دلم داشت آتش میگرفت. آقا بزرگ به صندلی راحتیاش تکیه داده بود و خیره به پنجرهی دود گرفتهی روبرو تاب میخورد. بغض چنگ انداخته بود روی حنجرهام و داشت خفهام میکرد. گرهی روسری را شل کردم بلکه بتوانم راحتتر نفس بکشم. فشار از بیرون نبود که با شل کردن گره روسری سبکتر شود بعد از افتادن کامل روسری از سرم بغض سنگینتر شد.
دلم داشت آتش میگرفت. آقا بزرگ به صندلی راحتیاش تکیه داده بود و خیره به پنجرهی دود گرفتهی روبرو تاب میخورد. بغض چنگ انداخته بود روی حنجرهام و داشت خفهام میکرد. گرهی روسری را شل کردم بلکه بتوانم راحتتر نفس بکشم. فشار از بیرون نبود که با شل کردن گره روسری سبکتر شود بعد از افتادن کامل روسری از سرم بغض سنگینتر شد. قطرههای داغش از چشمهایم بیرون زد. تندی روسری را جلو کشیدم و به بهانهی مرتب کردنش طوری روی صورتم انداختم که در فاصلهی جابهجا کردنش همهی اشکهایی که توی گلویم تلنبار شده بود را بیرون بریزم و با همان گوشهی روسری هم آب دماغم را که حسابی راه افتاده بود پاک کنم. آقا بزرگ که متوجه پیچوتاب خوردنم شد. ته عصای خراطی شدهاش را به زمین گذاشت و صندلی را از حرکت نگه داشت. حالا چرا خودت رو چادر و چاقچور میکنی؟ غمت نباشه. مسعود بیهوا نمیاد حتماً قبلش یاالله میگه. مگه برادرشوهرت رو نمیشناسی؟
حق با آقا بزرگ بود. نمیدانست که بهخاطر مسعود نیست که داشتم روسری را توی حلقم میکردم، میخواستم هر طور شده این بغض سنگین سه چهار روزه را قایم کنم.
روسری بهانهی پنهان کردن گریههایم بود. استکان کمر باریک را توی نعلبکی لب طلایی جا دادم و سر قوری گل سرخی را توی استکان خم کردم. صدای شرهی چای که بلند شد؛ آقا بزرگ گفت: «پررنگ بریز عروس از این چاییهای فشار خون پایین که مسعود برام میریزه خسته شدم. یه بار که هزار بار نمیشه.»
پشت دستم را جلوی دهانم گرفتم و بغضم را قورت دادم: «اون چایی که از لاهیجان آوردم رو دم گذاشتم از این پررنگتر نمیشه.»
قوری را روی تاج سماور گذاشتم و سینی را سفت چسبیدم. همین که خم شدم و میز عسلی را نزدیک صندلی آقا بزرگ کشیدم فین و فین دماغم در آمد. هنوز جملهی چی شده عروسش تمام نشده بود که بغضم شکست و هقوهقم با صدای لرزش و استکان و نعلبکی توی سینی یکی شد.
آقابزرگ تکیه به عصا کرد با یک حرکت از روی صندلی بلند شد. سینی را از دستم گرفت و روی عسلی گذاشت. بازویم را چسبید و آهسته بهسمت مبلهای عنابی رنگ وسط پذیرایی رفتیم. همین که روی مبل جا گیرم کرد خودش را به پنجره رساند و پردهها را طوری کنار زد که قاب پنجره کاملاً نمایان شد و آسمان دود گرفتهی تهران خودنمایی کرد. میخواست پنجره را باز کند که دستم را بالا گرفتم: «نمیخواد آقاجون، هوا اونقدر آلوده است که نفسم میگیره. همین هوای توی خونه باز بهتره.»
آقابزرگ نزدیکتر شد: «خب بگو ببینم برای چی گریه میکنی؟ نکنه مهرداد اذیتت کرده؟ هااا؟ اگر حرفتون شده بگو خودم حسابش رو میرسم ها.»
با پشت دست اشکهایم را پاک کردم: «نه آقا جون مهرداد چیزی نگفته. دلم از راهی کردن مهراب آشوبه.»
آقابزرگ لبخند نصفه و نیمهای زد و دستش را دراز کرد تا استکان چای را بردارد. هنوز چایی را سر نکشیده بود که همهی توانم را جمع کردم و موقعیت را برای گفتن خواستهام مناسب دیدم: «شما کمکم کنید که یهجوری جلوی رفتن مهراب رو بگیریم»
از بالای فرم طلایی عینکش نگاهی انداخت و بی هیچ حرفی چای را سر کشید. تهماندهی قند که توی دهانش آب شد گفت: «همهی پدر و مادرها آرزو دارند جای تو باشند اونوقت...»
این حرفها را توی این یک هفته بیشتر از هزار بار از دهان مهرداد و مهراب شنیده بودم. همهی راههایی که به ذهنم میرسید را هم امتحان کردم. نقطهی پایانی امیدم این بود که در روزهای آخر آقا بزرگ به دادم برسد. منتظر ماندم تا آقا بزرگ همهی نصیحتهایش را بکند و بین حرفهایش نپریدم. سکوت که کرد با صدای خیلی آرامی گفتم: «همهی اینا رو میدونم آقاجون ولی منم مادرم دیگه باور میکنید حتی به این فکر کردم شب قبل از پرواز تو غذاش خوابآور بریزم بلکه از تیم جا بمونه.»
آقابزرگ عینکش را از روی بینی برداشت و با چشمهایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند نگاهم کرد: «عروس برو یه کم استراحت کن دیگه دارم نگرانت میشم. تو الان اینطور میگی اگر الان مهرداد از راه برسه چه باید کرد؟»
گفت و از جایش بلند شد. از حرف آقابزرگ سر در نیاوردم اما ضربان قلبم بالا رفت. کلماتی که گفته بود را توی ذهنم تکرار کردم. مگر با آمدن مهرداد قرار بود چه اتفاقی بیفتد. پشت سر آقا بزرگ راه افتادم: «مگه مهرداد بیاد چیزی قراره بشه؟ آها اینکه رفتن برای مهراب چمدون بخرن رو میگین؟ گفتم بهش لازم نیست ها. با این کاراش بیشتر به این بچه پروبال میده برای رفتن. میدونین آقاجون من که نمیگم مهراب پیشرفت نکنه منتها الان زوده. یکم بزرگتر بشه بعد...»
آقابزرگ برگشت و توی چشمهایم براق شد: «بزرگتر بشه؟ مهراب الان 16 سالشه. بچههای سیزده ساله توی جنگ به کمرشون نارنجک میبستن و زیر تانک میرفتن. بچهی تو میخواد با سلام و صلوات بره برای یه مسابقهی علمی تو میگی بذار بزرگتر بشه؟»
آقابزرگ را حسابی عصبانی کرده بودم و میدانستم دیگر جلودارش نیستم. دستهایم را به نشانهی تسلیم بالا گرفتم: «میدونم... همهی اینا رو میدونم ولی تا حالا ازم دور نشده. آخه مهراب یه عادتهای...»
حرفم تمام نشده بود که مهرداد در را باز کرد و با خنده وارد شد. سر برگرداندم. مهراب همراهش نبود. پشت سرش را نگاه کردم. حتماً توی راهپله مانده بود تا من به استقبالش بروم. همین که دو سه قدم بهسمت مهرداد برداشتم؛ دستهایش را بالا گرفت و چشمهایش دلسوزانهترین حالت ممکن را گرفت: «ببین نرگس جان این تصمیم رو من و مهراب گرفتیم برای اینکه تو کمتر اذیت بشی. فکر نمیکردم تا قبل از اومدن من آقاجون بهت بگه اما خب کار من رو راحت کرد.»
چشمهایم سیاهی میرفت و سرم دور برداشته بود. مهرداد را کنار زدم تا توی راهپله، مهراب را پیدا کنم. صدای مهرداد را از پشت سرم میشنیدم: «نرگس جان بهمحض اینکه پروازشون بشینه باهامون تماس میگیره. برای اینکه تو خیلی اذیت نشی قرار شد ساعت پرواز اصلی رو بهت نگیم و وقتی راهی شد تو رو در جریان بذاریم. پیشنهاد خودش بود منم مخالفت نکردم...»
دستم را به نردهی راهپله گرفتم و روی یکی از پلههای سنگی و سرد نشستم. صدای مهرداد را درست و حسابی نمیشنیدم. تصویر پلههایی که زیر پایم بود مدام تیره و درهم و برهم میشد. برای چند ثانیه چشمهایم را بستم و توی تونل تاریک و سیاهی افتادم که انتها نداشت...
چشم که باز کردم قطرههای زرد سرم را دیدم که از توی شلنگ بهسمت رگ دستم سر میخوردند. چشمم که به مهرداد افتاد دوباره چشمهایم را بستم و بغض سفت و سختی توی گلویم نشست.
صدای آقا بزرگ را از بالای سرم میشنیدم: «دلگیر نباش عروس. دلت رو قوی کن. یکم به مادرهایی که چند تا چند تا پسرهاشون رو فرستادن جبهه و هیچ کدومشون برنگشتند؛ فکر کن اونوقت خودت شرمنده میشی از این همه بیقراری.»
مهرداد دنبالهی حرف آقا بزرگ را گرفت: «مریم جان من و شما باید افتخار بکنیم که پسرمون برای المپیاد به این بزرگی انتخاب شده.»
به زور و زحمت پلکهای سنگینم را باز کردم: «افتخاری که با دور شدن بچهام باشه رو نمیخوام.»
آقابزرگ چرخید و روبرویم ایستاد. همین که خواست حرفی بزند؛ گفتم: «الان با زمان جنگ خیلی فرق میکنه. حالا که نباید...»
آقابزرگ ابروهایش را در هم گره کرد و قبل از این که حرفی بزند؛ پرستاری که وارد اتاق شده بود؛ بین حرفم گفت: «حق با شماست الان با اون زمان خیلی فرق میکنه. جنگِ این روزها خیلی سختتر و خطرناکتر شده. مگه ندیدین همین دو ماه پیش همهی تمرکزش رو گذاشته بود روی زدن دانشمندای ما...»
حرفش آتشی که توی دلم بود را شعلهور کرد: «من نمیخوام بچهام دانشمند باشه.»
پرستار سوزن سرم را از توی دستم بیرون کشید. بدون اینکه سرش را بالا بگیرد با صدایی که لابهلای بغض پیچیده شده بود گفت: «بچهات دانشمند نشه که خیلی راحت بیان و هزار تای دیگه مثل بچهی من و شهید کنند.»
درد توی همهی رگها بدنم راه باز کرد. چسب را روی جای سوزن گذاشت و با چشمهایی که اشک توی قابشان حلقه زده بود؛ نگاهم کرد. لبخندی زد و زیر لب گفت: «اگر سرگیجه نداری میتونی بری خونه. مشکل خاصی نیست.»
همهی حرفهای دنیا از ذهنم بیرون رفته بود انگار اصلاً صدا نداشتم که بخواهم حرفی بزنم و حتی بابت زحماتش تشکر کنم. جلوی در بود که بیاختیار گفتم: «چند سالش بود؟»
برگشت و با لبخندی تلخ جوابم را داد: «شونزده سال، ورزشکار بود؛ داشت خودش رو برای مسابقات جهانی آماده میکرد. من اون شب بیمارستان شیف بودم...»
نتوانست حرفش را ادامه بدهد. قطرهی اشکی که روی گونهاش افتاده بود را پاک کرد و از اتاق بیرون رفت.
پسرش دقیقاً هم سن و سال مهراب بود. صدای زنگ موبایل سکوت اتاق را شکست. لبخند گل و گشادی روی صورت مهرداد آمد و گوشی را کنار گوشش گذاشت: «سلام پسرم... خدا رو شکر... آره... تو اصلاً...»
دستم را برای گرفتن گوشی دراز کردم. بیمعطلی گوشی را توی دستم گذاشت. نفس عمیقی کشیدم: «سلام پسرم... فقط به یه شرطی این کاری که کردی رو میبخشم...»
مهرداد جلویم ایستاده بود و چشم و ابرو میآمد. مهراب از پشت خط یک نفس تکرار میکرد: «هر شرطی باشه قبوله شما فقط من و ببخش و برام دعا کن.»
تهماندهی توانم را جمع کردم و گفتم: «به شرطی میبخشمت که قهرمان برگردی...»
آقابزرگ مشتش را توی هوا تکان داد و زیر لب گفت: «این بچهها همشون قهرمانن...»
سمیه سلیمانی شیجانی