
طیبه رسولزادگان
میخواهم یک توک پا بروم بیرون و کاغذ کادو بگیرم؛ ولی نمیدانم چرا این دست و
آن دست میکنم و هر کاری میکنم جز آماده شدن برای خروج از منزل و قدم گذاشتن به
بیرونش. راستش اگر بخواهم روراست باشم، باید بگویم: دلیلش را میدانم. بله. میدانم
چرا حوصلهاش را ندارم؟ چرا احساس خوبی ندارم از حضور در بیرون؟ ممکن است فکر کنید
از آن آدمهای غیرعادی هستم با بیماری عجیب و نادر فوبیای فضای باز! نه، جانم.
اتفاقا از حضور در فضای باز و ارتباطات انسانی و دیدن آفریدههای خداوند، خیلی هم
احساس خوبی پیدا میکنم. میپرسید: پس چه مرگم است؟ حالا که تا اینجایش را گفتهام
و کنجکاوی شما هم تحریک شده، چارهای ندارم جز گفتن. کسی چه میداند؟ شاید این
گفتن و شنیدن، به کشف یک راهحل مناسب هم بینجامد!
میدانید؟ راستش ناراحت میشوم از دیدن بعضی چیزها، بعضی رفتارها. لُبّ کلام
اینکه: از دیدن پوشش اکثر افراد جامعه، غصهام میگیرد. فرقی هم نمیکند مرد باشند
یا زن؛ بچه باشند یا نوجوان یا جوان. این احساس من، متعلق به همه است. البته
اشتباه نشود. استثناهایی هم وجود دارد بینشان. بله. حدستان درست است. منظورم
همان دسته افرادی است که همرنگ جماعت نمیشوند و هویت مستقل خودشان را حفظ میکنند.
این گروه هم مرد و زن و دختربچه و پسربچه و نوجوان و جوان و میانسال و مسن، بینشان
دیده میشود و همین است که اندکی باعث خوشحالی میشود. البته اعتراف میکنم که
بعضیوقتها با هزار دوز و کلک و بعد از چند ساعت کار روی فکر و روان خودم، موفق
میشوم خودم را بزنم به آن راه و به خودم بگویم: «ببین جانم! ندید بگیر و برو کارت
رو انجام بده و برگرد خونه.» ولی همیشه این اتفاق نمیافتد که دلم با دوز و کلکهای
موقتی صاحبش، راضی شود. آن وقت است که عذاب میکشم. چرا؟ برای اینکه، هم کارم میماند
روی زمین، هم راضی به رفتن نیستم، هم نمیدانم چه بکنم برای رفع مشکل. مشکلی که
زیاد پیچیده نیست؛ ولی راهحل پیدا کردن برایش، شده یک مشکل بزرگ برای امثال من:
راهحلی برای کمک به اصلاح پوشش مردم.
...