امروز روز ملی سوئد هست و این مجسمهها بهعنوان مجسمههای مسافر نزدیک ایستگاه متروی محلهی ما قرار داده شده، برای هر مناسبتی چند تا پیرزن براشون بافتنی میبافن. امروز هم شال و کلاه به رنگ پرچم سوئد تنشون کردن. روز ملی سوئد تعطیل رسمی است. اگر این روز بیفته شنبه یا یکشنبه کارمندان دولتی که قرارداد رسمی دارن میتونن تا آخر سال یک روز رو بهجای روز ملی مرخصی با حقوق بگیرن و اینش رو دوست دارم. حالا بیاین یه ماجرا بگم. چند سال پیش روز ملی سوئد من با بچهها رفتیم سر مزار یکی از دوستان که تازه فوت شده بود. آرامستان تو یه پارک سرسبز قرار داره و جالبه منم اون روز کلی استوری گذاشتم. مامان هم تو پیجم بود. فرداش بهم زنگ زد و کلی غر سرم زد. که آره این همه ساله تو سوئد ساکنی. معلوم نیست چه جوری زندگی کردی؟ گفتم مامان جان چی شده؟ گفت آره تو روز ملی سوئد با بچههات رفتی قبرستان! بعد فلانی و زنش (از اقوام نزدیک که تازه اومده بودن سوئد و مامان پیجشون رو داشت) رو پادشاه سوئد دعوت کرده کاخش... گفتم: مادر من مگه پادشاه سوئد بیکاره که اینا رو دعوت کنه؟ باز خالی بستن تو باور کردی؟ بابا اینجا هر سال جلوی کاخ شاه مراسم هست. شاه و خانوادهاش هم میان برای ملت دست تکون میدن هر کسی هم میتونه بره.» گفت: «خودم دیدم زن فلانی تو پیجش داشت میگفت به دعوت رسمی شاه سوئد اومدیم اینجا...» منم حرصم گرفت گفتم: «نه اینکه اینا خاص هستن اصلاً پادشاه سوئد هفتهای یه بار میاد در خونهی اینا دولا میشه میگه بفرما سوار شید.» خلاصه که ما تا مدتها داستان داشتیم از خالیبندیهای اینا و غرهای مامانم که اونا رو میدید و باور میکرد. از اون موقع هر بار روز ملی میشه من یاد دوست مرحومم میفتم و براش فاتحه میخونم. و یاد خالیبندیهای اینا و سواری دادن شاه سوئد.