پریا در راهروی مدرسه، محکم به دیوار تکیه داده بود. سه تا از همکلاسیهایش با چشمانی کنجکاو دورش حلقه زده بودند. او با غروری که مخصوص دانشآموزان سال دوم دبیرستان است، خبر سفرشان را به گوش تمام دوستانش رساند. ـ قراره ما خانوادگی یه ماه بریم ترکیه. سارا، یکی از دوستانش، با ناباوری گفت: «یک ماه؟» ـ بله، دعوتنامهی بابام از طرف یک مرکز فرهنگی در استانبوله. میدونین که، سطح کار پدرم بینالمللیه!
پریا در راهروی مدرسه، محکم به دیوار تکیه داده بود. سه تا از همکلاسیهایش با چشمانی کنجکاو دورش حلقه زده بودند. او با غروری که مخصوص دانشآموزان سال دوم دبیرستان است، خبر سفرشان را به گوش تمام دوستانش رساند.
ـ قراره ما خانوادگی یه ماه بریم ترکیه.
سارا، یکی از دوستانش، با ناباوری گفت: «یک ماه؟»
ـ بله، دعوتنامهی بابام از طرف یک مرکز فرهنگی در استانبوله. میدونین که، سطح کار پدرم بینالمللیه!
سارا ادامه داد: «این که دیگه سفر نیست، مهاجرته.»
پریا پوزخندی زد و پالتواش را مرتب کرد. با هیجان، صدای خود را کمی بالا برد.
ـ مهاجرت که نیست، ولی شاید یه جاهاییش شبیه اروپا باشه. اونجا پر از کاخ و موزهست. من قول میدم از همه جا عکسای خفن بگیرم که وقتی برگشتم، شماها مبهوت شین.
مریم، همکلاسی دیگرش با نگاهی که ترکیبی از حسادت و شیطنت بود، گفت: «فقط مطمئن شو اونجا از هیجان، چیزی نخوری که بعداً باید با مامان پریت سر حلال و حرومش دعوا کنی.»
پریا چشمغره رفت.
ـ ما حواسمون هست چی حلاله چی حرومه.
سارا، با کنجکاوی پرسید: «یعنی واقعاً یک ماه؟ چقدر خوش به حالتونه! مامان من میگفت ترکیه خیلی گرونه، چطور تونستین؟»
پریا، لبخندی از روی رضایت زد و با حالتی فخرفروشانه جواب داد: «بابام اونجا کار فرهنگی میکنه، برای همین هزینهها خیلی کمتره. تازه، من خودم کلی برنامه ریختم. قرار شده اون دوساعتی که برقا میره، بریم اروپا! فکرشو بکنین، از قاره آسیا بپریم تو قاره اروپا»
دوست دیگرش، رها، که کمی حسودیش شده بود، با لحنی کنایهآمیز گفت: «حتماً خیلی بهتون خوش میگذره! امیدوارم اونجا یادت نره کی بودی و ما رو فراموش کنی.»
پریا، انگار که نشنیده باشد، با شور و هیجان به تعریف از غذاهای ترکی ادامه داد و دوستانش با ترکیبی از حسادت و تعجب به حرفهایش گوش میدادند.
اما در حیاط مدرسهی ابتدایی توحید، پریزاد روی یک نیمکت چوبی نشسته بود و با همان شور و شوق، اما با لحنی کودکانه و شیطنتآمیز، دوستانش را دور خود جمع کرده بود.
ـ بچهها! میدونین ما داریم کجا میریم؟ ترکیه! یه جایی که پر از آدمای باحال و کلی چیزای عجیب و غریبه. شنیدم اونجا کلی اسباببازیهای جدید و خفن دارن که اینجا پیدا نمیشه.
بچهها با تعجب به حرفهای پریزاد گوش میدادند و در دنیای کودکانه خود، تصور میکردند که چقدر سفر به ترکیه میتواند پر ماجرا باشد.
پریزاد با شور و صدای بلند دستهایش را تکان میداد.
ـ میخوام به بابام بگم یدونه از این ساعتایی که سلبریتیها رو دستشون میبندن برام بخره.
اما در خانهی کوچک و گرمشان، پری مشغول مرتب کردن کتابهایش بود. بوی ملایم چای تازه دم، فضا را پر کرده بود. او لیوان چای را برداشت و کنار پنجره نشست. ذهنش پر از افکار مختلف بود. «ناهار چی بپزم که بچهها دوست داشته باشن؟» این فکر، هرچند وقت یکبار به ذهنش خطور میکرد. سپس، تصویر ترکیه در ذهنش جان گرفت. کوچهها و خیابانهای سنگفرش شده، معماری خیرهکننده، ساختمانهای سنگی و قدیمی که بوی تاریخ میدادند و البته بازارهای شلوغ. «استانبول چسبیده به اروپاست. اگر یه سر هم میرفتیم اونجا و این همه ساختمان قدیمی رو میدیدیم، چه میشد! کاش میشد علی جور کنه یه سر هم به اون طرف مرز بزنیم.» این آرزو، مثل یک رؤیای شیرین، در دلش جوانه زد. به افطار و سحرهای ماه رمضان در آن دیار فکر کرد. آیا فضای معنوی متفاوتی خواهد داشت؟ این افکار، او را به آیندهای روشن و پر از تجربه نوید میداد و نگرانی سفر را با هیجان مخلوط میکرد «مردم اونجا هم مثل ما آش رشته نذری میپزن؟ چقدر سخته اگه بخوایم توی غربت افطار کنیم.»
اما در مؤسسهی فرهنگی، علی توی دفتر کارش، غرق در میان برگههای تبلیغاتی و طرحهای گرافیکی بود. به اهمیت انتقال پیامهای اخلاقی از طریق ابزارهای بصری فکر میکرد. نور ملایم مانیتور، چهرهی متمرکز او را روشن کرده بود. میخواست برای کمپینهای تبلیغاتی جدید برنامهریزی کند، اما در میان طرحها، تصویری از مسجد ایاصوفیه و بازارهای استانبول، توجهش را جلب کرد. لحظهای سفر ترکیه در ذهنش جان گرفت؛ سفری که قرار بود جنبههای تبلیغی و فرهنگی کار او را نیز تحت تأثیر قرار دهد. مطمئن بود که تأثیر حضور در یک محیط متفاوت فرهنگی، ایدههای جدید و عمیقتری برای فعالیتهای مؤسسه به او خواهد داد.
لبخندی زد و زیر لب گفت: «باید یه برنامهریزی دقیق داشته باشیم تا بتونیم هم به کارهامون برسیم و هم از این سفر لذت ببریم.» به اهمیت کارهای فرهنگی و نقش آن در ایجاد ارتباط و درک متقابل بین فرهنگها متمرکز شد و مطمئن بود که این سفر، فرصتی عالی برای تجربهی این موضوع خواهد بود.
زنگ آخر مدرسه ابتدایی به صدا درآمد. هوای بیرون کلاس سرد بود و بوی خاک باران خورده در راهروی مدرسه پیچیده بود. پریزاد بیتوجه به اتمام رسمی کلاس، فوراً کتاب علوم و دفتر نقاشیاش را بدون هیچ ترتیبی به داخل کیف هل داد. خانم احمدی که مشغول جمعآوری برگهای دانشآموزانش بود، نگاهی به پریزاد انداخت.
ـ عارفی جان! اینقدر عجله داری خداحافظی یادت نره.
پریزاد در حالی که با یک دستبند کیفش را روی دوشش میکشید و با دست دیگرش سعی میکرد مقنعه کج شدهاش را صاف کند. فریاد زد:ـ خداحافظ خانم. خیلی دیرم شده.
و بدون مکث بهسمت در خروجی هجوم برد. دیدن او در راهروی مدرسه بیشتر شبیه حرکت یک توپ کوچک و پر انرژی بود تا یک دانشآموز. در پیچ راهرو با دو نفر از بچههای کلاس پنجم برخورد کرد. مقنعهاش کاملاً روی چشمش افتاد، شلوار مدرسهاش که کمی از حد معمول برایش گشاد بود در اثر این برخورد ناگهانی زیر پایش کشیده شد. پریزاد با یک حرکت سریع و غریزی، شلوار را بالا کشید، مقنعه را روی سرش جابجا کرد و بهسمت پلههای حیاط مدرسه سرازیر. با فشردن کیفش به سینه، زیر باران میدوید.
در همین حال پری در آشپزخانه مشغول مرتب کردن شیشههای ادویه بود که صدای کوبیده شدن در حیاط را شنید. قلبش کمی تند زد.
ـ پریزاده.
در سالن باز شد و پریزاد با سرعت نور خواست که خودش را به اتاق برساند که پری جلویش را گرفت. دستهایش هنوز بوی سیر میداد. با صدایی گرم و مهربان گفت: «سلام دختر گلم! خسته نباشی مامانی.» خواست صورت دخترش را ببوسد اما پریزاد مهلتش نداد و با یک جهش کوچک خودش را از دست پری درآورد و با صدای بلند فریاد زد: «سلام» و مثل یک موشک هدایت شونده وارد اتاق شد.
پری همانجا ایستاد. لبخندش به حالت تعلیق ماند. دستش هنوز در هوا معلق بود.
ـ عجب عجلهای داشت! انگار ملکهی انگلستان قراره برای دیدنش بیاد.
این توقف ناگهانی و ناتمامِ ابراز محبت، برای پری علامت سؤال بزرگی بود. علامتی که قطعاً باید بعد از ناهار پیگیری میکرد.
دیگر درس و بحث مدرسه برای پریزاد مهم نبود و تنها یک مأوریت حیاتی در پیش داشت. پیشروی در آمادهسازی برای سفر بزرگ. کف اتاق را بهعنوان منطقهی عملیاتی انتخاب و شروع به تخلیه وسایل کیف و کمدش کرد. عروسکهای پارچهای، کتابهای رنگی، لباسهای تابستانی، یک جفت دمپایی ابری قدیمی و البته چراغ قوهی غولپیکر که به سختی در کیف جا میشد، وسط اتاق پخش شدند.
پری که کنجکاوییاش بیش از حد شده بود تا سر از کار این دختر کوچکش دربیاورد، پاورچین بهسمت اتاق رفت، در چارچوب در متوقف شد. نگاهی به وسایل ریخته شده انداخت. انبوهی از اشیای بیربط که نشان از یک ذوقزدگی کنترل نشده داشت. آه و لبخندش با هم قاطی و متوجه قصد دخترش شد.
ـ پریزاد مامان! چقدر عجله داری؟ مگه فردا صبح پرواز داریم؟ انگاری داری از اینجا فرار میکنی! هنوز دو ماه تا سفرمون مونده»
پریزاد که با دستش به سختی سعی میکرد لولهنگ مسی یادگار مادربزرگ را از زیر تخت بیرون بکشد، بدون اینکه سرش را بلند کند، باهیجان جواب داد.
ـ مامان! تا پریا نیومده باید کارو تموم کنم. وگرنه جا کم میارم و چمدون رو پریا خانم پُر میکنه.
پری با دیدن این حجم از شور و هیجانِ خندهدار، با لبخند محوی از اتاق بیرون رفت تا به کارهای دیگرش برسد و فعلاً این موج هیجانی را به حال خود رها کرد.
دقایقی بعد، پریا با قدمهای بلند و ژست یک فرد بالغ و جدی وارد خانه شد. هنوز پالتو زرشکیاش را درنیاورده بود با صحنهای روبرو شد که گویی یک گردباد خردهریزان از ترکیه وارد اتاقشان شدهاست. یک جفت دمپایی حولهای مندرس، یک ماسک صورت از نوع گلی که از پارسال تاریخ مصرفش گذشته بود، یک عدد کتاب دعا، دو مجسمهی کوچک پنگوئن پلاستیکی، کلی لباس و دستهی مسی لولهنگ که از بین لباسها بیرون زده بود.
ـ یاابالفضل! پریزاد این چه وضعیه؟ اینجا رو تبدیل کردی به انبار مسافرت هفت ساله.
پریا با تعجب به لولهنگ مسی خیره شد.
ـ این دیگه چرا وسط این همه لباسه؟ نکنه میخوای ترکیه رو با این لوله تفنگ فتح کنی؟
پریزاد که حالا یک چراغقوهی بزرگ را با زور توی چمدان نیمهباز فرو میکرد، با خونسردی جواب داد.
ـ این مال دستشوییه برای اون دوساعتی که برقا میره و فشار آب کم میشه. یکم کار داره، ولی میارزه.
زبانش را بین دو دندان گذاشت و تمام توانش را برای بستن زیپ چمدان به کار گرفت. بدون اینکه سرش را بلند کند ادامه داد.
ـ این چراغقوه هم برای وقتیه که برقا رفته و میخوام برم دستشویی. دیگه لازم نیست منت تو رو بکشم که بهم موبایلت رو بدی تا چراغشو روشن کنم.
با خونسردی و لحنی حق به جانب و مدافعانه گفت: «من استقلال میخوام پریا خانم، استقلال»
پریا، نگاهی به انبوه وسایل انداخت. حس کرد کار از کار گذشته است. او که برای چیدن چمدانش نقشههای دقیقتری داشت، حالا مجبور بود از وسط این بازار شام راهی برای نشستن روی تختش باز کند. گویی تسلیم شده بود.
ـ باشه! ولی اگه یه وقت توی فرودگاه اینا رو ازت گرفتن، من اصلاً تو رو نمیشناسما گفته باشم.
پریزاد، با وقار یک مهندس کهنهکار، بیتوجه به حرفهای پریا، چشمهایش را چرخاند، رفت یک بستهی کامل از کشموهای رنگارنگ و یک پک کامل از پاککنهای طرحدار با بوی توت فرنگی را از ویترین کمدش برداشت و در جیب بغل چمدان جا داد.
پریا با تعجب به بیتفاوتی او نگاه کرد، اما کمکم لبخندی بر لبانش نشست. شاید حق با پریزاد بود. سفر به ترکیه، قرار بود پر از ماجراهای غیرمنتظره باشد.
مریم ابراهیمی شهرآباد