دلش خنک شده بود از این که موسی را در این حال میدید. راضی بود. سالها بود کینهی موسی را در دلش نگه داشته بود برای این روزها. هنوز یادش نرفته بود که وقتی برای خواستگاری خواهر موسی رفته بود چطور خودش و مادر پیرش را بهخاطر یتیمی و بیپولی سکهی یک پول کرده بودند...