سردردی که با خود، لابهلای جزوه و کتاب از دانشگاه آورده بودم، با نسیم خنک کولر واگن مترو شدت گرفت.
بحث چالشی و سنگینِ ریشهیابی اختلاس، نظرات ضد و نقیض دانشجویان و استاد، عقایدی از روی غرضورزی و لجاجت یا جهالت...
فارغ از اینکه باید تحقیق مفصلی انجام میدادم، موضوعی بود که ذهنم را درگیر کرده بود. از مترو که خارج شدم، هُرم گرمای تابستان در آغوشم گرفت و تا حدی تسکینم داد. در مسیر همیشگی، ناصر را دیدم.
قد بلندی داشت که بهدلیل پاهای کج، کوتاه دیده میشد. کفشهای طبی را روی زمین میکشید. چرخدستی کوچکی که تکیهگاه ناصر و وسیلهی امرار معاشش بود، همراهش حرکت میکرد. گونی برنج هندی روی چرخ جلوتر میرفت. سنجاققفلی توان نگهداری کاغذ A4 را که روی آن نوشته بود: «همه رقم جوراب و باطری موجود است»، نداشت. با هر نسیمی بالا و پایین میپرید و ناصر بهسختی کاغذ را سر جایش مینشاند.
به سمتش حرکت کردم. چرخ روی پل گیر کرده بود و ناصر، بدون کمک خواستن از کسی، تلاش کرد و موفق شد. پُلی که من را از «اختلاس دانشگاه» تا «چرخدستی ناصر» رسانده بود. به یاد مادر ناصر افتادم که میگفت:
«هرچه به ناصر میگیم نیازی به کار تو نداریم، بهتره بشینی خونه؛ ناصر قبول نمیکنه، میگه میخوام زن بگیرم، باید زحمت بکشم»
برای جواب سلام ناصر باید چند لحظهای صبوری میکردم. سرش را که بالا میگرفت، دهانش را به زحمت باز میکرد و بعد بیشتر باز میکرد تا با لکنت بتواند سلامم را جواب دهد.
برای امیدوار کردن ناصر، یک جفت باطری و جوراب خواستم. فرقی نمیکرد زنانه یا مردانه...
گفتم: «چقدر شد؟»
گفت: «چهل و نه هزارتومن»
یک پنجاههزاری دادم و تشکر کردم. واقعاً راضی به زحمتش نبودم که هزار تومان پس دهد برای همین گفتم: «مهم نیست» بهسختی کلماتش را کنار هم چید و گفت: «مگه تا حالا این کار رو از من دیدید؟»
گفتم: «خیلی خب، دفعهی بعد حساب میکنیم.»
شمرده شمرده گفت: «شاید ندیدمتون... قیامت چطور پیداتون کنم؟» اینجا بود که من پژوهش مفصلی که پاسخِ ریشهیابیِ اختلاس بود، در معرفت ناصر پیدا کردم.
سمیه اصغری
سرعت گیر
چند مدت پیش، جملهی جالبی در فضای مجازی نظرم را جلب کرد: «خودت را پیدا کن، بقیهاش در گوگل هست.» جمله در عین سادگی، عمیق و تأثیرگذار است. وقتی در عصر مدرن از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را با یک موتور جستجو و یک کلیک ساده پیدا میکنی، ولی خودت را ـ خودِ خودت را ـ گم کردهای و باید جای دیگری دنبالش بگردی. کجاست آن خودِ ارزشمند، آن اشرف مخلوقات که خدا قولش را داده؟ نکند زیر خروارها روزمرگی و کلیشه و تکرار مدفون شده باشد.
«خود» کلمهی عجیبی است. با اکثر کلمهها که ترکیب میشود، معنی خوبی نمیگیرد: خودبینی، خودخواهی، خودشیفتگی. ولی وقتی پای معرفت و شناخت وسط میآید، قضیه فرق میکند: خودشناسی و خودآگاهی قدم اول کسب مهارتهای فردی و اجتماعی است. در آیات و روایات هم به فراوانی به این موضوع پرداخته شده؛ آنجا که فرمودند: «مَن عَرَفَ نَفسَهُ، فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ.» خودشناسی جزء لاینفک و مقدمهی واجب خداشناسی است.
ما عموماً تصور میکنیم همه چیز را در مورد خودمان میدانیم، اما حقیقت این است که در مورد استعدادها، علایق، باورها و اهدافمان تقریباً هیچ نمیدانیم. خودشناسی یعنی شناخت کامل و عمیق از عقاید و علایق. عدم خودشناسی باعث میشود آدمها سرگرم چیزها و اموری شوند که در کمال و پیشرفتشان مؤثر نیست؛ مثل همین بلایی که الان بر سر ما آمده: جمع که ببندیم، غمانگیزانه خواهیم فهمید که چه دقایق ارزشمندی را بیهدف در فضای مجازی تلف کردهایم و زیر رگبار بیرحم اخبار و اطلاعات نامربوط خلع سلاح شدهایم و ساعتها خودمان را مشغول چیزهایی کردهایم که نه به درد دنیا میخورد، نه به درد آخرت.
گاهی در مسیر زندگی نیاز میشود به سرعتگیر. نیاز میشود گوشهای توقف کرد و از خود پرسید: «از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟» در دنیای پُرسرعت و شلوغ امروز، گاهی باید خلوت کرد؛ خلوتی دلچسب و دو نفره: بین خود و خدا او که از ما به خودمان نزدیکتر است، نزدیکتر از رگ گردن. نشست روبرویش و مثل یک دوست صمیمی درددل کرد. خود را از دالانهای تودرتو و تنگ و تاریک زندگی بیرون کشید و در مسیر روشن آشنایی قرار داد؛ مسیر روشن خودشناسی و خداشناسی.
نرگس مهتدی