کد خبر: ۶۹۷۹
۱۴۰۵/۰۴/۰۸ ۰۹:۵۰

قوم و خویش

دلش خنک شده بود از این که موسی را در این حال می‌دید. راضی بود. سال‌ها بود کینه‌ی موسی را در دلش نگه داشته بود برای این روزها. هنوز یادش نرفته بود که وقتی برای خواستگاری خواهر موسی رفته بود چطور خودش و مادر پیرش را به‌خاطر یتیمی و بی‌پولی سکه‌ی یک پول کرده بودند...

قوم و خویش

سیب سرخ را برداشت، توی دستش نگه داشت و بعد نگاهی به موسی که روی صندلی مچاله شده بود انداخت. نور زردرنگی که از پنجره‌ی نمایشگاه به داخل می‌تابید، روی پوست براق سیب افتاده بود و آن را سرخ‌تر از همیشه نشان می‌داد. بی‌هوا سیب را به‌سمتش انداخت، موسی دست و پایش را گم کرد و به سختی سیب را در هوا گرفت. چند لحظه طول کشید تا نفسش سر جایش برگردد. می‌خواست بیشتر ذلیلش کند.
ـ غریبی نکن موسی، تعارف می‌کنی؟ ما قوم و خویشیم بخور از خودت پذیرایی کن.
موسی بیشتر خجالت کشید. با لنگ قرمزی که در دست داشت پیشانی‌اش را پاک کرد.
شرمندگی از سر و رویش می‌بارید و حتی جرئت نمی‌کرد مستقیم به چشمان بیژن نگاه کند.
ـ نمک‌پرورده‌ایم آقا بیژن، می‌دونی که پسرعمه چند وقتی پسرم مریض شده هر چی داشتم فروختم الان دستم خالیه اگر لطف کنی...
امام صادق‌علیه‌السلام می‌فرمایند: «ما من رَجُلٍ تَکبّرَ أَو تَجبَّرَ الّا لذلَّةٍ یَجدُها فی نَفسِهِ؛ هیچ مردی نیست که تکبر بورزد یا خود را بزرگ بشمارد مگر به‌خاطر ذلتی که در نفس خود می‌یابد.»
(وسایل الشیعه، ج 15، ص 380)
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری در فضای نمایشگاه پیچید. از جایش بلند شد روی میز یک‌وری نشست. لبخند کجی روی لب‌هایش نقش بست. نگاهش آمیخته‌ای از غرور و کینه بود.
موسی هنوز داشت از مشکلاتش حرف می‌زد، بی‌هوا وسط حرفش پرید و گفت: «موسی مستقیم برو سر اصل مطلب این همه حاشیه لازم نیست پول می‌خوای درسته؟»
موسی سرش را پایین انداخت و چشم دوخت به کفش‌های خاک گرفته‌اش و زیر لب گفت: «اگر بتونی یه مقدار پول بهم قرض بدی.»
ـ چیزی داری گرو بذاری؟
موسی سرش را بالا آورد، چشمانش دودو می‌زد. انگار انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت.
ـ ما قوم و خویشیم بیژن‌خان راه دوری نمیره.
از جایش بلند شد. پاکت سیگارش را برداشت. سیگاری گوشه‌ی لبش گذاشت و همان‌طور که با فندک طلایی روشنش می‌کرد گفت: «چه ربطی داره از قدیم گفتن حساب حسابه کاکابرادر.»
دود سیگار آرام‌آرام در هوا پخش شد و بوی تلخ تنباکو فضای اتاق را پر کرد.
امام علی‌علیه‌السلام نخست می‌فرماید: «اِلاَ لاَیَعْدِلَنَّ أَحَدُکُمْ عَنِ الْقَرَابَةِ یَرَی بِهَا الْخَصَاصَةَ أَنْ یَسُدَّهَا بِالَّذِی لایَزِیدُهُ إِنْ أَمْسَکَهُ وَ لاَیَنْقُصُهُ إِنْ أَهْلَکَه؛ آگاه باشید! هیچ یک از شما نباید از بستگان نیازمند خود رویگردان شود و از آنان چیزی را دریغ دارد؛ که نگه داشتنش مایه‌ی فزونی نیست و از بین رفتنش کمبودی برای او نمی‌آورد.».
(خطبه 23 نهج‌البلاغه)
  
موسی آب دهانش را به سختی قورت داد. حرف‌های ملیحه در گوشش زنگ می‌زد. بارها گفته بود سراغ بیژن نرو، اما فکرش را هم نمی‌کرد بیژن بخواهد این‌طور با او رفتار کند.
ـ بیژن‌خان من اگر چیزی داشتم گرو بذارم که الان اینجا نبودم، گیر کردم اگر مجبور نبودم رو نمی‌انداختم.
دلش خنک شده بود از این که موسی را در این حال می‌دید. راضی بود. سال‌ها بود کینه‌ی موسی را در دلش نگه داشته بود برای این روزها. هنوز یادش نرفته بود که وقتی برای خواستگاری خواهر موسی رفته بود چطور خودش و مادر پیرش را به‌خاطر یتیمی و بی‌پولی سکه‌ی یک پول کرده بودند.
خاطره آن روزها هنوز مثل زخمی کهنه در دلش مانده بود و هر بار که به گذشته فکر می‌کرد، تلخی آن تحقیر دوباره زنده می‌شد.
می‌دونی موسی من خیلی کار کردم تا به اینجا رسیدم یادته که من فقط یه بچه یتیم دماغو بودم اما حالا همه چیز عوض شده اون بیژن فلک‌زده حالا برای خودش کسی شده، دنیا هم بالا و پایین داره صدات هنوز تو گوشمه که گفتی لقمه‌ی اندازه‌ی دهنت بردار.
موسی پرید وسط حرفش: «اون روزا گذشته بیژن کینه‌ای نباش کینه زندگی آدم رو می‌سوزونه.»
اما انگار حرف‌های موسی به دیوار گفته می‌شد. بیژن سال‌ها با همین کینه زندگی کرده بود. بیژن جلو رفت. دود سیگارش را فوت کرد توی صورت موسی و با نیشخند گفت: «مطمئنی؟ اگر چیزی نداری گرو بذاری شرمنده‌ام.»
امام على‌عليه‌السلام: «اِحتَمِل أَخاكَ عَلى ما فيهِ وَلاتُكثِرِ العِتابَ، فَإِنَّهُ يورِثُ الضَّغينَةَ؛ برادرت را با همان وضعى كه دارد تحمل كن و زياد سرزنش نكن، زيرا اين كار كينه مى‌آورد.»
(تحف العقول، ص 84)
  
موسی از جایش بلند شد تا نزدیک در رفت. شانه‌هایش افتاده بود و قدم‌هایش دیگر رمقی نداشت. هنوز پایش را از نمایشگاه ماشین بیرون نگذاشته بود که صدایش کرد: «موسی، بگو پسرت بیاد تو اعتباری نداری اما حساب پسرت با تو جداست.»
موسی سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. پشت شیشه‌ی نمایشگاه، سایه‌ی خمیده‌اش آرام‌آرام دور شد.
سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد. حس می‌کرد دلش خنک شده اما حالش خوب نبود. آرامش عجیبی که سال‌ها انتظارش را می‌کشید، آن‌طور که تصور می‌کرد شیرین نبود. با خودش فکر کرد کاش پسر موسی زودتر بیاید.
پیامبرصلى‌الله‌عليه‌وآله می‌فرماید: «تَعافَوا تَسقُطِ الضَّغائِنُ بَينَكُم؛ از يكديگر گذشت كنيد، تا كينه‌هاى ميان شما از بين برود.»
(كنزالعمال، ج 3، ص 373، ح 7004)

حسنا احمدی

سال شصت و یکم ـ شماره 2950

گزارش خطا