کد خبر: ۶۹۴۳
۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۱۱:۲۳
با من حرف بزن

قسمت 219: اخلاق بدی ندارد اما...

یک ساعت، دو ساعت سه ساعت نه! شِش ساعت تمام توی آرایشگاه بودم ‌تازه با نوبت قبلی! می‌خواستم بعد از سال‌ها موهایم را رنگ کنم و از یک‌نواختی در بیاورم. شاید این تغییر رنگ حال و هوایم را عوض کند‌. من که خیلی سر در نمی‌آورم ولی می‌گویند رنگ ‌سال و ترند است، حتماً همسرت خوشش می‌آید و تعریف می‌کند. ‌چشمم آب نمی‌خورد ولی باز هم امیدوارم. زن‌ها یک‌ریز حرف می‌زنند. یکی می‌گوید: شوهرم موی بلوند دوست دارد دیگری می‌گوید همسرم رنگ‌های تیره را ترجیح می‌دهد. راستی حسام چه رنگی را دوست دارد؟ واقعاً نمی‌دانم. اصلاً روزی در این زمینه حرفی نزده است.

قسمت 219:  اخلاق بدی ندارد اما...

یک ساعت، دو ساعت سه ساعت نه! شِش ساعت تمام توی آرایشگاه بودم ‌تازه با نوبت قبلی! می‌خواستم بعد از سال‌ها موهایم را رنگ کنم و از یک‌نواختی در بیاورم. شاید این تغییر رنگ حال و هوایم را عوض کند‌. من که خیلی سر در نمی‌آورم ولی می‌گویند رنگ ‌سال و ترند است، حتماً همسرت خوشش می‌آید و تعریف می‌کند. ‌چشمم آب نمی‌خورد ولی باز هم امیدوارم. زن‌ها یک‌ریز حرف می‌زنند. یکی می‌گوید: شوهرم موی بلوند دوست دارد دیگری می‌گوید همسرم رنگ‌های تیره را ترجیح می‌دهد. راستی حسام چه رنگی را دوست دارد؟
واقعاً نمی‌دانم. اصلاً روزی در این زمینه حرفی نزده است.
خسته و کوفته به خانه رسیده‌ام. یک چای خوشرنگ دم می‌کنم و کنارش می‌نشینم سرش توی گوشی است با خنده می‌گویم: «تغییری نمی‌بینی»
ـ نه.
ـ یعنی هیچی؟
دنیا روی سرم خراب می‌شود. جواب این همه خرج، وقت و هزینه هیچی بود. دلم می‌سوزد ولی به روی خودم نمی‌آورم.
بعد از گذشت این همه سال هنوز با این قضیه کنار نیامده‌ام هنوز هم وقتی زوج جوانی را می‌بینم که در حال صحبت و بگو و بخند هستند دلم یک جوری می‌شود. نه اینکه شوهرم بد باشد نه اتفاقاً خیلی هم خوب است فقط ساکت است خیلی ساکت.
به قول معروف از دیوار صدا در می‌آید از همسر من نه.
این را بایستی همان روزهای اول خواستگاری می‌فهمیدم که او فقط شنونده بود و من متکلم وحده‌ای که انگار یک میکروفون کوچک قورت داده‌ام. هر سؤالی را با تکان سر جواب می‌داد یا نهایتاً به یکی دو جمله‌ی کوتاه بسنده می‌کرد. یا مثلاً در جواب من که می‌پرسیدم با چند نفر دوست هستی از یکی دو نفر بیشتر نام نمی‌برد. می‌گفت دوست‌های من کتاب‌هایم هستند راست می‌گفت. بدون اغراق اگر سه روز با کتاب‌هایش بدون آب و غذا جایی می‌ماند نه‌تنها طوریش نمی‌شد بلکه سرحال‌تر هم می‌شد. کتاب‌هایش به جانش بسته بودند. گاهی با شوخی می‌پرسیدم مرا بیشتر دوست داری یا کتاب‌هایت را؟ او هم با خنده جواب می‌داد: «هر دو را مساوی!» اگر رهایش می‌کردی ساعت‌ها غرق در مطالعه می‌شد. ولی من چه؟ آن روزها دختر جوان نوزده بیست ساله‌ای بودم که از زمین و زمان حرف داشتم با ذوق و شوق هر اتفاقی را با جزئیات تعریف می‌کردم و دوست داشتم شنونده و مخاطب فعالی داشته باشم.
مثلاً وقتی از سر کار یا مأموریت چند روزه‌ای می‌آمد با یک ظرف میوه کنارش می‌نشستم و انتظار داشتم مثل خودم تعریف کند از سیر تا پیاز ولی عموماً جوابی که می‌گرفتم تقریباً هیچ بود. تازه از پر حرفی من شاکی می‌شد و اینکه می‌خواست با من حرف بزند احساس می‌کرد که دارم بازجویی‌اش می‌کنم‌ و حالا من بودم که باید ثابت می‌کردم که فقط نیاز به هم‌صحبتی و معاشرت دارم نه چیز دیگر.
تعریف از خود نباشد ولی هزار هنر دارم و دوست دارم از جانب شریک زندگی‌ام مورد تحسین و تشویق کلامی‌ قرار بگیرم ولی دسر خوش‌رنگ و لعابم، غذای جا افتاده و خوشمزه‌ام، پیرهن و گلِ سر هماهنگی که برای دخترم دوخته‌ام و پتویی که با دست‌های خودم بافته‌ام همه و همه با سکوت مواجه می‌شوند.
راستش فکر نمی‌کردم کم حرفی تا این اندازه توی زندگی مسئله‌ساز باشد. ولی وارد زندگی مشترک که شدم متوجه ابعاد پیچیده‌تری از ماجرا شدم. کم‌کم صدای اطرافیان درآمد که حسام آداب معاشرت بلد نیست همه‌اش سرش توی کتاب است. 
سلام می‌کند ولی خیلی آرام. احوال‌پرسی‌اش را که اصلاً متوجه نمی‌شویم، انگار از ما خوشش نمی‌آید یا دوست ندارد با ما بپرد. به چی می‌نازد که این‌قدر طاقچه بالا می‌گذارد و هیچ حرفی با ما نمی‌زند، مگر ما چه کم داریم که نمی‌توانیم طرف صحبت حضرت آقا باشیم؟
راستش دل من از این حرف‌ها و پچ‌پچ‌ها خیلی می‌شکند. آخر من می‌دانم که توی دل همسرم هیچ چیز نیست نه غروری نه تکبری فقط زیادی ساکت است. البته من تا حدود زیادی به اطرافیانم حق می‌دهم. آخر به قول سعدی:
تا مرد سخن نگفته باشد / عیب و هنرش نهفته باشد
البته آن‌ها آخر از کجا بفهمند که همسر من اهل کلاس گذاشتن نیست.
طبعش این‌طور است حتی با نزدیک‌ترین افراد مثل پدر و مادر و من که همسرش باشم هم حرف خاصی ندارد. برای من برون‌گرای اجتماعی این بدترین عذاب است که طرف حسابم تا این اندازه درون‌گرا و آرام باشد. کم‌کم حلقه‌ی اطرافیان‌مان کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شود انگار هیچ‌کس حوصله‌ی ما را ندارد. ما عملاً تبدیل به یک خانواده‌ی منزوی شده‌ایم. این وسط بچه‌هایم هم به من وابسته هستند در حدی که انگار دور از جون پدر ندارند. تفریح، تحصیل و همه‌ی کار بچه‌ها با من است.
این که می‌گویند دخترها بابایی هستند برای دخترهای من صدق نمی‌کند.
شاید به این خاطر است که هر چه شیرین زبانی کنند جواب‌شان سکوت است.
پسر نوجوانم هم که علی‌القاعده در این سن باید با پدرش دمخور باشد باز هم برای چالش‌هایش سراغ مرا می‌گیرد.
مادرم که گاهی ناراحتی‌ام را می‌بیند و می‌خواهد دلداری‌ام بدهد از بدی‌های زبان‌درازی و وراجی می‌گوید. اینکه آدم‌های پر حرف در معرض غیبت کردن، دروغ‌گویی و تهمت زدن قرار می‌گیرند ولی هم من و هم خودش می‌دانیم که زبان به فرمایش بزرگان هم بهترین عضو است و هم بدترین عضو! می‌شود با زبانِ خوش دلی را بدست آورد، قلبی را آرام کرد، گره از کار بسته‌ای گشود و ناامیدی را امیدوار کرد. حتی در احادیث هم آمده که اگر مرد یک‌بار به زنش بگوید دوستت دارم تا ابد از ذهنش نمی‌رود و من این سال‌ها چقدر احتیاج داشته‌ام به این محبت‌ها و دلگرمی‌های کلامی‌ که هیچ‌وقت دریافت نکرده‌ام.
راستش دیگر خسته شده‌ام و احساس دست تنهایی می‌کنم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک کم‌حرفی ساده این‌قدر تبعات داشته باشد ولی داشت. ما دو کلام نمی‌توانیم در مورد مهم‌ترین مسائل خودمان و بچه‌ها صحبت کنیم. ناخودآگاه این عدم مهارت در گفتگو باعث مشاجره و دعوا می‌شود.
تصورش هم سخت است: یا سکون و سکوت یا داد و بیداد.
تازگی‌ها هرکس با من‌ معاشرت می‌کند می‌گوید: «چرا شور و شوق سابق را نداری؟ چرا کم‌حرف شده‌ای؟»
کمال هم‌نشین کار خودش را کرده. نمی‌دانم چرا من روی ایشان تأثیر نگذاشتم. هم نگران خودم هستم هم نگران بچه‌ها.
هرچه سنم بالا می‌رود نیاز و احتیاجم به همدم و هم‌کلام بیشتر می‌شود از طرف دیگر هم بچه‌ها نیاز به مشاوره و راهنمایی پدرشان دارند. پس‌فردا هر کدام‌شان که بخواهند دانشگاه بروند یا ازدواج کنند نیاز دارند که با پدرشان صحبت کنند نمی‌شود که جواب خواستگار را هم با سکوت داد. نمی‌شود که به خواستگار گفت ببخشید پدر عروس خانم اهل مطالعه هستند و کم‌صحبت!
فکرش را می‌کنم الان بچه‌ها مهمان ما هستند چند صباح دیگر که بچه‌ها پی کار و زندگی خودشان بروند من می‌مانم و در و دیوار خانه و سکوت و سکوت و سکوت.
این سال‌ها سرِ خودم را با شغلم سرگرم کرده‌ام
ولی بازنشست که شدم چه؟

فرزانه مصیبی

***

سخن کارشناس
دکتر زهرا کیایی - روانشناس

گاهی افراد تصور می‌کنند کم‌حرف بودن صرفاً یک ویژگی شخصیتی است و نمی‌تواند مشکل مهمی در زندگی مشترک ایجاد کند، اما این روایت نشان می‌دهد که سکوت طولانی‌مدت نیز می‌تواند به‌اندازه‌ی پرخاشگری یا بی‌توجهی به رابطه آسیب برساند. بسیاری از انسان‌ها نیاز دارند احساسات، نگرانی‌ها، موفقیت‌ها و حتی اتفاقات ساده‌ی روزمره خود را با نزدیک‌ترین فرد زندگی‌شان در میان بگذارند. وقتی این نیاز بارها بی‌پاسخ بماند، به‌تدریج احساس تنهایی عاطفی شکل می‌گیرد؛ احساسی که ممکن است فرد در کنار همسرش زندگی کند، اما از نظر روانی خود را تنها ببیند.
در این روایت به نظر می‌رسد مشکل اصلی کمبود محبت یا مسئولیت‌پذیری نیست، بلکه ضعف در ابراز کلامی احساسات و برقراری ارتباط مؤثر است. برخی افراد به دلایل شخصیتی، تربیتی یا عادت‌های سالیان طولانی، احساسات خود را کمتر بیان می‌کنند و تصور می‌کنند سکوت به معنای آرامش یا بی‌مشکل بودن رابطه است؛ در حالی که طرف مقابل ممکن است این سکوت را به شکل بی‌توجهی، بی‌علاقگی یا فاصله‌ی عاطفی تجربه کند.
خوشبختانه مهارت گفتگو و ابراز احساسات، برخلاف تصور بسیاری از افراد، امری آموختنی است. لازم نیست فرد یک‌باره به انسانی پرحرف تبدیل شود. گاهی اختصاص دادن زمانی کوتاه در طول روز برای صحبت درباره‌ی اتفاقات روزمره، بیان یک تشکر ساده، ابراز علاقه‌ی کلامی یا حتی گوش دادن فعال به صحبت‌های همسر می‌تواند آغاز یک تغییر مهم باشد. بنابراین بهتر است راوی به‌جای سرزنش همسر که خود یکی از روش‌های تخریب بیشتر ارتباط و حفظ چرخه‌ی تصاعدی تخریب است، درباره‌ی نیازهای عاطفی خود صریح و محترمانه صحبت کند و احساسش را از رفتارهای همسر به او انتقال دهد و از طرف مقابل انتظار ذهن‌خوانی نداشته باشد.
در خانواده‌هایی که سال‌ها الگوی سکوت بر روابط حاکم بوده است، مشاوره خانواده نیز می‌تواند به اعضا کمک کند تا شیوه‌های سالم‌تر ارتباط را بیاموزند. فراموش نکنیم که محبت فقط در تأمین نیازهای مادی یا انجام وظایف روزمره خلاصه نمی‌شود؛ بسیاری از انسان‌ها بیش از هر چیز به شنیده شدن، دیده شدن و دریافت کلمات محبت‌آمیز نیاز دارند. این یک نیاز طبیعی و شایسته‌ی تأمین درست و سالم است. چه در غیر این‌صورت به کانال پاسخ‌گویی ناسالم وارد می‌شود و پیامدهای بدتری را در سلامت زندگی به همراه خواهد داشت.

گزارش خطا