کد خبر: ۷۴۸۰
۱۴۰۵/۰۷/۰۴ ۱۳:۳۷

آواز خاموش ـ قسمت 21

نگاهش پُر از حرف بود. پُر از دلتنگی. با قدم‌هایی سنگین به‌سمت اتوبوس رفت که مثل تابوت‌های فلزی غول‌پیکر پشت سر هم ردیف شده ‌بودند.

مریم ابراهیمی شهرآباد
نویسنده :

مریم ابراهیمی شهرآباد

داستان دنباله‌دار 2961نیمه‌های شب بود که سوزان اول صدای بسته شدن در خانه و بعد صدای قدم‌های کسی را از توی حیاط شنید، از زیر پتو بیرون آمد و نشست، قلبش می‌کوبید، لحاف از روی بچه‌ها کنار رفته ‌بود، روی هر سه‌ی آن‌ها را کشید، صدای خروپف ابوهادی توی اتاق پخش می‌شد. سوزان همین‌که خواست از جا بلند شود، در باز و علی وارد اتاق شد با صدایی آهسته گفت: «ماما بیداری؟» شنیدن صدای علی مثل تلنگری بود که بر دیواره‌ی بغض سوزان خورد، قلبش لرزید و از هیجان لبریز شد، سوزش جوشیدن اشک را در چشمانش احساس کرد، تمام وجودش به‌طرف علی پر کشید، خواست بایستاد که علی جلو آمد، دست روی شانه‌ی او گذاشت و روی زانو نشست. اول سر سوزان را بوسید و بعد اجازه داد سوزان صورتش را غرق بوسه کند. صورت علی را بین دو دست گرفت: «علی جانم، پسرم، عزیزم.» و باز علی را به سینه چسباند و بوسید. علی با صدایی آهسته گفت: «ماما! تموم شد، اومدم خبر خوش آزادی رو بدم. بالأخره مذاکرات نتیجه داد، توافق کردن چند روز آینده، هشت هزار نفر از فوعه و کفریا خارج بشن.» سوزان در حالی که صورتش خیس اشک شده ‌بود پرسید: «یعنی چی خارج بشیم؟ خونه زندگیمون اینجاست کجا بریم؟» علی دستان سوزان را گرفت: «چی می‌خواد بشه قربونت برم؟ فعلاً از شر این محاصره‌ی لعنتی خلاص بشید بعدش خدا بزرگه.» سوزان دوید توی حرف علی: «ما بریم؟ پس تو چی؟» علی به چشمان سوزان زل زد: «ماما! اگه من بیام، اون بیاد، هرکی همراه خونوادش بیاد، پس کی از شهر دفاع کنه؟ انتظار که نداری شهر رو دو دستی تقدیم این از خدا بی‌خبرا کنیم؟» سوزان در سکوت اشک ریخت. علی اشک‌های سوزان را با سرانگشتانش پاک کرد: «قربون دل مهربونت بشم، ایشالا شهر رو آزاد می‌کنیم و باز کنار هم جمع می‌شیم. الان مهم اینه که بالأخره این کابوس لعنتی تموم شد و شما و بچه‌ها می‌تونین از محاصره نجات پیدا کنین. هرچی نیازه رو تو این چند روز جمع کنین.» سوزان انگار قدرت حرف زدن را از دست داده‌ بود، فقط اشک ریخت. ادریس تکانی خورد، غلتی زد و باز بی‌حرکت ماند. علی آهسته‌تر از قبل گفت: «بریم تو حیاط ماما؟ هوا مهتابی و خنکه. اینجا بچه‌ها بیدار می‌شن.»
آسمان نیلی بود و ستاره‌ها ته آسمان برق می‌زدند، ماه با شکوه خاصی از پشت تکه‌ای ابر بیرون آمد و نور خودش را روی سر و صورت آن‌ها پاشید، صورت رنگ‌پریده‌ی علی با اشعه‌ای از امید روش شده ‌بود. در دو قدمی سوزان ایستاد بی‌آنکه سرش را بلند کند زمین را نگاه کرد: «ماما بابت تمام این سال‌ها که زحمت منو کشیدی و بزرگم کردی ازت ممنونم. منو ببخش اگه این چند وقت به‌خاطرم اذیت شدی و غصه خوردی» به اطراف نگاه کرد و بعد به هلال ماه که وسط آسمان بود، بی‌شتاب حرف می‌زد، صورتش می‌لرزید: «ماما خیلی دوستت دارم، خیلی.» اشک زیر پلک‌های سوزان جمع شد صورتش کِش آمد و گونه‌هایش خیس شد. علی را در آغوش گرفت: «منم خیلی دوستت دارم عزیزم.» چشمان هر دو آسمان شده ‌بود و می‌بارید. نسیم صبحگاهی روح خسته‌‌شان را نوازش می‌داد. علی ادامه داد: «ماما، عدنان مرد خوبی به نظر میاد، فکر کنم بتونه زندگی خوبی برات فراهم کنه.» دیگر نایستاد عکس‌العمل سوزان را ببیند، توی کوچه رفت...
ظهر بود و خورشید وسط آسمان می‌درخشید، سوزان از صبح فکرش درگیر بود، پشت به دیوار داد، هر جای خانه را که نگاه می‌کرد خاطره‌ی قمر برایش زنده می‌شد. ناامیدی و اندوه تمام وجودش را فراگرفت به این فکر کرد چطور از این خانه و این شهر دل بکَنَد چه روزهای درازی که در میان این دیوارها درد کشید و چه شب‌هایی که در وحشت و تنهایی و صدای توپ و انفجار به سر برد. سنگینی تلخی به دلش فشار ‌آورد. اندوه توی نگاهش بود و غمی نامعلوم بر صورتش سایه افکنده ‌بود گویی یادآوری گذشته و خاطره‌های از یاد رفته متأثرش ساخته ‌بود. با صدایی بغض‌آلود و با لحنی که تأثر و اندوه در میانش موج می‌زد گفت: «علی جان! خونه زندگی ما اینجاست، کجا بذاریم بریم؟» در باز بود و نسیم بهاری صدای خنده‌ی بچه‌ها را توی اتاق می‌آورد. سوزان کنار پنجره ایستاد، دلش می‌خواست گونی‌های جلوی پنجره را پایین بیاورد. گونی‌هایی که چشم‌های کور خانه شده‌ بودند. سه سال تمام، این اتاق چشم‌هایش را پشت این گونی‌های خاکی و کهنه پنهان کرده‌ بود. هر روز نور خورشید انگار که به دیوار می‌کوبید و بازمی‌گشت، رنگ می‌باخت و تنها سایه‌هایی خاکستری و وهم‌آلود از پشت آن مشخص بود و اگر هم نور، راهی به دورن پیدا می‌کرد تکه‌ی کوچکی بود از یک آرزوی دست‌نیافتنی، نوری که انگار به‌جای گرما سرمای بیشتری را به استخوان‌های سوزان می‌نشاند. صدای بیرون، چه صدای شلیک‌ها و انفجارها و چه پچ‌پچ‌ استرس همسایگان، همگی از پشت این حجاب، خفه به گوش می‌رسید. گویی جهان بیرون، دیگر رنگی نداشت و زمان در این اتاق متوقف شده ‌بود. اما حالا فرق داشت، صدای کنده شدن گونی‌ها که سال‌ها چون سپری در برابر دنیا ایستاده ‌بودند، سکوت اتاق را در هم شکست، سوزان تکه‌های گونی را از جلوی پنجره کَند، انگار که پرده‌ای از یک خوابِ کابوس‌وار برداشت یا دیوارهای ضخیم زندان، ترک برمی‌داشت. لحظه‌ای که آخرین تکه‌ی گونی را از قاب پنجره جدا کرد نور با چنان شدتی به اتاق پاشیده شد که برای یک لحظه نفس سوزان در سینه حبس شد. نور غلیظ طلایی و پُر از زندگی. انگار خورشید تمام خشم سه سال گذشته را در یک لحظه به داخل اتاق روانه کرد. ذرات گرد و غباری که سال‌ها در سکوت اتاق معلق مانده ‌بودند، ناگهان در این هجومِ نور، به رقص درآمدند، مثل ستاره‌ای کوچک در آسمان طلایی می‌چرخیدند. لبخند دلنشینی روی لبان علی و سوزان نشست و چشمان‌شان نمناک شد، نور مثل سیلی که دیوار تاریکی را بشوید، تمام گوشه و کنار اتاق را روشن کرد. جایی که سایه‌ها لانه کرده ‌بودند حالا برق می‌زد. انگار که اتاق و در و دیوار و همه‌ی وسایل توی آن، در این نور امیدبخش، غسل تعمید شدند. نگاه سوزان از قاب پنجره به ادریس دوخته شد که توی حیاط می‌رقصید و دستانش را توی هوا تکان می‌داد و کمرش را می‌چرخاند. خوشحال بود که بالأخره از این جنگ رها می‌شوند. بیان و عقیله با دیدن او سر ذوق آمده‌ بودند و بالا و پایین می‌پریدند. لحظه‌ای سکوت بین علی و سوزان حکم‌فرما شد. این سکوت دیگر از جنس ترس و دلتنگی نبود. از جنس عشق بود عشقی که دوباره زندگی را زنده کرده‌ بود و نفس می‌کشید. حس سنگینی گونی‌ها، حس خفگی، حس حبس، همه و همه در این نور تبخیر شد. سوزان با صدایی لرزان به علی گفت: «علی جان! من چطور از این خونه و خاطرات خواهرم دل بکَنم؟» علی نگاهی به بازی بچه‌ها انداخت و رو به سوزان گفت: «ماما تو رو خدا یه نگاهی به دوروبرت بنداز، تموم شیشه‌های این خونه شکسته و دیواراش سوراخ سوراخ شده، سقف اتاقش ریخته، داره روی سرمون خراب می‌شه. شما اسم اینجا رو می‌ذاری خونه؟ مگه می‌شه دیگه اینجا زندگی کرد؟» سوزان با دستانش صورتش را پوشاند و در حالی که انگار قلبش شکسته ‌بود به گریه افتاد. علی چند قدم جلو رفت روبروی سوزان ایستاد، سر او را به سینه چسباند: «قربونت برم! اگه قرار باشه دوباره توی این خونه زندگی کنیم باید بکوبیم و از اول بسازیم.» صدایش آرام‌تر از قبل شد: «وقتی خدا خواست و به فوعه برگشتیم، خودم این خونه رو برات از اول می‌سازم همونجوری که تو دلت بخواد.» اشک و لبخند سوزان با هم قاتی شد.
داستان دنباله‌دار 2961خورشید همان خورشید ظهر نبود، حالا در آستانه‌ی غروب، رنگ انار رسیده را گرفته‌ بود و از میان پنجره، آخرین پرتوهای طلایی‌اش را به درون اتاق می‌پاشید. سوزان کنار پنجره ایستاد، انگار که می‌خواست تمام این نور، تمام این رنگ‌ها، تمام این خاطرات تلخ و شیرین را برای همیشه در ذهنش حک کند. دستش را روی دیوار خنک اتاق کشید. دیواری که زمانی رنگ روشنی داشت، اما حالا جای دست‌های خسته، جایِ خراش گلوله‌ها، جای سال‌ها انتظار را به خود گرفته‌ بود. سوزان لبخندی آمیخته با بغض زد، قمر را دید که چادر و شال سفیدی سر کرده، روی قالیچه‌ی کوچک نشسته و نماز می‌خواند. حالا قالیچه بود و قمر دیگر نبود. سوزان نفس عمیقی کشید، حس کرد قسمتی از وجودش را باید همین‌جا در این چهاردیواری آشنا رها کند. اما نمی‌توانست، نمی‌خواست. خاطراتش حتی اگر تلخ هم بودند شده‌ بودند بخشی از وجودش. علی وارد اتاق شد تا آخرین وسایل را بیرون ببرد، وقتی دید سوزان هنوز وسط اتاق ایستاده و با بغض اطراف را نگاه می‌کند، لبخند دلسوزانه‌ای زد، جلو آمد و پیشانی او را بوسید: «بیا تا دیر نشده بریم. مگه نمی‌خوای بری از خاله خداحافظی کنی؟ ابوهادی منتظرمونه» بعد خم شد و ساک‌ها رو روی دوشش انداخت و پتوهای تاشده را زیر بغل زد. سوزان عکس محمد و آکو را از توی طاقچه برداشت، علی برگشت و نگاهش کرد، مردد ایستاد، خواست چیزی بگوید، حرفش را خورد و از اتاق بیرون رفت. سوزان آخرین نگاهش را به اتاق‌ها انداخت، به نوری که کم‌کم داشت جایِ خود را به تاریکی ملایم غروب می‌داد، به سایه‌هایی که دوباره در حال شکل‌گیری بودند. انگار که خانه با تمام وجودش داشت آن‌ها را بدرقه می‌کرد. زیر لب زمزمه کرد: «خداحافظ یادگار خواهرم، داریم می‌ریم ولی بخشی از من برای همیشه اینجا باقی می‌مونه.» علی دوباره توی اتاق برگشت، وقتی سوزان را باز در همان حال دید، جلو آمد دست او را گرفت و آرام به‌سمت در قدم برداشت. هر قدم سوزان معنایی داشت، قدم جدا شدن، قدم امید به آینده، قدم‌هایی سنگین و پر از معنا از خانه‌ای که روزگاری پناهگاه او و خواهرش و بچه‌ها بود.
توی حیاط جلوی درخت هلویی ایستاد که یادگاری قمر بود و خودش کاشته ‌بود سبز شده‌ بود. سوزان چند قدم جلو رفت، با نوک انگشت برگ کوچک سبز را نوازش کرد، نگاهش روی پلاستیک‌هایی ماند که قاب خالی پنجره را پُر کرده ‌بودند. سوراخ‌های ترکش خمپاره که در و دیوار خانه را آبله‌گون کرده‌ بودند، سقف اتاقِ هیزم که فروریخته ‌بود، چاله چوله‌هایی که در اثر ترکش کف حیاط ایجاد شده‌ بود، چاه آب و آشپزخانه‌ای که حالا دیگر در نداشت مثل غاری تاریک گوشه‌ی حیاط دهان باز کرده ‌بود، همه از نگاه سوزان گذشت، گویی می‌دانست دیگر به این خانه پا نخواهد گذاشت، با قدم‌هایی آهسته به کوچه رفت، کلید انداخت و برای آخرین بار در خانه را قفل کرد می‌دانست که قفل کردن آن فایده ندارد باید از فوعه بیرون می‌رفت اما تا کی؟ نمی‌دانست.
جمعیت توی قبرستان موج می‌زد، همه‌ی خانواده‌های شهدا برای خداحافظی با عزیزان‌شان آمده‌ بودند. شور خداحافظی با غم جدایی در هم آمیخته‌ بود. علی پتوها را بین دو پایش زمین گذاشت و ساک‌ها را روی دوشش جابجا کرد: «ماما! من مواظب بچه‌ها هستم شما برو خداحافظی کن بیا.» سوزان لبخند حزن‌ناکی زد و وارد قبرستان شد. مردم دست در دست فرزندان‌شان با چهره‌هایی مچاله شده و صورت‌هایی خیس، در میان ردیف قبرهای آشنا قدم برمی‌داشتند. سوزان در میان جمعیت عزادار، مسیرش را سمت قطعه‌ی خواهرش پیدا می‌کرد. هر قدمش سنگین‌تر از قدم‌های قبلی بود. هوا بوی خاک می‌داد. خانواده‌ها دور مزار عزیزان‌شان جمع شده‌ بودند. بعضی‌ها با صدای بلند گریه می‌کردند، بعضی‌ها با سکوت پر از درد، فاتحه می‌خواندند.
نزدیک قبر قمر که رسید، ابوهادی را دید که روی قبر مچاله شده ‌بود‌ و با اندوه دردناکی گریه می‌کرد. سوزان روی خاک‌های کنار قبر نشست، با دستانش صورتش را پوشاند و به گریه افتاد: «خواهر! ما داریم از این شهر می‌ریم» گویی واقعیت تلخ جنگ همه‌ی داروندارش را با خود جارو کرده و برده‌ بود. در تمام طول محاصره و جنگ با امید زندگی کرده ‌بود و الان با یک دنیا حسرت باید شهر را ترک می‌کرد. غم، خاطره و عشق اشک می‌شد و از چشم‌هایش فرو می‌ریخت: «چقدر دلت می‌خواست این روز رو ببینی که محاصره تموم شده.» بغض‌ها پشت سر هم در گلویش می‌شکستند. در تمام این مدت اشک برایش نعمتی بود که می‌توانست دردش را کمی تسکین دهد و قطره‌ای از این سیلاب اندوه را از وجودش بیرون کند. در دلش طوفانی از احساسات به پا بود، غم از دست دادن، درد جدایی و اندکی امید به آینده. روشنایی غروب جایش را به تاریکی می‌داد و سایه‌های بلند سنگ قبرها، بر روی زمین کشیده‌ می‌شدند. سوزان رو به ابوهادی گفت: «بلند شو بریم داره دیر می‌شه.» آخرین نگاهش را به سنگ قبر قمر انداخت. در میان جمعیت آرام گرفته، هم‌پای ابوهادی از قبرستان خارج شد اما خاطرات قمر و غم غروب آن روز، برای همیشه در قلبش حک شد.
لحظه‌ها کش‌دار شده‌ بود، اتوبوس‌ها مثل یک قطار بزرگ از صواغیه تا وسط فوعه کشیده شده ‌بودند. جلوی مسجد پُر از آدم و وسیله بود. هر کسی هرچه دستش می‌آمد با خودش آورده ‌بود. ابوهادی به دیوار مسجد تکیه داد و روی زمین نشست، پاهای استخوانی‌اش را ماساژ داد و زیر لب چندبار یا الله گفت. علی ساک‌ها و پتوها را روی زمین گذاشت، عقیله و بیان را روی آن‌ها نشاند. هر دو با ناله‌ای از خستگی گفتند گرسنه‌اند، علی لپ‌هایشان را کشید، به صورت غم‌زده‌ی سوزان نگاه کرد و با لبخند رو به آن‌ها گفت: «دیگه گرسنگی تموم شد، از اینجا که بیرون رفتین، ماما قول میده هر روز یه غذای خوشمزه براتون بپزه.» اشک به چشمان سوزان دوید، روی یکی از ساک‌ها خم شد که علی متوجه بغضش نشود، وقتی به این فکر می‌کرد که علی قرار است در فوعه بماند، قلبش می‌گرفت. زیپ یکی از ساک‌ها را باز کرد و از لای روسری تکه نانی بیرون کشید، نصف کرد و دست بچه‌ها داد. ادریس قبول نکرد، گفت گرسنه نیست، سوزان فهمید که ملاحظه‌ی بچه‌ها را می‌کند، دستی توی موهای ادریس کشید و نان را دستش داد. خواست زیپ ساک را ببندد که علی بی‌اراده هر دو دست سوزان را گرفت مثل اینکه می‌خواست خواهش کند با صدایی ملتمسانه گفت: «ماما می‌شه عکس بابا پیش من بمونه؟» اشک و لبخند صورت سوزان را پوشاند، از زیپ جلوی ساک، عکس محمد و آکو را بیرون کشید و به علی داد. علی عکس را جلوی صورتش گرفت اول بوسید و بعد بو کشید، دکمه‌ی اول یونیفرمش را باز کرد و عکس را توی لباسش جا ساز کرد. سوزان لبخند زد: «چرا گذاشتی اونجا؟ یه‌وقت گم نشه؟» علی دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «جاش امنه ماما نگران نباش.» سوزان رو به ابوهادی برگشت، با صدای بغضناکی گفت: «دیدی ابوهادی؟ دیدی درباره‌ی پسرم اشتباه فکر می‌کردی؟» ابوهادی لبخند محوی زد.
کسی از پشت سر سلام کرد، سوزان و علی با هم سر برگردانند، عدنان بود. به‌محض دیدن علی او را در آغوش گرفت و پیشانی‌اش را بوسید: «تو هم با ما میای؟» سوزان بغض کرد، علی نگاهی محبت‌آمیزی به او انداخت و به عدنان گفت: «ما می‌مونیم که از شهر محافظت کنیم.» عدنان فهمید که سوزان حال خوشی ندارد. سعی کرد حرف را عوض کند، خواست چیزی بگوید که زینب و لیلا هم آمدند. سلام کردند. نگاه سوزان بین زینب و علی رفت و برگشت، دوباره بغض کرد. زینب سرش را پایین انداخت و یک قدم عقب رفت و پشت سر لیلا ایستاد. عدنان به علی گفت: «من برم صحبت کنم همه‌مون تو یه اتوبوس باشیم، این‌طوری بهتره»
داستان دنباله‌دار 2961هوا رو به تاریکی می‌رفت که اجازه دادند مردم سوار اتوبوس‌ها شوند. لحظه‌ی خداحافظی فرا رسید، علی اول عدنان را در آغوش گرفت: «مادرم و این بچه‌ها رو اول به خدا و بعد به شما سپردم. مواظب‌شون باشین.» از لیلا و زینب به‌خاطر زحمات این مدت‌شان تشکر کرد، روی زانو نشست، عقیله و بیان را در آغوش گرفت. سرهایشان را بوسید، لبخند کودکانه‌ای روی لبانش نشست: «ماما رو اذیت نکنین خب؟» بیان با ناخن‌هایش بازی کرد و سرش را به علامت چشم تکان داد. عقیله پرسید: «داداش علی! تو کی میای پیش ما؟» اشک روی گونه‌های سوزان سرازیر شد، علی سرش را بالا گرفت، نگاهی پُر مهر به سوزان انداخت، دستی به سر عقیله کشید: «دیدی بالأخره هم موهای تو بلند شدن و هم محاصره تموم شد؟ یکم دیگه هم صبر کنی داداش علی هم میاد پیشتون» بیان و عقیله را به سینه‌اش چسباند، سر هر دو را بوسید بلند شد ایستاد، لبخند با ابهتی به صورت ادریس زد، دستش را روی شانه‌ی او گذاشت: «یادت باشه تو مرد این خونواده‌ای باید حسابی حواست به ماما و بیان و عقیله باشه.» اشک توی چشمان ادریس دوید، سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: «چشم داداش.» علی سر ادریس را به سینه چسباند، چند ضربه‌ی آرام به پشت او زد و او را بوسید. نوبت خداحافظی با سوزان بود. جلوی سوزان ایستاد، سرش را پایین انداخت. با نوک کفشش چند ضربه به آسفالت خیابان زد: «ماما! حلالم کن» صدایش لرز برداشت. چند لحظه سکوت کرد: «خیلی زحمتمو کشیدی، خیلی به‌خاطرم اذیت شدی.» جملات از گلوی بغض کرده‌اش به سختی خارج می‌شد: «دعا کن ماما! دعا کن این جنگ لعنتی زودتر تموم بشه و باز کنار هم جمع بشیم.» سوزان حس کرد این جنگ لعنتی را در زندگی مدام و مدام به هزار شکل تجربه کرده ‌است که دیگر توانی برای روح و جسم خسته‌ی او نگذاشته. مثل تشنه‌ای بود که به‌جای آب به سراب رسیده‌ باشد. گویی در تمام سال‌های زندگی‌اش از یک عالمه راه مارپیچ گذشته و هر بار در بن‌بستی گیر و از نفس افتاده‌‌ بود و باز به همان نقطه‌ی اول بازگشته ‌بود. چند لحظه به علی نگاه کرد انگار که می‌خواست چیزی بگوید. اشک و لبخند صورت خسته‌اش را پوشاند. جوری به چشمان طلایی علی نگاه کرد که انگار می‌خواست بمیرد. همه‌ی تصویرها از جلوی چشمش محو شد و فقط علی را می‌دید. چند لحظه از پشت پرده‌ی اشک، در سکوت خوب تماشایش کرد و بعد جوری او را در آغوش گرفت که همه به گریه افتادند. این‌قدر علی را محکم به سینه چسباند که انگار می‌خواست تمام خاطرات باهم بودن‌شان را در این آغوش خلاصه کند. زینب رو به دیوار چرخید که کسی اشک ریختنش را نبیند. لیلا پر شالش را روی صورت و چشمانش کشید و زیر لب تکفیری‌ها را نفرین کرد. عدنان سعی می‌کرد بغضش را فرو بخورد و بچه‌ها با نگاهی معصومانه به علی و سوزان چشم دوخته ‌بودند. سوزان با دستانی لرزان موهای علی را نوازش کرد. علی را کمی عقب کشید تا بتواند صورتش را ببیند. چشم‌های علی پُر از اشک بود. اما سعی می‌کرد خودش را جمع‌وجور کند. سوزان گونه‌های علی را بوسید، بوسه‌ای که انگار تمام عشق و دلتنگی‌اش را در آن خلاصه می‌کرد. علی دستش را به صورت سوزان کشید، اشک‌های او را پاک کرد: «ماما قربونت برم، من قول میدم که به زودی بیام پیشت، قول میدم.» سوزان با چشمانی پر از اشک، سرش را تکان داد، لحظه‌ای تردید کرد اما بعد با قلبی پُر از بغض علی را دوباره در آغوش گرفت. آغوشی که پُر از عشق بود اما غم جدایی هم در آن موج می‌زد. نگاهش پُر از حرف بود. پُر از دلتنگی. با قدم‌هایی سنگین به‌سمت اتوبوس رفت که مثل تابوت‌های فلزی غول‌پیکر پشت سر هم ردیف شده ‌بودند. هر قدم فاصله گرفتن بود از آغوش گرم علی. سوزان سرجایش ایستاد کمی به عقب برگشت و با چشمانی اشکبار علی را تماشا کرد. سوزان شهر را ترک می‌کرد اما بخشی از قلبش همیشه در کنار علی در فوعه باقی می‌ماند.

ادامه دارد...

سال شصت و یکم ـ شماره 2961

گزارش خطا