نمنم باران تو صورتش میخورد. چشمهاش را ریز کرده بود. کلاه را روی سرش کشید. باد، برگ درختهای انگور و انار را که از حیاط خانهها بیرون زده بود و روی دیوار کوچه لمیده بود، به هر سو پرتاب میکرد. انگار آنها هم چشم تیز کرده بودند و مرد را میپاییدند. میدانست در خم این کوچهها خیلی کمتر ماشین و موتور پیدا میشود و خلوت کوچهباغها را بر هم میزند.
نمنم باران تو صورتش میخورد. چشمهاش را ریز کرده بود. کلاه را روی سرش کشید.
باد، برگ درختهای انگور و انار را که از حیاط خانهها بیرون زده بود و روی دیوار کوچه لمیده بود، به هر سو پرتاب میکرد. انگار آنها هم چشم تیز کرده بودند و مرد را میپاییدند. میدانست در خم این کوچهها خیلی کمتر ماشین و موتور پیدا میشود و خلوت کوچهباغها را بر هم میزند.
مشتی آب روی سرش ریخت. کلاه کشی مشکی نخی و موهای کم پشت عقب سرش نتوانستند جلوی خیس شدن کف سرش را بگیرند. پاهایش را روی موتور خاموش روی زمین کشید و جلوتر رفت. گیج شده بود، کسی از پنجره ساختمان بالای سرش شمعدانیها را آب داده یا چیزی روی نردهها پهن کرده که آب روی سرش شره کرده.
با دستش موهای پرپشت قفسه سینهاش را خاراند. نخ قیطانی، دور انگشتهاش پیچیده شد. یادش آمد مادرش، عزیز خانم، حرز را به نیت اول ماه دور سرش انداخته بود. چشمهاش را بست. حرز را به سرعت دور سرش چرخاند و درآورد و در جیبش گذاشت. با دست چپش روی موتورش کوبید. نگاهش به خالکوبی نزدیک مچ دستش افتاد که ریز نوشته بود مادر.
به خودش قول داده بود دندان طمع را بکند، مگر وقتهایی که نانش آجر میشود و روزیاش به هیچ صراطی مستقیم نیست.
عزیز خانوم درد میکشید و دندانهاش تو خالی شده بود و سنگی هم که زیر دندان کرسیاش رفته بود، نصفش را شکسته بود. لثههاش به کبودی میزد و وقتی میخندید از هر دو طرف دندانهای کناری خالی بود و لکههای زرد و قهوهای دندانهای درشت نیشش بیشتر به چشم میآمد. دکترها گفته بودند زودتر باید فکری به حالشان کند که عفونت قاطی خونش نشود که آن وقت کار بیخ پیدا میکند.
قربان یقهاش را محکمتر بست. فکرش میان سنگی که در شیرینی کشمشی پیدا کرده بودند و زیر دندان عزیزخانوم رفته بود، گیر افتاده بود. فکرش با صدای قدمهای زنی که از خیابان جلویی در خم کوچه رو برو میگذشت، از جا کنده شد.
ملیحه میرفت تا به نوهی شیرینخانوم، آبرنگ و کار با خمیربازی یاد بدهد. پذیراییاش میکردند و اموراتش را با کار و نقاشی با بچهها میگذراند. تصمیمش را گرفته بود. نذر کرده بود گوشواره را جز برای مبادا نفروشد. میدانست دیگر مباداتری از آن چشمهای بیپناه وجود ندارد.
گوشوارههای پروانهای شکل را از گوشهای دختر سهسالهاش حنانه باز کرده بود و در زیپ عقبی کیفش گذاشته بود. میخواست گوشواره را به مؤسسه بدهد. گوشوارهها نذر سلامتی حنانه بودند. قول و قرار گذاشته بود اگر حنانه سالم به دنیا بیاید، برایش گوشوارهای میخرد و بعد برای نجات آدم درماندهای میفروشدش.
ملیحه داشت ماژیکها را در کیفش مرتب میکرد و آیینهی گرد کوچکش را درآورد و با آب دهانش نوک انگشتانش را تر کرد و به ابروهاش کشید.
قربان تصمیمش را گرفته بود. حوصله نداشت هر بار با خودش دقیقهها یکهبدو کند و چشمهای ریز میشی عزیزخانوم را جلوی چشمهاش مجسم کند و دست آخر به زمین و زمان و بخت بدش نفرین بفرستد که بهسمت هر کاری رفته، صاحب کارش آدم نبوده و منممنم میکرده و باد به گلویش میانداخته.
شکار، خود، به دام آمده بود. کسی در کوچه پر نمیزد. با موتور خاموش تا پشت سر ملیحه رفت. کیف را از زیر بغلش کشید و موتور را روشن کرد و گاز داد.
صدای جیغ ملیحه و آیینهاش که روی زمین افتاد میان دیوارهای به هم نزدیک کوچه، پیچ و تاب میخورد. ملیحه پاهاش شل شده بود و گزگز میکرد. لبهاش کبود شده بود و سر زانوهایش به لبه جوب کشیده شده بود.
قربان از کوچهها میگذشت و مجبور بود سرش را خم کند تا شاخههای در هم بیرونزده از خانهها در چشمهاش فرو نرود.
به خیابان اصلی که رسید کیف را در بغلش گذاشت و زیپ کاپشنش را بالا کشید. دهنش شور شده بود. پشت سرش را نگاه کرد. انگار کوچه دنبالش کرده بود و خیابانها کش میآمدند. پنجهای بر معدهاش چنگ میکشید و میسوزاندش.
باران تیزتر شده بود و کج و شلاقی بر صورتش میکوبید. کلاهش را بالا داده بود. روی خوشی نداشت جلوی در و همسایهها صورتش را بپوشاند.
آب از جوب باریک وسط کوچهشان راه افتاده بود و آب، کف، تفاله چای و برنج هم از لولهی جلوی خانهها، قاطیاش شده بود.
به خانه نزدیک میشد. میدانست عزیزخانوم دمدمهای غروب چاییاش را دم میکند و نشسته پای سجادهاش به عکسهای روی طاقچه خیره میماند و دست روی دست میسابد که چطور شوهرش سل گرفت و توی آن کارخانه پر دود و دم کسی به دادش نرسید و جوانمرگ شد.
قربان جلوی خانه رسید. کیف را در گوشهی کاپشنش جاساز کرد و زیپش را محکم بالا کشید.
دستهکلیدش را درآورد. کلید را چند بار توی قفل چرخاند. نمیدانست این خشکی و چغری از قفل است یا کلید. میدانست عزیزخانم سال تا ماه از پلههای آهنی که رو به حیاط است، پایین نمیآید و زانوهایش چوبیست که اگر خم شود، میشکند. خشک خشک.
بار سوم در را بهسمت خودش کشاند و در باز شد.
میخواست اینبار آرام و بیسر و صدا به اتاقش بخزد.
نمیخواست نگاهش به چشمهای عزیزخانوم بیفتد.
آرام بهسمت اتاقش خیز برداشت.
با خودش میگفت: «لعنت به دست روزگار که ما رو ته دنیا چپوند. وگرنه قربان عزیزخانوم کی اهل چاپیدن بوده؟ اونم از یه زن!»
صدای دیگری در سرش میپیچید که: «هی ناکس! تو که دست به هر کاری زدی واست حروم شد و بیخ گلوت جوییدن.
مگه نرفتی جوشکاری اوستا مصیب؟ مگه سفته ازت نگرفت و بعدم به بهونه خراب کردن ماشین جوشکاریش، فیتیله پیچت نکرد؟
تازه تو که از خروسخون دنبال دلهدزدی راه نمیفتی قربونخان! با خودت قول و قرار گذاشتی که اگه نونت نون نشد، روزیت رو از ما بهترون بچاپی. دک و پزشون ندیدی که قد کل دار و ندار تو و طایفهات میارزه. اون زنکم مال همون محلهها بود و ندار نبوده که بدهکار وجدانت بشی قربون.»
کیف را درآورد و در اتاق را قفل کرد. هر بار که دزدی میکرد، خلقش تنگ میشد. آب دهانش سنگین میشد و زبانش به سقش میچسبید. اول دلش میخواست که سیلی محکمی به صورتش بخواباند اما انگار کسی درون او زندگی میکرد که نمیگذاشت بیشتر از اینها زجر بکشد. او را دلداری میداد. به او حق میداد و شیرش میکرد که او جد اندر جد طلبکار حراملقمههایی است که باید به زور سهمش را از جیب و حلقومشان بیرون بکشد.
کیف را به دست گرفت. زیپش را باز کرد. گوشیای با قاب آبی روی آن بود. گوشی را خاموش کرد و سیمکارتش را بیرون کشید.
دستهکلیدی در ته کیف بود، آن را هم برداشت. میخواست آن را به پسربچهای در آن حوالی بسپرد که کلید را جلوی در خانه بیندازد، کارتهایش را هم. روی کارتهای بانکی نوشته بود: «ملیحه درخشنده».
در جیب عقبی کیف، یک جعبه کوچک سبز مخملی بود که با تق کردنی باز شد. گوشوارهای پروانهشکل داخلش میدرخشید. گوشوارهها بچگانه بود. روی جعبه کاغذی چسبیده بود. «اهدایی از طرف حنانه برای کودکان...» اسم مؤسسه هم پایین کاغذ نوشته بود. قربان اخمهاش در هم فرو رفت. روی پیشانیاش که رد بخیهها هنوز باقی بود، خط افتاد. میدانست رفیقش به چشم بر هم زدنی، گوشی و گوشواره را برایش آب میکند و بعد میرود سراغ دندانهای عزیزخانوم.
از این که زیردست باشد بدش میآمد؛ از کارگر بودن و دستور شنیدن.
عزیزخانم میگفت میترسم بادی که به کله داری، کلهپات کند قربان!
به خودش انگ دلهدزد هم نمیچسباند، درست مثل معتادهایی که تفریحی میکشند و زیربار نمیروند که اعتیاد دارند، دزدیهایش را گردن نمیگرفت.
به فردا فکر میکرد که دندان شکسته عزیزخانوم پرمیشود و چند دندان عقبیش هم عصبکشی میکند.
روی تخت فلزی زنگزدهاش که دراز کشید، صدای قیژقیژش بلند شد، با گوشیش از آلبوم بچگیهاش عکس گرفته بود. همیشه دوست داشت آن عکسی که باباش بغلش گرفته بود و عزیزخانم هم چادر رنگیاش را به دندان گرفته بود و پشت سرشان عکس حرم امام رضا را گذاشته بودند، تماشا کند. تصویرهای محوی توی سرش میچرخید. باباش ترک دوچرخهاش مینشاند و آخر هفتهها بهجای کارخانه، سراغ خانههای مردم میرفت تا وسایل آشپزخانهشان را تعمیر کند. بعضیها دهن به دهن پدرش میگذاشتند و یکیشان انبر را بهسمتشان پرت کرده بود که اگر پدر سر عقب نداده بود، پیشانیاش میشکست.
همچین وقتهایی فکرش بیشتر به گذشته میپرید. میخواست به داد خودش برسد و یادآوری کند که حق دارد. از اینکه با خودش گلاویز شود، فراری بود.
داشت قیمت اجاره مغازهها و زیرپلهها را نگاه میکرد. دهانش به پایین کش آمد. با خودش میگفت: «پول خون میخواهند بیصاحابها.»
همینطور که در گوشیاش گشت و گذار میکرد، چشمش به تصویر و فیلمی افتاد.
همیشه میگفت چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است و با شنیدن اسمهای فلسطین، غزه و لبنان ککش هم نمیگزید و فقط بر باعث و بانیش لعنت میفرستاد.
فیلم را باز کرد. مردی بود و پسربچهای کنارش که نانی را به دوربین نشان میدادند، نانی که قاطی آردش، شنهای روی زمین بود. آردی که پدری از روی زمینهای شنی جمع کرده بود. انگار جسم تیزی به دلش خط میانداخت. یاد شیرینی کشمشی یک هفته قبل افتاد که قاطیاش سنگ کوچکی بود و نصف دندان عزیزخانومش را شکسته بود. فیلمهای بیشتری را باز کرد. نمیدانست چرا نمیخواهد مثل همیشه سرسری از کنارشان بگذرد. گوشوارههای پروانهای شکل قرار بود برای همینها نان بشود. کلید کنار گوشی را فشار داد و صفحهاش خاموش شد. گوشی را زیر تختش انداخت و پردهها را کشید. نمیخواست کوچکترین نوری اتاقش را روشن کند. به رفیقش گفته بود فردا سر ساعت ده نبش میدان بیاید. پول میخواست.
دندانهای عزیزخانوم، نان شنی و دندانهای آنها. همه تصویرها و فکرها در سرش دور افتاده بود.
چشمهایش را بست. خودش گرسنگی را میشناخت. تنهایی را هم.
از صدای نالههای عزیزخانم دلش هم میآمد، از دیدن رنگهای پریده و تصور جویدن نان شنی هم.
شانههایش لرزید. خیلی وقت بود که اینطور گریه نکرده بود. نور رعد و برق اتاقش را لحظهای روشن کرد. تب کرده بود. دست و پایش داغ شده بود و دانههای داغ عرق روی پیشانیاش سر میخورد. در خواب و بیداری گوشوارههای پروانهای را میدید که بزرگ شده بودند و پروانهای آهنی پر میزد و خودش را به پنجره میکوباند و شیشهها توی چشمهایش خرد شدند. قلبش تند میکوبید. چشمهایش باز شد. هنوز تا ده صبح فردا راه داشت که بخوابد. تصویری در سرش تکرار میشد. در خیالاتش میدید عزیزخانم را سوار ماشین کرده و به راننده نشانی مؤسسه را داده و عزیزخانم گوشوارهها را به اهالی آنجا میدهد. چشمهاش را بست. قلبش آرامتر میکوبید. اینبار پروانههایی را دید که در دشتی پر از شقایقهای عاشق دور سرش میچرخیدند. آنجا عزیزخانم میخندید و دندانهایش زیرنور خورشید میدرخشید.
فاطمه ضیاییپور