کد خبر: ۹۱۸
۱۳۹۶/۰۴/۱۸ ۱۹:۳۷

محصول عجیب


پادشاهی همراه خدمتکاران و خدمتگزارانش از کنار دهی می‌گذشت. کنار زمینی، پیرمردی خمیده را دید که صورتش از آفتاب سوخته بود. پیرمرد بیلی در دست داشت و زمین را می‌کند. پادشاه دهنه اسبش را کشید و اسب ایستاد. چند لحظه به کار کردن پیرمرد نگاه کرد و گفت: «ای پیرمرد، در این سن و سال و با این همه خستگی، باز هم با عذاب زمین را بیل می‌زنی، از هر تار ریشت، قطره‌های عرق می‌چکد. با این حال، باز هم کار می‌کنی؟»

پیرمرد گفت: «می‌خواهم نهال بکارم». پادشاه با تعجب پرسید: «نهال می‌کاری؟ پایت لب گور است. تا این نهال بزرگ بشود و حاصل بدهد، تو دیگر زیر خاکی. چرا باید زحمتی بکشی که نفعی از آن نبری و حاصلش را نچینی؟»

پیرمرد جواب داد: «دیگران زحمت کشیدند و درخت کاشتند و درخت‌های‌شان سبز شد و ما محصولش را خوردیم. حالا من زحمت می‌کشم تا محصولش را دیگران بخورند.»

پادشاه از این حرف پیرمرد خوشش آمد و به وزیرش دستور داد که به او صد سکه طلا بدهد. پیرمرد طلا را گرفت. آن را به پادشان نشان داد و گفت: «ای پادشاه بزرگوار و ای سلطان بخشنده، این حاصل زحمت من است، می‌بینی که گرفتم!»

پادشاه از تعریف پیرمرد خوشحال شد و به وزیرش دستور داد تا صد سکه دیگر طلا به او بدهند. پیرمرد صد سکه دیگر را گرفت و گفت: «عجب درختی سبز کردم. در یک سال، دو بار محصول داد.» پادشاه از سخنان پیرمرد چنان خوشش آمد که رو به وزیرش کرد و می‌خواست باز هم بگوید که صد سکه طلا به او بدهند که وزیرش به او گفت: «اگر هرچه زودتر از این پیرمرد دور نشویم، دیگر در خزانه پادشاهی پولی نخواهد ماند.» پادشاه خندید. اسبش را هی کرد و از آن‌جا دور شد.

...

گزارش خطا