کد خبر: ۶۹۳۸
۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۰۷:۵۶

خودت بی‌گناهی؟

در ماشین را محکم می‌بندد و با خشم پشت فرمان می‌نشیند. هنوز استارت نزده که مائده خودش را به ماشین می‌رساند و با انگشت چند باری به شیشه می‌کوبد. دلش نمی‌خواهد به صورت مائده نگاه کند. مائده هنوز کنار ماشین ایستاده و التماس می‌کند. ـ بیا پایین با هم حرف بزنیم. می‌خوای الان چیکار کنی؟ جان مهسا بیا پایین...

خودت بی‌گناهی؟

در ماشین را محکم می‌بندد و با خشم پشت فرمان می‌نشیند. هنوز استارت نزده که مائده خودش را به ماشین می‌رساند و با انگشت چند باری به شیشه می‌کوبد. دلش نمی‌خواهد به صورت مائده نگاه کند. مائده هنوز کنار ماشین ایستاده و التماس می‌کند.
ـ بیا پایین با هم حرف بزنیم. می‌خوای الان چیکار کنی؟ جان مهسا بیا پایین.
از عصبانیت تمام صورتش قرمز شده گوشه‌ی لبش را به دندان گرفته و می‌جود. همین حالا باید تکلیفش را روشن کند دیگر هر چه کوتاه آمده بس است. استارت می‌زند ماشین با سرعت از جا کنده می‌شود و مائده همان‌جا حیران در جای خودش میخکوب می‌شود. دلش گواه بد می‌دهد. اگر سیاوش کار دست‌شان بدهد چه؟
امام على‌عليه‌السلام می‌فرماید: «بِئْسَ الْقَرِينُ الْغَضَبُ يُبْدِي الْمَعَايِبَ وَ يُدْنِي الشَّرَّ وَ يُبَاعِدُ الْخَيْر؛ خشم هم‌نشين بسيار بدى است: عيب‌ها را آشكار، بدى‌ها را نزديك و خوبى‌ها را دور مى‌كند.»
(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 302، ح 6893)
  
صدای ترمز ماشین در گوش خودش می‌پیچد. ماشین را گوشه‌ای رها می‌کند و به‌سمت خانه‌ی شاهرخ می‌رود دلش می‌خواهد جار و جنجال راه بیندازد باید آبرویش را پیش همه ببرد. پس بی‌خیال زنگ زدن می‌شود و شروع می‌کند با مشت به در خانه کوبیدن.
ـ آهای مردک بیا بیرون ببینم. تو چرا درست از سر دختر من بر نمی‌داری؟ ایهاالناس این مرد دختر منو بیچاره کرده حالا هم هر روز سر راه‌شو می‌گیره مزاحمش می‌‎شه، اگر جرأت داری بیا بیرون.
صدای مشت و لگد‌های سیاوش و داد و هوار کردنش همسایه‌ها را خبردار کرده است چند نفری از پنجره‌ی خانه بیرون را نگاه می‌کنند. چند زن و دو مرد هم نزدیک خانه ایستاده‌اند. لحظاتی نمی‌گذرد که در باز می‌شود و شاهرخ در چارچوب در ظاهر می‌شود. تا چشمش به شاهرخ می‌افتد با خشم یقه‌اش را می‌گیرد و محکم به دیوار می‌کوبد.
ـ نگفتم دوروبر دختر من پیدات نشه مردک معتاد. کم زندگی ما رو سیاه کردی حالا دوباره برگشتی چی می‌گی؟
شاهرخ اما آرام است سعی می‌کند دستان سیاوش را از دور گردنش باز کند.
ـ احترام خودتون رو نگه دارید! چرا آبروریزی می‌کنید بیاید داخل خونه با هم حرف بزنیم.
ـ من چه حرفی با تو دارم بی‌غیرت؟
صدای سیلی در گوش شاهرخ می‌پیچد. چشمانش جایی را نمی‌بیند باورش نمی‌شود این‌طور در محله سکه‌ی یک پول شود. می‌خواهد فریاد بکشد اما سعی می‌کند آرام باشد باید احترام پدر مهسا را نگه دارد.
پيامبر‌صلى‌الله‌عليه‌وآله می‌فرماید: «اَلصَّرعَةُ كُلُّ الصَّرعَةِ الَّذى يَغضبُ فَيَشتَدُّ غَضَبُهُ وَ يَحمَرُّ وَجهُهُ وَ يَقشَعِرُّ شَعرُهُ فَيَصرَعُ غَضَبَهُ؛ كمال دليرى آن است كه كسى خشمگين شود و خشمش شدّت گيرد و چهره‌اش سرخ شود و موهايش بلرزد، امّا بر خشم خود چيره گردد.»
(نهج‌الفصاحه ص 549، ح 1872)
  
پیرمرد لیوانی آب به دستش می‌دهد و زیر گوشش می‌گوید:
ـ آبرو چیزی نیست که به‌راحتی به دست بیاد، این‌جوری آبروی جوون مردم رو نبر.
لیوان آب را لاجرعه سر می‌کشد. هنوز عصبانی است. چند نفری آمده بودند و شاهرخ را از زیر مشت و لگدهایش بیرون کشیده بودند. شاهرخ چند متر آن‌طرف‌تر روی جدول نشسته است سرش را بالا گرفته تا خون بینی‌اش را بند بیاورد. باز عصبانی شده بود و تند رفته بود.
پیرمرد دستی به محاسن سفیدش می‌کشد.
ـ من این آقا شاهرخ رو خوب می‌شناسم چند وقتی هست ترک کرده، اگر مزاحم دختر شما شده قصدش خیر بوده می‌خواد برگرده سر خونه زندگیش ولی اشتباه کرده باید اول میومد از شما اجازه می‌گرفت...
اجازه نداد حرف پیرمرد تمام شود.
ـ آخه حاجی شما خودتو بذار جای من؟ مگه آدم چند بار از یه سوراخ گزیده می‌شه من خون دل خوردم تا طلاق دخترم رو از این مرد گرفتم. توبه‌ی گرگ مرگه بهش بگو دیگه سمت خونه‌ی ما پیداش نشه.
بلند می‌شود و راه می‌افتاد سمت ماشین هنوز در ماشین را باز نکرده است که پیرمرد صدایش می‌کند:
ـ یعنی خود شما تا حالا هیچ خطایی نکردی؟
پاهایش سست می‌شود حرف مرد مثل پتک در سرش کوبیده می‌شود یاد خودش افتاد وقتی که جوان بود حتی از یادآوریش خجالت می‌کشد. سر می‌چرخاند به‌سمت شاهرخ و می‌گوید:
ـ عصری بیا در بنگاه صحبت کنیم.
رسول خداصلى‌اللَّه‌عليه‌وآله فرمودند: «عَلَيْكُمْ بِالْعَفْوِ فَإِنَّ الْعَفْوَ لَا يَزِيدُ الْعَبْدَ إِلَّا عِزّاً فَتَعَافَوْا يُعِزَّكُمُ اللَّهُ؛ بر شما باد گذشت؛ زيرا كه گذشت جز بر عزّت بنده نمى‏افزايد. پس از يكديگر گذشت كنيد تا خداوند شما را عزّت بخشد.»
(الكافی، ج‏ 2، ص 108)
  
نوری در دل شاهرخ روشن می‌شود لبخند روی لبانش می‌نشیند. دیگر درد مشت و لگد‌ها را احساس نمی‌کند. اگر مهسا بر می‌گشت سر خانه زندگی‌اش دیگر هیچ 

حسنا احمدی

 
گزارش خطا