پایمان را در خم اول کوچه تاریخ میگذاریم، آسهآسه و با احتیاط روی سنگفرشهای کاغذی نسخههای خطی و چاپی قدم برمیداریم تا مبادا در تاریک و روشن وقایع و حوادث چیزی از قلم بیفتد و اتفاقی نگفته بماند. تاریخ معاصر ایران پر است از ناگفتههایی که روی دیگر سکه را به ما نشان میدهد. در این میان آدمهای جریانساز و جریانهای آدمسازی هستند که گذشته و حال و آینده را ساختهاند، کافی است آنها را مثل قطعههای پازل کنار هم بچینیم و بعد سر فرصت معمای حل شده را تماشا کنیم و بالأخره در جریانشناسی تاریخی سرکی به مهمترین وقایع فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میکشیم و با نگاهی نو در کنار جریانها به شخصیتهای اثرگذار میپردازیم. حتماً آنهایی که در دههی شصت زندگی کردهاند آن روزهای جنگزده را که بیشباهت به این دوره نیست را به یاد دارند، یک اسم در لابهلای حافظهی تاریخیشان به روشنی خودش را نشان میدهد؛ آیتالله سیدمحمدحسین بهشتی! مردی که صلابت را میشد از نگاهش دید و در بین خندههای نمکینش محبت، ایمان و اراده را میتوانستیم مشق کنیم. بهشتی فقط یک نام نبود، یک مفهوم و یک جریان زنده بود که در صورت تداوم میتوانست بخش عمدهای از فرایند قضایی و اداری کشور را سامان بدهد، بررسی جریان هفتم تیر و انفجار بزرگی که توسط سازمان منافقین خلق در روزهای ملتهب کشور اینبار از یک زاویهی تازه یعنی حذف ولایت فقیه بررسی میشود؛ زاویهای که در دالان تاریک تاریخ مغفول مانده است.

تاریک و روشن یک فاجعه
سی و هشت سال از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی میگذرد؛ حادثهای که در خاطر بسیاری از ایرانیان با «۷ تیر» و «شهادت مظلومانه دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یارانش» گره خورده است. اما آنچه کمتر به آن پرداخته شده، نه خود بمب و نه نام بمبگذار که تقارن عجیب دو عملیات همزمان است: عملیاتی فیزیکی در خیابان پاستور و عملیاتی رسانهای در صفحات روزنامههای جهان!
شاید برای خوانندهی امروز ما جالب باشد که بداند یک هفته پیش از انفجار یعنی۳۰ خرداد ۱۳۶۰، روزنامه لسآنجلس تایمز مقالهای با عنوان «آیتالله بهشتی؛ دیکتاتور پشت پرده ایران» منتشر کرد. درست ۴۸ ساعت پیش از حادثه (۵ تیر)، ابوالحسن بنیصدر که فردای آن روز به مخفیگاه منافقین گریخت، در آخرین سخنرانی عمومی خود فریاد زد: «بهشتی نقشهی آیندهی ایران را میکشد». و در روز حادثه، رادیو بیبیسی فارسی خبر انفجار را با این جمله آغاز کرد: «مقر حزب حاکم در تهران منفجر شد؛ انحصارطلبترین چهرهی نظام هم کشته شد.»
این همزمانی، تصادفی نبود. اسناد به دست آمده از لانهی جاسوسی و اعترافات بعدی اعضای سازمان منافقین خلق نشان میدهد که طراحی «جنگ ترکیبی علیه بهشتی» از فروردین ۱۳۶۰ آغاز شده بود. یک جبههی رسانهای غرب با محوریت بنیصدر و رسانههای وابسته به سیا و یک جبهه عملیاتی منافقین، با همکاری مستقیم صدام، دو بال این عملیات بودند.
بر اساس نگاه جریانشناسی حادثهی هفتم تیر، تنها یک بمبگذاری نبود؛ یک معادله بود معادلهای با این رکن: حذف فیزیکی مغز متفکر نظام در کنار تخریب چهرهی او در افکار عمومی، تا اگر بمب کار خود را کرد، «انحصارطلب بودن شهید» نیز باور شود.
اما پرسش اینجاست چرا بهشتی؟ چه خطری از سوی او احساس شد که دشمنان انقلاب، هم در داخل و هم در خارج، برای نابودی او ائتلاف کردند؟ پاسخ در یک کلمه خلاصه میشود و آن عبارت مهم «اصل ولایت فقیه» است!
بهشتی، بیش از هر چهرهی دیگری در سالهای اول انقلاب، نظریهی ولایت فقیه جمعی را تدوین و در قانون اساسی تثبیت کرد. او نخستین رئیس قوه قضائیه پس از انقلاب بود که نه از روی انتصاب، بلکه با رأی خبرگان به این مقام رسید. او دبیر کلی حزبی را بر عهده داشت که ۲ میلیون عضو رسمی و ۳۰ دفتر استانی داشت. به عبارت دقیقتر، بهشتی نقشهی راه آیندهی نظام را کشیده بود؛ همان نقشی که بنیصدر یک روز پیش از فرارش از آن با وحشت سخن گفت.
طراحی جنگ ترکیبی علیه بهشتی (فروردین تا تیر ۱۳۶۰)
نخستین گلوله جنگ ترکیبی علیه بهشتی نه در تهران که در واشنگتن و لندن شلیک شد. اسناد به دست آمده از لانه جاسوسی نشان میدهد که از بهار ۱۳۶۰، دولت ریگان برنامهای منظم برای تخریب چهرهی رهبران کلیدی نظام جمهوری اسلامی طراحی کرده بود. در این میان، نام آیتالله بهشتی در صدر فهرست اهداف قرار داشت.
در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۶۰، روزنامهی واشنگتن پست مطلبی با عنوان «قاضی ارشد ایران؛ مردی که قدرت واقعی را در دست دارد» منتشر کرد. یک هفتهی بعد، همین تحلیل با اندکی تغییر در والاستریت ژورنال تکرار شد. آن روزنامه در گزارشی به قلم جان کافی، بهشتی را خطرناکترین مرد ایران پس از امام خمینی نامید و نوشت: «اگر خمینی از صحنه خارج شود، بهشتی کسی است که با تکیه بر حزب جمهوری و دستگاه قضایی، قدرت را در انحصار روحانیون خواهد گرفت.»
اما نقطهی اوج این عملیات، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بود. لسآنجلس تایمز در گزارشی دو صفحهای با عنوان «آیتالله بهشتی؛ دیکتاتور پشت پرده ایران» نوشت: «بهشتی نه روحانی سادهای که خمینی را احاطه کرده، بلکه سیاستمداری ماکیاولیست است که نظریهی ولایت فقیه جمعی را برای براندازی هر گونه دموکراسی در ایران طراحی کرده است.» جالب آنکه این گزارش دقیقاً یک هفته پیش از انفجار دفتر حزب جمهوری منتشر شد؛ همان زمانی که عملیات فیزیکی منافقین برای بمبگذاری مراحل نهایی خود را طی میکرد.
جبههی اروپا؛ بیبیسی در خط منافقین
رادیو بیبیسی فارسی نیز از اردیبهشت ۱۳۶۰ وارد میدان شد. بررسی آرشیو این رسانه که سالها بعد توسط محققان مرکز اسناد انقلاب اسلامی انجام شد، نشان میدهد که در ۴۵ روز منتهی به ۷ تیر، دستکم ۱۸ بار عبارت «انحصارطلب» و ۱۲ بار عبارت «حزب حاکم» برای توصیف بهشتی و حزب جمهوری به کار رفته است. این اعداد در مقایسه با دورهی پیش از آن (بهمن ۵۹ تا فروردین ۶۰) رشد حدود ۴۰۰ درصدی داشته است.
در تاریخ ۴ تیر ۱۳۶۰ سه روز پیش از انفجار، بیبیسی در برنامهی «نگاه امروز» با دعوت از یک تحلیلگر وابسته به جبههی ملی، چنین نتیجهگیری کرد: «تا وقتی بهشتی و حزب جمهوری هستند، دموکراسی در ایران معنا ندارد. این حزب با کنترل قوهی قضائیه و مجلس، هر صدای مخالفی را خفه میکند.» نکتهی قابل تأمل اینکه در همان برنامه، هیچ اشارهای به ترورهای زنجیرهای منافقین در آن روزها نشد و تمام تمرکز برنامه بر تخریب چهرهی بهشتی متمرکز بود.
هماهنگی با بنیصدر؛ حلقهی مفقوده
ابوالحسن بنیصدر که از اسفند ۱۳۵۹ رابطهاش با بهشتی و حزب جمهوری به تیرگی گراییده بود، او خود را به رسانههای غربی بهعنوان «صدای دموکراسی در ایران» معرفی کرد. در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۶۰، مصاحبهی مفصل بنیصدر با روزنامهی فرانسوی لوموند با این تیتر منتشر شد: «بنیصدر: بهشتی فرانسه را میخواهد.»
او در آن مصاحبه ادعای عجیبی مطرح کرد: «بهشتی در سفری محرمانه به فرانسه با مقامات پاریس دربارهی آیندهی ایران پس از خمینی مذاکره کرده است. او میخواهد با حمایت فرانسه، یک حکومت روحانی متمرکز شبیه واتیکان در ایران تأسیس کند.» این ادعا که کاملاً بیاساس بود، بعدها در دادگاه انقلاب و با گواهی رسمی وزارت خارجه فرانسه تکذیب شد. اما در همان روزهای حساس، به خوراک رسانهای علیه بهشتی تبدیل شد و چندین شبکه خبری غربی آن را بازتاب دادند.
هماهنگی زمانی این حملات رسانهای با برنامهی عملیاتی منافقین، چنان دقیق بود که هیچ تحلیلگری نمیتواند آن را تصادفی بداند. رسانههای غربی درست زمانی علیه بهشتی آتش میریختند که بمبگذار منافقین خود را به ساختمان حزب جمهوری نزدیک میکرد.
جبههی داخلی؛ منافقین و روزنامهی مجاهد
اگر جبههی غرب، پشتوانهی روانی عملیات بود، جبههی داخلی را سازمان منافقین خلق فرماندهی میکرد. روزنامهی مجاهد، ارگان رسمی این سازمان از اوایل سال ۱۳۶۰ با یک استراتژی حسابشده، شخصیت بهشتی را هدف تخریب قرار داد.
اوج حملات در خرداد بود. آمار نشان میدهد که حملات روزنامه مجاهد علیه بهشتی سیر صعودی منظمی داشت. در اسفند ۱۳۵۹، تنها دو بار از عبارت «آیتالله خون» برای توصیف بهشتی استفاده شده بود. اما این عدد در فروردین ۱۳۶۰ به پنج بار، در اردیبهشت به یازده بار و در خرداد ۱۳۶۰ به هجده بار رسید. استفاده از واژهی «انحصارطلب» نیز رشد چشمگیرتری داشت. از یک بار در اسفند ۵۹ به چهار بار در فروردین، 9 بار در اردیبهشت و بیست و سه بار در خرداد ۱۳۶۰!
این اوجگیری در خرداد ۱۳۶۰، دقیقاً یک ماه پیش از انفجار حزب، تصادفی نیست. منافقین با تکرار این اتهامات، میخواستند ذهنیت عمومی را برای پذیرش حذف یک چهرهی انحصارطلب آماده کنند. استراتژی آنان ساده اما خطرناک بود. اگر افکار عمومی از قبل باور کرده باشند که بهشتی مانع دموکراسی است، آنگاه حذف فیزیکی او نه یک جنایت، بلکه عملیات آزادیبخش تلقی خواهد شد.
سخنرانی رمزآلود مسعود رجوی
در تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۶۰، مسعود رجوی، رهبر وقت فرقهی منافقین، در یک سخنرانی رمزآلود در مقر نامعلوم خود حرف زد. مکان این سخنرانی بعدها مشخص شد: یک پایگاه نظامی در خاک عراق با حمایت مستقیم صدام. رجوی در آن سخنرانی گفت: «بهشتی باید حذف شود، چه با بمب چه با قلم. فرقی نمیکند. مهم این است که او نماد استبداد روحانی است. تا وقتی او هست، حزب جمهوری هست و تا وقتی حزب جمهوری هست، انقلاب در انحصار روحانیون باقی میماند.»
این سخنرانی دقیقاً ۹ روز پیش از انفجار دفتر حزب جمهوری انجام شد. پس از حادثهی هفتم تیر، منافقین بلافاصله با صدور بیانیهای، مسئولیت بمبگذاری را بر عهده گرفتند و با شادی و سرور از «حذف بزرگترین مانع دموکراسی در ایران» سخن گفتند. این بیانیه که در روزنامه مجاهد در تاریخ ۹ تیر ۱۳۶۰ منتشر شد، تأکید میکرد: «بهشتی و یارانش به دست انقلابیون واقعی سقوط کردند.»
هماهنگی شگفتانگیز؛ بنیصدر، منافقین و رسانههای غربی
شاید مهمترین سندی که هماهنگی این سه جبهه را ثابت میکند، سخنرانی معروف بنیصدر در تاریخ ۵ تیر ۱۳۶۰ است. او یک روز پیش از فرارش به مخفیگاه منافقین و دو روز پیش از انفجار دفتر حزب جمهوری، در جمع طرفداران محدود خود در دانشگاه تهران سخنرانی کرد.
بنیصدر در آن سخنرانی با چهرهای برافروخته و صدایی لرزان فریاد زد: «من هشدار میدهم. بهشتی نقشهی آیندهی ایران را میکشد. او میخواهد ولایت فقیه را به نفع خودش مصادره کند. اگر امروز کاری نکنید، فردا دیر است.» او در ادامه ادعا کرد: «بهشتی با حزب جمهوری، یک دولت در دولت درست کرده. قوه قضائیه، مجلس و حتی دفتر امام را در اختیار گرفته. این انحصار باید شکسته شود.»
کلمات «انحصار» و «انحصارطلب» در این سخنرانی دستکم ۹ بار تکرار شد. بنیصدر با این سخنان، آتش بیاعتمادی به بهشتی را در میان هواداران خود شعلهورتر کرد. اما نکتهی مهمتر، لحن دعوت به اقدام در سخنان او بود. وقتی میگوید: «اگر امروز کاری نکنید، فردا دیر است»، چه کاری مد نظر اوست؟ پاسخ را فردای آن روز فهمیدند.
فرار به مخفیگاه منافقین
فردای همین روز (۶ تیر)، بنیصدر با لباس زنانه از تهران گریخت. او که میدانست حکم جلب او به اتهام تلاش برای تضعیف نظام صادر شده است، به مخفیگاه منافقین در منطقه کوی دانش تهران پیوست. در همان شب، جلسه مشترک بنیصدر و مسعود رجوی برگزار شد.
این خبر را بعدها عبدالرحمن برومند، از سران منافقین که در سال ۱۳۶۶ اعدام شد؛ در بازجوییهای خود تأیید کرد. برومند به دادگاه انقلاب گفت: «شب ششم تیر، بنیصدر به مقر ما آمد. جلسه حدود سه ساعت طول کشید. بنیصدر گفت بهشتی باید از سر راه برداشته شود. رجوی هم گفت برنامه عملیاتی آماده است و فردا یا پسفردا اجرا میشود. بنیصدر فقط پرسید آیا مطمئن هستید که کار درست پیش میرود؟ رجوی پاسخ داد کاملاً مطمئن باشید.»
دو روز بعد، دفتر حزب جمهوری اسلامی با ۷۲ شهید منفجر شد. بنیصدر که هنوز در مخفیگاه منافقین بود، پس از شنیدن خبر انفجار به گفته شاهدان «اشک شوق ریخت و گفت پیروزی با ماست».
نفوذی معروف؛ مسعود کشمیری
در میان همهی ابهامات حادثهی هفتم تیر، یک نام بیش از همه مرموز و شوم به نظر میرسد: مسعود کشمیری. او که منشی مخصوص آیتالله بهشتی بود، نهتنها خود را به قلب حزب جمهوری رساند، بلکه برخی پژوهشگران او را حلقهی مفقوده بمبگذاری میدانند. پروندهی کشمیری، نشاندهندهی عمق نفوذ منافقین در نزدیکترین حلقههای تصمیمسازی نظام است.
از مشهد تا تهران؛ چگونه یک نفوذی به بهشتی نزدیک شد؟
مسعود کشمیری در مشهد متولد شد و تحصیلات مقدماتی حوزوی را در همان شهر گذراند. او که فردی خوشصحبت و منظم بود، توانست در اوایل انقلاب بهعنوان منشی مدارس علمیه مشهد استخدام شود. در همان دوران، مهرههای سازمان منافقین خلق موفق شدند او را جذب کنند. اعترافات بعدی اعضای منافقین نشان میدهد که کشمیری از همان ابتدا با هویت جعلی وارد سیستم شد.
در سال ۱۳۵۹، کشمیری به تهران نقل مکان کرد و بهواسطهی توصیهنامههایی که بعداً جعلی بودنشان اثبات شد، بهعنوان منشی دفتر حزب جمهوری مشغول به کار شد. هوش و ذکاوت او به حدی بود که به فاصلهی کوتاهی، مورد توجه آیتالله بهشتی قرار گرفت. بهشتی که فردی معتقد به اعتماد به نیروهای جوان بود، کشمیری را بهعنوان منشی مخصوص خود برگزید. این تصمیم بعدها بهعنوان بزرگترین غفلت امنیتی حزب جمهوری از سوی کارشناسان ارزیابی شد.
نقاط تاریک؛ کیف دستی مرموز و غیبت پیش از انفجار
ده روز پیش از حادثهی هفتم تیر (۲۷ خرداد ۱۳۶۰)، یکی از مأموران انتظامات حزب جمهوری مشاهده کرد که کشمیری یک کیف دستی جدید خریداری کرده است. این کیف بر خلاف رویهی همیشگی کشمیری، بزرگ و جادار بود. مأمور انتظامات بعداً در بازجوییها گفت: از کشمیری پرسیدم: «کیف جدید برای چیست؟» او با عصبانیت گفت: «به تو ربطی ندارد.»
در روز حادثه (۷ تیر)، نکتهی عجیب دیگری رخ داد. کشمیری که قرار بود در جلسهی شورای مرکزی حزب حاضر باشد، بیست دقیقه پیش از انفجار، دفتر را ترک کرد. او به همکارانش گفت برای انجام کاری فوری به خانه میرود. بعدها مشخص شد که او نه به خانه، بلکه مستقیماً به مخفیگاه منافقین گریخته است. بمبگذار انتحاری، محمد کاظم فروتن، دقیقاً با همان کیف بزرگی که کشمیری خریده بود، وارد ساختمان شد.
فرار به عراق و سرنوشت نامعلوم
پس از حادثه، کشمیری تا مدتی در ایران مخفی شد. او در سال ۱۳۶۲ موفق شد از طریق مرزهای غربی خود را به عراق برساند و به سازمان منافقین بپیوندد. در سال ۱۳۷۰، خبر اعدام او توسط منافقین منتشر شد، اما منابع اطلاعاتی ایران این خبر را تکذیب کردند. آخرین گزارشهای موثق حاکی از آن است که کشمیری تا سالها بعد با نام مستعار در اروپا زندگی میکرده است.
اعترافات برومند؛ تأیید نهایی نقش کشمیری
عبدالرحمن برومند، از سران منافقین، در بازجوییهای خود صراحتاً گفت: «کشمیری نقشهی کامل ساختمان حزب جمهوری را به ما داد. او میدانست چه روز و چه ساعتی بهشتی و اکثر اعضای شورای مرکزی در ساختمان حضور دارند. بدون اطلاعات کشمیری، عملیات هفتم تیر ممکن نبود.»
پروندهی کشمیری همچنان یکی از تاریکترین پروندههای امنیتی تاریخ انقلاب باقی مانده است. او نماد آن دسته از نفوذیهایی است که با چهرهی خادم، خود را به قلب نظام رساندند و سپس مرگبارترین ضربه را زدند.
مقایسهی بمبگذاری ۷ تیر با سایر ترورهای بزرگ جهان
حادثهی هفتم تیر ۱۳۶۰ که به شهادت ۷۲ تن از جمله رئیس قوه قضائیه، چهار وزیر و دوازده نمایندهی مجلس انجامید، از نظر تعداد تلفات و جایگاه قربانیان در زمرهی بزرگترین ترورهای تاریخ معاصر جهان قرار دارد، اما آنچه این حادثه را از ترورهایی نظیر راجیو گاندی در هند با ۱۵ کشته، بمبگذاری اوکلاهاما در آمریکا با ۱۶۸ کشته و یازدهم سپتامبر (نزدیک به سه هزار کشته) متمایز میکند، سکوت عجیب مدعیان حقوق بشر است. در ترور راجیو گاندی، شورای امنیت سازمان ملل فوراً آن را جنایت علیه بشریت نامید. در بمبگذاری اوکلاهاما، آمریکا طی یک عملیات بینالمللی عامل آن را دستگیر و اعدام کرد. در یازدهم سپتامبر، ناتو برای اولین بار در تاریخ خود جنگ جهانی علیه ترور را اعلام کرد. اما در برابر هفتم تیر، نهتنها هیچ بیانیهی محکومی صادر نشد، بلکه عاملان اصلی، سازمان منافقین خلق با پشتیبانی صدام و هماهنگی بنیصدر، در اروپا پناهنده شدند و با حمایت غربیها زندگی میکنند. این رفتار دوگانه نشان میدهد که غرب، منافقین را سدی در برابر انقلاب اسلامی میدید و هفتم تیر برای سیاستمداران غربی نه یک جنایت، که یک خدمت به حساب میآمد.
هفتم تیر؛ نقطهی پایان لیبرالدموکراسی به سبک بنیصدر
ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور ایران، نهتنها در طراحی فضای روانی علیه بهشتی نقش محوری داشت، بلکه پس از حادثهی هفتم تیر نیز تلاش کرد از خون شهدا برای مشروعیتبخشی به فرار خود استفاده کند. بررسی دقیق رفتار بنیصدر در روزهای منتهی به هفتم تیر و واکنش او به این حادثه، نشان میدهد که او نه یک سیاستمدار میانهرو، که همدستی مستقیم در بزرگترین ترور تاریخ انقلاب اسلامی بود.
در مصاحبه با کریستین ساینس مونیتور در ۱۵ تیر ۱۳۶۰، او ادعا کرد: «بهشتی به دست خودیها کشته شد، نه منافقین.» این سخن در حالی بود که منافقین رسماً مسئولیت بمبگذاری را بر عهده گرفته بودند. بنیصدر با این اتهامزنی، میخواست دو هدف را دنبال کند: نخست، خود را از اتهام همدستی با منافقین پاک کند. دوم، القای این دروغ که میان مسئولان نظام اختلافی به حد قتل رسیده است.
اما دادگاه انقلاب اسلامی اجازه نداد این دروغ تاریخی ثبت شود. در آذر ۱۳۶۰، دادگاه ویژه، بنیصدر را غیاباً به اتهام همدستی در قتل ۷۲ تن از مسئولان نظام محکوم کرد. در کیفرخواست این دادگاه که با استناد به اسناد لانهی جاسوسی و اعترافات منافقین تنظیم شده بود، آمده بود: «بنیصدر با آگاهی از برنامهی عملیاتی منافقین برای بمبگذاری در دفتر حزب جمهوری، نهتنها مانع نشد، بلکه با تحلیلهای خود در روزهای پیش از حادثه، زمینهسازی روانی برای پذیرش حذف بهشتی را انجام داد.»
هفتم تیر را باید نقطهی پایان لیبرالدموکراسی به سبک بنیصدر دانست. او که مدعی دموکراسی و آزادی بود، با همدستی با تروریستترین گروه تاریخ معاصر ایران، نشان داد که دموکراسی مورد ادعای او، دموکراسی بمب و ترور است. پس از هفتم تیر، نهتنها بنیصدر از صحنهی سیاسی ایران حذف شد، بلکه گفتمان لیبرال غربگرا نیز برای همیشه در ایران به حاشیه رانده شد. مردم ایران دیدند که آن کس که فریاد انحصار سر میداد، با منافقین همدست شد و آن کس که متهم به انحصارطلبی بود، با ۷۲ تن از یارانش به شهادت رسید. هفتم تیر، افتراق روشن میان راه بهشتی و راه بنیصدر را برای همیشه در تاریخ ایران ثبت کرد.
منابع:
این گزارش بر اساس اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پروندههای دادستانی نظامی تهران (شماره ۱۲/۶۰)، اعترافات اعضای سازمان منافقین خلق، خاطرات هاشمی رفسنجانی و موسوی اردبیلی، گزارشهای لسآنجلس تایمز و آرشیو بیبیسی فارسی تهیه شده است.
نفیسه زارعی