نگاه میکنم به دور و اطرافم، منم و همسر... ما دو تا شدهایم یک خانوادهی جمعوجور، خانوادهای که هنوز یکی دو تا ضلع به آن بدهکاریم، مثلاً یک پسر کاکُلزری و یکی دو تا دختر حبهی قند... بعد مینشینیم دوتایی با آقای همسر رؤیا میبافیم که مثلاً وقتی کاکُلزری و حبه قندها دو سه ساله شدند و سفرهمان هم بزرگتر شد، میبریمشان با خودمان فروشگاه، و بین گریهها و خندههایشان، توی سبد خرید جا برای بیسکوییت باغوحشی باز میکنیم آن وقت است که با شناختی که از آقای همسر دارم، بستهی بیسکوییت را باز میکند و بازی شروع میشود، خب... این یکی انگار شکل پروانه است... این مال حبهی قند شمارهی یک... بازی اما ناتمام میماند چون خیلی زود نگاه میکنیم به خودمان که اطرافمان خالی است اما با این حال هنوز خانواده هستیم، من و بابای بچههای آینده، میان این خواب و خیالهای شیرین به این فکر میکنم که اصلاً معنی خانواده چیست و اصولاً در این بلبشوی جنگ و اقتصاد پُکیده و هزارویک گرفتاری خانواده چطور معنا میشود.
رضوانه باهری
خوابهای شیرین قهرمان میخواهد
داشتم به این فکر میکردم که این همه شیرینیِ ناتمام، از کجا میآید؟ این احساس که من و آقای همسر، با آن همه خستگی سر شب، باز هم از کاکلزری و حبه قندها حرف میزنیم، یک نیروی پنهان دارد. یک چیزی شبیه فطرت. همانی که خدا در وجودمان گذاشته تا نسل آدم، تمام نشود و زمین از عطر مهر و محبت خالی نماند.
اما همین خواب شیرین، امروز یک قهرمان میخواهد. چون دشمنان زیادی دارد. از آن تورم اجارهخانه که هر ماه زخم تازهای روی دلمان میگذارد، تا آن تبلیغات سمی که در فضای مجازی میگوید بچه مساوی است با بلا و ازدواج نکن چون تو را در قفس تنگ نگه میدارد!
اینجاست که ناگهان یاد حرفهای رهبر کبیر و امام شهیدمان میافتم. همان مردانی که یک عمر از یک تمدن نوین اسلامی گفتند. شاید آن روزها که این بیانات را مخصوصاً از زبان آقای شهید میشنیدیم فکر میکردیم سطح این حرفها خیلی بالا و خیلی راهبردی است و مثلاً مال جلسات کارشناسی در سطح شعام و شوراهای بزرگی است که اصلاً نمیشود از دم در آن بهراحتی عبور کرد. اما نه... وقتی عمیق نگاه میکنم، میبینم همین مقولهی تمدنسازی نوین اسلامی هم دارد در مسیر همان ذهنیت من و شما بیان میشود، همان مسیری که درست در چارچوب خانواده تعبیر میشود و حرفی برای گفتن دارد. همین نقطه است که خانواده میشود قهرمان رؤیای شیرین ما آدمها.
دو امام، یک مسیر؛ نگاهی که زن را از حاشیه به متن آورد
اگر بخواهیم رؤیای شیرین ما آدمها را برای ایجاد خانواده بهشتی پیدا کنیم شاید برای برخی این سؤال پیش بیاید که چرا همزمان در این فرصت از امام خمینیره و امام شهید خامنهایقدساللهنفسهالزکیه حرف میزنیم. مگر این دو رهبر نگاهشان به خانواده با هم فرقی دارد؟ بگذارید همین اول کار خیلی بیتعارف و صریح بگوییم: این دو امام از نظر مبنا، هیچ فرقی در این مورد با هم ندارند. هر دو بر یک اصل ایستادهاند: کرامت ذاتی زن و محوریت خانواده در تمدنسازی. اما هرکدام در بستر زمان خود، گوشهای از این حقیقت بزرگ را روشن کردهاند.
امام خمینیره طلایهدار تحول بود. در روزگاری که بسیاری از جوامع سنتی، زن را محصور در خانه میدیدند و مدرنیتهی غربی، زن را ابزار کار و شهوت، امام، انقلابی در نگاه زن ایجاد کرد. ایشان بود که فرمود: «از دامن زن، مرد به معراج میرود.» این جملهی کوتاه، فلسفهی وجودی خانواده را تبیین میکند. از نگاه امام، خانه یک کارگاه نیست؛ بلکه یک دانشگاه انسانسازی است. مادر یک خدمتکار نیست؛ بلکه رئیسالوزرای این دانشگاه است.
امام خمینیره در وصیتنامهی الهی ـ سیاسی خود تأکید کرد که زنها در صدر امور هستند و باید باشند و اسلام میخواهد شرافت زن را حفظ کند و او را یک انسان جدی و کارآمد بسازد. ایشان حتی به صراحت گفت که مشارکت سیاسی و اجتماعی حق و حتی وظیفهی زن است، و زنها در شکلدهی به سرنوشت کشور و پرداختن به مسائل اساسی کشور حق و وظیفه دارند. رهبر معظم و شهید انقلاب هم، این مسیر را ادامه دادند، بسط دادند، و در مقابل هجمههای جدید روزآمد کردند. ایشان در دیدار خود با هزاران زن ایرانی، فرمودند: «زن گُل ظریف است، نه خدمتکار خانه» و «زن مدیر و رئیس خانه است.» این نگاه، زن را نه کنیز و نه ابزار، بلکه مدبر اصلی خانواده معرفی میکند. ایشان فرمودند زن در استقلال، توانمندی، هویت و فرصت پیشرفت هیچ کمبودی ندارد، اما نگاه سرمایهداری خواستار تبعیت زن، انحلال هویت او در هویت مرد و نادیده گرفتن کرامت و شرافت اوست. زن را یک شیء مادی و ابزار شهوت و لذت میبیند.
من؛ زنِ فعال اجتماعی خانوادهمحور
کمی فکر میکنم این حرفها به کجای زندگی من و آقای همسر و البته بقیه که شبیه ما هستند میخورد، بالأخره نخ تسبیح را پیدا میکنم بدون شک امام خمینیره و امام خامنهایقدساللهنفسهالزکیه هر دو بر یک الگو تأکید دارند: الگوی سوم زن. نه زن منفعل محبوس در خانه، نه زن غرقشده در لذتجویی غربی. بلکه زنی که هم در عرصهی اجتماعی فعال است، هم مدیر خانه، هم تربیتکنندهی نسل و هم شریک راهبردی مرد.
این یعنی همان من! همان منی که صبح به کلاس زبان یا سرکار میروم، عصر برای شام دلم میسوزد، شب با آقای همسر رؤیای کاکلزری و حبه قندها را میبافم. بدون اینکه هیچ کدام از این نقشها، دیگری را نفی کند.
رهبر شهید انقلاب البته در سال ۱۳۹۰ به این مسئله به درستی اشاره فرمودند: «غربیها بحث زن را با شدت مطرح میکنند اما اسمی از خانواده نمیآورند.» چرا؟ چون نقطه ضعف خودشان آنجاست. در غرب، خانواده در حال فروپاشی است. کودکان بدون پدر، زنان سالخوردهی تنها، و مردانی که هیچ مسئولیتی در قبال خانواده احساس نمیکنند، اصلاً آنجا خانواده با این مفهومی که من و شما آن را میشناسیم روبرو نیست!
قوامیت؛ امتیاز یا مسئولیت؟
به زندگی مشترکم که نگاه میکنم خیلی جاها که تا مرز به مو رسیدن رفته یک طرفمان محکم ایستاده و نگذاشته این رشتهی نازک پاره شود، درست در همین نقطه است که مسئلهای به اسم قوامیت در خانواده مطرح میشود، یعنی همان عنصری که باعث میشود خانواده سرپا بایستد با این حال و بر اساس خواندهها و شنیدهها مرد قوامیت خانواده را بر عهده دارد اما یک جایی ته دلم میگوید: مگر قرار نیست مرد قوّام باشد؟ این قضیه چه ربطی به خانوادهی بهشتی دارد؟
بگذارید صریح بگویم. خیلی از ما خانمها از این کلمهی قوامیت یک تلخی در گلو احساس میکنیم. انگار یعنی حقکشی یا برتری یکی نسبت به دیگری اما امام خامنهای این مفهوم را خیلی ظریف معنا کردند. فرمودند: «قوامیت مردان بر زنان به معنای برتری ذاتی نیست، بلکه به معنای مسئولیت سنگینتر مالی و حفاظتی مرد است.» یعنی مرد باید هزینه بدهد، سختی بکشد، شب بیداری بکشد تا زن در آرامش به نقش اصلیاش که مدیریت خانه و تربیت نسل است، برسد.
تفاوت جالب توجهی میان نگاه دو امام وجود دارد. امام خمینی بیشتر بر برابری در اصول تأکید داشتند و معتقد بودند زن و مرد از نظر انسانیت هیچ تفاوتی ندارند و میتوانند در همهی عرصهها حضور یابند. اما امام شهید خامنهای بر عدالت در عین تفاوتها تأکید بیشتری دارند و معتقدند تفاوتهای طبیعی و فطری باید در تقسیم نقشها لحاظ شود.
این تفاوت تأکید، نه تضاد که نشانهی پختگی یک نظام فکری است که در مواجهه با واقعیتها، خود را بهروز میکند. در هر دو نگاه، زن گل ظریف است نه خدمتکار خانه. از او محافظت میکنند، آبیاریاش میکنند تا عطرش همهگیر شود. آن عطر، هم همان آرامشی است که به مرد برمیگردد.
بیسکوییت باغوحشی؛ نماد مقاومت فرهنگی
حالا برگردیم به آن خیال. آن شبی که ما در فروشگاه، برای بچههایی که هنوز نیامدهاند، بیسکوییت باغوحشی میخریم. شاید کسی بخندد، بگوید این چهکار بچهگانهای است و شاید هم عدهای همین الان که این گزارش را میخوانند به این فکر کنند که خُب ما بارها خودمان هم از این جنس از خریدها و بازیها با بچههایمان داشتهایم! جالب است بدانید که این لحظهها دقیقاً همان لحظاتی است که از دید دو امام ما، در حال مقاومت فرهنگی هستیم، چون دشمن نمیخواهد ما خواب خوش داشته باشیم. نمیخواهد ما برای آینده برنامه بریزیم. میخواهد آنقدر ما را درگیر اقتصاد پُکیده و بلبشوی جنگ و نگرانی از فردا کند که یادمان برود اصل ماجرا چیست؛ ما قرار است یک نسل تمدنساز تربیت کنیم.
امام خمینی میفرمود: «زنها در تربیت نسل صالح، نقش اساسی دارند.» و امام خامنهای تکمیل کردند: «نسل سازنده تمدن، نسلی است که با ایمان، باسواد، شجاع، غیور و خودباور باشد؛ و این در خانواده شکل میگیرد.»
خب، حالا بگویید اولین کلاس درس ایمان، شجاعت و خودباوری برای کاکلزری کجاست؟ آن لحظهای که پدر، بیسکوییت را باز میکند و میگوید: «بیا ببین، این یکی چه قشنگ شبیه پروانه شده» و مادر از پشت سر، با لبخند نگاه میکند. اینجا، بدون یک کلمه حرف اضافه، خانوادهی بهشتی در حال ساخته شدن است. و این همان چیزی است که دو امام ما برایش از جان و دل مایه گذاشتند.
وقتی تبر به پای خودمان زدیم
گفتم که ما دوتایی با آقای همسر مینشینیم فکر میکنیم به نیامدهها، هرچند ته دلمان قنج میزند برای لحظههایی که برنامهاش را داریم اما باز چیزهایی مانع میشود و راستش این برنامهها کلاً دود میشود و میرود هوا! البته نه اینکه ما نخواهیم این رؤیاها و طرحهای صورتی رنگ واقعیت نگیرد و نه اینکه تنبلی میکنیم و دلمان میخواهد همینطوری دوتایی تا ابد توی چهاردیواری خانه و با خانواده دو نفره بمانیم و برخلاف تصور بعضیها نه اینکه عاشق نباشیم و محکم هر روز روی طبل اختلاف بکوبیم، نه! اتفاقاً ما عاشقترینیم. اما خب... اجارهخانه که ماهی یک بار صورت حسابش با دستهای مبارک صاحبخانه میافتد توی سبد و خرج و مخارج ما یا مثلاً بیماری و اتفاق غیرمترقبه که یکدفعه مثل اجل معلق، بختک میشود توی جیبهایمان و اتفاقاً سر بزنگاه میگوید: «منم هستم. همینطور هزینهی خورد و خوراک که هر روز با گرانترین قیمتش آن هم با روی گشاده به همهی ما سلام میکند. همهی اینها لیست عریض و طویلی است که آدمیزاد را از صرافت کاکلزری و حبه قندها میاندازد و درگیر کم آوردنها میکند، برای اینکه بفهمم دنیا چه خبر است توی خیابان جمهوری، دقیقاً جایی که مغازهی فروش لباسهای بارداری بود ایستادم، بعضیها مثل من از سر تفنن و سردرآوردن از قیمتها به سراغ مغازهها میآیند، زن جوانی که خودش را سارا معرفی میکند خیره به لباس پیراهن گلصورتی پشت ویترین نگاه میکند میپرسم: «قراره مادر بشی؟» جواب میدهد: «شاید یه روز برسه.» اما با این خرج و مخارج مگه میشه؟ این شاید و اما و اگرها؛ تمام نگرانی یک نسل را توی خودش دارد.
این حرفها البته زمانی بغرنجتر میشود که کسی بخواهد از پایه یک خانواده را تشکیل بدهد آن وقت اما و اگرها صورت دیگری پیدا میکنند البته راستش را بخواهید یکی از بزرگترین مانعها، نه اجارهخانه است، نه گرانی. یک جای دیگری توی باورهایمان، بخش قفلشدهای وجود دارد که کلیدش را گم کردهایم، حالا از کجا میشود فهمید این بخش قفلشدهی بدون کلید چیست؟ از همانجا که جملههایی مثل «هنوز آماده نیستیم»، «هنوز پول نداریم»، «هنوز فلان چیز را نخریدیم»، «هنوز آن همه سالن و عکاس و لباس عروس فاخر را نگرفتیم»! از ذهنمان میآید نوک زبانمان. بر این اساس انگار ازدواج شده یک مسابقهی تجملاتی. هر کسی توانست بیشتر خرج کند، بیشتر پز بدهد، او برنده است و برای همین بعضیها دور تشکیل خانواده یک خط قرمز قطور میکشند.
اما اگر بنشینیم پای حرف رهبرمان، میبینیم که دقیقاً بیست و چند سال پیش، از همین سنتهای غلط بهعنوان بزرگترین مانع ازدواج جوانها یاد کردهاند. ایشان در یک خطبهی عقد فرمودند: «مهریه هر چه کمتر باشد، به طبیعت ازدواج نزدیکتر است، چون طبیعت ازدواج معامله که نیست، خرید و فروش که نیست، اجاره دادن که نیست، زندگی دو انسان است. این ارتباطی به مسائل مالی ندارد.» و جای دیگری هشدار دادند: «کسانی که مهریهی بالا برای خانمشان قرار میدهند، به جامعه ضرر میزنند. خیلی از دخترها توی خانه میمانند، خیلی از پسرها بیزن میمانند، بهخاطر اینکه این چیزها وقتی در جامعه رسم شد، سنت و عادت شد، بهجای مهرالسنه، وقتی مهر جاهلی سنت شد، اوضاع، اوضاع جاهلی خواهد شد.»
چه جملهی سنگینی. مهر جاهلی. یعنی همان کاری که عربهای قبل از اسلام میکردند، امروز هم در جامعه ما دارد رواج پیدا میکند. و نتیجهاش چیست؟ دخترهایی که توی خانه میمانند، پسرهایی که به آرزوی تشکیل خانواده نمیرسند. انگار ما خودمان، با دست خودمان، داریم راه را بر خودمان سخت میکنیم.
نکته جالبتر اینکه رهبر انقلاب حتی خانواده دامادها را هم خطاب قرار دادهاند که گاهی خودشان اصرار بر مهریههای سنگین دارند: «بعضی از خانوادههای طرف عروس میگویند که ما مهریهی آنقدر بالا نمیخواهیم، ولی خانوادهی داماد برای پز دادن و تفاخر میگویند نه نمیشود!» یعنی ما داریم به پای خودمان تبر میزنیم، بعد میگوییم چرا ازدواج سخت شده است.
روایت خانوادههای بهشتی
نزدیک نیمقرنی میشود که ایران مستقل را میبینیم و اصلاً در آن زیست کردهایم انگار همهی ما با هم خانواده بزرگی شدهایم که حالا در روزهای جنگ و پیوند میدان و خیابان بیشتر از هر زمان دلهایمان با هم یکی است برکت این خانواده شدن و خانواده بودن البته از جای دیگری آب میخورد شاید اگر رهبران این انقلاب حرف و عملشان یکی نبود و مثل خیلی از کشورهای غربی کارمان به قهقرا کشیده شده بود یا در موج جنگ رسانهای و ترکیبی علیه خانواده ما هم تلفات زیادی میدادیم و همه چیز تمام میشد برای پی بردن به این ماجرا به سراغ رفتار و سیرهی عملی امامین انقلاب با خانواده رفتیم تا ببینیم امام خمینی و امام شهید خامنهای، خودشان توی زندگی شخصیشان چطور از خانواده بهشتی محافظت کردند. در میان انقلاب و جنگ و سیاست و گرفتاریهای طاقتفرسا، چه کردند که خانوادهشان فرو نریخت؟ آنچه پیداست، فراتر از هر تئوری، برایمان الهامبخش خواهد بود.
نامههای عاشقانه بزرگمرد تاریخ
اجازه بدهید از جایی شروع کنم که شاید کمتر شنیده باشید. امام خمینی در نجف، در تبعید، روزها و شبها با دغدغهی انقلاب میسوخت. اما در همان اوج مبارزه، وقتی نامهای به همسرشان، بانو قدس ایران، مینوشتند، قلمشان پر میکشید از عشق. در بخشی از این نامه نوشته بودند: «تصدقت شوم، الهی قربانت بروم. صورت زیبایت در آینهی قلبم منقوش است.»
این جمله را یک مرد انقلابی نوشته است. مردی که طاغوت زمان را به چالش کشید، اما در خلوت خود، همسرش را آینه قلب خود میدید. این یعنی خانواده برای امام فقط یک وظیفه نبود، یک مأمن بود، یک پناه، یک بهشت کوچک زمینی.
اما شاید مهمتر از این نامهها، نگاه امام به جایگاه مادر بود. ایشان یک بار فرمودند: «خدمت مادر به جامعه از خدمت معلم بالاتر است و از خدمت همهکس بالاتر است.» بر اساس منظومهی فکری ایشان این یک جملهی تئوریک نبود. امام این را با تمام وجود باور داشت. از نگاه ایشان، زنی که فرزندش را تربیت میکند، مشغول بزرگترین کار عالم است.
حالا آن ویدئوی جالبی که سوژهی دوربین کوچک عروسشان شدند را مرور کنیم، همان که میخندند و میگویند: «داری از من میگیری؟!» آنجا امام کاملاً در قامت یک پدربزرگ به نظر میرسد، پدربزرگی که محور همهی خانواده است و روزمرگیهای همهی بابابزرگهای متدین ایرانی را دارد. انگار همهی نسخههایی که برای ما داشتهاند را خودشان زندگی کردند اینجاست که فرق عالم باعمل مشخص میشود و امام خودش الگوی سادگی و زیست مؤمنانه میشود البته دربارهی چگونگی رفتار ایشان با همسر و فرزندان و نوهها روایتهای زیادی هست که همه نشان از محوریت خانواده در زندگی ایشان دارد. درست در همان سالهایی که سرنوشت یک کشور دستش بود، هرگز از نقش خود بهعنوان یک پدر و همسر غافل نشد.
زندگی شهیدانه
اما شاید برای ما جوانترها، زندگی شخصی رهبر شهید انقلاب، ملموستر و نزدیکتر باشد. ایشان خودشان در جمعهای مختلف، از زندگی ساده خانوادهشان گفتهاند و سادگی و ایمان در تمام مسیر پر فراز و نشیب زندگی ایشان به عینه دیده میشود.
پسری از یک خانوادهی ساده و پرعشق
آیتالله خامنهای در سال ۱۳۱۸ در مشهد، در یک خانواده روحانی اما بسیار ساده به دنیا آمد. خودشان نقل کردهاند: «ما زندگی سختی داشتیم. یادم میآید بعضی شبها چیزی برای شام نداشتیم. مادرم هر طوری بود چیزی دست و پا میکرد و شام همان نان و کشمش بود.» به نقل از خاطرات ایشان خانهشان شصت، هفتاد متر بیشتر نبود. یک اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک. هر وقت مهمانی برای دیدار پدرشان میآمد، بچهها باید به زیرزمین پناه میبردند تا اتاق خالی شود تا پدر با مهمانها صحبت کند.
اما جالب اینجاست که ایشان از آن دوران با عنوان احساس غنا یاد میکنند، نه با احساس فقر و فرمودند: «با اینکه از نظر اقتصادی تنگدست بودیم، اما به برکت علاقه خانوادگی به اسلام، ادبیات و شعر، دوران کودکیام سرشار بود.»
مهمتر از پدر، نقش مادر در زندگی ایشان بود. رهبر انقلاب در توصیف مادرشان فرمودند: «مادرم یکی از تأثیرگذارترین افراد زندگی من بود. او زنی خردمند، اهل مطالعه، بااستعداد شاعری و با ذوق هنری بود.» ایشان تعریف میکردند که مادرشان در روزهای سخت، برای بچهها قرآن میخواند. با صدای خوشش آیات را زمزمه میکرد و وقتی به نام پیامبری میرسید، قصهی او را تعریف میکرد. همین شد که عشق به قرآن و ادبیات، از همان کودکی در دلشان نشست و تا امروز با خود دارند.
تصمیمی که مسیر زندگی را عوض کرد
اما شاید مهمترین نقطهی عطف زندگی ایشان، تصمیمی بود که برای پدرشان گرفتند. بیست و پنج سال بیشتر نداشتند و در قم، پای درس بزرگترین اساتید آن روزگار، از جمله امام خمینی، مشغول تحصیل بودند. نبوغ درسیاش زبانزد بود و همه از آیندهی درخشانش حرف میزدند اما ناگهان خبر رسید که پدرشان یک چشمش را از دست داده و عملاً نابینا شده است.
ایشان باید انتخاب میکردند: بمانند در قم و به قلههای علمی برسند؟ یا برگردند مشهد و کنار پدر بنشینند؟
آن جوان بیست و پنج ساله، قم را رها کرد و به مشهد برگشت. اساتید و دوستانش ناراحت شدند. همه میگفتند حسرت میخوری. اما ایشان در توصیف آن روزها گفتهاند: «وقتی به مشهد برگشتم و کارهای پدرم را انجام دادم، خدا به من برکت داد. اگر امروز توفیقی داشته باشم، بهخاطر همان نیتی است که برای پدر و مادرم داشتم.»
این جمله را خواندم و مدتها به آن فکر کردم. انتخاب بهظاهر بازنده در مسابقهی دنیا، گاهی در دفتر زندگی، برندهترین انتخاب است. رهبر انقلاب بعداً فرمودند: «برای پدر و مادر نباید تعلل کرد. ما متأسفیم که نتوانستیم بیشتر به پدر و مادرمان خدمت کنیم.»
در زندگی مشترک هم آقا بیتکلف بودند حالا بعد از شهادت در کنار اعضای خانواده بهشتیشان میشود فهمید آنها همگی شهید زندگی کردند. اگر بخواهیم یک کلمه حرف حساب دربارهی آقا بزنیم باید بگوییم کسی که بالاترین مقام یک کشور را دارد، با سادهترین سبک ممکن زندگی کرد و طبق شنیدهها برای خانمشان سنگتمام میگذاشتند البته خانم هم با شرایط دشوار زندگی در کنار یک مبارز، رئیسجمهور و رهبر به خوبی و عاشقانه ساختند و نتیجهی این خانواده میشود خلف صالحشان که حالا زعامت یک امت را بعد از پدر به دست گرفته است. یک نگاه به زندگی شخصی خانوادهی شهید خامنهای کافی است تا بفهمیم آقا قوامیت را بهدرستی معنا کردهاند.
خانوادهی بزرگ یکدل
با هم در این گزارش از خانواده از منظر امامین انقلاب گفتیم، از فطرت نوشتیم، از الگوی سوم زن، از قوامیت، از مهریهی جاهلی، از نامههای عاشقانه امام خمینی در نجف و سفرهی سادهی مادر آقا در مشهد. اما در این روزهایی که میگذرانیم، انگار همه چیز رنگ دیگری گرفته است. چند ماهی میشود که آسمان این سرزمین، دیگر آن آسمان همیشگی نیست و سایهی جنگ حتی در این آتشبس نیمبند هم روی سرمان، سنگینی میکند اما وسط این دلشورهها یکدفعه میبینم آن «خانوادهی بهشتی» که فکرش را میکردم، از چهاردیواری خانهمان بزرگتر شده است.
حتماً شما هم به این رسیدهاید چیز عجیبی این روزها دارد اتفاق میافتد. آنهایی که تا دیروز شاید با هم اختلاف داشتند، حالا کنار هم ایستادهاند. آنهایی که شاید به نظام و انقلاب نقدهای جدی داشتند، در سختترین ساعات، دوشادوش همسنگرهایشان در خیابان دیده میشوند.
حالا شاید عقل ناقص رسانهها و خبرنگارهای فرنگی از درک این معجزه عاجز باشند اما ما از جای دیگری به این قضیه نگاه میکنیم؛ از دریچهی خانواده بزرگ ایرانی راستش را بخواهید، شاید برای تحلیلگران خارجی سخت باشد بفهمند چرا بمباران و ترور و تحریم، نتوانسته این مردم را از پا دربیاورد. اما برای ما سخت نیست چون ما خانوادهایم، همان خانوادهای که مفهومش را امامین انقلاب در همبستگی و انسجام معنی کردهاند. همان معنایی که اینطوری میشود آن را تعبیر کرد: وسط دعوا و قهر، وقتی غریبه ایستاد پشت در خانه، همهی اعضای آن میشوند یک مشت. یعنی حرفهای درونخانوادهای، هر چقدر هم جدی، وقتی با تهدید بیرونی روبرو میشوید، کنار میرود. این را رهبر شهیدمان خوب فهمیده بود و سالها پیش فرموده بود: «دشمنان ما بهدنبال ضربه زدن به نظام هستند نه به این خاطر که با فلان سیاست مخالفند، بهخاطر اینکه میخواهند استقلال و هویت ما را نابود کنند.» حالا این خانواده بزرگ تا پای جان برای ایران ایستاده است.
این شبها وقتی پرچم به دست با آقای همسر به خیابان میرویم و میان شور و شوق خانوادهها ما هم در این دریا خودمان را مثل یک قطره میبینیم متوجه میشوم خانوادهی ما؛ خیلی بزرگ شده، حالا رؤیای این خانواده برای فردای بهتر تصمیم میگیرد. همه با هم. زن و مرد، جوان و پیر، آنهایی که رأی دادند و آنهایی که ندادند، آنهایی که شعار دادند و آنهایی که سکوت کردند.
همه الان دارند یک چیز را فریاد میزنند: «ما یک خانوادهایم.»
کسی که این روزها در خیابانهای تهران، مشهد، اصفهان، تبریز، شیراز پای کار میدان ایستاده، میفهمد که ایران واقعاً یک خانوادهی بهشتی شده است. نه از سر اجبار، که از سر عشق. نه از سر ترس از دشمن خارجی، که از سر ایمان به یک آرمان مشترک.
این همان ثمرهی درخت تنومندی است که امام خمینی نشاند و امام شهید خامنهای آبیاری کرد. ثمرهای به نام ملتی که خودش را یک خانواده میداند. اینجاست که معلوم میشود خانواده اصلیترین دارایی اجتماعی جامعه است. وقتی تضعیف شود، کشور قدرتش را از دست میدهد و امروز، خانواده در سایهی رهبری دو امام و ایستادگی پای هدفش تقویت شده است. پس کشور برای آینده قدرتمند و بهشتی خواهد ماند.
سال شصت و یکم ـ شماره 2947