زهراجانم سلام. در شبهای محرم وقتی سیاهی لباسها با صدای نالههای غمگین یکی میشود و نام حسینعلیهالسلام فضای شهر را پر میکند دلم به هوایت پَر میکشد. روایت من و تو داستان بذری است که پدر مهربانت، با عشقی بهشتی در دل من کاشت. آن روز که با صدایی لرزان از تو برایم میگفت. از تو که مانند جد غریبم آخر با لبی تشنه شهید شدی. زهرا، تو بهتر از من میدانی که در کربلا وقتی عباسعلیهالسلام رفت، فقط یک مرد از میان نرفت؛ یک خیمه بیپناه شد، یک خواهر داغدار شد، چند کودک امیدشان را از دست دادند و ناگهان آن جملهای که قرنهاست از دل تاریخ شنیده میشود متولد شد: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد. نعوذبالله چه شباهتی به داستان صبح نهم اسفندماه دارد... زهراجان بعضی رفتنها فقط خبر از نیامدن یک نفر نمیدهد خبر از شکستن تکیهگاهی میدهد که دلهای بسیاری به او بند بوده است. خبر از لحظهای میدهد که چشمها هنوز به راه ماندهاند اما دل میداند که دیگر بازگشتی در کار نیست. آخِر این چگونه بیخبر رفتنی بود خواهرجان؟! شنیدهای میگویند امان از دل مادران شهدا؟ اما من به چَشم خود دیدم حالِ دل پدرت را... پدری که بیصدا شکست. بیآنکه اشکهایش دیده شود. او همچون سالک پیری شده است که هر چه میگذرد فقدانت همهی وجودش را در بر میگیرد و فقط یک جمله او را آرام کرده است که شهادت تن به مرگ سپردن نیست بلکه در حفاظت از آرمان شمشیر کشیدن است. شهادت انتخاب نوعی زندگی است نه انتخاب مرگ. زهراجانم، پدر که از تو گفت فهمیدم حیف بود تو شهید نشوی. مرگی چنین زیبا سزاوار بزرگزنی چون تو بود عزیز دلم. قسم به زینب کربلا که ما در شهادت تو چیزی جز زیبایی نمیبینیم. ما رأیت الّا جمیلا. ایمان دارم مادرم صدیقهی کبریسلاماللهعلیها به وقت زمین خوردن به دیدارت آمد و سر روی دامنش گذاشتی. سلام ما را به همهی عزیزانمان برسان. به خمینی کبیر و به سیدعلی خامنهای که رفتنش رفتن جان بود... زهرای مهربان، ما داغدارت هستیم اما استوار. تا ابد پرچم انتقام شهادتت در دست ما خواهد بود؛ الی یوم القیامه. حرب لمن حاربکم میمانیم دعایمان کن خواهر ندیدهام...

پدری از فراق دخترش میگوید
برای ادای دِینی هرچند اندک به بانوی شهیده زهرا حدادعادل، بر آن شدیم تا به دیدار پدر گرانقدر ایشان، دکتر حدادعادل، برویم و پای روایتها و خاطرات ایشان بنشینیم. حاصل این گفتگو، ثبت گوشهای از زندگی، منش و فضایل این شهیدهی عزیز است؛ تلاشی که امید داریم مورد قبول خداوند متعال و روح بلند آن بانوی بزرگوار قرار گیرد.
تولد و پیوند با انقلاب اسلامی
شهید زهرا هنگام شهادت ۴۶ سال داشت و اگر تنها یک ماه دیگر زنده میماند، وارد ۴۷ سالگی میشد. ایشان در تاریخ ۱۰ فروردین ۱۳۵۸، همزمان با روز رأیگیری جمهوری اسلامی ایران، متولد شد.
مادرش که در زمان تولد زهرا در بیمارستان بستری بود، رأی خود را از طریق صندوق سیار به جمهوری اسلامی داد. دو روز بعد، در ۱۲ فروردین و همزمان با اعلام رسمی روز جمهوری اسلامی، شناسنامهی زهرا را دریافت کردیم. به همین دلیل، تولد زهرا همواره یادآور روز جمهوری اسلامی بود و روز جمهوری اسلامی نیز ما را به یاد تولد او میانداخت.
مادر زهرا در دوران بارداری نیز در راهپیماییها و تظاهرات انقلاب اسلامی شرکت میکرد. گاهی به شوخی به زهرا میگفتم: «تو حتی قبل از تولد هم در راهپیماییهای ضد نظام شاهنشاهی حضور داشتی.»
از همان ابتدای زندگی، تمام دانستهها و آشناییهای زهرا با مفاهیم و ارزشهای انقلاب اسلامی شکل گرفت. هر آنچه میدید، میشنید و میآموخت، در فضای انقلاب و آرمانهای آن قرار داشت و شخصیت او در همین بستر رشد یافت.
کودکی در همسایگی شهادت
زهرا تنها دو سال و نیم داشت که عمویش به شهادت رسید. از آنجا که ما و برادرم در یک خانه زندگی میکردیم، این واقعه تأثیر عمیقی بر فضای خانواده گذاشت و باعث شد زهرا از همان دوران کودکی با مفهوم ایثار و شهادت آشنا شود و با این فرهنگ انس بگیرد.
با آغاز دوران تحصیل، او را در یک مدرسهی اسلامی ثبتنام کردیم. دورهی راهنمایی را نیز در مدرسهی فرهنگ گذراند. حضور در این محیطهای آموزشی و تربیتی، زمینهی رشد او را در فضایی سرشار از آموزههای دینی، اخلاقی و ارزشی فراهم کرد و نقش مهمی در شکلگیری شخصیت او داشت.
در سال ۱۳۷۶ و در سن هجده سالگی، زمانی که دانشجوی سال اول دانشگاه بود، ازدواج کرد. زندگی مشترک خود را با سادگی و صمیمیت آغاز نمود و بهمدت بیستوهشت سال در کنار همسرش زندگی کرد.
کتاب «عزیز و باوفا»
پس از شهادت ایشان، در مدت حدود یکماهونیم کتابی دربارهی زندگی شهید زهرا حدادعادل نوشتم که در شش فصل تنظیم شده و اکنون تقریباً کامل است. عنوان کتاب را از پیامی که همسرشان دربارهی ایشان نوشته بود، انتخاب کردم. در آن پیام، از ایشان با عنوان «همسر عزیز و باوفا» یاد شده بود و از امیدهایی که به او داشت سخن گفته شده بود. به همین دلیل نام کتاب را «عزیز و باوفا؛ شرح زندگی شهید زهرا حدادعادل» گذاشتم.
فصل اول کتاب با عنوان «روز واقعه» به ماجرای شهادت ایشان اختصاص دارد. فصل دوم با عنوان «زهرا باجی» به زندگی او از تولد تا ازدواج میپردازد. در فصل سوم، داستان ازدواج ایشان روایت شده و در فصلهای بعدی نیز بخشهای مختلف زندگی، فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی ایشان، و همچنین خاطرات و روایتهای افرادی که او را میشناختند، گردآوری شده است.
هدف من از نگارش این کتاب، معرفی الگویی شایسته به نسل جوان بوده است تا با ویژگیها، منش و سبک زندگی ایشان آشنا شوند. البته من نیز نمیتوانم ادعا کنم که همهی ابعاد شخصیت ایشان را بهطور کامل شناخته بودم. فرزندان بسیاری از احساسات، دغدغهها و خاطرات خود را با دوستانشان در میان میگذارند، اما لزوماً همهی آنها را برای پدر و مادر بازگو نمیکنند. به همین دلیل، من نیز بسیاری از خاطرات و ویژگیهای ارزشمند ایشان را پس از شهادتش و از زبان دوستان، آشنایان و همراهانش شناختم.
مدیریت در سرشت او بود
زهراجان دختری بسیار بااستعداد و درسخوان بود. در تمام سالهای تحصیل، معمولاً از نظر رتبهی درسی در میان سه نفر اول کلاس قرار داشت و همواره با جدیت و پشتکار درس میخواند.
یکی از برجستهترین ویژگیهای او، توان مدیریتیاش بود. مدیریت چنان با شخصیت او آمیخته شده بود که گویی خداوند او را برای این مسئولیت آفریده بود. این ویژگی از همان سالهای کودکی در او آشکار بود. به یاد دارم پیش از آنکه به مدرسه برود، در خانه جلسات ماهانهی دینی داشتیم و جمعی از بستگان دور هم میآمدند. من برای حاضران سخنرانی میکردم و زهرا، با وجود سن کم، همهی بچهها را در اتاقی دیگر جمع میکرد و بهگونهای آنها را سرگرم و مدیریت میکرد که بزرگترها بتوانند با آرامش به برنامهی خود بپردازند. کودکان نیز او را بسیار دوست داشتند و با میل و رغبت از او حرفشنوی داشتند.
این روحیهی مدیریتی تا آخرین روزهای زندگی همراه او بود. پس از شهادتش، برخی از شاگردانش در وصف او نوشته بودند: «یک مدرسهی فرهنگ بود و یک خانم حداد.» این جمله نشاندهندهی نقش پررنگ و اثرگذار او در مدرسه است. او نسبت به همهی امور مدرسه احساس مسئولیت میکرد و با دقت و پیگیری، مسائل مختلف را دنبال مینمود.
هنر، زبان دیگر زهرا بود
یکی دیگر از ویژگیهای ایشان برخورداری از ذوق و استعداد هنری کمنظیر بود. هنر را بهخوبی میفهمید و در عرصههای مختلف هنری تواناییهای چشمگیری داشت. از دوران کودکی برای او معلم خوشنویسی گرفته بودم که در تابستانها به او آموزش میداد.
در کنار خوشنویسی، در نقاشی نیز استعداد فراوانی داشت. اخیراً حدود سی نفر از دوستان دوران مدرسهی او به دیدار مادرش آمده بودند. یکی از آنان طرح سیاهقلمی از یک دست را به همراه آورده بود که زهرا در دوران نوجوانی کشیده بود. این در حالی بود که آموزش حرفهای و طولانیمدت در نقاشی ندیده بود و تنها برای مدت کوتاهی در دوران دانشآموزی در کلاسهای آموزشی شرکت کرده بود.
خودش یک بار برای من تعریف میکرد که در دورهای که رهبر شهید بهعلت کمردرد و به توصیهی پزشکان چند روزی در استراحت مطلق به سر میبردند، به او گفته بودند: «دوست دارم بدانم یک تابلوی نقاشی چگونه از ابتدا شکل میگیرد. شما از صفر تا صد یک تابلو را در حضور من نقاشی کنید.» زهرا نیز این درخواست را پذیرفته بود. او میگفت چند روز سهپایهی نقاشی را به آنجا برده و مشغول کار شده بود و ایشان نیز مراحل شکلگیری و تکمیل تابلو را از آغاز تا پایان با دقت مشاهده میکردند.
علاوه بر این، علاقهی فراوانی به تئاتر داشت. از حدود دوازده یا سیزده سالگی فعالیتهای نمایشی خود را آغاز کرده بود و حتی دوستانش را نیز به این کار تشویق میکرد. در دوران دبیرستان، هر سال نمایشهای قابل توجهی را روی صحنه میبرد و مسئولیت برنامهریزی، مدیریت و اجرای آنها را شخصاً بر عهده داشت. این فعالیتها نشان میداد که ذوق هنری و توان مدیریتی او از همان سالهای نوجوانی در کنار یکدیگر رشد کرده و شکوفا شده بودند.
دانش و اخلاق در کنار هم
ایشان در بیان و نگارش نیز تواناییهای چشمگیری داشت. سخنرانیهایش سنجیده، دقیق و تأثیرگذار بود و مطالب را با نظم و استدلال بیان میکرد. قلمی روان و پخته داشت و نوشتههایش نشاندهندهی دقت نظر و عمق فکری او بود.
پس از شهادتش، متوجه شدیم که شعر نیز میسروده است. این موضوع برای من بسیار شگفتآور بود. هرگز تصور نمیکردم که شاعر باشد. برایم سؤال بود که چگونه ممکن است کسی شعر بگوید، اما حتی برای پدری که خود اهل شعر است، اشعارش را نخواند. این ویژگی نشان میداد که او در کنار تواناییهای فراوانش، متواضع و کمادعا بود.
من و همسرم از دوران کودکی، زمان زیادی را به تربیت و همراهی فرزندانمان اختصاص میدادیم. بهعنوان مثال، روزهای جمعه که به بیرون از شهر میرفتیم یا در مسیرهای مختلف همراه یکدیگر بودیم، تلاش میکردم ذهن آنها را به تفکر وادار کنم. در طول مسیر پرسشهایی مطرح میکردم، کلماتی میگفتم و از آنها میخواستم جملهسازی کنند یا واژههای مشابه را بیابند. هدفم این بود که ذهنشان فعال و خلاق بار بیاید.
در سال ۱۳۶۴، زمانی که از پایاننامهی دکتری خود با عنوان «نظر کانت دربارهی مابعدالطبیعه» دفاع میکردم، زهرا نیز همراه مادرش در جلسه حضور داشت. با وجود سن کم، بسیار آرام، مؤدب و باوقار در جلسه نشسته بود. او در چنین محیطی رشد یافت؛ محیطی که علم، فرهنگ، ادب و اندیشه در آن جایگاه ویژهای داشت.
زهرا ذاتاً معلم بود. توانایی انتقال مفاهیم، ارتباط با دیگران و هدایت فکری و تربیتی افراد را به شکلی طبیعی در وجود خود داشت. در کنار همهی این ویژگیها، از مناعت طبع و عزت نفس بالایی نیز برخوردار بود و هیچگاه در رفتار و گفتار خود بهدنبال خودنمایی یا مطرح کردن خویش نبود.
ساده میزیست، زیبا میآفرید
دخترم زهرا، زندگی بسیار ساده و زاهدانهای داشت. با وجود شرایط و موقعیت خانوادگیاش، هیچگاه بهدنبال تجملات نبود و با قناعت و رضایت زندگی میکرد. گاهی برخی از دانشآموزان که علاقهمند بودند در مراسم روضه شرکت کنند، پس از پایان برنامه به منزل او میرفتند تا ساعتی در کنار یکدیگر باشند و چای بنوشند. بسیاری از آنان با تعجب میدیدند که عروس رهبر، با وجود داشتن سه فرزند، در خانهای کمتر از صد متر مربع زندگی میکند.
با این حال، او همان خانهی ساده را با سلیقه، نظم و محبت به بهترین شکل اداره میکرد. خانهاش همیشه آراسته و پاکیزه بود و هرگز از کمبود امکانات یا تنگناهای زندگی شکایتی نداشت. این در حالی بود که روحیهای زیباییدوست و ذوقی هنرمندانه داشت. با وجود بیاعتنایی به امکانات برای خود، همواره برای رفع نیازها و فراهم شدن آسایش دیگران تلاش میکرد.
زهرا در امور خانه نیز مهارتهای فراوانی داشت. خیاطی را به خوبی میدانست و در آشپزی نیز توانمند و باتجربه بود. اگر کسی تنها از دور به زندگی او نگاه میکرد، شاید تصور میکرد که تمام فعالیتش به خانهداری محدود است؛ در حالی که در کنار مسئولیتهای خانوادگی، تواناییها و استعدادهای فراوان دیگری نیز داشت.
یکی از دوستانش نقل میکرد که حدود ده سال پیش، زهرا با مانتویی بسیار زیبا به منزل او رفته بود. آن دوست از زیبایی لباس خوشش آمده و پرسیده بود: «این مانتو را از کجا خریدهای؟» زهرا در پاسخ گفته بود: «خودم آن را دوختهام.» این پاسخ، نمونهای از هنر، سلیقه و توانمندی او در ادارهی زندگی و بهرهگیری از استعدادهایش بود.
برای دلهای جوان وقت میگذاشت
شهیده زهرا روحیهای عمیقاً انقلابی داشت و این باور را نهتنها در زندگی شخصی خود، بلکه در عرصهی تعلیم و تربیت نیز دنبال میکرد. او تلاش میکرد دانشآموزان را در کنار رشد علمی، با ارزشهای دینی و آرمانهای انقلاب اسلامی آشنا سازد و نسلی متدین، مسئولیتپذیر و انقلابی تربیت کند.
با وجود آنکه خود دارای سه فرزند بود و مسئولیتهای خانوادگی فراوانی داشت و همسرش نیز مشغلههای خاص خود را دنبال میکرد، هیچگاه از فعالیتهای تربیتی و فرهنگی غافل نمیشد. او هر سال با جدیت در برنامهی اعتکاف دانشآموزی شرکت میکرد و گروهی از دانشآموزان را به مسجدی ساده در خیابان قزوین میبرد. هدفش این بود که پایههای معنوی، انس با خدا و تربیت دینی در وجود شاگردانش استحکام پیدا کند.
همچنین به همان اندازه بر برگزاری سفرهای راهیان نور تأکید داشت. هر سال همراه دو یا سه نفر از همکاران خود، بدون همراهی آقایان، گروهی از دانشآموزان را به این سفرها میبرد و مدیریت کامل برنامه را بر عهده میگرفت. این اردوها معمولاً حدود یک هفته به طول میانجامید و او با دقت و احساس مسئولیت، همهی امور را ساماندهی میکرد.
نتیجهی این تلاشها بهخوبی در رفتار و نگرش دانشآموزان نمایان میشد. پس از بازگشت از این برنامهها، بسیاری از خانوادهها به ما میگفتند: «شما با فرزندان ما چه کردهاید که اینگونه از نظر روحی، معنوی و انقلابی دگرگون شدهاند؟» این سخنان نشاندهندهی تأثیر عمیق و ماندگاری بود که شهید زهرا بر شاگردان خود بر جای میگذاشت.
هر جا کاری بود، زهرا آنجا بود
باید متذکر شوم که شهید از نظر اخلاقی فردی سلیمالنفس، متواضع و بسیار پرتلاش بود. روحیهی کار و خدمت در وجود او چنان ریشه داشت که هر جا کاری بر زمین مانده بود، خود را موظف میدانست برای انجام آن وارد عمل شود. خستگی نمیشناخت و هیچگاه منتظر نمیماند تا دیگران مسئولیتی را بر عهده بگیرند.
برای مثال، اگر متوجه میشد یکی از دختران فامیل در آستانهی مراسم عقد است، بیدرنگ خود را به خانهی عروس میرساند و با ذوق و سلیقهای که داشت، در تزئین و آمادهسازی اتاق عقد کمک میکرد. یا هر زمان در منزل ما مراسمی برگزار میشد، از همه زودتر حاضر میشد تا در انجام کارها و آمادهسازی برنامهها یاری برساند.
مدتی پیش تصمیم گرفتیم تغییراتی در حسینیه منزل ایجاد کنیم. برای این کار چند کارگر نیز آورده بودیم. زهرا هم برای کمک آمد و چنان در کنار آنان مشغول کار شد که کارگران تصور میکردند او نیز یکی مانند خود آنهاست. رفتار و منش او بهگونهای بود که هیچکس احساس نمیکرد با فردی روبروست که از نظر خانوادگی و اجتماعی جایگاه شناختهشدهای دارد. او هرگز به موقعیت خود تکیه نمیکرد و همواره خود را در کنار مردم و در خدمت دیگران میدید.
در وصف او میتوان گفت: «هر جا کاری بود، زهرا آنجا حضور داشت و هر جا زهرا حضور داشت، کار و فعالیت جریان داشت. این روحیهی خدمتگزاری و مسئولیتپذیری، برخاسته از ایمان، اخلاق و شخصیت درونی او بود و به همین دلیل همه کسانی که او را میشناختند، دوستش داشتند و به او احترام میگذاشتند.»
گاهی با خود فکر میکنم که اگر در دوران تحصیل او، امکانات و شرایط مناسبتری برای آموزش رشتههای هنری وجود داشت، شاید یکی از شاخههای هنر را بهصورت تخصصی دنبال میکرد؛ زیرا استعداد و علاقهی فراوانی در این زمینه داشت. با این حال، با مشورت خودش و با توجه به رتبهی خوبی که در کنکور کسب کرده بود، تصمیم گرفت در رشته ارتباطات در مقطع کارشناسی دانشگاه علامه طباطبایی تحصیل کند.
پس از آن نیز در دانشگاه صداوسیما، در رشتهی مدیریت خبر و در «دانشگاه آزاد» در مدیریت فرهنگی در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد. او پس از پایان تحصیلات، وارد عرصهی آموزش شد و سالها بهعنوان معلم در مدرسه فرهنگ به تربیت و آموزش دانشآموزان پرداخت.
آنجا او را «خانم حسینی» میشناختند
زندگی در کنار فرزند رهبر، تأثیر مهمی در رشد دینی، معنوی، سیاسی و اجتماعی شهید زهرا داشت. او در طول بیستوهشت سال زندگی مشترک با آقامجتبی، بیش از آنکه از توصیهها و نصیحتها تأثیر بگیرد، از سلوک عملی، منش فردی و سبک زندگی همسر خود درس آموخت. در این خانواده، کسی برای او فهرستی از بایدها و نبایدها تنظیم نکرده بود؛ زهرا واقعیت زندگی را میدید و آگاهانه راه و منش خود را انتخاب میکرد.
یکی از برجستهترین ویژگیهای او اخلاص بود. هیچگاه علاقهای به مطرح کردن خود نداشت و از عنوان، موقعیت و شهرت گریزان بود. همانگونه که همسرش نیز هیچگاه تمایلی به دیده شدن و مطرح شدن نداشت، زهرا نیز همین روحیه را در زندگی خود حفظ کرده بود.
نمونهای از این اخلاص را پس از شهادتش فهمیدیم. در محلهی دروازهغار تهران، که از مناطق آسیبپذیر شهر به شمار میآید، او بهمدت حدود دو سال، هفتهای دو یا سه روز برای زنان و دختران درگیر آسیبهای ناشی از اعتیاد و فقر، کلاسهای سبک زندگی برگزار میکرد. اما فعالیت او تنها به برگزاری کلاس محدود نمیشد. چنان با این افراد صمیمی شده بود که اگر یکی از آنان در جلسات حاضر نمیشد، به سراغش میرفت، احوالش را میپرسید و در حد توان برای حل مشکلاتش تلاش میکرد.
در آن محله همه او را با نام «خانم حسینی» میشناختند و هیچکس نمیدانست که او عروس رهبر انقلاب است. تنها پس از شهادتش بود که بسیاری از اهالی آن منطقه دریافتند این بانوی مهربان و بیادعا چه جایگاهی داشته است. آن زمان روشن شد که بخشی از مشکلات مردم محله نیز با پیگیریهای او و همراهی آقامجتبی برطرف شده بود.
نکتهی قابل توجه این است که حتی من، بهعنوان پدر زهرا، از این رفتوآمدها و فعالیتهای او اطلاعی نداشتم. او بسیاری از کارهای خیر و خدمات اجتماعی خود را چنان بیصدا و مخلصانه انجام میداد که نزدیکترین افراد خانواده نیز از آنها بیخبر بودند.
آنچه را بیشتر دوست داشت، در راه خدا داد
زهرا علاقهای عمیق و کمنظیر به فرزندانش داشت. چند روز پیش همسرم به من گفت: «زهرا با این همه علاقهای که به فرزندانش داشت، چگونه آمادهی شهادت بود؟» این پرسش از آن جهت مطرح میشد که بارها از دوستان و همنشینانش شنیده بودیم که او آرزوی شهادت داشت و همواره از آن سخن میگفت.
یکی از دوستانش نقل میکند که در سفری به مشهد، همراه زهرا به دیدار یکی از اهل معنا رفتند. در آن دیدار، زهرا به آن شخص گفته بود که آرزو دارد شهید شود و او نیز ذکری برای این منظور به وی آموخته بود.
حاجحسینآقای یکتا نیز خاطرهای در این باره نقل میکند. او میگوید سال گذشته در سفر راهیان نور، زهرا گروهی از دانشآموزان را در گوشهای جمع کرده بود. در همان زمان شخصی که در آن نزدیکی نشسته بود، بیمقدمه نگاهی به او کرد، با دست بهسمتش اشاره نمود و با صدای بلند گفت: «این خانم شهید میشود.» پس از آن، زهرا بهسوی او رفت و گفتگویی میان آن دو شکل گرفت که کسی از محتوای آن آگاه نشد.
همچنین بعدها شنیدم که زهرا در دوران جوانی خوابی دربارهی شهادت خود دیده بود. او این خواب را برای برادرزادهاش، یعنی نوهی پسری من، تعریف کرده و از او خواسته بود که آن را برای کسی بازگو نکند.
وقتی همسرم از جمع میان عشق مادری و آرزوی شهادت ابراز شگفتی میکرد، به او گفتم که زهرا در این جهت به عموی شهیدش شباهت پیدا کرده بود. او بهمعنای واقعی کلمه به آیهی شریفه «لَن تَنالُوا البِرَّ حَتّی تُنفِقُوا مِمّا تُحِبّونَ» عمل کرد؛ به نیکی و مقام قرب الهی نمیرسد مگر آنکه از آنچه بیش از همه دوست میداشت، در راه خدا بگذرد. زهرا بیش از هر چیز به فرزندانش دلبسته بود، اما هنگامی که تقدیر الهی فرا رسید، از عزیزترین داشتههای خود دل کند و خداوند نیز توفیق شهادت را نصیب او ساخت.
گمنام زیست و سربلند رفت
بعد از جنگ دوازدهروزه چند نوبت به زهرا گفته بودم که برای حفظ امنیت و آسودگی بیشتر، جای زندگی خود را تغییر دهد؛ اما او هرگز حاضر نمیشد همسرش را تنها بگذارد. احساس میکرد باید در کنار آقامجتبی بماند و در مسئولیتها و دشواریهای زندگی همراه او باشد.
اگر بخواهم حاصل بیستوهشت سال زندگی مشترک او را در یک جمله بیان کنم، باید بگویم که در تمام این سالها، هیچگاه رفتاری از او سر نزد که با شأن خانوادهی همسرش یا جایگاه اجتماعی آنان ناسازگار باشد. این سخن را از آن جهت میگویم که اگر کوچکترین نقطه ضعفی در زندگی او وجود داشت، بیتردید به موضوعی برای تبلیغات و فضاسازی رسانهای تبدیل میشد و مخالفان از آن برای تخریب شخصیت همسرش و ضربه زدن به نظام بهره میبردند.
اما زهرا راه دیگری را برگزیده بود؛ راه گمنام زیستن، بیادعا خدمت کردن و رعایت دقیق حدود و شئون زندگی. همین شیوهی زندگی باعث شده است که امروز خانوادهی او با آرامش و سپاسگزاری به گذشته بنگرند و خدا را شکر کنند که در کارنامهی زندگی این دختر، نقطهی تاریکی وجود ندارد که موجب کمترین خدشه به شخصیت همسرش یا آسیبی به آرمانهایی شود که به آنها باور داشت.
پس از شهادتش نیز هر کس که بهعنوان همکار، دوست، شاگرد یا آشنا از او یاد کرده است، بیش از هر چیز از تواضع، مهربانی، خوشرفتاری و اخلاص او سخن گفته است. گویی بزرگترین میراثی که از خود بر جای گذاشت، نه یک عنوان و موقعیت اجتماعی، بلکه خاطرهی انسانی بود که با همهی توان خود برای دیگران خیر میخواست و بیآنکه خود را مطرح کند، اثرش را در دلها باقی گذاشت.
زهرای به ناز خفتهی من
برای من، بهعنوان پدر، فقدان زهرا بسیار سنگین و جانکاه است؛ بهویژه آنکه علاقهای ویژه و عمیق به او داشتم. این محبت تنها به سالهای پایانی زندگی او محدود نبود، بلکه از نخستین سالهای کودکیاش در دل من ریشه داشت و تا روز شهادتش باقی ماند.
به یاد دارم زمانی که تنها سه سال داشت، شعری برایش سرودم که گویای بخشی از احساسات پدرانهام نسبت به او بود:
«زهرای به ناز خفتهی من / ای غنچهی نوشکفتهی من
ای میوهی باغ زندگانی / بیداری بخت خفتهی من
در آینهی رخ تو پیداست / اسرار به دل نهفتهی من
ای گوهر شبچراغ چشمت / افسانهی ناشنفتهی من
نقل تو چو نقل بر زبانهاست / ای قصهی تازهگفتهی من
نوروز طبیعت منی تو / گلبوتهی طینت منی تو»
این عشق و دلبستگی پدرانه در تمام سالهای زندگی زهرا همراه من بود و امروز نیز یاد و نام او با همان مهر و محبت در قلبم زنده است.
امیدوارم خداوند متعال این قربانی را از بیت رهبری و از خانواده ما بپذیرد و همانگونه که خون شهیدان درخت انقلاب را آبیاری کرده است، این فداکاریها نیز موجب استحکام هرچه بیشتر مبانی انقلاب اسلامی و عزت و سربلندی ملت ایران شود. از خداوند میخواهم که همهی ما را قدردان راه شهیدان قرار دهد و توفیق دهد تا شاهد پیشرفت، سرافرازی و سربلندی این ملت باشیم.
سیده یاسمن رودباری
سال شصت و یکم ـ شماره 2951