به پودر بدبویی که در دست دارم نگاه میکنم و به یاد زن کولی که روی پلهی مترو نشسته بود و اصرار داشت فالم را بگیرد؛ میافتم. نمیدانم از کجا به بدبختیام پی برده بود که رهایم نکرد و تا نزدیک خانه دنبالم آمد. زن تا این پودر را کف دستم نگذاشت و چارهی رهایی از شر این دژخیمان را برایم توضیح نداد، نرفت
به پودر بدبویی که در دست دارم نگاه میکنم و به یاد زن کولی که روی پلهی مترو نشسته بود و اصرار داشت فالم را بگیرد؛ میافتم. نمیدانم از کجا به بدبختیام پی برده بود که رهایم نکرد و تا نزدیک خانه دنبالم آمد. زن تا این پودر را کف دستم نگذاشت و چارهی رهایی از شر این دژخیمان را برایم توضیح نداد، نرفت. نمیدانم خیرخواهم بود یا میخواست چاهی زیر پایم حفر کند! از کجا به نحسی طالعم پی برده بود؟ یا نه، شاید این بدبختی از طالع نحس من نباشد! شاید بیرون از این خانه اکسیژنی برای نفس کشیدن وجود داشته باشد تا من از این اغمای طولانی مدت به زندگی برگردم!
هفت سال پیش با هم ازدواج کردیم. درست وقتی که تنها دو سال از مرگ پدرم بر اثر تصادف رانندگی گذشته بود. تنها مانده بودم. بدون مادرم که سالها پیش پس از طلاق، بدون اینکه ذرهای نگرانی برای تنها فرزندش داشته باشد؛ جلای وطن کرده بود. من مانده بودم و یک خانهی اجارهای که حتی قدرت پرداخت اجارهی یک ماهش را بدون وجود پدرم نداشتم. تازه در دانشگاه قبول شده بودم و هنوز نه شغلی داشتم و نه خویشاوندی که قصد حمایتم را داشته باشد! بیخبر از فامیل مادر، مدتی در خانهی اقوام پدری بهعنوان میهمانی ناخوانده گذراندم. حرفها و پچپچهایشان به گوشم میرسید و میفهمیدم که نباید خودم را بیش از این به آنها تحمیل کنم. شاید اگر مادربزرگم زنده بود، حداقل میتوانستم یک شب بدون نگرانی سرم را بر بالینش بگذارم! اما او را هم سالها قبل از دست داده بودم. در نهایت مجبور شدم بدون گفتن حتی یک کلمه به خوابگاه دانشگاه بروم و مدتی میهمان یکی از دوستهایم باشم. اگر عمویم بخش زیادی از پول پیش خانه که از صاحبخانهمان پس گرفته بودیم به بهانهی خرج و مخارج ختم و چهلم بر نمیداشت، میتوانستم بدون نگرانی زندگیام را در آن خوابگاه بگذرانم. حتی شاید میتوانستم اتاقی از یک پانسیون را اجاره کنم و باقی را سرمایهگذاری نمایم ولی چندان پولی برایم نمانده بود. نیاز به پول مرا برای پرستاری به خانهی پیرزنی کشاند که بیشترین اوقات روز را در خواب میگذراند و وقتی هم که بیدار میشد انقدر عیب و ایراد میگرفت که خسته میشدم ولی با تمام این احوال همین که جایی برای خواب داشتم و نانی برای رفع گرسنگی و منتی روی سرم نبود، خدا را شکر میکردم.
چیزی نگذشت که سروکلهی خواهرزادهی پیرزن پیدا شد. دائم میرفت و میآمد و حوصلهام را سر برده بود. تا اینکه بالأخره نیتش را آشکار کرد، آن هم از زبان عمه خانم! از مرگ همسرش ده سال میگذشت و او سه فرزند به جا مانده از همسر مرحومش را بزرگ کرده بود و حالا میخواست در نزدیکی پنجاه سالگی به فکر تنهایی خودش باشد. پیرزن که داستان زندگیام را فهمیده و از تنهاییم مطلع شده بود، این فرصت را برای دختری مثل من که یک ستاره در هفت آسمان نداشتم، مغتنم میدانست و به نظر او باید این پیشنهاد را روی هوا میزدم وگرنه به بخت و اقبال بلندی که با وجود او به سراغم آمده بود، پشت میکردم و معلوم نبود دوباره کی چنین شانسی داشته باشم. البته اگر کسی اصلاً میخواست با فردی در شرایط من ازدواج کند!
پیشنهاد پیرزن را با عمویم در میان گذاشتم و او بدون چون و چرا پذیرفت! خیال میکردم تنها مشکلم با مردی که قرار است با او ازدواج کنم حضور فرزندانش باشد و تفاوت سنی بیست و چند سالهای که با هم داشتیم! با خودم میگفتم میتوانم با فرزندانش دوست باشم و حتی اگر نمیتوانم به او عشق بورزم با نگاه احترام به او بنگرم. اما چادر سفید بختم را گز نکرده پاره کرده بودم و خود را به باتلاقی انداختم که دیگر بیرون آمدن از آن امکان نداشت. مدتی که گذشت مجبورم کرد که درسم را کنار بگذارم تا بتوانم وظایفی را که در خانه داشتم، به انجام رسانم. به کتابهای درسیام نگاه میکردم و اشک میریختم ولی حق نداشتم در مقابل او گریه کنم چون از زنانی که زیاد گریه میکردند، بدش میآمد. باید هر روز قبل از اینکه او به خانه برگردد به حمام میرفتم و لباسهایم را عوض میکردم چون او از زنی که لباسش بوی غذا بدهد، بدش میآمد. باید هر روز خود را میآراستم ولی حق نداشتم با صورت آرایش کرده از خانه بیرون بروم چون به نظر او زنی که بیرون از خانه آرایش میکرد بویی از نجابت نبرده بود. از تمام اینها گذشته حق دوستی با فرزندانش را نداشتم چون آنها فرزندان او بودند و ممکن بود من بهعنوان دختری که مادرش طلاق گرفته و بالای سر دخترش نبوده تا او را درست تربیت کند، اخلاق فرزندانش را خراب میکردم. حتی بعدها که باردار شدم و فرزند پسری به دنیا آوردم، بیشتر دایهی فرزندم بودم تا مادر و فقط اجازه داشتم کارهای روزانهاش را انجام دهم. اما انتخاب اسم، نوع لباس و اینکه چگونه و با چه روشی باید تربیت میشد، اصلاً به من مربوط نبود. چون به نظر او پدر و مادرم که زندگی ناموفقی داشتند، نتوانسته بودند مرا درست تربیت کنند و باید همه چیز را به او واگذار میکردم و هر روز و هر شب از اینکه بر من منت گذاشته و از فلاکت نجاتم داده بود تا بهجای خدمتکاری و پرستاری پیرزنها و پیرمردها، در خانهی شوهرم کلفتی کنم، سپاسگزارش میبودم.
بالأخره روزی که دخترش داشت عروس میشد برایم اعتراف کرد که در تمام این سالها دلش به حالم میسوخته و مادرش نیز قبل از من به همین بلا دچار بوده تا آنجا که از غصهی نیش زبان شوهرش و منتگذاریهای او که مرد را خدای زمینی زن میداند، سرطان گرفت و در عرض یکسال از این خانه به گورستان رفت.
زن کولی گفته بود بهترین راه این است که این پودر را در غذایش بریزم و به او بخورانم. تنها تکه طلایی را بهعنوان هدیهی ازدواج از او گرفته بودم در عوض خرید این پودر به زن داده بودم. میگفت با خوراندن این پودر به شوهرم یکباره همهچیز تغییر میکند و اجازه میدهد دوباره به دانشگاه بروم. برای پسرم یک مادر واقعی باشم و مثل سایر زنان زندگی کنم. پودر را تا زیر بینیام بالا میآورم و بو میکشم. انگار دستی معدهام را میفشارد و دلم را زیرورو میکند. بوی بسیار بدی دارد که زن میگفت بعد از اینکه کمی بجوشد از بین خواهد رفت. ترس برم میدارد! نکند مثل یکی از این مستندها که از تلویزیون پخش میشود، او با این دارو بمیرد و من به زندان بیوفتم و برای همیشه از دیدن پسرم محروم شوم؟ چه باید بکنم؟ آیا باید ادامهی زندگی زجرآورم با او را تحمل کنم یا این داروی معجزهآسا یا مصیبتآور را امتحان کنم؟ آیا بهتر این است که برای طلاق اقدام کنم و بدون دریافت مهر از دست او فرار کنم؟ در این صورت سر پسرم چه بلایی خواهد آمد؟! نمیدانم!
سخن کارشناس
در این روایت با زنی روبرو هستیم که سالها در رابطهای نابرابر و فرساینده زندگی کرده است. او از نقطهای آغاز کرده که هیچ پشتوانهی عاطفی یا اقتصادی نداشته و بهتدریج در ازدواجی گرفتار شده که در آن کنترل، تحقیر و سلطه جای محبت را گرفته است. در چنین شرایطی، زن دچار نوعی درماندگی آموختهشده میشود؛ یعنی آنقدر تجربهی شکست و بیقدرتی دارد که دیگر باور نمیکند بتواند تغییری ایجاد کند.
رفتار همسر او ترکیبی از خشونت پنهان و کنترل روانی است ـ محدودکردن تحصیل، تصمیمگیری یکطرفه، تحقیر و وابسته نگهداشتن. نتیجه، از بین رفتن عزتنفس و شکلگیری احساسی عمیق از بیارزشی است.
اما لحظهای که زن با «پودر» روبرو میشود، نمادی از نقطهی جوش روانی اوست. او میان ماندن در وضعیت تحقیرآمیز یا گرفتن دوبارهی اختیار زندگیاش مردد است. این نقطه، مرز فروپاشی و آغاز بیداری است.
در این مرحله، راه حل نه واکنش ناگهانی، بلکه بازسازی تدریجی قدرت و استقلال است:
نخست باید از انزوا بیرون بیاید؛ حتی یک رابطه امن و حمایتگر (خانواده، دوست یا مشاور) میتواند آغاز راه باشد.
سپس، برای استقلال مالی یا تحصیلی قدمهای کوچک و واقعی بردارد؛ کلاس کوتاهمدت، مهارت ساده یا کار نیمهوقت.
و در نهایت، برای مدیریت احساس خشم، گناه و اضطراب از رواندرمانی فردی بهره بگیرد تا بتواند تصمیمهای آینده را آگاهانه بگیرد.
این زن هنوز در مسیر رهایی است، اما همین که به خودش اجازه داده بپرسد «چه باید بکنم؟»، یعنی روند بیداری آغاز شده. اگر این پرسش با اقدامهای آرام، منطقی و مداوم همراه شود، میتواند دوباره اختیار زندگیاش را پس بگیرد ـ بیآنکه خودش را یا دیگری را نابود کند. نکتهی مهم اینجاست که انسان در هیچ شرایطی حتی در بدترین وضعیت، نباید تصمیم بگیرد که از عزت و ارزشمندی و باورها و ارزشهایش عبور کند و در محاسبه بین بد و بدتر، نزد خودش به انتخاب بد دست بزند! چرا که بدون شک هر انتخابی برای انسان که بدون در نظر گرفتن خودارزشمندی او و نیز محاسبات عقلانی انجام گیرد، ابتر و آسیبزا خواهد بود. از طرف دیگر گاه انتخابی در زندگی برای رشد در همان برهه، ضروری ولی در بلندمدت نیازمند تغییر و تصمیمات جدید است. یک راه حل، لزوماً برای همهی زمانها نیست و متناسب زمان و مکان خود بوده است.