کد خبر: ۷۳۲۱
۱۴۰۵/۰۶/۱۴ ۱۲:۴۱

آواز خاموش ـ قسمت 18

دستان سوزان با حرکاتی آرام و پیوسته ریشه‌های حویش و شویکه را از ساقه جدا می‌کرد اما ذهنش در عالم دیگری سیر می‌کرد. هر برگ این سبزی داستانی از عشق بی‌دریغ عدنان بود. تصویر عدنان در میانه‌ی دشت با قامتی استوار و دلی سرشار از امید جلوی چشمان سوزان آمد که برای چیدن این گیاهان جان خودش را به خطر انداخته ‌بود.

مریم ابراهیمی شهرآباد
نویسنده :

مریم ابراهیمی شهرآباد

داستان دنباله‌دار 2958ادریس با یک بغل حویش و شویکه وارد اتاق شد، لبخند کودکانه‌ای بر لب‌هایش داشت، هیجان‌زده گفت: «ماما بیا برای بچه‌ها خوردنی آوردم.» عقیله و بیان، به‌محض شنیدن صدای ادریس ذوق‌زده سرجایشان نشستند. عقیله با دیدن دسته‌های حویش و شویکه، اندوهی عمیق در چهره‌اش دوید، زد به گریه.
ـ ماما من گرسنمه، این علفا رو دیگه دوست ندارم، من نون سفید دوست دارم.
سوزان نفس عمیقی کشید سرمای اتاق ریه‌هایش را پر کرد، با اندوه ادریس را نگاه کرد.
بیان هم حرف عقیله را تکرار کرد و حالت گریه به خود گرفت. سوزان زیر چشمی لحظه‌ای به آن‌ها خیره شد و دوباره نفس طولانی کشید، از جایش بلند شد، بی‌هیچ حرفی به‌سمت ادریس رفت. چهره‌ی ادریس پُر از غم شد، سوزان به رویش لبخند زد، دستی توی موهایش کشید.
ـ ممنونم پسرم! باز کجا رفتی اینا رو چیدی؟ نمی‌گی یه‌وقت تک‌تیراندازا بلایی سرت بیارن؟
لبخند صورت رنگ و رو پریده‌ی ادریس را پُر کرد.
ـ عمو عدنان اینا رو بهم داد.
سوزان به شاخه‌های حویش و شویکه نگاه کرد انگار تازه متوجه ارزش واقعی آن‌ها شده ‌‌بود. این شاخه‌ها فقط غذا نبودند بلکه نمادی از عشق و از خودگذشتی بودند. سوزان نفس تازه کرد.
ـ برو یه سطل آب از چاه بیار که بشورم‌شون.
صدای گریه عقیله بلندتر شد.
ـ ماما من اینا رو دوست ندارم. من نون سفید می‌خوام. گرسنمه.
سوزان سکوت کرد، عقیله این‌بار بلندتر گریه کرد و بیان هم صدای گریه‌اش بلند شد.
ـ منم نون سفید می‌خوام.
سوزان چشم برگرداند رو به سقف، لب‌هایش جنبید.
ـ خدایا پس این هواپیماها کی می‌خوان بیان؟
عقیله باز با گریه سوزان را صدا زد.
ـ ماما
سوزان رو به عقیله برگشت.
ـ هان
و بعد فهمید که داد زده، سرش را به زیر انداخت و بدون اینکه به صورت عقیله نگاه کند، اشک ریخت.
ـ عزیزم عمو عدنان رفته اینا رو برای شما چیده خیلی خوشمزه هستن، بذار براتون می‌شورم بخورین، هم قدتون بلند می‌شه هم موهاتون، مگه تو دوست نداری موهات زود بلند بشن هان؟
صورت عقیله کش آمد و این‌بار بی‌صدا اشک ریخت. بیان هم خزید زیر کرسی و لحاف را روی سرش کشید.
دستان سوزان با حرکاتی آرام و پیوسته ریشه‌های حویش و شویکه را از ساقه جدا می‌کرد اما ذهنش در عالم دیگری سیر می‌کرد. هر برگ این سبزی داستانی از عشق بی‌دریغ عدنان بود. تصویر عدنان در میانه‌ی دشت با قامتی استوار و دلی سرشار از امید جلوی چشمان سوزان آمد که برای چیدن این گیاهان جان خودش را به خطر انداخته ‌بود. باز تصویر دیگری از عدنان در ذهنش شکل گرفت که در حال لبخند زدن به ادریس و با نگاهی سرشار از مهربانی و پدرانگی. این لبخند، این نگاه گویی خورشیدی بود که در دل تاریکی می‌درخشید. و باز تصویر دیگری از عدنان در ذهنش نقش بست که در دل تاریکی با حالتی خمیده در مزارع زیتون مابین درختان پیش می‌رفت تا بتواند ارکان را پیدا کند، یک لحظه تصور کرد که اگر عدنان اسیر تکفیری‌ها می‌شد چه اتفاقی برایش می‌افتاد؟ نتوانست به این فکرش ادامه دهد. ناگهان قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش فرو غلتید. این اشک نه از سر غم که از سر قدردانی بود از سر عشقی که در دلش نسبت به عدنان شعله‌ور شده‌ بود. صدای ادریس او را از افکارش بیرون کشید که نفس‌زنان درِ اتاق را باز کرد و با خنده‌ی روی لب داد زد.
ـ هواپیماها اومدن، اومدن ماما، فکر کنم ایرانی باشن شایدم هواپیماهای روسی، دارن بسته‌ها رو می‌ریزن بین زمینای فوعه و کفریا.
بعد با التماس ادامه داد.
ـ ماما دعا کن سالم بمونن، تکفیری‌ها بستن‌‎شون به رگبار.
دیگر نایستاد عکس‌العمل سوزان را ببیند و بیرون دوید.
ـ از ته کوچه پیدان.

داستان دنباله‌دار 2958سوزان پشت سر ادریس دوید بیرون. سال‌های محاصره، برای سوزان هیچ‌گاه نگذشته ‌بود، فقط تکرار می‌شد. هر روز، صبح که چشم باز می‌کرد، از خود می‌پرسید: «امروز چندمین روزه جنگه؟» تنش سبک بود، اما نه از قدرت، از خالی شدن. سه سال زنده مانده ‌بود، یعنی سه سال نداشت. نه آب گوارا، نه لقمه‌ای برای سیر شدن، نه دارویی برای تسکین یک تب ساده. هر صدای اضافه، ترس می‌آفرید و هر سکوت، حکم مرگِ می‌داد.
وقتی صدای هواپیما آمد، قلبش از جا کَنده و به‌سمت آسمان پرواز کرد. این‌بار سی‌ام یا سی و یکم بود که این صدا را می‌شنید. سریع به‌سمت زمین خاکیِ ته کوچه دوید. دیگران هم آمده ‌بودند، همه لاغر، با نگاه‌های عمیقی که فقط بازماندگان می‌شناختند. آمده ‌بودند تا از دور شاهد فرود چترها بین زمین‌های فوعه و کفریا باشند. هرکس برای باز شدن چترها زیر لب دعا می‌خواند. هر چتری که باز می‌شد، لبخند روی لب همه می‌نشست. صدای رگبار تکفیری‌ها مثل شعله جان می‌گرفت و هر لحظه بلندتر می‌شد. همه برای لحظاتی طولانی چشم به آسمان دوخته ‌بودند و برای سالم رسیدن چترها به زمین، دعا می‌کردند.
یک لحظه این استرس به جان سوزان هم افتاد.
ـ نکنه چترها باز نشن.
دست‌هایش را بهم فشرد. صورتش از نور آفتاب که روی شن‌ها می‌تابید، سوخت. هر چتر که در هوا باز می‌شد، مثل یک شاهرگ بود که ناگهان به بدن مرده‌ای وصل می‌شد. اما در میان لحظه‌ها‌ی امید، صدایی در سر سوزان فریاد می‌زد: «داعشی‌ها!» زانوهایش لرزید. التماس کرد به آسمان، به هرچه که بالای سرش بود، که این بار تیراندازی نکنند. او فقط می‌خواست یک تکه نان را بدون خون‌ریزی بگیرد.
صدای تپش قلب خود را می‌شنید. گاهی از هیجان نفسش بند می‌آمد. با هر چتر که در هوا معلق می‌شد، ضربان قلب سوزان سریع‌تر می‌زد. استرس، مثل یک مار سرد، گلویش را می‌فشرد.
کسی پشت سر سوزان ایستاده‌ بود، نفس‌های سنگینش به شماره افتاده ‌بود، کلمات دعا از دهانش بیرون می‌ریخت، اما تنها کلمه‌ای که مغز سوزان آن را گرفت، «انسولین» بود. سوزان سرش را برگرداند، پیرزنی بود که ام‌حسین صدایش می‌کردند. با سوزان که چشم در چشم شد، با صدایی خسته گفت: «مریضی تا مغز استخونم رو جویده، نه انسولین دارم نه قرص قلب.» لحظه‌ای تمام تصویرها از جلوی چشمان سوزان محو شد و چهره‌ی قمر جای همه‌چیز را گرفت و روزهایی را بخاطر آورد که خواهرش در انتظار انسولین درد می‌کشید و از حال می‌رفت. انگار بغضی گلویش را فشرد، دیگر نتوانست بایستد، راه خانه را در پیش گرفت، احساس کرد در این تنگنای محاصره و غم و گرسنگی و سرما، با مرگ زندگی می‌کند.
ناگهان، تمام خون از صورتش گریخت.
ـ انسولین.
قمر با همین بیماری جنگید. او هم آن روزها، با همان نگاه‌های ناامید، به آسمان خیره می‌شد. اما برای قمر، هیچ چتری نرسید. مرگ او، نه با بمب، بلکه با نرسیدن یک بطری کوچک اتفاق افتاد.
دنیا دور سر سوزان چرخید. آن شادی لحظه‌ای که از دیدن هواپیماها حس کرده بود، تبدیل به تهوعی سنگین شد. برگشت. دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. تنها هدفش رسیدن به دیوارهای خانه بود.
وسط کوچه که رسید، ناخودآگاه ایستاد، چند لحظه به در خانه‌ی عدنان چشم دوخت، نفسش را در سینه حبس کرد. با وجود تمام سال‌های تلخی و دوری، سایه‌ی عدنان این‌بار بر قلبش افتاده ‌بود. چند لحظه، فقط چند لحظه، تمام آن سه سالِ زجر و مرگ خواهر را فراموش کرد و به تماشای آن خانه‌ی آشنا پرداخت. دور خودش چرخید مثل اینکه دنبال چیزی که گم کرده می‌گشت اما دنبال هیچ‌چیز نمی‌گشت جز خودش. گویی از روزی که عدنان را در فوعه دیده ‌بود یک جوری از گذشته و او فرار می‌کرد. تمام این مدت حس مبهمی سوزان را میان حال و گذشته معلق نگه داشته ‌بود. این توقف او را سی و سه سال به عقب برد.
خودش را در کلیسا دید. نور صبحگاهی از پنجره‌های قوسی شکل به درون می‌تابید. بسیاری از شیشه‌های رنگی آن غبار آلود بودند. شمع‌ها در میان قندیل‌ها و چلچراغ‌ها پرتوافشانی می‌کردند. هوای داخل کلیسا بوی غبار کهنه، چوب نم‌زده و سکوت می‌داد. عدنان نزدیک محراب روی زانو نشسته ‌بود و رنده‌ی برقی را روی سطح چوبی نیمکت‌ می‌کشید. شانه‌هایش هنگام کار کمی به جلو خم بود. هربار که رنده برقی را می‌کشید، تلاشی نرم و پیوسته در بازوهایش موج می‌زد. به محض دیدن سوزان بلند شد ایستاد، براده‌های چوب روی سر و صورتش نشسته ‌بود. چهره‌اش شاداب بود و با چشمان خندان و مهربان به سوزان نگاه ‌کرد: «سلام صبح بخیر» سوزان چند دکمه‌ی اول پالتواش را باز کرد، کلاه از سر برداشت، با اشاره شمع‌ها را نشان داد: «شما روشن‌شون کردین؟» عدنان لبخند معناداری زد: «پدر گفته بود شما هر سال دو سه هفته زودتر می‌ری پیشواز یک‌شنبه‌ی تجلی.» سوزان چین و چروکی توی پیشانی‌اش انداخت و مبهم نگاه کرد: «من میرم پیشواز، چون مسیحی هستم، شما مسلمونا هم مگه تو دین‌تون این مراسم رو دارین؟» لحن کلامش جوری بود که گویی عدنان را ملامت کرد. عدنان سرش را زیر انداخت و لبخند زد: «گردنبند صلیب‌تون رو هم درست کردم ولی فراموشم کردم با خودم بیارم.» سوزان نخواست صدای عدنان را بشنود. او در حرکت و نگاه مداوم و آرام عدنان، عشقی ناخواسته و غیره منتظره را می‌دید. بی‌تفاوت از کنار عدنان گذشت.
نگاهش به روکش مخمل صندلی افتاد که زیر نور طلایی چلچراغ‌ها خودنمایی می‌کرد، صندلی کاملاً متفاوت از قبل به نظر می‌رسید. پارگی روکش چرم مشکی‌ش با روکشی مخمل جایگزین شده‌ بود. سوزان جلوی میز پیانو ایستاد، خم شد و کف دستش را روی مخمل قرمز رنگ کشید. در سکوت به صندلی ترمیم شده خیره ماند. این نه فقط یک صندلی، بلکه یادگاری از آرامش‌های پیشین او بود که عدنان با دستان زمختش دوباره به آن جان بخشیده ‌بود. عدنان صندلی را درست جلوی سوزان قرار داد. سوزان هنوز ایستاده ‌بود. عدنان انتظار می‌کشید، نگاهش نه تعلق‌آمیز که بلکه منتظر تأیید کیفیت کارش بود. سوزان قدمی برداشت بدون اینکه حرفی بزند، فقط با نگاه و لبخندی حاکی از رضایت کار عدنان را تأیید کرد. پاهایش کمی سست به نظر می‌رسیدند. به‌آرامی جلوی صندلی قرار گرفت. لحظه‌ای مکث کرد و برای دومین بار دستش را روی سطح صاف و مخملی چرخاند. صندلی‌ای که اکنون عاری از هرگونه تیزی و خطر بود. از گوشه‌ی چشم سایه‌ی عدنان را دید که قدمی جلو آمد، کنار سوزان ایستاد: «نترس، راحت بشین، سعی کردم جوری درستش کنم که دیگه لباست رو پاره نکنه.» سوزان طبق عادت و با احتیاطی تمام، پشت پالتواش را کمی بالا گرفت و روی صندلی نشست. چوب محکم و استوار، زیر وزن او قرار گرفت. هیچ لرزشی نبود. هیچ میخی پوستش را آزار نمی‌داد. صاف نشست و در چشمان عدنان زل زد، با شیطنت و لحن معناداری گفت: «این صندلی مثل روز اولش شد، اما لباسم دیگه قابل استفاده نیست.» شادی از ته مردمک‌ چشمان عدنان بالا آمد، عشق در نگاهش قوی‌تر و عریان‌تر جلوه می‌کرد. عشقی که از ترمیم و مراقبت سرچشمه گرفته ‌بود.

داستان دنباله‌دار 2958عدنان، که حسِ رضایت از کارش در چهره‌اش نشسته بود، نگاهش را از صندلی به سوزان انداخت. گویا این بازسازی، او را به جسارت جدیدی واداشته بود. با عجله چند قدم به عقب برگشت و از روی نیمکت‌های نزدیک محراب یک بسته کادو پیچ شده را برداشت و به‌آرامی به‌سمت سوزان آمد، اما این‌بار ایستادن او فاصله‌ای محترمانه را حفظ می‌کرد. بسته را در دست‌هایش نگه داشت و با صدایی که از زمزمه‌ی سوهان کشیدنش فاصله گرفته بود، سوزان را مخاطب قرار داد. کمی مکث کرد، انگار کلمات را از میان سختی چوب‌ها انتخاب می‌کرد.
ـ خیلی گشتم تا یه لباس شبیه همون رو برات بگیرم، امیدوارم خوشت بیاد.
سپس، بسته را به‌سمت سوزان گرفت. سوزان با تعجب یک ابرویش را بالا برد و لبخندزنان گفت: «مناسبت این هدیه چیه؟» لبخند کم‌رنگی روی لب عدنان آمد، گونه‌هایش چال افتاد.
ـ فکر کن هدیه‌ی تولد.
مِن‌مِن‌کنان ادامه داد.
ـ یا یه هدیه کوچیک برای...
حرفش را خورد و سکوت کرد. سوزان بدون اینکه به بسته‌ی کادو نگاه کند، آن را گرفت و روی میز پیانو گذاشت، لبخند زورکی تحویل عدنان داد.
ـ تولدم سه هفته پیش بود، هدیه تولد برای روز تولده.
نگاهی عاشقانه در چشمان عدنان موج می‌زد، با همان لحن مؤدبانه، زیر لب ادامه داد.
ـ خوشحال می‌شم اگه الان این هدیه رو از من قبول کنی.
سوزان شانه‌هایش را بالا انداخت و بی‌توجه به نگاه مشتاق عدنان، به‌سمت در رفت.
ـ پدرم گفتن کار این نیمکت‌ها تا قبل از بعدازظهر که مردم بیان، باید تموم بشه.
در حال رفتن ماند و در جا چرخید، نگاهی به بسته کادو پیچ شده روی پیانو انداخت.
ـ بابت تعمیر صندلی ممنون.
هوای بعدازظهر ابری بود و دم باران داشت، مردم پله‌های سینه کوه را یکی‌یکی بالا می‌رفتند، نور عصرگاهی از شیشه‌ها وارد کلیسا می‌شد و غبار ریز در هوا می‌رقصید. در بزرگ چوبی آهسته باز شد. مردم وارد تالار می‌شدند و روی سینه صلیب می‌کشیدند و زیر لب دعا می‌خواندند. سوزان ورودی تالار ایستاد، نفس تازه کرد. هوا هنوز پر از بوی چوب بود. سوزان با دست روی سینه‌اش صلیب کشید. نور طلایی چلچلراغ‌ها در فضا پخش شده ‌بود. سوزان از بین نیمکت‌های دو طرف تالار گذشت، به بعضی‌ها سلام می‌کرد و به بعضی‌ها لبخند می‌زد. زمزمه‌ی زن‌ها و مردها را می‌شنید که درباره‌ی تعمیر نیمکت‌ها با هم صحبت می‌کردند. ناگهان خوشی لرزانی ته دلش را زیرورو کرد، حس کرد نیرویی او را به‌سمت پیانو می‌کشد، آرام پیش رفت، انگار روی خرده شیشه قدم برمی‌داشت، نگاهش روی پیانو بی‌حرکت ماند، کادوی عدنان هنوز روی پیانو بود. سوزان انگشتان بلند و سفیدش را روی کاغذِ کادو کشید، لبخند زد و پشت میز نشست.
پدر با لباسی بلند و گشاد زردوزی شده وارد تالار شد، در محراب ایستاد، آیاتی از انجیل را تلاوت کرد. آواز پرطنین پدر در تالار پیچیده‌ بود. همه در برابر تصویر حضرت مسیح زانو زده ‌بودند. سوزان در تمام مدت خواندن دعا به عدنان فکر می‌کرد. تا چند روز احساس می‌کرد چیزی در کلیسا جا گذاشته و تا مدتی این احساس قلبش را می‌فشرد. حال کسی را داشت که به سرزمین ناشناخته‌ای سفر کرده و در جستجوی زندگی تازه‌ای قدم برداشته ‌بود.

ادامه دارد...

سال شصت و یکم ـ شماره 2958

گزارش خطا