کد خبر: ۶۹۸۲
۱۴۰۵/۰۴/۰۸ ۱۰:۴۲
داستان

لشکری از سایه‌ها

چشم‌هایش را به سختی باز کرد. احساس درد تمام وجودش را در بر گرفته بود. ـ این... اینجا کجاست؟ هوا گرگ‌ومیش بود. دشت بزرگی مقابلش بود. پر از گیاهان عجیب. هزاران نفر را دید که سرگردان اطراف‌شان را نگاه می‌کردند...

لشکری از سایه‌ها

چشم‌هایش را به سختی باز کرد. احساس درد تمام وجودش را در بر گرفته بود.
ـ این... اینجا کجاست؟
هوا گرگ‌ومیش بود. دشت بزرگی مقابلش بود. پر از گیاهان عجیب. هزاران نفر را دید که سرگردان اطراف‌شان را نگاه می‌کردند. چشمش را چرخاند. پیرمردی در نزدیکی‌اش بود. به‌سمت او رفت. «آقا تو می‌دانی اینجا کجاست؟ من فقط به یاد دارم از بلندی افتادم اما نفهمیدم چگونه به اینجا آمدم.» پیرمرد نگاهی به مهدی کرد.
ـ نمی‌دانم.
ـ اما حتماً کسی هست که به ما جواب بدهد.
ـ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که خواب بودم.
مهدی با کلافگی سراغ دیگران رفت. اما همه‌ همان یک جواب را می‌دادند. یکی می‌گفت با عجله از خیابان رد می‌شدم. دیگری گفت دچار حمله‌ی قلبی شدم... «شاید ما مرده‌ایم.» اخم‌هایش درهم رفت.
ـ یعنی هیچ‌کس جواب‌گوی ما نیست؟
با سرگردانی اطراف را نگاه می‌کرد که ناگهان صدای بلند ناقوسی به گوشش رسید.
ـ این صدا از کجاست؟
ـ نکند قیامت شده؟
در جمعیت غوغایی به پا شد. اما مهدی منتظر بود تا بفهمد این صدا چه معنایی دارد. صدای ناشناسی بلند شد.
ـ شما هر کدام امروز دچار حادثه‌های مختلفی شده‌اید تا در اینجا جمع شوید. همه‌ی شما در زندگی‌هایتان آرزو کردید که کاش روز عاشورا در کربلا بودید. ما این را برایتان فراهم کرده‌ایم تا ببینید.
مهدی با خود گفت: «راست می‌گوید. من همین را از خدا خواسته بودم.» مرد جوانی کنار مهدی بود. «من مذهبی نیستم اما به یاد دارم به‌خاطر شجاعتم وقتی داستان کربلا را شنیدم گفتم کاش بودم و جلوی ظلم می‌ایستادم.» زن مسنی هم آنجا بود. «من هم از خدا خواسته بودم که کاش آن روز بودم تا فرزندان امامم را از زیر سم اسب‌ها نجات می‌دادم.» ناگهان طوفان شدیدی شروع شد. گردباد بزرگی کل دشت را فراگرفت. دیگر نمی‌شد کسی را دید. همه روی زمین نشستند. طوفان ناگهانی به یک‌باره به پایان رسید. حالا همه چیز عادی‌تر بود.آسمان آبی بود و خارهای بیابان دیده می‌شد. تل‌های کوتاه و بلند دشت را پر کرده بودند.مهدی از تل بزرگی که جلویش بود بالا رفت. چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد. خیمه‌های زیادی آنجا بود.
شمار زیاد لشکریان عمربن سعد و تعداد کم یاران امام حسین‌علیه‌السلام مهدی را ترساند.
گرما مانند آتش بر سرش می‌بارید. پشت دستش را به پیشانی‌اش کشید. کودکانی را می‌دید که از شدت عطش در پشت خیمه‌ها زیر سایه نشسته بودند. ناگهان تیری از کمان عمربن سعد رها شد و به‌سمت خیمه امام فرود آمد.
ـ شهادت دهید که من نخستین تیر را رها کردم. منتظر چه هستید؟
سپس انبوه تیربه‌سمت خیمه‌ها روانه شد. مهدی خواست از جایش تکان بخورد. اما نتوانست.
عطش شدیدی به یک‌باره به سراغش آمده بود. اصحاب امام را دید که یکی‌یکی وداع می‌کردند و به میدان می‌رفتند. هر کدام به مثابه‌ی یک لشکر بودند. چنان مردانه می‌جنگیدند که گویا زخم‌های بدن‌شان را حس نمی‌کنند. با هر تیری که به‌سمت‌شان می‌آمد لبخند می‌زدند انگار که آن‌ها را برای رسیدن به خدا یاری می‌کرد. صدای چکاچک شمشیر بیشتر و بیشتر شد. اصحاب محاصره می‌شدند و به زمین می‌افتادند. مهدی امام را می‌دید که خود را به زحمت بالای سر یارانش می‌رساند. بدن مرد جوانی که خودش را به‌خاطرشجاع بودن تحسین می‌کرد شروع به لرزیدن کرد. خانم مسنی که می‌گفت کاش بودم که کودکان امام را یاری کنم. دست بر سر گذاشته بود و می‌نالید: «خدایا امان از دل زینب.» افراد رفته رفته کم می‌شدند. هر کسی که ادعای یاری داشت به بهانه‌ای خود را از آنجا دور می‌کرد و در بیابان ناپدید می‌شد. فقط آرزومندان واقعی ماندند. صدایی بدن مهدی را لرزاند. آرامش عجیبی وجودش را فرا گرفت. به پیرمردی که در اول ماجرا دیده بود نگاه کرد و گفت: «شما هم می‌شنوید؟ این صدای بهشتی را شما هم می‌شنوید؟» پیرمرد که چشمانش از تعجب گرد شده بود جواب داد.
ـ آری می‌شنوم. این صدای اذان از آن جوان نورانی است.
جوانی به زیبایی ماه شب چهارده و بلندای سرو. اشک در چشمان مهدی جمع شد.
ـ این... این صدای جوان رعنای امامم حضرت علی‌اکبرعلیه‌السلام است.
مهدی دید که امام و یارانش برای نماز آماده شدند. چند نفر داوطلبانه مأمور حفاظت از جان امام هنگام نماز شدند. صدایی آمد: «تا ما هستیم نخواهیم گذاشت آسیبی متوجه نوه‌ی پیامبر و خانواده‌اش بشود.» آفتاب سوزان ظهر دشت نینوا توان را از بدن مهدی برده بود: «خدایا این‌ها در این گرما چگونه می‌خواهند بجنگند؟» نگاهش به لشکر عمربن سعد افتاد. تا چشم کار می‌کرد لشکریان دشمن بود و یاران امام را دید که تعدادشان به‌راحتی قابل شمارش بودند. تیری وارد کمان شد و آماده‌ی پرتاب. باران تیر بر پیکر محافظان امام فرود آمد. اما از پای نیفتادند و باران تیر بعدی. تیرها بر پیکره‌ی بی‌جان محافظان فرود می‌آمد. آن زمان که نماز امام حسین‌علیه‌السلام به پایان رسید، محافظان یکی‌یکی روی زمین افتادند. لب‌های خشک از عطش خانواده‌ی اباعبدالله از دور هم قابل مشاهده بود.
پیرمرد ضربه‌ی آرامی به دوش مهدی زد.
- آنجا را نگاه کن. این همان جوان خوش‌سیما نیست؟
- آری خودش است علی‌اکبر پسر ارشد امام حسین‌علیه‌السلام
ـ دارد اذن میدان می‌گیرد؟
ـ آری
حضرت علی‌اکبرعلیه‌السلام پدرش را در آغوش گرفت و وداع کرد. بر مرکبش نشست و به‌سمت میدان روانه شد. امام دو دستش را بالا برد و برای جگرگوشه‌اش دعا کرد. عده‌ای از لشکریان پسر سعد که پیامبر را دیده بودند خود را عقب کشیدند. عمربن سعد فریاد زد.
ـ شما را چه شده؟ چرا ترسیده‌اید؟ شما شیخان لشکر از جوانی می‌گریزید؟
پیری ندا برآورد. «ای پسر سعد تو پیامبر را ندیده‌ای این جنگ درست نیست نگاه کن خود پیامبر به میدان آمده.» حرمله نیشخندی زد.
ـ انگار طلاهای یزید را فراموش کرده‌ای شیخ.
همان لحظه جوان شروع کرد به رجز خواندن.
ـ من علی بن حسین بن‌علی هستم. به خانه‌ی خدا سوگند ما به نبی‌صلی‌الله‌علیه‌وآله نزدیک‌تر و اولی هستیم تا شبث و شمر فرومایه. آن‌قدر با شمشیر به شما می‌زنم تا شمشیر تاب بردارد. شمشیر زدن جوان هاشمی علوی. به خدا قسم پیوسته از امروز از پدرم حمایت می‌کنم تا فرزند زنازاده در میان ما حکومت نکند.
علی‌اکبر چنان مبارزه می‌‌کرد و جانانه شمشیر می‌زد که کار بر سپاه دشمن سخت شده بود. ابن منقذ فریاد برآورد: «گناهان عرب بر گردن من اگر این جوان به دستم بیفتد و او را نکشم.» ابن منقذعبدی راه حضرت را بست و با شدت نیزه را بر سر علی‌اکبر فرود آورد.
مهدی فریاد زد.
توان از علی‌اکبر گرفته شد و دست‌هایش را بر گردن اسب آویخت تا تعادلش حفظ شود. فریاد برآورد. «پدر جان الان جد خود را به چشم می‌بینم و شربت آب را از دستش می‌نوشم.»
ناگهان مرکب جوان را میان لشکر دشمن برد و هر کدام از آن‌ها ضربه‌ای بر بدنش وارد آوردند. علی‌اکبر ارباًارباً شد... امام خود را با شتاب بالای سر او رساند و بدن پاره‌پاره‌ی پسرش را در آغوش گرفت. اشک به مهدی امان نمی‌‌‌داد تا صحنه را ببیند. جوانانی را دید که خود را بالای سر حضرت علی‌اکبر رساندند و او را در میان عبا به خیمه بردند. او دید که بعد از حضرت علی‌اکبر پسران مسلم بن عقیل و پسران عبدالله بن جعفر به میدان رفتند. هر کدام شجاعانه جنگیدند و به شهادت رسیدند. مقابل چشمش نوجوانی را دید که زره بر تنش بزرگی می‌کرد. مهدی به پیرمرد گفت: «او را ببین آن نوجوان را می‌گویم. او حضرت قاسم نیست؟» پیرمرد که روضه‌های کربلا برایش تداعی می‌شد سری تکان داد.
ـ خودش است. صورتش را ببین چنان پاره‌‌ی ماه است.
قاسم همچون علی‌اکبر مردانه جنگید و با آن سن کمش پهلوانان لشکر عمر را به هلاکت رساند و به شهادت رسید. توانی در پاهای مهدی نمانده بود. به زمین افتاد. پیرمرد او را تکان داد. «تو را چه شده جوان؟ عمری روضه را شنیدی اما حالا می‌بینی... نگاه کن و مظلومیت امامت را با جانت درک کن.» مهدی به سختی لب‌های خشکیده‌اش را تکان داد.
ـ کاش می‌شد کمک‌شان کنم.
صدای چکاچک شمشیرها بالا گرفت. حضرت عباس و امام حسین پشت به پشت هم از میان لشکر عبور می‌کردند و می‌خواستند خود را به فرات برسانند. سمیر جوانکی که همراه مهدی و پیرمرد مانده بود با اضطراب صحنه را تماشا می‌کرد. با صدای بلند به مهدی گفت: «از هم جدا افتادند.» حضرت عباس‌علیه‌السلام خود را به فرات رساند و مشک را به دوشش انداخت.
ـ جان من فدای حسین برگزیده‌ی پاک باد. من عباس هستم و در هر بامداد کارم سقایی است. آن روز که با شر روبرو گردم از آن نمی‌هراسم.
به راه افتاد و با حمله‌ای دشمن را متفرق کرد. حُکیم ضربه‌ای بر دست راست حضرت وارد کرد و آن را قطع کرد. حضرت شمشیر را با دست چپ گرفت. ابن‌طفیل ضربه‌ای بر دست چپش وارد آورد. حضرت مشک را به دندان گرفت. تیر دیگری سینه و چشمش را نشانه رفت و عمود آهنین بر سرش فرود آمد. امام خود را به حضرت عباس رساند.
ـ اکنون کمرم شکست و رشته‌ی تدبیرم گسسته شد.
مهدی نگاهی به پشت سرش انداخت. از آن جمعیت انبوهی که در آغاز دیده بود فقط عده‌ی ‌اندکی باقی مانده بود. سرش را پایین انداخت.
شیخی از میان لشکر فریاد زد: «حسین قرآن آورده تا ما را سوگند دهد.» امام سوار بر اسب بود. عبایش را کنار زد و کودک شیرخواره را بر روی دست گرفت.
ـ ای جماعت اگر به من رحم نمی‌کنید پس به این کودک شیرخوار رحم کنید.
همان لحظه تیری سه شعبه بر حلق علی‌اصغر نشست. امام دستش را زیر گلوی کودک گرفت و خونش را به آسمان پاشید و‌ قطره‌ای از آن به زمین بازنگشت.
ـ آنچه این سختی‌ها را برایم آسان می‌کند این است که همه در محضر خداست.
امام به خیمه برگشت و درخواست لباس کهنه‌ای کرد. پیرمرد رو به سمیر گفت: «می‌دانی امام چرا لباس کهنه را زیر لباس رزمش پوشید؟» سمیر سرش را تکان داد: «تا بلکه غارتش نکنند.» امام به میدان رفت.
ـ وای بر شما! چرا با من می‌جنگید؟ آیا سنتی را تغییر داده‌ام؟ یا شریعتی را دگرگون ساخته‌ام؟ یا جرمی مرتکب شده‌‌ام؟ یا حقی را ترک کرده‌ام؟
ـ به‌خاطر کینه‌ای که از پدرت به دل داریم با تو می‌جنگیم و تو را می‌کشیم.
امام مبارز طلبید و هر پهلوانی که از سپاه دشمن پیش می‌آمد به خاک می‌افکند و به هلاکت می‌رساند. به جانب راست سپاه حمله کرد و ندا برآورد: «مرگ بهتر از زندگی ننگین است».
امام به هر سو یورش برد و گروه عظیمی را به خاک افکند. عمرسعد فریاد زد: «مگر نمی‌دانید با که می‌جنگید؟ او فرزند همان دلاور میدان‌ها و قهرمانان عرب است از هر سو بر او هجوم آورید.» تیرها به‌سمت امام هجوم آوردند. تیری بر پیشانی و سینه‌ی امام نشست. امام خواست اندکی بیاساید که ناگاه سنگی به پیشانی‌اش رسید و خون جاری شد. خواست با پیراهنش خون را پاک کند که تیر سه شعبه‌ای به سینه‌اش فرونشست. حضرت از اسب بر زمین افتاد. سپس برخاست. حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها فریاد زد: «وای بر شما آیا در میان شما مسلمانی نیست؟» امام اما دلاورانه می‌جنگید. هجوم تیرها و اصابت شمشیرها مانع از رزمش نشد. هر که با هرچه در دست داشت به امام ضربه می‌زد. حالت ضعف بر امام غلبه کرد و از پا افتاد. پیرمرد فریاد زد: «مهدی آن کودک را نگاه کن عبدالله‌بن‌‌حسن است.»
دستش را از دست حضرت زینب رها کرد و به میدان دوید. همه را کنار زد و خود را به عمو رساند. کودک رو به ابن کعب که با شمشیر می‌خواست ضربه‌ای به امام وارد کند گفت: «ای ناپاک‌زاده عمویم را می‌کشی؟»
تیزی شمشیر دستان نحیف عبدالله را هدف قرار داد و آن را از بدن جدا کرد. تیر حرمله کار عبدالله را تمام کرد. عمرسعد به خولی بن یزید که کنارش بود گفت: «کار حسین را تمام کن.» خولی جلو رفت اما لرزه بر تنش افتاد و عقب کشید. شمربن ذی‌الجوشن خشمگین شد و بر سینه‌ی حضرت نشست. خواست سر امام را جدا کند. امام لبخندی زد فرمود: «آیا مرا می‌‌کشی در حالی که می‌دانی کیستم؟»
ـ آری تو را می‌شناسم که تو فرزند علی و فاطمه‌ای و جدت محمدمصطفی است.
و آن لحظه بود که جهان دچار زلزله‌ای شد به قدمت هزار و چهارصد سال. در حالی که چشم‌های امام نگران به‌سمت خیمه‌ها بود سر از تنش جدا شد. لشکر به‌سمت خیمه‌ها هجوم برد. صدای شیهه‌ی اسب‌ها و فریاد دشت را پر کرده بود. گرد و غبار عظیمی بلند شد. همه چیز از جلوی چشم ناپدید شد. مهدی چشمانش را باز کرد. خود را روی آسفالت خیابان دید. سرگیجه داشت و از درد به خود می‌پیچید. باریکه‌ی خونی از سرش جاری شده بود. دوستانش را بالای سر خود دید. «حالت خوب است مهدی؟»
ـ فکر کنم پایت پیچ خورد و از داربست افتادی.
همه صحنه‌هایی را که دیده بود با خود مرور کرد. با خودش گفت: «چقدر در زندگی‌ام در کنار حق بودم؟ آیا زمانی که حق کسی مقابل چشمم خورده شد واکنشی داشتم؟ آیا کودک‌کُشان زمان خودم را سرزنش و نفرین کردم؟ آیا حرمله‌ی زمان خودم را شناختم؟ امام را دیدی که مدام قوم حرامی را موعظه می‌کرد؟ حتی تا آخرین لحظات می‌‌خواست آن‌ها را از هلاکت ابدی نجات دهد. امام زمان‌عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف من چه؟ هزار سال است موعظه می‌کند و کسی نمی‌شنود.»

 زهرا آذربایجان

سال شصت و یکم ـ شماره 2950

گزارش خطا