کد خبر: ۶۹۴۵
۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۱۱:۳۶

به بلندای سپیدار

مریم داشت با دقت خاصی لباس‌هایش را اتو ‌می‌کرد‌‌، به‌آرا‌می ‌به او نزدیک شدم‌‌، او را بوسیدم و لباسی که پشت سرم قایم کرده بودم را کنار میز اتو گذاشتم و با یک لبخند ژکوند به مریم نگاه کردم‌‌، او پشت چشمی ‌برایم نازک کرد و من پا به فرار گذاشتم‌‌، مریم با صدایی بلند طوری که من بشنوم گفت‌‌‌: «از همان ۱۲ سال پیش فهمیدم که چه وروجکی هستی و خندید.» من خودم را به ایوان رسانده بودم‌‌، نفس صدایم زد‌‌‌:...

به بلندای سپیدار

مریم داشت با دقت خاصی لباس‌هایش را اتو ‌می‌کرد‌‌، به‌آرا‌می ‌به او نزدیک شدم‌‌، او را بوسیدم و لباسی که پشت سرم قایم کرده بودم را کنار میز اتو گذاشتم و با یک لبخند ژکوند به مریم نگاه کردم‌‌، او پشت چشمی ‌برایم نازک کرد و من پا به فرار گذاشتم‌‌، مریم با صدایی بلند طوری که من بشنوم گفت‌‌‌: «از همان ۱۲ سال پیش فهمیدم که چه وروجکی هستی و خندید.»
من خودم را به ایوان رسانده بودم‌‌، نفس صدایم زد‌‌‌: «عمه زیبا، عزیز جون می‌گه بیا میوه‌ها را از حوض جمع کن‌‌‌.» پشت بند صدا از پله‌ها پایین رفتم؛ حیاط را آب و جارو کرده بودم اما هنوز کامل خشک نشده بود‌‌، به کنار حوض رفتم‌‌، میوه‌ها روی آن شناور مانده بودند آبکش را برداشتم و میوه‌ها را جمع و شیر کنار حوض را باز کردم و روی میوه‌ها آب گرفتم‌‌‌.
ماهی‌های قرمز رنگ در حوض شنا ‌می‌کردند‌‌، دیروز آن‌ها را خریده بودم‌‌، از گوشه‌ی دیوار آب‌پاش را برداشتم و گلدان‌هایی که دور حوض بودند را آبیاری کردم از پله‌ها بالا رفتم و به گل‌های روی ایوان هم آب دادم‌‌‌.
نور خورشید باعث شده بود که سایه‌ی شیشه‌های رنگی کاشی‌های ایوان را قشنگ‌تر کند‌‌‌.
نفس باز طبق معمول چند تا از بچه‌های همسایه را با خود به حیات آورده بود تا با آن‌ها بازی کند‌‌‌.
مامان در ایوان نشسته بود و موهایش را شانه می‌کرد. به‌سمتش رفتم شانه را از او گرفتم و موهایش را شانه زدم‌‌، عطر حنا فضا را پر کرد. صورتم را به‌طرف موهایش نزدیک کردم و عمیق نفس کشیدم‌‌، موهایش را بافتم؛ موهای ریخته شده‌اش‌‌، دندانه‌های شانه را پر کرده بود.
دستان او را در دستم گرفتم و به‌آرا‌می ‌نوازش کردم‌‌، زبری دستانش را زیر دستان خود احساس کردم‌‌، بوسه‌ای بر روی آن‌ها نشاندم‌‌، مامان هم به من نگاه کرد و چین و چروک‌های کنار چشمش بیشتر شد. پیشانی‌اش را بوسیدم و بلند شدم تا به بابا هم یک سری بزنم که در این حین زنگ بلبلی خانه به صدا در آمد‌‌، چندین بار پشت سر هم با سرعت خودم را به در رساندم و در را باز کردم‌‌، همسایه‌مون اقدس خانم بود‌‌، هر روز همین ساعت به دیدن مامان ‌می‌آید‌‌، به‌سمت ایوان رفتیم‌‌‌: «سلام مهری خانم‌‌، اقدسم همسایه دیوار به دیوارتون منو یادتون میاد!»
سرم را به این‌طرف و آن‌طرف تکان دادم و از اقدس خانم خواستم که پیش مامان بنشیند و منم از میوه‌هایی که شسته بودم برای آن‌ها آوردم و آن‌ها را تنها گذاشتم تا سری به بابا بزنم پشت در اتاقش ایستادم و در زدم‌‌‌: «بابا گفت بیا تو» به‌آرا‌می ‌به‌سمتش قدم برداشتم روی تخت کنارش نشستم دستش را گرفتم لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست با سر انگشتانم پوست چروکیده‌اش را نوازش کردم و بوسه‌ای بر روی موهایش نشاندم‌‌‌.
با پدر به ایوان آمدیم‌‌، اقدس خانم رفته بود. بابا به نرده‌ها تکیه کرد تا بتواند از پله‌ها پایین بیاید؛ باد پاچه‌ی شلوارش را تکان داد. وقتی که ‌می‌خواست از پله پایین بیاید داشت تعادلش را از دست ‌می‌داد که خودم را سریع به او رساندم‌‌، دستش را گرفتم و روی شانه‌ام گذاشتم‌‌، بابا بهم گفت: «نه دخترم خودم ‌می‌آیم ولی من لبخند زدم و دستانش را محکم‌تر گرفتم.» پدر هم لبخند زد و گفت‌‌‌: «اگه صدّام یکی از پاهام رو ازم گرفت ولی به جایش خدا یه دختری مثل تو بهم داد.» با پدر به‌سمت انتهای حیاط و درخت سپیدار رفتیم به او کمک کردم تا روی تخت کنار درخت بنشیند، باد خنکی ‌می‌وزید و شاخ و برگ درخت این باد را به‌سمت پایین هدایت ‌می‌کرد. بابا چشم‌هایش بسته بود و زیر لب زمزمه می‌کرد‌‌‌: «محمد روحت شاد من هر وقت که زیر سایه‌ی این درخت می‌نشینم یاد تو ‌می‌افتم‌‌‌.»
بابا چند نفس عمیق کشید اما یکهو شروع کرد به سرفه کردن‌‌، زانویش را در شکمش جمع کرده بود و سرش پایین بود و دستمالی را جلوی دهانش گرفته بود. وقتی که سرفه‌هایش تمام شد دستمال را از جلوی دهانش برداشت اما دستمال خونی شده بود‌‌، این‌بار خیلی بیشتر از دفعات قبل بود رنگم پرید و گفتم‌‌‌: «الهی قربونت برم این‌سری دیگه باید به حرفم گوش بدی‌‌، فردا ‌می‌ریم دکتر‌‌، به علی هم می‌گم که همراهمون بیاد» گفت: «چیز خاصی نیست‌‌، خوب می‌شه ولی تو به علی چیزی نگو‌‌، الکی اونو هم نگران نکن‌‌‌. گفتم به یک شرط نمی‌گم‌‌، که فردا با هم بریم دکتر و بابا هم قبول کرد».
مریم با یک سینی چای از پله‌ها پایین آمد و نفس و مامان هم پشت سر او به‌سمت ما ‌می‌آمدند‌‌‌.
زنگ درِ خانه به صدا در آمد و من بدو به‌سمت در رفتم پایم را به در چسباندم و شاستی در را کشیدم. در باز شد و علی با یک جعبه‌ی بزرگ پشت در بود هر چقدر خواستم که جعبه را از دست علی بگیرم تا داخل آن را نگاه کنم اما نگذاشت گفت اول باید نفس ببیند. علی رو تخت نشست و جعبه را هم بر زمین گذاشت می‌خواستم در جعبه را باز کنم اما علی گفت‌‌‌: «اول برو بشقاب و چنگال بیار» من هم بدو به‌سمت خانه رفتم و بشقاب و چنگال‌هایی که از قبل آماده کرده بودیم را با خودم ببرم مریم هم به کمکم آمد و ظرف میوه را برداشت و به‌سمت حیاط رفتیم. علی کیک را از جعبه در آورد‌‌، عکس نفس روی آن بود صدای جیغ و هورای نفس بلند شد و ما هم برای او دست زدیم و من او را بغل کردم و محکم بوسیدم‌‌‌.
علی با دو جعبه هدیه به‌سمت ما آمد و یکی از آن‌ها را به نفس داد و او را در آغوش گرفت و با جعبه‌ی دیگر به‌سمت من آمد و گفت: «تقدیم به خواهر یکی یدونه‌ام» کادو را از او گرفتم و ازش تشکر کردم. آن را باز کردم‌‌، همان کفشی بود که چند روز پیش وقتی بیرون بودیم جلوی ویترین یک مغازه دیده بودم. دوباره او را در آغوش گرفتم و این‌بار محکم‌تر بوسیدم‌. چون دیروقت بود از مریم خواستم که امشب را اینجا بمانند و در اتاق قدیمی ‌علی برای آن‌ها جا انداختم‌‌، قرص‌های مامان را دادم و کمک کردم در جایش دراز بکشد و بخوابد. به‌سمت پذیرایی رفتم تلویزیون روشن بود و بابا روی مبل خوابش برده بود دلم نیامد که بیدارش کنم. از اتاق یک پتو آوردم و روی او کشیدم‌‌، تلویزیون را خاموش کردم‌‌، ظرف و ظروف را جمع کردم و زباله‌ها را در سطل زباله ریختم و به‌سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم‌‌، به پهلو چرخیدم؛ چشمم به کفش‌ها افتاد یک لبخند عمیق زدم و خوابیدم‌‌‌.
نور آفتاب مستقیم به چشمانم ‌می‌خورد سرم را برگرداندم تا بتوانم بیشتر بخوابم‌‌، در همین خواب و بیداری‌ها بودم که علی با صدای بلند مریم را صدا زد‌‌، یکهو روی تخت نشستم‌‌، بدوبدو خود را به‌سمت پذیرایی رساندم، علی دستان بابا را در دستش گرفته بود و با صدای بلند گریه ‌می‌کرد‌‌، احساس کردم دستی دور گردنم را گرفته و فشار ‌می‌دهد ترسان به سمت‌شان رفتم‌‌، علی را به سختی از روی بابا بلند کردم (بابا‌‌، بابا الهی قربونت برم بلند شو‌‌، مگه قرار نبود امروز با هم بریم دکتر‌‌، بابا بلند شو صبح شده‌‌، بابا‌‌‌...) هر لحظه صدایم بلندتر ‌می‌شد. شروع کردم به زدن خودم، مامان و مریم دستانم را محکم گرفتند و من هم با صدای بلندتری بابا را صدا زدم‌‌‌...
  
مرد‌ها جلوتر تابوت را لا اله الا الله گویان بر دوش گرفتند و ما هم از پشت سرشان حرکت کردیم. تابوت را بر زمین گذاشتند و بابا را از تابوت خارج کردند تا دفن کنند. محکم پای علی را گرفتم و گفتم‌‌‌: «تو رو خدا بذار برای آخرین بار ببینمش» چهره‌اش نورانی‌تر شده بود‌‌، کاش دیروز به حرفش گوش نداده بودم و همان دیروز ‌می‌بردمش دکتر شاید الان بابا زنده بود صورتش را بغل کردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. کاش زمان همین‌جا متوقف ‌می‌شد یا مرا هم با او دفن ‌می‌کردند‌‌‌.
علی آرام مرا عقب کشید و با هر قطره‌ی اشکی که از چشمانم ‌می‌ریخت صورتم ‌می‌سوخت اما اصلاً برایم مهم نبود.
بعد از مراسم خاکسپاری وقتی که به خانه رسیدیم به سرعت خودم را به اتاق بابا رساندم بالشتش را محکم در آغوش گرفتم‌‌، بویش را استشمام کردم و همان‌جا خوابیدم.
چشمانم ‌می‌سوخت‌‌، به سختی بازشان کردم و بلند شدم و یکی از عکس‌های بابا که در کنار محمد در جبهه با هم انداخته بودند را در قاب گذاشتم از کشوی میز یک قیچی و روبان برداشتم و گوشه‌ی عکس را روبان زدم و کنار میز بغل تختم گذاشتم.
کنار سپیدار رفتم و روی تخت کنار آن دراز کشیدم‌‌، اکثر شب‌ها وقتی که بابا اینجا ‌می‌نشست من هم ‌می‌آمدم و آرام سرم را روی پایش ‌می‌گذاشتم و او هم موهایم را نوازش می‌کرد‌‌، بلند شدم و سرم را به تنه‌ی درخت تکیه دادم‌‌، صدای پایی را شنیدم و سرم را بلند کردم علی بود‌‌، خودم را در آغوشش جای دادم و شروع کردم به گریه کردن. چند قطره اشکی که بر سرم چکید فهمیدم او هم گریه می‌کند اما آرام.
علی به سپیدار اشاره کرد و گفت‌‌‌: از روزی که آخرین دیدارشون تو جبهه با محمد بوده‌‌، گفت اون شب ماه کامل بوده و تو سنگر کنار هم نشسته بودن و محمد گفته بعد تموم شدن جنگ به یاد این روزها یه سپیدار ‌می‌خواهم تو حیاط خونه‌ام بکارم اما اگه من نموندم تو این کارو به یاد من انجام بده‌‌‌...
نگاهم به ریشه‌های درخت افتاد که محکم در خاک پیچیده بود ـ ریشه‌هایی که حالا هم خاطره‌ی محمد را نگه می‌داشت، هم گرمای دست‌های پدر را...

فاطمه پایدار

گزارش خطا