دستهایش را روی گوشهایش گذاشت. نمیخواست صدا را بشنود. باورش نمیشد. هنوز چند ماهی نبود که ازدواج کرده بودند و آمده بودند سر خانه و زندگی خودشان

دستهایش را روی گوشهایش گذاشت. نمیخواست صدا را بشنود. باورش نمیشد. هنوز چند ماهی نبود که ازدواج کرده بودند و آمده بودند سر خانه و زندگی خودشان و حالا بابک، سر سوختن غذا، صدایش را بلند کرده بود و حرفهایی میزد که سولماز حتی یک بار هم در خانه پدریاش تجربه نکرده بود. نگاهش به بشقاب جهیزیهاش که خرد شده و وسط آشپزخانه افتاده بود، خیره مانده بود. بابک با عصبانیت تا جلوی در رفت و فریاد کشید:
ـ من میروم خونهی مادرم یه لقمه غذا بخورم. تو دست و پا چلفتیتر از اونی که بتونی یه بشقاب غذا جلوی من بذاری.
در را که به هم کوبید، بغضش ترکید. اشک مثل ابر بهار از روی گونههایش پایین میآمد. بشقاب صورتی را که با عشق و علاقه خریده بود، از روی زمین برداشت. درست مثل قلب خودش، از وسط دو نیم شده بود.
پیامبر خداصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «سابُّ المُؤمِنِ كالمُشرِفِ على الهَلَكَةِ؛ ناسزاگویِ به مؤمن همچون کسی است که در آستانهی هلاکت باشد.»
(کنزالعمّال، ۸۰۹۳)
***
چادر نمازش را روی صورتش کشیده بود. هقهقهایش آرام گرفته بود. صدای خندههای بابک از خانهی مادرش شنیده میشد. برایش سؤال بود که چرا مادر بابک میانداری نکرده است. دلش ضعف میرفت، اما میلی به غذا نداشت. خیلی زود عاشق بابک شده بود و زودتر از چیزی که فکرش را میکرد، عروسی گرفته بودند. پدرش اصرار داشت چند ماهی نامزد بمانند، اما خانوادهی بابک اصرار داشتند جشن عروسی زودتر برگزار شود. با خواهر بابک در مهمانی زنانهای آشنا شده بود. موقع خداحافظی، جلوی در بابک را دیده بود. همان نگاه اول برای هر دو کافی بود تا فکر کنند میتوانند کنار هم زندگی کنند.
دیگر صدای بابک نمیآمد. هنوز در افکار خودش بود که صدای باز شدن در، رشتهی افکارش را پاره کرد. حتماً بابک پشیمان شده بود و برگشته بود تا از او عذرخواهی کند. با عجله چادر را از جلوی صورتش کنار زد. چیزی را که میدید باور نمیکرد. مادر بابک با دستهکلید جلوی در ایستاده بود. ابروهایش را در هم گره کرده بود. بدون اینکه سلام کند، آمد و درست روبرویش نشست. کلید خانه دست او چه میکرد؟
ـ ببین سولماز خانم، من اومدم همین اول کار سنگهامو باهات وا بکنم. دیگه نمیخوام ببینم پسرم خسته و گرسنه بیاد پایین و ازت شکایت کنه که نمیتونی به کارهای خونهات برسی.
بعد با دست به خانه اشاره کرد.
ـ همچین زندگیای کجا میخواستی به دست بیاری؟ حداقل وظیفهات رو درست انجام بده. اینجا خونه بابات نیست، کسی بخواد نازت رو بکشه.
نگاهش هنوز روی دستهکلیدی بود که در دستان مادر بابک بالا و پایین میشد. هر کلمه مثل پتکی بر سرش کوبیده میشد.
مولی امیرالمؤمنینعلیهالسلام میفرماید: «بِئسَ السَّعیُ اَلتفرِقَةُ بَینَ الأَلیفَینِ؛ بهراستی که تفرقه انداختن میان دو دوست و همدم، تا چه اندازه زشت و نکوهیده است.»
(فهرست غُرر، ص ۳۶)
***
احساس میکرد زیر آوار مانده است. مادر بابک قبل از رفتن گفته بود شب هم نمیگذارد بابک به خانه برگردد تا او را ادب کرده باشد. تا اذان صبح چیزی نمانده بود. همیشه از تنهایی میترسید و حالا تمام شب را تنها مانده بود. وقتی مادرش زنگ زده بود، خودش را به مریضی زده بود تا نگرانش نکند. باید فکر میکرد. نباید بیگدار به آب میزد.
بلند شد، وضو گرفت و نمازش را خواند و رفت سراغ ظرفهایی که در سینک ظرفشویی مانده بود. آشپزخانه را مرتب کرد. قابلمه را روی گاز گذاشت. میخواست غذای مورد علاقه بابک را بپزد.
یک ساعت بعد، سروکلهی بابک پیدا شد. بدون اینکه حرفی بزند، لباسهایش را عوض کرد و رفت.
بوی خورشت قورمهسبزی خانه را پر کرده بود. میخواست بابک را سر به راه کند. باید با محبت، او را درست میکرد.
پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «مَن صَبَرَتْ عَلى سُوءِ خُلُقِ زَوجِها أعطاها مِثلَ (ثَوابِ) آسِيَةَ بنتِ مُزاحِمٍ؛ هر زنى كه در برابر بداخلاقى شوهرش شكيبايى ورزد، خداوند همانند ثواب آسيه بنت مزاحم (همسر فرعون) به او عطا كند.»
(بحار الأنوار، 103/247/30)
***
لباسهایش را عوض کرد، عطر مورد علاقهی بابک را زد و منتظر روی مبل نشست. شک داشت کاری که میکرد درست است یا نه! کاش میشد با کسی حرف میزد. گوشی موبایلش را برداشت و شمارهی مهتاب را گرفت. بعد از چند بوق، بالأخره گوشی را برداشت.
ـ سلام عروس خانم، چه عجب این طرفا.
مهتاب پشت سر هم حرف میزد و زبان میریخت. کمی که صحبت کردند، با خجالت گفت:
ـ یادته خواهرت یه مشاور داشت؟ میشه شمارشو بهم بدی؟
مهتاب لحظهای سکوت کرد. در دلش دعا میکرد چیزی نپرسد. انگار خدا صدایش را شنیده بود.
ـ برات میفرستم.
نفس راحتی کشید.
حسنا احمدی
سال شصت و یکم ـ شماره 2951