اکثر خانهها در آتش خمپارهها سوخته بودند. وارد کوچهی بسامالعمر که شدند، انگار بولدزر آسفالت کوچه را کنده بود. نزدیک خانه رسیدند جلوی در روی تلی از خاک و سیمان ایستادند. قمر زیر لب گفت: «آخه چطوری میشه از زیر این همه خاک و خل یخچال بیرون کشید؟» علی پا پیش گذاشت.
مریم ابراهیمی شهرآباد
آفتاب تویِ حیاط پهن شده بود. خورشید در آسمان آبی و بیابر مانند یک چراغ پرنور اما بیحرارت میدرخشید. سرمای سوزانندهی زمستان همچنان در استخوان نفوذ میکرد. باد ملایم میوزید و برگهای خشک توی باغچه را جابهجا میکرد. سوزان چشم دوخت به آبی آسمان.
ـ خدا رو شکر امروز هوا آفتابه.
قمر نگاهش به دبههای سوخت خالی و نیمه خالی کنار دیوار اتاق افتاد، رو به علی گفت: «ای کاش هواپیماها میومدن، سوختمون داره تموم میشه.» زیر لب نفرین تکفیریها را کرد.
ـ خدا ازشون نگذره که روزگار ما رو سیاه کردن.
علی انگار فکری به ذهنش رسیده باشد، از جا بلند شد.
ـ من میرم خونه خودمون شاید بتونم ماشین لباسشویی یا یخچال رو از زیر آوار بکشم بیرون.
قمر گفت: «منم همراهت میام» سوزان پشت سرشان بلند شد، در اتاق را باز کرد، دید عقیله و ادریس زیر کرسی خوابیدند، آهسته به ابوهادی که بیدار بود گفت: «مواظب بچهها باش.»
هر سه با شانههای جمع شده زیر لباسهای کهنه، از کوچه عبور کردند. نور زیادی بر ویرانهها میتابید، اما گرمای آن بهاندازهای نبود که بتواند سرمای ناشی از دیوارهای سوراخ و سقفهای از دست رفته را کاملاً دفع کند. در چنین روزهایی، سرما از طریق زمین سرد و دیوارهای مرطوب به درون پناهگاهها نفوذ میکرد.
بوی رطوبت باقیمانده از شبهای بارانی اخیر با سرمای خشک روز ترکیب شده بود. سایههای تیز و سیاهی که آفتاب ظهر ایجاد میکرد، بر روی تودههای آوار و خیابانهای خالی میافتاد، اما این سایهها، سردتر از هر جای دیگری به نظر میرسیدند.
کوچهها مملو از سکوت سنگین مخصوص مناطق جنگزده بود، جایی که هر جنبشی باید با احتیاط انجام میشد. صدای قدمهایشان روی خردهسنگها و قطعات بتن خرد شده، به نظر بلند میآمد. در میان دیوارهای شکسته و پنجرههای خالی، گاهی صدای زوزه ضعیف باد را میشد شنید که از میان شکافها عبور میکرد، انگار که خود شهر در حال ناله کردن بود. هرچه به محلهی بسامالعمر نزدیکتر میشدند آثار جنگ بیشتر میشد. دیگر نه از بازی بچهها توی کوچهها خبری بود و نه از پیرزنها و پیرمردهایی که هر غروب جلوی در خانههایشان روی صندلی مینشستند و گرم صحبت میشدند.
اکثر خانهها در آتش خمپارهها سوخته بودند. وارد کوچهی بسامالعمر که شدند، انگار بولدزر آسفالت کوچه را کنده بود. نزدیک خانه رسیدند جلوی در روی تلی از خاک و سیمان ایستادند. قمر زیر لب گفت: «آخه چطوری میشه از زیر این همه خاک و خل یخچال بیرون کشید؟» علی پا پیش گذاشت.
ـ خدا کمک میکنه.
آرام روی تکههای خردشدهی سنگ و سیمان قدم گذاشت، سقف و دیوار آشپزخانه کامل فرو ریخته بود. تکه سیمان بزرگی را آنطرف پرت کرد. همانطور که خم شده بود برگشت، به چهرهی قمر و سوزان لبخند زد.
ـ یخچالو نتونیم بکشیم بیرون درش رو که میتونیم، بیایین کمک کنین.
علی با چهرهای سخت و متمرکز، مشغول جابجایی آوار بود. صورت هر سه نفر از سرما، سرخ شده بود. آفتاب بر روی سیمانهای سفید و تکههای زنگزدهی فلزات میتابید، اما این نور نتوانسته بود سرما را از بین ببرد.
علی دست از کار کشید. او به یخچال شکسته اشاره کرد؛ تکهای بزرگ و سفید که زیر سقف فروریخته نیمهدفن شده بود. تلاش برای بیرون کشیدن این تکهها، در هوای سرد، نیاز به زور و حرارت بدنی داشت. علی منتظر بود تا قمر و سوزان هم بیایند با کمک همدیگر، آن را از زیر آوار بیرون بکشند. سوزان و قمر تکههای بلوکهای سیمانی را از روی در برداشتند. در سبکتر شد و فشار کمتری روی کمر علی بود، توانست گوشهی در را بکشد آن را از زیر خروار آوار درآورد، در مثل کاغذی چروکیده شده بود. شکستگی و تو رفتگی جابهجایش را پر کرده بود، علی یک طرف آن را تنهایی گرفت و به سوزان و قمر هم گفت طرف دیگرش را بگیرند.
یخچال شکسته و نیمهتخریبشده، اکنون بیرون از حفرهی خانه و روی زمین آفتابگیر کوچه افتاده بود. سوزان و قمر با دستهای چروکیده از سرما و خستگی، مشغول پاک کردن لایههایی از گچ و خاک از روی بدنه آن بودند، به امید رسیدن به لاستیک و پلاستیکهای قابل اشتعال درونی.

چند قدم بیشتر دور نشده بودند که یک جنگنده لحظهای آسمان را خط کشید و در افق شمال ناپدید شد. علی نگاهی به آسمان انداخت، چیزی نگفت. به رفتنشان ادامه دادند که درست در همین لحظه، سکوت ظاهری شهر با یک انفجار مهیب دریده شد. زمین زیر پایشان لرزید. بارانی از ریزههای سرب و خاک آسمان را پوشاند. صدای چند انفجار پشت سر هم بلند شد کوهی از خاک در آسمان پیدا شد و با دود و شعلههای آتش درهم آمیخت و بهتدریج مثل کلافی سرگردان از هم باز شد.
زانوهای سوزان بیاختیار شروع به لرزیدن کرد، سست شد. لرزش زمین بلافاصله پس از آن، باعث شد سوزان و قمر تعادل خود را از دست بدهند و چند قدم عقب بروند. در روی زمین افتاد، چهرهی قمر درهم شد. علی سرش را رو به آسمان گرفت، به منطقهی درگیری نزدیک بودند و او علت این انفجارها را نمیدانست.
صدا آنقدر بزرگ و نزدیک بود که گویی تودهی هوای اطراف منفجر شده است. انفجار، وحشتناکتر از هر صدای دیگری بود، چون از سمت مناطق درگیری فعال به گوش میرسید. گرد و غبار سبکتری که در هوا معلق بود، بهخاطر موج انفجار به هوا برخاسته بود و لحظهای دید را مختل میکرد.
علی با واکنشی غریزی که از میدان جنگ آموخته بود، بلافاصله رو به مادر و خالهاش کرد. چهرهاش تحت تأثیر آفتاب و استرس، سنگین شده بود.
ـ همینجا رهاش کنید! الان وقتش نیست!
فریاد زد، صدایش از ترس و هیجان شدید، خشدار شده بود.
ـ زود برید خونه! من میرم منطقه درگیری ببینم چه خبر شده. اگه اوضاع روبراه بود خودم شب برمیگردم، میارمش.
قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، او با یک جهش کوچک، از کنار یخچال گذشت و با قدمهای بلند و متمرکز، بهسمت کوچهای که به خط مقدم نزدیکتر بود، دوید. تنها چیزی که از او باقی ماند، منظره پشتش بود که در زیر آفتاب زمستانی به سرعت محو میشد.
سوزان و قمر، با دهانهایی باز و نگاهی خالی به نقطهای که علی ناپدید شده بود، ایستادند. ترس از دست دادن علی، برای لحظهای بر ترس از سرما و نیاز به سوخت غلبه کرد. قمر، که صدایش به سختی از گلویش خارج میشد، گفت: «اگه برنگرده چی؟ اگه... اگه اونجا بمونه؟» سوزان، با وجود لرزش بدنش، نگاهی سریع به یخچال رها شده انداخت و سپس به مسیری انداخت که علی رفته بود. او میدانست علی در آن سوی خطوط درگیری چه خطری را به جان میخرد. سوزان بهآرامی خم شد، دستش را بهسمت لبهی فلزی یخچال برد.
ـ کمک کن باید بیاریمش.
قمر با تردید، اما تحت تأثیر ارادهی قاطع سوزان، به او پیوست. هر دو خواهر، با تلاشی که در این سرمای آفتابی، انرژی زیادی از آنها گرفت، به دو طرف یخچال چسبیدند. بدنهایشان از فشار خم شد، دندانهایشان به هم ساییده میشد و با فشاری هماهنگ و آهسته، شروع کردند به کشیدن آن شیء سنگین و بیقواره، قدم به قدم، بر روی زمین خشن کوچه، بهسمت پناهگاه امنتر. هر متری که طی میکردند، مانند یک ساعت به نظر میرسید.
سوزان و قمر، با عضلاتی که از فشار بیش از حد میسوخت، بالأخره موفق شدند یخچال را به نزدیکی خانه برسانند. نفسهایشان بریده بریده و صدادار بود و بوی خاک و فلز سرد بر آنها غلبه کرده بود.
درست در همان لحظه، عدنان با قامتی بلند، در انتهای کوچه، مشغول صحبت کردن با ابوهادی بود؛ مکالمهای که به نظر میرسید آرام و جدی است، شاید دربارهی تأمین آذوقه یا امنیت منطقه.
وقتی عدنان متوجه جابجایی سنگین و هیاهوی ناگهانی دو خواهر با یخچال شد، مکالمه را قطع کرد. بدون درنگ، قدمهای بلند و منظمی برداشت و بهسمت آنها آمد. در حالی که نزدیک میشد، حالتی از احترام و دغدغه در چهرهاش نقش بست. با نزدیک شدن عدنان، لبخندی محتاطانه بر لبان سوزان نشست. لبخندی که سعی داشت تا حد امکان آرامش و بیتفاوتی را نشان دهد. اما در عمق قلبش رگههایی از سردرگمی موج میزد. حس کسی را داشت که ناگهان با بخش فراموش شدهای از گذشته روبرو شده بود. در دلش آشوبی برپا شد بخشی از وجودش یاد جوانی و روزهای آشناییاش با عدنان درگیر بود و بخش دیگر کنجکاو بود تا بداند این سی سال چه بر سر عدنان آمده.
این دیدار بیشتر از آنکه یک رویارویی ساده باشد، وزنهای سنگین از گذشته بود بر ترازوی حال. حسی از ناآرامی و بلاتکلیفی وجود سوزان را فراگرفته بود و نمیدانست این رویارویی قرار است چه مسیری را در زندگیاش باز کند. عدنان با سوزان چشمدرچشم شد، و با قمر حرف میزد: «ام هادی مگه تو کلیه درد نداری؟» سوزان تازه یادش افتاد که قمر نباید سنگین بلند کند دستپاچه گفت: «من حواسم نبود. خودت چرا چیزی نگفتی؟» قمر جواب داد: «اذیت نشدم خواهر نگران نشو» عدنان از قمر و سوزان خواست کنار بروند.
ـ بذارید زمین من میارم.
صدایش قاطع بود، نه از سر دستور، بلکه از سر فوریت و نگرانی واقعی. او به سرعت کنار سوزان و قمر قرار گرفت.
ـ این در سنگینه، باید صبر میکردید، یا حداقل یکی رو خبر میکردید همراهتون بیاد.
بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، دستهایش را زیر بدنهی یخچال برد و با یک حرکت، وزن سنگینی را که سوزان و قمر را تا مرز فروپاشی کشانده بود، بهراحتی از روی زمین بلند کرد. او با حفظ تعادل، یخچال را بهسمت گوشهای امنتر در نزدیکی در ورودی خانه قمر کشید و با یک حرکت، آن را در جای مناسب قرار داد.
در حیاط زیر نور تیز و سرد آفتاب زمستانی، لاشهی پلاستیکی بزرگ مانند یک نعش سرگردان به نظر میرسید. عدنان به قمر که هنوز نفسنفس میزد و به سختی میتوانست بایستد نگاه کرد. صدایش آرام بود، اما لحنی داشت که جای هیچ بحثی باقی نمیگذاشت.
ـ برو یه چکش برام بیار ام هادی.
قمر سر تکان داد، بدون اینکه به سوزان نگاه کند، بهسمت آشپزخانه رفت. حیاط در سکوتی سنگین فرو رفت. تنها صدای موجود لرزش خفیف بدن سوزان بود. سوزان و عدنان تنها ماندند. اوج تلاش جسمی آنها تمام شده بود و اکنون لحظهی رویارویی فرارسیده بود.
آفتاب زمستانی بر گونههای خسته و غبارآلود عدنان میتابید، در آن لحظه، در آن سکوت شهر جنگزده، حضور عدنان نوعی امنیت غریب را به سوزان القا میکرد.
عدنان نفس بلندی کشید، به آرامی، قدمی به جلو برداشت. او از کنار یخچال عبور کرد و روبروی سوزان ایستاد. آفتاب از پشت سر سوزان میتابید، اما عدنان نیازی به دیدن جزئیات چهرهی سوزان نداشت. او فقط به چشمهای سوزان خیره شد؛ چشمهایی که از پشت غبار جنگ، فرسودگی و انتظار، همچنان برایش آشنا بودند.
هیچ کلمهای بین آنها ردوبدل نشد. در آن لحظه، آن چند قدم فاصله، تمام سالهایی بود که آنها را از هم جدا کرده بود. نگاه عدنان، مانند سنگی بود که تمام حرفهایش را در خود فرو برده بود.
سوزان در مقابل این نگاه، تاب نیاورد. در چشمان عدنان نشانی از خاطرات گذشته پدیدار شد. لرزشی در شانههای او افتاد. چشمانش که تا چند لحظه پیش پر از قاطعیت بود، اکنون موج برداشت. قطرههای اشک، برخلاف انتظار، در نور آفتاب درخشان، از گوشهی چشمانش سرازیر شد و خطوط عمیق خستگی را شست. انگار در برابر سوزان، تسلیم شده بود. اشک در چشمانش جمع شد و بعد روی گونههایش سرازیر شد. سعی کرد چیزی بگوید اما بغض مهلتش نداد، صدای قدمهای قمر، سکوت را شکست. عدنان پلک زد، با حرکتی سریع و خشن، اشکهایش را پاک کرد؛ گویی که اشک ریختن در این دنیا جایز نبود. او چکش سنگینی را که قمر با احتیاط به دستش داده بود، گرفت بدون لحظهای تردید، آن را بالا برد. در جای خود ثابت ایستاد، اما حالا دیگر به سوزان نگاه نمیکرد. نگاهش به در پلاستیکی و فلزی یخچال بود. گویی با هر ضربه، دردی را حس میکرد که سالها در سینهاش انباشته شده بود.
اولین ضربه، محکم و مهلک بود. پلاستیک ضخیم یخچال از هم باز شد و با صدای فریادی گوشخراش، تکهی بزرگی از آن جدا شد. سوزان لرزید. این صدای خرد شدن، گویی صدای شکستن امیدهای کوچک عدنان بود.
دومین و سومین ضربه با خشم و نیازی مبرم کوبیده شد. گویی عدنان با هر ضربه، نیرویی را آزاد میکرد که برای سالها نتوانسته بود به کسی ابراز کند. پلاستیکهای رنگورو رفته، لایههای عایق و در نهایت، فلز بدنهی یخچال، در برابر چکش خرد میشدند.
سوزان احساس کرد که هر تکه از پلاستیک و فلزی که به اطراف پرتاب میشود، قطعهای از انتظار و اضطراب عدنان بود که بالأخره رها شده بود. این خرد شدن، ویرانسازی نبود؛ بلکه آغاز یک کار حیاتی، یک کار سخت بود که با اشک و قدرت ممکن میشد. سوزان انگار داشت معنی هر ضربه را میفهمید. هر ضربه، یک نفس عمیق در برابر خطر و یک تعهد نانوشته برای ادامهی زندگی بود.
صدای ضربات پیدرپی مثل پتکی بر سکوت خانه میکوبید. هر ضربه با قدرتی غیرقابل تصور بر در یخچال فرود میآمد و آن را ذره ذره خرد میکرد. سوزان به دیوار تکیه داد و نگاهش میخکوب عدنان بود که جلویش ایستاده بود. هوا سرد بود اما قطرات عرق بر پیشانی عدنان مینشست. عضلات بازویش زیر فشار هر ضربه منقبض میشد و رگهای گردنش متورم و برجسته. نه خشم بود و نه انتقام. در چشمانش فقط دردی عمیق موج میزد. دردی که انگار سالها در قلبش انباشته شده و حالا در این ضربات پیاپی فرصتی برای رهایی یافته بود.
در، چیز دیگری برای از دست دادن نداشت، زیر ضربات بیامان چکش به تکههای کوچکتر و کوچکتر تبدیل میشد و صدای خرد شدنش در فضای حیاط میپیچید. سوزان اما میدانست این فقط درِ یخچال نیست که در حال خرد شدن است، این تکههایی از قلب عدنان است که سالها پیش شکسته و خردشده و حالا دوباره در حال از هم پاشیدن است. هر ضربه برای سوزان، یادآور روزهایی بود که عشق عدنان را نادیده گرفته بود. روزهایی که عدنان با تمام وجود سعی داشت توجه سوزان را جلب کند اما او، بیاعتنا از کنارش گذشت و حالا صدای این ضربات چون پتکی بر قلب او میکوبید. سکوت سوزان از سر بیتفاوتی نبود، اما میدانست در این لحظه هیچ کلامی نمیتواند این درد عدنان را تسکین دهد و فقط میتوانست آرام اشک بریزد و صدای شکستن سکوت سالها انتظار باشد.

عدنان روی زمین نشست. لاستیکهای دور در را گرفت و کشید. انگار که دارد لباس میشکافد.
ـ پیت حلبی رو بیار.
سوزان باغچه را دور زد، کنار دیوار زیر پنجره اتاق، دو پیت حلبی را برداشت. انگار روی دیوارهی آنها را یک لایه قیر پوشانده بودند. عدنان نوارهای دور در یخچال را که کَنده بود توی پیت انداخت. یک لحظه نگاه سوزان به نگاه عدنان گره خورد. سوزان دلش نمیخواست به چیزی فکر کند، اما انگار گذشته مثل سوزنی افکارش را به دنبال خود میکشید. لبخندی تلخ تویِ صورت عدنان دوید. قمر گفت: «کبریتمون تموم شده» عدنان بلند شد.
ـ من میرم از خونه بیارم.
از حیاط بیرون رفت و همان لحظه علی وارد خانه شد.
روی صورت علی هم لبخند بود، دور خودش چرخید، دستانش را رو به آسمان گرفت، روی زانو نشست، اشک توی چشمانش حلقه زد، انگار هنوز متوجه حضور عدنان نشده بود. بهحالت سجده افتاد. شانههایش تکان خورد. سوزان دوید سر علی را در بغل گرفت.
ـ چی شده مادر؟
علی مابین گریه و خنده گفت: «خدا شر خودشون رو به خودشون برگردوند، میخواستن وارد شهر بشن عملیات انتحاری کنن» بغض راه گلویش را بست دوباره سرش را رو به آسمان گرفت، با چشمانی اشکبار خدا را شکر کرد. سوزان منتظر بود علی ادامهی حرفش را بزند.
ـ خب؟
علی ادامه داد: «ماشینشون تا نزدیکی بچههای خط مقدم میاد ولی بدون اینکه بچههای ما شلیکی کنند، خودش منفجر میشه» سوزان و قمر تازه متوجه علت صدای انفجار شدند. لبخند روی لبان هر دوی آنها نشست.
علی از جا بلند شد، تازه متوجه در یخچال شد، نگاهی به قمر و سوزان انداخت.
ـ چطوری اینو آوردین؟ مگه نگفتم خودم میارم؟
سوزان لبخند زد.
ـ ترسیدیم بری و نیای زحمتتون بینتیجه بمونه.
لبخند خوشحالی هنوز روی صورت علی بود، خم شد تکه خردههای در یخچال را تویِ پیت ریخت رو به سوزان گفت: «یه سوختی برات درست کنم ماما! که کل زمستون سردت نشه.» بعد هم از قمر خواست برگه آلومینیومی که با آن در پیت را چفت و بست میکرد بیاورد. نگاهی به در خانه انداخت و از سوزان پرسید: «این آقا کی بود؟» بهجای سوزان، قمر جواب داد: «برادر لیلاست.» آه پر حسرتی کشید.
ـ اومده بود اینجا که خواهر و دخترش رو راضی کنه همراهش برن دمشق...
اشک توی چشمان قمر دوید.
ـ اینم بخت و اقبال نداشت.
لبخند روی صورت علی خشکید. سوزان آه دردناکی کشید. شانههای قمر لرزید، زیر لب انگار که با خودش حرف میزد: «نه تونست خودش از اینجا بره نه تونست خواهر و خواهرزادهاش رو از فوعه ببره. توی این محاصره لعنتی گرفتار شد. انگار خدا میخواست بعد این همه سال برگرده اینجا که...» بغض مهلتش نداد و نتوانست صحبتش را تمام کند.
عدنان که برگشت، علی چند قدم جلو رفت، به او سلام کرد و دست داد. معذرتخواهی کرد که همان اول به او سلام نکرده. نگاهش به عدنان، مهربان و همراه با دلسوزی بود. عدنان دست علی را فشرد.
ـ اشکالی نداره پسرم! انشاءالله خدا هر لحظه شر تکفیریها رو به خودشون برگردونه.
دو دستش را رو به آسمان گرفت و الحمدالله گفت. بعد یک چوب کبریک از قوطی در آورد، آتش زد و انداخت توی پیت. لاستیکها شروع به سوختن کردند. بویی که در فضا پیچید چشمان همهشان را اذیت کرد.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2947