کد خبر: ۹۲۰
۱۳۹۶/۰۴/۱۸ ۱۹:۳۸

مرام


فائقه بزاز

قبلا بهشان می‌گفتیم بقالی. انگار الان هم وقتی می‌گوئیم بقالی و نه سوپر مارکت یا هایپر یا سنتر مارکت یا... احساس راحتی بیشتری می‌کنیم. می‌توانیم خیلی راحت برویم داخل و چند قلم جنس سفارش بدهیم و بقال برایمان بیاورد، راحت پولش را حساب کنیم و برویم دنبال کار و زندگیمان.

چند وقت پیش که مادر مثل همیشه مشغول گلایه از پدر بود این فکر به سرم افتاد که حکایت بقالی‌های قدیم چقدر شیرین بود. هوای بقالی‌ها پر بود از عطر خنک شیر و سر شیر و بوی خوش نعنا و گلپر. بستنی‌های خامه‌ای سنتی و توپ‌های پلاستیکی راه راه که معمولا در یک کیسه بزرگ به میخی کنار دیوار آویزان بودند و باید دستت را می‌بردی ته آن و یکی را بیرون می‌کشیدی.

مادر برای چندمین بار می‌گفت: «ببین تورو خدا! یه شیشه کشک می‌خواستم‌ها! بنده خدا یک ساعته رفته نیامده! لابد دوباره رفته سراغ احمد آقا رفیق جون جونیش! تا برسه که آب این آش ته کشیده!» و با ملاقه نخود لوبیاهای آش را زیر و رو می‌کرد...

حق با مادرم بود. اصلا رسم پدر این بود که برای یک شیشه کشک برود سراغ بقالی احمدآقا دو تا کوچه آن طرف تر... همین دو تا خانه دست چپ که می‌رفت یک سوپر مارکت بزرگ و رنگارنگ بود که شیشه‌های ویترینش همیشه برق می‌زد و تابلوی نئونش رنگارنگ بود و می‌درخشید. داخلش هم کیپ تا کیپ پر بود از جنس‌های بسته‌بندی شده مارک‌دار. اما پدر راهش را دور می‌کرد و می‌رفت سراغ مغازه قدیمی احمدآقا با در و پنجره چوبی آبی رنگ بعد هم نفس‌زنان می‌آمد تا صدای مادر از دیر کردنش در نیاید. همیشه هم همان دلیل قدیمی را برای کارش داشت؛ «این بنده خدا دل شکسته است، دستش خالیه، آبروداره... عروس و داماد داره... دیگه هم کسی ازش خرید نمی‌کنه... من و امثال من باید هواش رو داشته باشم. جای دوری نمی‌ره. مطمئنم...» بعد هم برای این که دل مادر را به دست بیاورد می‌گفت: «می‌شه یه لیوان آب به اون آش اضافه کنی اما آبروی یک مرد که بره دیگه هیچی دل شکسته‌اش رو ترمیم نمی‌کنه.» ...

گزارش خطا