دکتر «ماریا بیهقی» از آن دسته پژوهشگرانی است که مسیر علمی خود را از یک تجربهی شخصی آغاز کرد. بیماری سرطان مادرش و آشنایی با دارویی به نام هرسپتین، انگیزهای شد تا وارد دنیای پژوهشهای دارویی شود. این علاقه در سالهای بعد به ثبت چند اختراع بینالمللی، کسب مدال طلای سوئیس و سیلیکونولی آمریکا و راهاندازی یک شرکت دانشبنیان در حوزهی اگزوزومتراپی انجامید. با این حال، داستان زندگی او فقط دربارهی موفقیتهای علمی نیست. او در کنار فعالیتهای پژوهشی، با مشکلاتی مانند دریافت مجوزها، کمبود حمایتهای مالی از تحقیقات و دشواریهای اقتصادی نیز روبرو بوده است. در این گفتگو، دکتر بیهقی از مسیر علمی خود، خاطرات کودکی، فقدان مادر و علاقه عمیقش به ایران سخن میگوید.
سیده یاسمن رودباری

لطفاً خودتان و حوزهی فعالیتتان را معرفی کنید؟
من ماریا بیهقی هستم، دکترای بیوتکنولوژی و فوقدکترای طراحی دارو، فارغالتحصیل دانشگاه فردوسی مشهد، عضو هیئت علمی دانشگاه کاویان و مدیرعامل شرکت «نانوسیست فناوری فردوسی»، یکی از شرکتهای فناور مستقر در پارک علم و فناوری فردوسی و پارک علوم پزشکی مشهد. فعالیت اصلی من تولید محصولات دارویی و بیوتکنولوژی است.
چه چیزی شما را به این مسیر کشاند؟
ریشهی این انتخاب به بیماری مادرم بازمیگردد. ایشان به سرطان مبتلا شده بودند و داروی هرسپتین مصرف میکردند؛ دارویی بسیار قوی که فقط برای بیمارانی که سرطان سینه دارند پاسخ میدهد و حدود 92 درصد از افراد هیچ تأثیری از آن نمیگیرند، در حالی که عوارض جانبی قابلتوجهی هم دارد. همین موضوع باعث شد تصمیم بگیرم برای تسکین درد بیماران سرطانی پژوهش کنم. پروژهی دکترای من بر طراحی دارویی متمرکز بود که بتواند بهعنوان داروی تراپی و مکمل هرسپتین عمل کند و در دورهی فوقدکترا نیز داروی دیگری طراحی و تولید کردیم که توانست مکمل آن دارو باشد و به ثبت اختراع بینالمللی در آمریکا برسد و در مسابقات بینالمللی سوئیس مدال طلا کسب کند.
همین موفقیت من را بهطور جدی وارد حوزهی تولید محصولات دارویی کرد، بهویژه در زمینهی اگزوزومتراپی؛ داروهایی برای ترمیم زخم، درمان بیماریهای پوستی، آلزایمر، عفونتهای قارچی و التهابهای مختلف. برای این داروها نیز توانستیم ثبت اختراع بینالمللی بگیریم، در مسابقات بینالمللی سوئیس مدال طلا و در مسابقات سیلیکونولی آمریکا نیز مدال طلا کسب کنیم و افتخاراتی هم در سطح ملی در زمینهی تولید دارو به دست بیاوریم.
در پژوهش دکتری، دقیقاً روی چه نوع دارویی کار میکردید؟
ما در خارج از ایران دیدیم که در آمریکا از داروهایی مانند اینترلوکین بهعنوان ایمونوتراپی استفاده میکنند تا سیستم ایمنی فرد را تقویت کنند و در کنار آن داروهایی مانند پرتوزوماب نیز به کار میبرند. من آمدم روی این موضوع کار کردم و یک واکسن طراحی کردیم که در آن چند پروتئین کمکی را در یک سازهی ژنی پروتئینی قرار دادیم تا واکسن بتواند همزمان هم سیستم ایمنی را تقویت کند و هم برای درمان سرطان مؤثر باشد. این اولین دارویی بود که ما در حوزهی سرطان تولید کردیم. متأسفانه با وجود ثبت اختراع بینالمللی، ثبت اختراع در آمریکا و کسب مدال در مسابقات جهانی، این واکسن هرگز وارد بازار نشد.
چه مهارتهایی شما را به این موفقیتها نزدیک کرد؟
قبل از هر چیز، لطف خداوند و دعای مادرم را در این مسیر مؤثر میدانم. ایشان همیشه دوست داشتند من در این حوزه فعالیت کنم، در حالی که خودم برای دکترا تمایل به ادامه تحصیل در خارج از کشور داشتم. بعد از فوت مادرم، انگیزهام برای برآوردهکردن آرزوی او بیشتر شد و در آزمون دکترای داخل کشور شرکت کردم. در کنار این انگیزه، استادان راهنمای بسیار خوبی در دورههای ارشد و دکترا داشتم؛ بهویژه دکتر باقری، دکتر بهرامی و دکتر مرعشی، که شبانهروز در آزمایشگاه کنار دانشجویان بودند و تمام تکنیکها و مهارتهای لازم را آموزش میدادند. تجربه و دانش علمی آنها زمینهساز رسیدن به این نتایج پژوهشی بود.
از چالشهای پیشروی پژوهشگران در این حوزه بگویید؟
متأسفانه در کشور ما نگاه عمیقی به تحقیق و توسعه وجود ندارد. وقتی فعالیت خودم را با همکارانی که خارج از ایران هستند مقایسه میکنم، میبینم که در آنجا، بهویژه در حوزهی علوم پایه، کمکهزینههای تحقیقاتی قابلتوجهی به پژوهشگر تعلق میگیرد تا بتواند مسیر پژوهش را ادامه دهد. در ایران نیز نهادهایی مانند بنیاد علم و صندوقهای پژوهش وجود دارند، اما من تا امروز بیش از ده طرح پژوهشی ارسال کردهام و در هیچکدام نتوانستهام کمکهزینهی تحقیقاتی دریافت کنم؛ نه در دورهی دکترا، نه در فوقدکترا و نه حتی اکنون که عضو هیئت علمی دانشگاه هستم.
هزینههای پژوهشی در این سالها چه تغییری کردهاند؟
نوسانات ارزی، هزینهی مواد آزمایشگاهی را بهشدت افزایش داده است. برای مثال، در دورهی دکترا که یک سازه ژنی طراحی و تولید کردم، هزینهی هر نوکلئوتید حدود هشتصد تومان بود. امروز با همان نسبت، ساخت همان سازهی ژنی به حدود شانزده میلیون تومان رسیده؛ یعنی افزایشی حدود دویست برابر. این در حالی است که فرآیند تحقیقاتی پس از تولید یک پروتئین، شامل آزمایش روی نمونههای سلولی، حیوانی و انسانی، بسیار پرهزینه است و تجاریسازی نهایی محصول هزینههای بهمراتب بیشتری در پی دارد.
روند دریافت مجوزها برای محصولات شما چگونه پیش رفته است؟
شرکت ما حدود سه سال عنوان دانشبنیان داشت، اما در همین مدت نیز موفق به دریافت هیچ کمکهزینهی تحقیقاتی از صندوق پژوهش و فناوری نشدیم. چندین بار از این صندوق درخواست دادم، میگفتند باید نیروی بیمهای داشته باشید؛ الان شش نفر نیروی بیمه در شرکت دارم که تماموقت کار میکنند، اما باز هم وقتی درخواست دادم گفتند چون نتوانستید مجوز سازمان غذا و دارو را بگیرید، دوره دانشبنیانی شما تمام شده است.
برای دریافت مجوز غذا و دارو نیز اقدام کردم، اما گفتند باید یکسری مراحل را طی کنم که متأسفانه نتوانستم انجامش بدهم؛ میگویند چون این محصول هنوز FDA نگرفته، شما نمیتوانید مجوز بگیرید. یعنی عملاً همهجا وابسته به نهادهای خارج از ایران هستیم؛ من باید منتظر بمانم تا این دارو در آمریکا مراحل FDA را طی کرده باشد، مراحل مجوزها را در خارج از ایران گرفته باشد، و بعد من بتوانم با مهندسی معکوس در ایران آن را تولید کنم. حتی اگر بخواهم محصولی را تولید کنم، میگویند حتماً باید فاز کلینیکالش را طی کنیم.
برای مجوزهای مربوط به کد اخلاق انسانی هم آنقدر اذیت میشویم که نزدیک به سه سال است درگیر گرفتن کد اخلاق انسانی برای محصول اگزوزوم هستم؛ میگویند چون اگزوزوم تأییدیه FDA آمریکا را ندارد، شما نمیتوانید کد اخلاق انسانی داشته باشید و نمیتوانیم آن را تست کنیم، با وجود اینکه تمام تأییدیههای مربوط به کدهای اخلاق حیوانی و تستهای سلولی را داریم. واکسنسازی در ایران مسیر بسیار سختی دارد، تنها در زمان اضطرار مانند واکسن کرونا میتوان بدون طی فاز بالینی کامل سریعتر پیش رفت، اما در حالت عادی این مسیر بسیار سختگیرانه است.
این موضوع چه تأثیری بر آموزش و تربیت دانشجویان دارد؟
نتیجهی این محدودیتها این است که یک عضو هیئت علمی عملاً نمیتواند پایاننامههای محصولمحور هدایت کند و دانشجویانی را تربیت کند که محصولاتی واقعی برای ورود به بازار تولید کنند. این یکی از معضلات اصلی حوزه علم و فناوری در کشور است.
اگزوزومتراپی دقیقاً چیست و چه کاربردی دارد؟
اگزوزومها در واقع نانوویزیکولهایی هستند که از سرم خون فرد یا از مایعات سلولی ترشح میشوند و اثر درمانی دارند. در بحث PRP که معمول و دارای مجوز است، از پلاسمای غنی از پلاکت استفاده میشود، اما اگزوزوم همان ذراتی است که در واقع اثر درمانی اصلی را دارد و هنوز در ایران مجوز نگرفته است. میتوان از این نانوویزیکولها برای درمان بیماریهای عصبی، بیماریهای پوستی، یا حتی برای ترمیم زخمهای دیابتی استفاده کرد. ما در پروژههای خودمان روی بیماریهای پوستی کار کردهایم؛ مثلاً برای افرادی که لکهی پوستی دارند، از سرم خون همان فرد محصولی بهصورت پایه کرم یا لوسیون طراحی کردهایم تا ژنهایی که عامل آن بیماری پوستی هستند، کنترل شوند. همچنین در قالب چند پایاننامه و طرح پژوهشی که خودمان هزینهاش را پرداختیم، روی ترمیم زخم دیابتی کار کردهایم؛ موشها را دیابتی کردیم و ترمیم زخم را بررسی کردیم که نتایج بسیار خوبی داشت.
پایهی اصلی این اگزوزوم از جلبک استخراج میشود، یعنی یکجورهایی منشأ گیاهی دارد، یا اگر برای انسان باشد از سرم خون خود فرد گرفته میشود و پایهی شیمیایی ندارد؛ حتی برای پسوریازیس هم اثر درمانی بسیار خوبی دارد، چون از نمونهی خون خود فرد استفاده میشود. این نوعی پزشکی شخصیسازیشده است؛ شما انگار از خون خودتان برای درمان خودتان استفاده میکنید.
چرا با وجود این پیشرفتها، این محصولات هنوز مجوز ورود به بازار نگرفتهاند؟
متأسفانه اگزوزوم در ایران هنوز اجازه ندارد، در حالی که در کانادا، ایتالیا، انگلیس و ژاپن استفاده میشود. به ما میگویند چون آمریکا هنوز FDA نداده، باید صبر کنیم. حتی شنیدهام که دولت ترامپ گفته در طول دورهی ریاستیاش اصلاً هیچ محصولی FDA نخواهد گرفت؛ از دو سه پزشک هم پرسیده بودم که در چند کارگاه خارج از کشور شرکت کرده بودند و همین را تأیید کردند.
عوارض این اگزوزومها وقتی با داروهای رایج بازار مقایسه میشود بسیار کمتر است؛ داروهای شیمیایی موجود عوارض بسیار بیشتری دارند، اما نمیدانم چرا اینقدر روی عوارض اگزوزوم بزرگنمایی میکنند که نخواهد وارد بازار شود. من خودم میبینم خیلی از کلینیکها دارند همین خدمت را با اسمهای دیگر انجام میدهند؛ به نظرم این موضوع به نفع یک گروه خاص است، چون درمانی بسیار گران است و بعضیها از همین وضعیت سود زیادی میبرند. خودم کیت استخراج را با هزینهای نسبتاً پایین تولید میکنم، اما وقتی آن را به یک کلینیک پوست میدهم، آن کلینیک تا ده میلیون تومان از مشتری میگیرد. دوست دارم روزی بتوانم تعرفهای ثابت و مشخص داشته باشم تا افراد بیشتری بتوانند از این درمان استفاده کنند، نه فقط گروه خاصی که از این بازار غیرشفاف سود میبرند.
درباره داروی پیشگیری از آلزایمر که در ابتدای گفتگو اشاره کردید بیشتر توضیح میدهید؟
این محصول بیشتر در غالب مکمل عرضه میشود و هدف اصلیاش پیشگیری از آلزایمر است. ما روی یک سری از ژنهایی که عامل بروز آلزایمر هستند کار کردهایم، با این هدف که در سن حدود چهلوپنج تا شصت سالگی، این ژنها کنترل شود تا فرد به آلزایمر مبتلا نشود. این یکی از همان محصولاتی است که در کنار داروی ترمیم زخم، در صف دریافت مجوز سازمان غذا و دارو قرار دارد.
از دوران کودکی و خانوادهتان بگویید. چه فضایی شما را به این مسیر سوق داد؟
پدرم فرهنگی بودند و در زمان انقلاب فرهنگی جذب کارخانه قند شدند؛ در کنار آن چون خودشان به حوزهی تدریس علاقه داشتند، بهصورت پارهوقت در دانشگاه نیز تدریس میکردند و سالیان سال مدیر دبیرستان بودند. مادرم رشتهی علوم بازرگانی داشتند و تاریخ تدریس میکردند. زمانی که من دو سالم بود، خواهرم پنجسالش بود و برادرم یکسالش بود، یعنی واقعاً همهمان خیلی کوچک بودیم، متأسفانه مادرم سرطان گرفتند و دکتر گفته بود بیش از شش ماه زنده نخواهند ماند. مادرم وصیت کرده بود که اگر فوت کرد، پدرم با یکی از دوستان صمیمیاش ازدواج کند تا ما را بزرگ کند؛ خانمی که حتی ما را به مهد کودک میبرد و میآورد. اما مادرم در دلش خیلی دوست داشت خودش ما را بزرگ کند، چون واقعاً ما خیلی کوچک بودیم.
مادرم نذر کرده بود که اگر خدا به او زندگی دوباره بدهد، تغییری بزرگ در زندگیاش ایجاد کند. در همان دوران، در خواب، شهید باهنر و شهید رجایی را دید که به او گفته بودند ما از خداوند خواستیم به شما عمر دوبارهای، یک عمر بیستساله، بدهند تا بتوانید فرزندانتان را بزرگ کنید، اما باید زندگیتان را وقف خانوادهی شهدا کنید. از همان موقع، مادرم رفت دنبال مدارس مشاوره شاهد، درس حوزه را ادامه داد و رفت حوزه علمیه خواند؛ من یادم است که چون آن زمان مشهد حوزه نداشت، مادرم میرفت قم و برمیگشت، و در خانه همیشه نوارهای درسش را گوش میداد تا برای امتحان آماده شود. تا اینکه مادرم اولین کسی شد که دبیرستان شاهد ایثارگران را تأسیس کرد؛ دبیرستانی ویژهی خانواده شهدا، مادران و خواهران شهید که سنشان بالا بود و باید در قالب مدرسهی بزرگسالان درس میخواندند. خیلی هم سخت بود، اما همان بیماری مادرم بهطور کامل خوب شد، بدون اینکه حتی شیمیدرمانی یا عمل جراحی شوند؛ کاملاً شفای کامل پیدا کرده بودند، طوری که خود دکترها هم تعجب کرده بودند. بعد از بیست سال، دوباره همان سرطان را گرفتند و متأسفانه فوت کردند.
در همان دوران، شاگردان بسیار خوبی داشتند؛ خانهی ما همیشه پر از رفتوآمد شاگردان مادرم بود، بیشتر همان فرزندان شهید، خواهران شهید و همسران شهید که میآمدند. منش مادرم بهکلی تغییر کرده بود، مذهبی شده بود، پوششش چادر شده بود، حوزهی علمیه میرفت؛ البته پدرم در ابتدا خیلی موافق این تغییرات نبود، اما در طول این مدت با مادرم همکاری کرد، طوری که در خانهی ما عکسهای آقای خامنهای و امام خمینی هم بود. در یک دورهی کوتاه، برای ادامه تحصیل پدرم به آلمان رفته بودیم؛ مادرم آنجا مدیر مدارس جمهوری اسلامی در برلین بود و حجابش همچنان چادر بود. حتی توی خیابان که راه میرفتیم، مادرم میخواست پوشش اسلامیاش را حفظ کند، با مانتوی بلند و مقنعه مشکی، طوری که گاهی فکر میکردند مادرم راهبه است، به او احترام میگذاشتند. با این حال، مادرم آنقدر متعصب نبود که بخواهد حجاب را به ما تحمیل کند؛ بیشتر راهنمایی میکرد که اگر این حجاب را داشته باشی این مزایا را دارد، نه اینکه مرا مجبور کند. خودم هم دوست داشتم حجاب داشته باشم، اما قطعاً بینش مادرم در محیط خانه روی بینش پدرم هم تأثیر گذاشت.
چند خواهر و برادر هستید و آیا همهی شما تحت تأثیر همین تغییر مادرتان قرار گرفتید؟
سه خواهر و برادر هستیم؛ دو خواهر و یک برادر. خواهر و برادرم هیچکدام بهاندازهی من به مادرم وابسته نبودند؛ من خودم آنقدر وابسته بودم که همیشه میگفتم خدایا مرا با مرگ مادرم امتحان نکن. مادرم هم همیشه میگفت من فرشتهای هستم که خدا به او عطا کرده و توجه خاصی به من داشت.
شما در دوران کودکی چه شخصیتی داشتید؟
کودکی نسبتاً درسخوان و حرفشنو بودم؛ چندان بازیگوش نبودم، برخلاف خواهرم که شیطنت بیشتری داشت. در دوران بارداری من، یک حادثه عجیب پیش آمد، زمانی که پدرم استاد دانشگاه بیرجند بود، یک زلزله رخ داد و مادرم که تازهعروس بود، در همان زلزله مینیسک و رباط پایش پاره شد و کشکک پایش بهطور مصنوعی جایگزین شد؛ پای راست مادرم مصنوعی بود. به همین دلیل، در دوران بارداری من که همزمان با گچگرفتن کمر و پای ایشان بود، بهخاطر داروهایی که مصرف کرده بودند، پزشکان احتمال ناهنجاری داده و پیشنهاد سقط داده بودند؛ حتی از روحانی نامه گرفته بودند که دو روحانی باید آن را تأیید میکردند تا پزشک معتمد اجازهی سقط بدهد. اما یک آقای هندی که آن زمان در تربت بود، به مادرم گفته بود: «من دینم بودایی است، دین تو اسلام است؛ دلت میآید موجودی که خداوند برایت مقدر کرده را سقط کنی؟ من حاضرم نامه را امضا نکنم.» همین جمله باعث شد مادرم از تصمیم سقط منصرف شود و من به دنیا بیایم؛ مادرم همیشه میگفت واقعاً خدا فرشتهای را برایم عطا کرده، و چقدر خدا سر راه به من سختیها داد تا رشد کنم.
چگونه به رشتهی بیوتکنولوژی رسیدید؟
از کودکی فقط پزشکی و داروسازی دوست داشتم، در جلسهی کنکور بهشدت استرس داشتم؛ دستهایم عرق کرده بود، برگه سؤال عمومیام را که میخواستم پاک کنم، کلاً پاره شد. مادرم گفت اگر بخواهی یک سال صبر کنی و سال دیگر دوباره کنکور بدهی، باز هم همین استرس را خواهی داشت؛ به همین خاطر خودش برایم انتخاب رشته کرد. مادرم میگفت خواب دیده که من در یک رشته قبول میشوم؛ رتبهام حدود هزار و هشتصد بود، رشتههای پزشکی کم بودند، شاید رشتهی پزشکی سمنان یا مشهد در دسترس بود، اما مادرم گفت چون میدانست من خیلی استرس دارم، رشتهای را انتخاب کرد که قطعاً قبول شوم، نه فقط پزشکی را بزند.
بعدها، آقای دکتر باقری که آن زمان رئیس دانشگاه فردوسی بود و بعدها استاد راهنمای دورهی ارشد و دکترای من شدند، به من گفتند بهتر است بیوتکنولوژی بخوانم. من عاشق این رشته شدم. باید توضیح بدهم که بیوتکنولوژی یا زیستفناوری، شاخهای از زیستشناسی است که اساسش در حوزهی مهندسی ژنتیک و ژنتیک قرار دارد؛ یعنی درسهای پایهاش ژنتیک و مهندسی ژنتیک است. من خودم رشتهی پزشکی را خیلی بیشتر از ژنتیک دوست داشتم، اما فردی نبودم که بتوانم بیمار را در بیمارستان ببینم؛ به همین خاطر به رشتههایی مثل داروسازی و بیوتکنولوژی رو آوردم؛ آن زمان فقط دانشگاه تهران بیوتکنولوژی داشت که مستقیم تا دکترا بود، و من در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم.
خیلی هم دوست داشتم داروسازی قبول شوم، اما مادرم چون میدانست داروسازی برایم سخت است، گفت با همین رشته میتوانی ارشد و دکترای بیوتکنولوژی بگیری. ارشد و دکترا را در همین رشته خواندم، اما در نهایت در حوزهی دارو کار کردم. در دورهی ارشد روی طراحی واکسن نوترکیب کار کردم؛ پروژهای که باز هم انگیزهاش بیماری سرطان مادرم بود.
در دورهی فوقدکترا روی چه موضوعی کار کردید؟
فوقدکترایم را در زمینهی طراحی دارو گرفتم. عضو هیئت علمی شدم سال نود و هشت، و همزمان با هیئت علمی شدن، پسا دکترا میخواندم؛ اما چون دانشگاههای شخصی این مسیر را به همین شکل ادامه نمیدهند، در نهایت روی همان پروژههای دارویی متمرکز شدم.
با وجود این همه مانع، هیچگاه به مهاجرت فکر نکردهاید؟
چند بار از طرف دوستانم برای مهاجرت پیشنهاد گرفتهام؛ از جمله نامهای از سازمان آمریکایی NVC که برای من ویزای نخبگی فرستاده بود، اما مهلتش تا مرداد بیشتر نبود و اصلاً برای آن اقدام نکردم تا به سفارت بروم. واقعاً همینجا را دوست دارم. بعضی موقعها آدم دلسرد میشود و میگوید اگر آنجا بودم، حداقل خودم را اینقدر درگیر مجوزهای اداری نمیکردم و سریعتر میتوانستم مقالهام را برای ژورنالهای خارج از ایران بفرستم؛ همین که آیپی ایران میخورد، خیلی جاها رد میشود.
یک بار حتی یک ژورنال بسیار معتبر اسرائیلی، به من گفت که مقالهام را چاپ میکند، اما باید بنویسم که من اصلاً از ایران خوشم نمیآید و مجبور بودم در ایران این مقاله را انجام دهم؛ خواستند چنین نامهای را امضا کنم. من گفتم نه، اصلاً حاضر نیستم چنین چیزی بنویسم، حتی با اینکه الان نزدیک به چهار سال است مقالهام چاپ نشده. آدم میبیند هر کسی، حتی همان آمریکایی هم، چقدر وطنپرست است.
ما هم وطنمان را دوست داریم؛ با تمام سختیهایی که کشیدهام، باز هم اگر بخواهم بد بگویم، بدترین پدر و مادر هم باز پدر و مادر آدم است؛ یعنی حتی اگر شرایط سختی هم در ایران داشته باشیم، باز بالأخره ایران است. برادرم در انگلیس است و دندانپزشکی میکند؛ او به من میگفت در دوران جنگ به ایرانیبودنش افتخار میکرد و حس خوبی به او دست میداد که ما توانستیم دوام بیاوریم؛ میگفت با خودش گفته بود که ما شکست نمیخوریم، ما پیروز میشویم.
الان انگلیس دارد ویزای گلوبال تلنت میدهد و خیلی از همکارانم هم به همین طریق رفتهاند انگلیس، اما برای من علاوه بر مسائل خانوادگی، وابستگی اصلیام به مادرم بود؛ همیشه میگفتم خدایا مرا با مرگ مادرم امتحان نکن، چون جز او واقعاً به کسی اینقدر وابسته نبودم. حالا که او دیگر در کنارم نیست، همان دلبستگی به خانواده و وطن باقی مانده است.
در کنار کار پژوهشی، چه چیزی شما را سرگرم میکند؟
حضور دخترم که مثل اسمش به معنای نور و روشنایی است. او موجودی است که خدا به من داده و واقعاً مثل یک فرشته است. از زمانی که الی به دنیا آمد، خیلی چیزها برایم تغییر کرد.
وقتی مادرم فوت کرد، آنقدر وابسته به او بودم که اصلاً مغزم کار نمیکرد و آرزوی مرگ میکردم. یک شب خواب دیدم که مادرم دارد یک بچه را قنداق میکند و به من گفت این هدیه من به تو از طرف خداست. وقتی بههوش آمدم، احساس کردم مادرم انگار به من امید زندگی دوباره داده است. بعد از اینکه فرزندم به دنیا آمد، کار تحقیقاتیام کمتر شد، چون دیگر وقتم را تقسیم کردم؛ اما همان زمانی هم که دخترم به دنیا آمد، شرکتم را دانشبنیان کردم. خیلی از مدارک و افتخارات شرکت، مثل مسابقات بینالمللی و اختراعات، در همان دوره جمعآوری شد.
دوست دارید اطرافیان شما را با چه چیزی به یاد بیاورند؟
با رتبهی علمی نه؛ واژهی دکتر را اصلاً دوست ندارم به کار ببرند. میگویم اینها همه لقب است؛ ما فردا که از این دنیا برویم، آن دنیا به من نمیگویند دکتر بیهقی بوده یا نه. در خانوادهام هم مرا «ماریا» صدا میزنند؛ بچهها هم همین را میدانند، چون دوست دارم رابطهای دوستانه با اطرافیانم داشته باشم. بیشتر وقتها هم اگر افتخاری کسب میشود، دوستانم خودشان لطف دارند در صفحات مجازی به من تبریک میگویند؛ خودم هیچوقت دوست ندارم خودم را تبلیغ کنم.
بزرگترین رؤیایی که هنوز به آن نرسیدهاید چیست؟
بزرگترین آرزویم همیشه این بوده که مادرم کنارم باشد؛ این بزرگترین رؤیای من بود که هیچوقت به آن نرسیدم و هیچوقت هم نخواهم رسید. اما رؤیای دیگری که دارم این است که روزی محصولم مجوز سازمان غذا و دارو بگیرد و بتواند وارد بازار شود مخصوصاً اینکه مادرم دوست داشت من داروسازی بخوانم و من بهجایش وارد حوزهی دارو شدم، دوست دارم واقعاً یک روزی آن دارو وارد بازار شود. آخرین دارویی که باید وارد بازار شود همین محصول ترمیم زخم و محصول آلزایمر است که هنوز در فرایند مجوز غذا و داروست.
به دانشجویانی که نسبت به آینده این رشته نگراناند چه میگویید؟
درک میکنم که بسیاری از دانشجویان امروز احساس ناامیدی میکنند؛ نگرانی آنها از آیندهی شغلی و اقتصادی، واقعی و قابلدرک است.
یک روز رفتم با یک کارخانهدار صحبت کردم، مدیر کارخانه به من گفت: «من میخواهم به جوانها انگیزه بدهم. من یک کارخانهدار هستم که این کارخانه را خودم زدهام، نیاز مالی ندارم، اما میخواهم محققانی مثل شما را وارد کارخانهام کنم.» وقتی کلیتش را دیدم، حدود هشتصد میلیارد تومان برایش هزینه شده بود. ایشان گفت: «این مجموعه را در اختیار تو و دانشجویانت قرار میدهم، بهصورت کارآموزی بیایند؛ حتی به آن کارآموز ده تا دوازده میلیون تومان میدهم تا انگیزه پیدا کند، تا آرام اگر از کارآموزشاش راضی بودید، او را در کارخانه نگه دارم.» ایشان کارخانههای تولید پروتئین و ترکیب دارند، از جمله در حوزهی تشخیص پزشکی مانند گلوکومترهای تست قند خون. واقعاً کشور ما آدمهای خیر دارد، اما هنوز بستر لازم برای استفاده از این داراییها فراهم نشده و حیف است که این سرمایه به جایی که باید مصرف شود، نمیرسد.
بچهها وقتی چنین حمایتی را میبینند، واقعاً انگیزه پیدا میکنند؛ یک دانشجو وقتی بعد از شش ماه کارآموزی پولی دریافت کند، میماند، چون میداند بعداً همانجا جذب میشود. اما وقتی وارد شرکتی میشود که توان مالی کافی برای پرداخت به او ندارد، طبیعتاً میرود. به همین دلیل خیلی از این نیروهای متخصص جذب فعالیتهای دیگری مانند تولید محتوا در شبکههای اجتماعی میشوند، که این روند برای آیندهی علم کشور نگرانکننده است.
با این حال، معتقدم نباید نومید شد. ما در ایران پژوهشگران بسیار توانمندی داریم که در صورت دریافت حمایت مالی و کمکهزینههای پژوهشی مناسب، میتوانند محصولات باکیفیتی تولید کنند.
بهعنوان سؤال پایانی با توجه به اعتقادات مذهبیتان، وقتی میخواهید متوسل شوید، به چه کسی متوسل میشوید؟
من به حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها و امام زمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف متوسل میشوم.
سال شصت و یکم ـ شماره 2950