند، نه مسئول دفتر و نه نیروی خدماتی. حتی نظافت اتاق کارشان را خودشان انجام می‌دادند و هنگام حضور مهمانان نیز شخصاً از آنان پذیرایی می‌کردند.
این در حالی بود که به‌شدت پرمشغله بودند و مسئولیت‌های فراوانی بر عهده داشتند. ایشان یکی از مهم‌ترین حلقه‌های ارتباطی در حوزه‌ی مسائل فرهنگی با رهبر معظم انقلاب به شمار می‌رفتند. بسیاری از برنامه‌های مرتبط با مداحان، شاعران، فعالان فرهنگی، اهالی رسانه و دیگر چهره‌های فرهنگی از طریق ایشان هماهنگ و پیگیری می‌شد. با این همه، هیچ‌گاه اهل تشریفات، امتیازطلبی یا نمایش جایگاه خود نبودند.
گاهی در همین مرکز، جلسات و هیئت‌های خصوصی برگزار می‌شد. استاد بی‌سروصدا وارد می‌شدند و در گوشه‌ای می‌نشستند؛ چنان بی‌ادعا که بسیاری از حاضران اصلاً متوجه حضورشان نمی‌شدند. در جلسات دانشگاه و حتی نمازهای جماعت نیز هرگز علاقه‌ای به دیده شدن یا جلب توجه نداشتند. تواضع در رفتار ایشان یک ویژگی ظاهری نبود، بلکه شیوه‌ای از زندگی بود که در همه لحظات با آن شناخته می‌شد.

ترکیب کم‌نظیر صلابت و مهربانی
شهید بزرگوار شخصیتی بسیار خوش‌رو و شوخ‌طبع داشتند. اهل گفتگو، صمیمیت و ایجاد فضای بانشاط بودند و هیچ‌گاه چهره‌ای عبوس یا خشک از ایشان به خاطر ندارم. حضورشان به جمع، انرژی و طراوت می‌بخشید و همین روحیه، ارتباط با ایشان را برای همه دل‌نشین می‌کرد.
در عین حال، نسبت به اصول و موازین شرعی بسیار پایبند بودند. رعایت حلال و حرام برای ایشان یک اصل خدشه‌ناپذیر بود و حتی در موضوعاتی که شاید بسیاری از افراد نسبت به آن بی‌تفاوت باشند، دقت و حساسیت داشتند. برای نمونه، درباره‌ی استفاده از فیلترشکن، چه در امور اداری و چه در کارهای شخصی، ملاحظات شرعی و قانونی را جدی می‌گرفتند. نسبت به حفظ حجاب نیز اهتمام ویژه‌ای داشتند و هرجا لازم می‌دانستند، با دلسوزی و احترام تذکر می‌دادند.
با وجود این پایبندی جدی به اصول، دایره‌ی ارتباطات ایشان بسیار گسترده بود. با افرادی از سلیقه‌ها و گرایش‌های مختلف گفتگو می‌کردند و هیچ‌گاه باب تعامل را نمی‌بستند. شاید برای بسیاری عجیب باشد که با کسانی که حتی در دایره‌ی نیروهای انقلابی شناخته نمی‌شدند و گاه از آنان با عنوان مخالف یا ضدانقلاب یاد می‌شد، با احترام و سعه‌صدر به گفتگو می‌نشستند. در همان حال، با نیروهای انقلابیِ پرشور و صریح نیز ارتباطی نزدیک و صمیمی داشتند.
همین ویژگی باعث شده بود افراد با دیدگاه‌های بسیار متفاوت، در کنار استاد احساس امنیت و احترام کنند. ایشان در اصول، استوار و انعطاف‌ناپذیر بودند، اما در برخورد با انسان‌ها، گشاده‌رو، شنوا و اهل گفتگو؛ ترکیبی کم‌نظیر که از شخصیت تربیتی و سعه‌صدر ایشان حکایت داشت.

گمنامی؛ خصلت مشترک مردان خدا
یکی از موضوعاتی که استاد شهید با جدیت دنبال می‌کردند، مطالعه و تأمل در سیره‌ی شهدا بود. به گمان من، این اهتمام فراوان تنها از سر علاقه یا پژوهش تاریخی نبود؛ بلکه ایشان می‌خواستند خود را در همان تراز و افق معنوی بسنجند و زندگی خویش را با معیار مردان خدا محک بزنند.
از نکاتی که بارها درباره‌ی شهید سلیمانی و شهید حاجی‌زاده مطرح می‌کردند، مسئله‌ی گمنامی محض بود؛ اینکه انسان با وجود اثرگذاری فراوان، تا حد امکان از دیده شدن بگریزد و خود را در معرض توجه قرار ندهد. این روحیه در رفتار خود ایشان نیز به‌وضوح دیده می‌شد؛ نوعی پرهیز جدی از مطرح شدن و دیده شدن که در تمام سال‌های آشنایی با ایشان پررنگ بود.
بی‌تردید، قرار گرفتن استاد شهید در مدار تربیتی رهبر معظم انقلاب، در شکل‌گیری چنین شخصیتی تأثیر عمیقی داشته است. اما آنچه من در این سال‌ها از نزدیک مشاهده کردم، فراتر از یک تأثیر تربیتی معمول بود؛ گویی با وجودی کم‌نظیر و بی‌مثال روبرو بودیم. نمونه‌ی روشن آن همان سخنی است که نقل شده است؛ اینکه رهبر معظم انقلاب سال‌ها پیش فرموده بودند: من با ایشان، یعنی دکتر باقری، شهید می‌شوم...
وقتی این جمله را در کنار سلوک، گمنامی، اخلاص و مجاهدت‌های پنهان ایشان می‌گذاریم، بهتر می‌توان فهمید چرا بسیاری از نزدیکانشان، در وجود او نشانه‌هایی از یک انسان تربیت‌یافته در مکتب شهدا می‌دیدند.

بازتاب سیره‌ی رهبر در کلام استاد شهید
از دیگر ویژگی‌های تربیتی استاد شهید این بود که هر موضوع را متناسب با اقتضای همان موقعیت تبیین می‌کردند. هرگاه در مسیر زندگی یا فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی با مسئله‌ای روبرو می‌شدیم، از سیره و رفتار رهبر معظم انقلاب برایمان مثال می‌آوردند و نشان می‌دادند که چگونه می‌توان در عمل از آن الگو گرفت.
گاهی از زهد و ساده‌زیستی حضرت آقا سخن می‌گفتند، گاهی از دقت و اهتمام ایشان نسبت به افرادی که در کنارشان فعالیت می‌کنند و مراقبت‌ها و توجهی که به خانواده و اطرافیان دارند. در موقعیت‌های دیگر نیز نگاه رهبر انقلاب به مردم، شیوه مواجهه با مسئولان، یا نوع نگاه ایشان به مسائل کلان کشور و نظام اقتصادی را برای ما تبیین می‌کردند.
این روایت‌ها صرفاً نقل خاطره نبود؛ استاد تلاش می‌کرد از دل هر رفتار و هر تجربه، یک درس تربیتی و یک الگوی عملی برای زندگی ما استخراج کند. به همین دلیل، بسیاری از آنچه از رهبر معظم انقلاب آموختیم، از دریچه نگاه و تبیین استاد شهید بود.

روایتی از زهد و همدلی استاد شهید
شهید دکتر مصباح الهدی باقری زندگی بسیار ساده‌ای داشتند. نه خانه‌ای به نام خود داشتند، نه خودروی شخصی و نه حتی پس‌انداز قابل توجهی. با اینکه من سال‌ها شاگرد ایشان بودم و از نظر سنی و جایگاه علمی فاصله‌‌ی زیادی با استاد داشتم، اما از نظر وضعیت اقتصادی، زندگی من از ایشان مرفه‌تر بود. این میزان از بی‌اعتنایی به تعلقات مادی، برای همه‌ی ما درس‌آموز بود.
ساده‌زیستی برای استاد یک شعار نبود؛ شیوه‌ای بود که در کوچک‌ترین رفتارهای روزمره نیز خود را نشان می‌داد. یکی از خط قرمزهای ایشان این بود که هیچ‌گاه از بیرون غذا سفارش نمی‌دادند و معتقد بودند نباید سبک زندگی‌شان از سطح زندگی عموم مردم فاصله بگیرد.
روزی برایمان تعریف می‌کردند که مهمانی برایشان آمده بود و غذای آن روز دانشگاه جوجه بود. از طرفی، به‌دلیل عارضه‌ی جسمانی، پزشک به ایشان توصیه کرده بود که فقط گوشت مرغ مصرف کنند و جوجه برای سلامتی‌شان مناسب‌تر است. با این حال، استاد از خوردن آن خودداری کرده بودند. هرچه اطرافیان اصرار کرده بودند که این غذا برای شما ضروری است و پزشک نیز آن را توصیه کرده، ایشان نپذیرفته بودند و در پاسخ گفته بودند: من جوجه بخورم، در حالی که بسیاری از مردم بیرون از اینجا توان خرید و خوردن جوجه را ندارند؟
این نگاه، تنها یک پرهیز غذایی نبود؛ جلوه‌ای از روحیه‌ی همدلی و هم‌سطح دانستن خود با مردم بود. استاد باور داشت مسئولی که از رنج و محدودیت‌های مردم سخن می‌گوید، پیش از هر چیز باید آن را در سبک زندگی خود نیز منعکس کند. برای او، ساده‌زیستی انتخابی آگاهانه و برخاسته از یک باور عمیق بود، نه نتیجه‌ی محدودیت‌های زندگی.

زندگی از سر انتخاب، نه از سر ناتوانی
با مسئولیت و جایگاهی که استاد شهید داشتند، برای خود تکلیف ویژه‌ای قائل بودند و معتقد بودند هرچه مسئولیت انسان سنگین‌تر باشد، باید مراقبت او از سبک زندگی‌اش نیز بیشتر شود.
دو ماه پایانی عمرشان، تلویزیون منزل‌شان خراب شده بود و توان خرید دستگاه جدید را نداشتند. تا مدتی، از بخش حفاظت بیت یک تلویزیون کوچک به اجاره گرفته بودند تا بتوانند از آن استفاده کنند. یعنی برای استفاده از تلویزیون اجاره پرداخت می‌کردند. این در حالی بود که به واسطه‌ی جایگاه و مسئولیت‌شان، افراد بسیاری مایل بودند برای ایشان هدیه بفرستند. هدایا از مسیرهای مختلف به دست‌شان می‌رسید، اما استاد در پذیرش و استفاده از آن‌ها نهایت احتیاط را داشتند و به‌شدت مراقب بودند که حقی از بیت‌المال یا امتیازی ناحق وارد زندگی‌شان نشود.
این سبک زندگی، نتیجه‌ی ناتوانی در کسب درآمد یا محدودیت مالی نبود؛ بلکه انتخابی آگاهانه و برخاسته از احساس تکلیف بود. ایشان باور داشتند کسی که مسئولیتی در نظام اسلامی بر عهده دارد، باید پیش از دیگران مراقب فاصله نگرفتن از زندگی مردم باشد.
روزی از استاد پرسیدم کنار غذا معمولاً چه چیزی میل می‌کنید؟ مقصودم این بود که درباره‌ی مصرف نوشیدنی‌هایی مانند نوشابه مالت از ایشان سؤال کنم، اما سؤال را به این شکل مطرح کردم. استاد با سادگی پاسخ دادند: ما کنار غذا چیزی نمی‌خوریم. گاهی دوغ می‌نوشیم، اما آن هم همیشه نیست.
در روزهایی که در مرکز، هیئت برگزار می‌شد، تلاش می‌کردیم در کنار برنامه، پذیرایی مختصری مانند املت یا فلافل نیز داشته باشیم. استاد طبق عادت همیشگی، معمولاً وعده‌ی ناهار نمی‌خوردند. وقتی غذای هیئت را برایشان می‌بردیم، تنها چند لقمه به نیت تبرک میل می‌کردند و بس. جالب‌تر اینکه همان چند لقمه را نیز اغلب با اطرافیان تقسیم می‌کردند و دیگران را در غذای خود شریک می‌ساختند؛ رفتاری که از روحیه‌ی قناعت، سخاوت و صمیمیت ایشان حکایت داشت.

آخرین توصیه‌ی استاد پیش از شهادت
حدود ده روز پیش از شهادت استاد، تصمیم داشتیم طبق رسم هر سال، در مجموعه‌ی خودمان مراسم افطاری برگزار کنیم. به همین منظور خدمت ایشان رسیدم و عرض کردم که قصد داریم بچه‌ها را به همراه خانواده‌هایشان دعوت کنیم. با توجه به شرایط امنیتی آن روزها و دشواری رفت‌وآمد ایشان، از استاد خواستم اگر صلاح می‌دانند، در طراحی برنامه به ما کمک کنند و خودشان نیز حتماً در این مراسم حضور داشته باشند.
استاد در پاسخ، نکته‌ای گفتند که برای همیشه در ذهنم ماند. فرمودند: «افطاری را می‌توان به دو شکل برگزار کرد. یک شکل آن این است که دور هم جمع شویم، مهمانی بگیریم و وظیفه‌ای را انجام داده باشیم؛ این کار ثواب هم دارد و ان‌شاءالله از پاداش آن بهره‌مند خواهیم شد. اما شکل دوم این است که برای این افطاری مأموریتی تعریف کنیم؛ یعنی آن را یک خدمت بدانیم. همه‌چیز باید به‌گونه‌ای کنار هم قرار بگیرد که بتوانیم مسئولیتی را که بر دوش داریم، به بهترین شکل انجام دهیم.»
همان نگاه، فضای برنامه را دگرگون کرد. دیگر افطاری صرفاً یک دورهمی نبود، بلکه فرصتی برای خدمت، همدلی و انجام یک مسئولیت فرهنگی و تربیتی به شمار می‌آمد.
آن مراسم، تنها دو روز پیش از شهادت استاد برگزار شد و بی‌آنکه بدانیم، آخرین خاطره‌ی جمعی ما با ایشان رقم خورد؛ خاطره‌ای که امروز، بیش از هر زمان دیگری، معنای سخنان آن روز استاد را برایمان روشن می‌کند.

دنیای پس از شهادت استاد
روز نهم اسفند، از همان لحظه‌ای که خبر انفجار منتشر شد، تمام امید ما این بود که استاد در آن محل حضور نداشته باشند؛ همان‌طور که درباره‌ی رهبر معظم انقلاب نیز همین آرزو را داشتیم.
در روزهای جنگ دوازده‌ روزه نیز مدتی از استاد بی‌خبر بودیم و اتفاقی هم نیفتاده بود. به همین دلیل، این بار هم بی‌خبری را به ملاحظات امنیتی نسبت دادم و چندان نگران نبودم. با خودم می‌گفتم حتماً مانند دفعات قبل، به دلیل شرایط خاص امکان ارتباط وجود ندارد.
اما شب که شد، همه چیز تغییر کرد. نماز مغرب را خوانده بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. یکی از دوستانم از صداوسیما تماس گرفته بود. گفت: «آقا وحید جلیلی گفته‌اند اگر می‌شود عکسی از آقا مصباح برای ما بفرستید.»
همین یک جمله کافی بود. همان لحظه احساس کردم دنیا بر سرم خراب شد. دیگر نیازی به توضیح نبود؛ انگار قلبم پیش از ذهنم حقیقت را فهمیده بود.
از آن روز، دنیای بعد از شهادت استاد برایم بسیار سخت گذشته است. هر بار با مسئله‌ای روبرو می‌شوم، ناخودآگاه با خودم می‌گویم: «الان باید با چه کسی مشورت کنم؟» و هر بار، با تلخی به این حقیقت می‌رسم که دیگر کسی نیست؛ کسی که سال‌ها ملجأ فکری، پناه معنوی و راهنمای زندگی‌ام بود، دیگر در کنار ما حضور ندارد.

فراق استاد؛ آغاز حس یتیمی
پس از شهادت ایشان، برای نخستین بار در عمرم، طعم واقعی یتیمی را چشیدم. احساس می‌کردم تکیه‌گاهی را از دست داده‌ام که سال‌ها در تمام فراز و فرودهای زندگی کنارم بود.
حدود ده سال در محضر استاد زندگی کردم؛ نه فقط در کلاس درس، بلکه در متن زندگی. بسیاری از تصمیم‌های مهم و حتی جزئی‌ترین مسائل شخصی‌ام با راهنمایی و ارشاد ایشان شکل می‌گرفت. از ازدواج و تولد فرزندم گرفته تا انتخاب نام او، گفتن اذان در گوش نوزاد، نحوه‌ی رفتار با همسر، احترام به پدر و مادر و بسیاری از مسائل دیگر، همگی در پرتو هدایت‌های پدرانه‌ی ایشان بود.
اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. یک روز چشم باز کردیم و دیگر آن پناه و ملجأ همیشگی در کنارمان نبود. احساس می‌کردم در میانه‌ی راه، تنها مانده‌ام.
اندوه فقدان ایشان برای من، دوچندان بود؛ از یک سو، داغ سنگین فراق رهبر و مقتدای بزرگی که جامعه از وجودش محروم شد، و از سوی دیگر، درد از دست دادن استادی که برای من تنها یک معلم نبود، بلکه راهنمای زندگی، پناهگاه فکری و پدر معنوی‌ام به شمار می‌رفت. این فقدان، زخمی است که گذر زمان نیز از عمق آن نمی‌کاهد.

استاد هنوز همراه ماست
این را باید بگویم که هنوز هم نمی‌توانم بگویم استاد دیگر نیست. برای من، نبودن ایشان هرگز به معنای پایان حضورشان نیست. بارها در موقعیت‌های مختلف، حضور و همراهی‌شان را با تمام وجود احساس کرده‌ام.
گاهی دوستان خواب‌هایی از استاد می‌بینند که برای ما بسیار معنادار است. در برخی از این خواب‌ها، ایشان همچنان پیگیر امور هستند؛ گویی می‌خواهند به ما اطمینان بدهند که حواسم هست. همین احساس، دل آدم را آرام می‌کند و امید می‌بخشد.
من باور دارم که استاد ما را رها نکرده‌اند. اگرچه از میان ما رفته‌اند، اما اثر تربیت، دعا، دغدغه و نگاه پدرانه‌شان همچنان در زندگی شاگردانشان جاری است. امروز بیش از هر زمان دیگری، احساس می‌کنم مسئولیتی که از ایشان آموخته‌ایم بر دوش ماست و باید راهی را که با اخلاص آغاز کردند، با همان روحیه ادامه دهیم.
اکنون نوبت شاگردان است
تمام ویژگی‌های شخصیتی دکتر مصباح باقری را که برشمردم، به‌نظرم همگی، مقدمه و زمینه‌ای برای انجام مأموریتی بزرگ بود؛ مأموریتی که به باور ما، خداوند آن را برعهده‌ی ایشان نهاده بود.
همان‌گونه که شهید حاج‌قاسم سلیمانی در میدان مقاومت، اندیشه‌ها و رهنمودهای رهبر معظم انقلاب را به عرصه‌ی عمل آورد و آن‌ها را عینیت بخشید، استاد شهید نیز در حوزه‌ی تربیت و انسان‌سازی، تبعیت از ولایت فقیه را محور همه فعالیت‌های خود قرار داده بود. ایشان تنها یک مدیر یا استاد دانشگاه نبود؛ بنیان‌گذار مسیری نو در عرصه‌ی تربیت نیروهای انقلاب اسلامی بود.
ثمره‌ی این نگاه، شکل‌گیری الگویی تازه از نهاد تربیتی در بستر انقلاب اسلامی با عنوان منطق رشد بود؛ الگویی که می‌کوشید انسان‌ها را در متن حل مسائل واقعی انقلاب اسلامی تربیت کند، نه صرفاً در فضای آموزش‌های نظری.
این مأموریت، به هدایت و مطالبه‌ی رهبر معظم انقلاب آغاز شد و استاد شهید با همه‌ی وجود آن را دنبال کرد. قرار بود این مسیر، تنها به یک مجموعه یا یک قشر محدود نشود؛ بلکه با همکاری اندیشکده‌ها و مجموعه‌های مختلف، در میان اقشار گوناگون جامعه، از بانوان و پزشکان گرفته تا دانش‌آموزان و دیگر گروه‌های اثرگذار، گسترش پیدا کند.
امروز، با شهادت استاد، این مسئولیت بر دوش ما، شاگردان و همراهان ایشان، قرار گرفته است. وظیفه‌ی ما این است که این اندیشه‌ی ناب، این مکتب اصیل و این نهاد تربیتی برخاسته از انقلاب اسلامی را زنده، پویا و اثرگذار نگه داریم و راهی را که استاد با اخلاص و مجاهدت بنیان نهاد، با همان روحیه ادامه دهیم؛ به امید آنکه با عنایت الهی و نگاه پدرانه‌ی خود ایشان، این مسیر روزبه‌روز استوارتر و پربارتر شود.

و نجوایی با استاد شهید...
رهبر معظم انقلاب، استاد را با تعبیر محبت‌آمیز «آقای آقا مصباح» خطاب می‌کردند؛ اما من هیچ‌گاه جرئت و جسارت آن را در خود نمی‌بینم که ایشان را این‌گونه صدا بزنم.
برای من، ایشان همیشه استاد جان هستند.
استاد جان... ما راه را از شما آموختیم. قدم‌به‌قدم، با عنایت، راهنمایی و ارشاد شما در این مسیر حرکت کردیم و اگر امروز توفیقی در ادامه این راه داریم، از برکت تربیت و نگاه پدرانه‌ی شماست.
از شما می‌خواهیم که همچنان دست ما را بگیرید، در این راه ثابت‌قدممان بدارید و نگذارید از مسیر و آرمانی که برای آن عمر خود را صرف کردید، فاصله بگیریم. ما را از عنایت و دستگیری خود محروم نکنید و در پیشگاه پروردگار، شفیع ما باشید تا ان‌شاءالله عاقبت‌مان نیز به خیر شود و روزی در جوار شما و دیگر شهیدان سرافراز، محشور شویم.
یا علی.

سیده یاسمن رودباری
سال شصت و یکم ـ شماره 2951

گزارش خطا