کد خبر: ۷۲۶۰
۱۴۰۵/۰۳/۲۳ ۱۳:۳۲

آواز خاموش ـ قسمت هشتم

سوزان، با دستانی که از شدت سرما و نگرانی می‌لرزید، قرآن مجید را با احتیاط تمام بر روی پارچه‌ای تیره و آراسته گشوده‌ بود. در زیر نور ضعیف و مایل به آبی آسمان، کلمات زرین قرآن به سختی می‌درخشیدند. این مراسم، تکرار هر اعزام بود؛ تلاشی ناخودآگاه برای زنجیر کردن علی به این دنیا، به این حیاط، به سوزان.

مریم ابراهیمی شهرآباد
نویسنده :

مریم ابراهیمی شهرآباد

حرم حضرت زینببیرون، هوای صاف زمستانی، هنوز سرمای استخوان‌سوزش را به رخ می‌کشید و تیزی و سرمای خوابِ شبانه را در خود داشت. حیاط در سکوت محض فرو رفته بود. تنها چند دقیقه بود که خورشید به سختی جرأت کرده بود تا از پشت تپه‌های دوردست اولین نور کم‌جان خود را بر لبه‌های افق بتاباند. سکوت مطلق صبحگاهی، تنها با صدای خش‌خش پای علی بر روی سنگ‌فرش‌های حیاط شکسته می‌شد؛ صدایی که برای سوزان، سنگین‌تر از هر صدایی بود. این سکوت برای سوزان هشداری بود پیش از آنکه روزِ پُرسروصدا و پرفشار آغاز شود.
سوزان، با دستانی که از شدت سرما و نگرانی می‌لرزید، قرآن مجید را با احتیاط تمام بر روی پارچه‌ای تیره و آراسته گشوده‌ بود. در زیر نور ضعیف و مایل به آبی آسمان، کلمات زرین قرآن به سختی می‌درخشیدند. این مراسم، تکرار هر اعزام بود؛ تلاشی ناخودآگاه برای زنجیر کردن علی به این دنیا، به این حیاط، به سوزان.
علی، پیراهن نظامی‌اش را پوشیده بود. قامتش زیر آفتاب ضعیف، قاطع و استوار به نظر می‌رسید، اما سوزان می‌دانست که زیر آن صلابت، همان طفل شیرخواره‌ای است که سال‌ها پیش در همین خانه بزرگ شد. او چشمانش را به تمام صورت علی دوخت؛ در تلاش بود تا هر زاویه، هر سایه و هر خط را برای روزهای طولانی پیش رو در حافظه‌اش حک کند.
وقتی علی برای عبور آماده شد، سوزان نفسش را در سینه حبس کرد. او قرآن را اندکی بالاتر گرفت، طوری که علی سر خم کرد و به‌آرامی از زیر آن گذشت.
در آن لحظه عبور، سوزان نه فقط علی را، بلکه تمام سال‌های پیش رویش را زیر نظر می‌گرفت. نگاهش حاوی کلمات ناگفته‌ای بود که در گلویش گیر کرده بود: «مواظب خودت باش»، «برگرد»، «تو تنها امید منی»، اما تمام این‌ها، در یک نگاه، ذوب شده بود. نگاهی که می‌گفت: «برو، خداوند نگهدارت باشه، حتی اگر این آخرین دیدار ما باشه.»
وقتی علی از زیر قرآن گذشت و به‌سمت در ورودی حیاط رفت، سوزان با سرعت، قرآن را بست و آن را به قمر که کنار در ایستاده بود سپرد. او دیگر نتوانست منتظر بماند تا علی به عقب برگردد و خداحافظی کند. پیش‌دستی کرد و با قدم‌هایی تند به‌سوی او رفت.
به علی رسید و بدون هیچ حرفی، دستش را به‌سمت بازوی او دراز کرد و محکم گرفت. فشاری که در دستانش بود، همان کلام آخر بود؛ آخرین لمس واقعی قبل از رفتن به قلب آتشی که علی باید در آن می‌جنگید. این لمس، به جای کلام، تمام دعاها و نگرانی‌های یک مادر را به رگ‌های پسرش تزریق می‌کرد.
نگاه سوزان از روی صورت علی سُر خورد طرف آسمان.
ـ خدایا! بچه‌مو به خودت سپردم.
دوباره علی را در آغوش گرفت. چشمانش سوخت، پشت کرد به علی، نمی‌خواست اشک‌های تنهایی‌اش را ببیند. علی کوله‌پشتی برزنتی را روی دوشش انداخت، سعی کرد سوزان را دلداری بدهد.
ـ ماما مگه دیدار آخره؟ میرم باز برمی‌گردم.
علی دست سوزان را گرفت منتظر ماند سوزان نگاهش کند، سوزان برگشت، چشم در چشم شدند، نمی‌خواست علی را ناراحت کند، سعی کرد لبخند بزند. علی دوباره پیشانی و بعد سر سوزان را بوسید. در نگاهش عظمت یک عشق باشکوه بود.
علی خداحافظی کرد از خانه بیرون رفت. انگار موجی از درد در سر سوزان پیچید، به درگاه در تکیه داد، تا علی از کوچه بیرون برود فقط نگاهش کرد و اشک ریخت، علی برگشت، از دور برایش دست تکان داد، چند لحظه ایستاد و بعد از جلوی دیدش ناپدید شد. سوزان نگاهش گره خورد به آن دورها، انگار در دنیای دیگری سیر می‌کرد، به دالان خالی و متروک خاطره‌هایش پرتاب شد.
هوا گرگ‌ومیش بود سوزان تمام شب را تویِ رختخواب پهلو به پهلو شد، بدون اینکه لحظه‌ای چشمانش را ببندد. دلش نمی‌آمد پیرزن را بیدار کند و بگوید که نگران محمد است. گوش تیز کرده ‌بود صدای در زدن محمد را بشنود. چندبار از تویِ رختخواب بیرون آمد، پاورچین پاورچین رفت کنار پنجره، چشم دوخت به در حیاط. سرشب که تلفنی با هم صحبت کردند، محمد گفت که از پاوه بیرون آمده، دو ساعت دیگر به سنندج می‌رسد. آنجا یکی دو ساعت معطل است و یک ساعت بعد کرمانشاهست.
هشت ساعت از صحبتش با محمد گذشته‌ بود اما هنوز محمد نیامده‌ بود. در این مدت که محمد نبود، سوزان از خانه متنفر شده‌ بود، انگار دیوارهایش هر روز جلوتر می‌آمدند و راه نفس کشیدن را برای او تنگ و تنگ‌‎تر می‌کردند. از رختخواب بیرون آمد رفت توی حیاط. طول و عرض حیاط را قدم زد، دیگر نتوانست طاقت بیاورد، بازو و زانویش را به در تکیه داد، چشم دوخت به پنجره‌ی اتاق، شستی در را آرام کشید، سر و ته کوچه را نگاه انداخت، جز چند گنجشک که روی زمین می‌نشستند و دوباره به آسمان پرواز می‌کردند، کسی در کوچه نبود. چند لحظه به درگاه در تکیه داد، سرِ کوچه را نگاه کرد با این امید که محمد بیاید، نیامد.
برگشت توی خانه، رفت توی رختخوابش پتو را روی سرش کشید که حس کرد کسی درِ خانه را می‌زند، فکر کرد خیالاتی شده، پتو را کنار زد با عجله نشست، دوباره صدا را شنید.
صدای سه ضربه با مکث، و سپس سه ضربه پشت سر هم، سوزان را از جا کند. سکوت سردِ صبحگاهی یک‌باره شکست. سوزان نفسش را در سینه حبس کرد و چشمانش با حالتی غریب گشاد شد. این صدای در نبود؛ این پژواک قرار محمد با او بود که گویی در تاروپود این خانه تنیده شده بود. لبخند روی لبانش نشست، دوید تویِ حیاط. درِ خانه را باز کرد، محمد با یونیفرم نظامی بر تن در مقابلش قرار داشت، اما حال روحی‌اش بدتر از هر زخم فیزیکی بود. چشمانش خسته و تیره بود، انگار تمام شب را تا صبح بیدار مانده و غمی سنگین بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. چند ثانیه بدون هیچ حرفی فقط به روی هم لبخند زدند. سوزان از پس پرده‌های اشک حس کرد غمی توی چشمان محمد و پشت این لبخند پنهان است، اما به خودش اجازه نداد چیزی بپرسد و شادی این لحظه‌اش را خراب کند. خودش را در آغوش محمد انداخت. محمد خودش را توی خانه کشید، در را پشت سرش نیم باز گذاشت، سر سوزان را بوسید.
ـ چیکار می‌کنی دختر خوب؟ نمی‌گی یکی ببینه؟
سوزان صورتش را تویِ یونیفرم نظامی محمد پنهان کرد، چند نفس عمیق کشید گذاشت دلتنگی این دو هفته انتظار جبران شود. محمد اما عجله داشت، باید می‌رفت.
ـ برو آماده شو زود بیا باید بریم یه جایی، تو ماشین منتظرتم.
درِ خانه را باز کرد، رفت تویِ کوچه قبل از اینکه سوزان سؤالی بپرسد، ادامه داد.
ـ الان چیزی نپرس فقط زود بیا تو ماشین منتظرم.
سوزان درِ جلو را باز کرد، روی صندلی نشست، محمد ماشین را روشن کرد، قبل از اینکه از کوچه بیرون بروند، سوزان صدایش لرز برداشت.
ـ چیزی شده محمد؟
محمد با یک دست فرمان را گرفت و با دست دیگر، عکسی را از جیب یونیفرم نظامی‌اش در آورد، آن را تحویل سوزان داد، عکس، برای نوجوانی محمد بود، کنار پسری هم سن و سال خودش، با لباس کُردی، روی صخره‌ی سنگی نشسته‌ بودند، دست به گردن هم انداخته ‌بودند. نمای پشت سرشان مجسمه‌ی سنگی طاق بستان بود. سوزان عکس را نگاه کرد، پسری که کنار محمد توی عکس بود را نشان داد.
ـ این کیه؟
داستان دنباله دار 2948محمد روبرو را نگاه کرد، نفس بلندی کشید.
ـ اسمش آکو‌ست. الان باید بریم سنندج پیش زن این.
سوزان گره‌ای توی ابروهایش انداخت.
ـ چرا سنندج؟ اتفاقی افتاده محمد؟
سوزان دید که اشک از گوشه‌ی چشمان محمد سُر خورد روی گونه‌اش. محمد پشت دستش را روی صورتش کشید.
ـ خانواده‌ی زنش رو کُشتن، همه رو از دم.
سوزان گیج و منگ محمد را نگاه کرد، حس کرد دستی قلبش را توی مشت گرفته و محکم فشار می‌دهد. محمد بغضش شکست.
ـ زنش بارداره همین روزا مادر می‌شه. الان تیر خورده تو بیمارستانه.
سوزان مات و مبهوت به محمد خیره شد.
ـ شوهرش رو هم کُشتن؟
زیر چشمان محمد از کم‌خوابی کبود شده‌ بود، صدایش خسته بود.
ـ شوهرش زنده‌ست ولی...
دیگر نتوانست حرفی بزند، سوزان عکس را تحویل محمد داد، شیشه‌ی ماشین را پایین آورد، به پشتی صندلی تکیه داد، نگاهش به تابلوی بالای مغازه‌ها بود و فکرش به حرف‌هایی که شنیده‌. حس کرد چقدر دلش برای مادرش تنگ شده، دوست داشت سوریه بود، توی خانه‌ی پدری‌ کنار مادرش، دور از این شهر و اخبار جنگ و کُشت و کُشتارش. این روزها فقط خبر مرگ شنیده‌ بود گوشش پُر بود از صدای انفجار و آژیر خطر. به این فکر کرد اگر محمد را می‌کُشتند، او الان چه حالی داشت، نتوانست صحنه‌ای که در ذهنش تجسم کرده را تحمل کند. دلش می‌خواست باز برمی‌گشتند به روزهایی که در بیروت بودند، توی همان مؤسسه‌ی خیریه.
صدایش لرز برداشت، خواست سؤال بپرسد که محمد گفت: «این عکس برای سال آخر دبیرستانه، قبل از اینکه از ایران برم. برای ده سال پیش.» دوباره اشک از گوشه‌ی چشمان محمد سرازیر شد.
ـ آکو سر پُر بادی داشت، چقدر بهش گفتم ولی...
دیگر نتوانست حرفی بزند، ماشین را در حاشیه‌ی خیابان زیر تیر چراغ برق پارک کرد، سرش را روی فرمان گذاشت، مثل بچه‌ها هق زد.
در بیمارستان توحید، بوی تند خون، ضدعفونی‌کننده‌های قدیمی و بدن‌های خسته، فضا را پُر کرده بود. صدای سرفه، ناله و فریادهای گاه و بیگاه، با صدای ترمز برانکاردها در هم می‌آمیخت. کف راهروها، با لکه‌های تیره و مرطوب خون پوشیده شده بود. تخت‌ها جا نداشتند. بعضی از مجروحانی را که وضعیت‌شان بحرانی بود، روی زمین و کنار دیوارها، در میان راهروها خوابانده بودند.
محمد و سوزان، با قدم‌هایی آهسته و محتاطانه، بین اجساد و بدن‌های نیمه‌جان حرکت می‌کردند. هر قدم، عبور از مرزهای آزاردهنده واقعیت بود. سوزان، با دیدن هر جسد یا هر فریاد درد، احساس تهوع و سنگینی می‌کرد. او از بوی آهن و ترس، دیگر قادر به تمرکز نبود. به یک پرستار زن که با لباس سفید چروکیده و خسته مشغول جابه‌جا کردن کیسه‌ی سرم بود، نزدیک شدند. مانتوی سفید پرستار آغشته به لکه‌های خون بود و موهای مشکی‌اش از زیر مقنعه روی پیشانی‌اش بیرون ریخته بود. 
محمد با صدایی گرفته پرسید: «ببخشید خانم، چوان پاپیری کجا بستریه؟» دختر جوان روی زمین کنار مجروحی نشست که از ناحیه پا تیر خورده ‌بود و شلوار و زیرش غرق در خون بود. نگاهی به لباس نظامی محمد انداخت، بعد نگاهی به صورت پُف کرده‌ی سوزان، پنبه‌ی الکلی را پشت دست مجروح کشید، سِرم را توی رگ زد، خسته به نظر می‌رسید، چشم‌هایش از بی‌خوابی گود افتاده بود، با اوقات تلخی گفت: «پاپیری؟ اینی که می‌گین کیه؟»
محمد اصرار کرد: «یه زن مجروح. زن جوونی که کومُله‌ها بهش تیر زدن.»
پرستار ناگهان ایستاد، نگاهش از خستگی به خشمی آمیخته با استیصال تغییر کرد. با لحنی تند و بریده جواب داد.
ـ بین این همه خون و مجروح آدرس کی رو توی این جهنم داری ازم می‌پرسی؟
سوزان که هنوز شوکه بود نتوانست کلمه‌ای بگوید. پرستار مثل بغضی که مدت‌ها زیر فشار نگه داشته‌ شود، شکست و صدایش شروع به لرزیدن کرد. لحنش از خشم به اندوهی ویران‌گر تغییر کرد. با صدایی که از گریه می‌لرزید پسر نوجوانی را نشان داد که به سختی نفس می‌کشید لباس پسر از خون سیاه شده ‌بود.
ـ اینایی که این گوشه کنار افتادن، همه تیر خوردن.
با خشمی کنترل نشده، دستش را به جیب لباسش برد. یک عکس کوچک را بیرون کشید. آن را با دستانی که به سختی نگه می‌داشت، به محمد و سوزان نشان داد.
ـ این عکس رو مادرش بهم داد یه زن جوون بود. تیر خورده بود. گفت بگردم دخترش رو بین این همه مجروح پیدا کنم. می‌دونی دخترش رو کجا پیدا کردم؟ تو سردخونه.
نور فلورسنت راهرو بیمارستان، سایه‌های عمیقی زیر چشم‌های پرستار انداخته ‌بود. چهره‌اش به‌وضوح نشان از سنگینی ساعت‌ها بی‌خوابی در شیفت‌های طولانی بود. تمام بدنش بوی مواد ضدعفونی می‌داد. سوزان قدمی جلوتر رفت، لحظه‌ای چشمانش را بست، گویی سنگینی تمام زخم‌های آن پرستار را بر شانه‌های خود احساس کرد. پرستار در سکوت فرو رفت. سوزان دستش را به‌آرامی روی بازوی پرستار گذاشت که برای لحظه‌ای به دیوار تکیه داده‌ بود. پرستار چشمانش را بالا آورد، نگاهی به صورت سوزان انداخت که نشان از فروکش کردن خشمش داشت. زمزمه کرد اما صدایش لرزید. به‌سختی گلویش را صاف کرد و با صدایی که سعی می‌کرد حرفه‌ای بماند اما موفق نشد، گفت: «اسم مجروح‌تون رو یه بار دیگه بگو شاید تو لیست باشه.»
محمد گویی از دیدن حال روحی پرستار کاملاً قفل کرده‌ بود. کلمات به زور از گلویش خارج شدند.
ـ چوان پاپیری همون زن جوون بارداری که کومله بهش تیر زده.
پرستار لحظه‌ای مکث کرد. انگار با شنیدن دلیل جراحت، عمق فاجعه دوباره بر او سنگینی کرد. با چشمانی اشک آلود چرخید و به‌سمت انتهای راهرو که شلوغ‌تر بود، اشاره کرد.
داستان دنباله دار 2948ـ آخر راهرو بخش زایمانه البته اگه هنوز اونجا باشه وضعیتش دقیقه به دقیقه داشت بدتر می‌شد.
سوزان با شنیدن این جمله در آن فضای خونین، دوباره احساس ضعف کرد و به دیوار تکیه داد. تاریکی دوباره به چشمانش هجوم آورد. دیگر نتوانست تعادل خود را حفظ کند. آخرین توانش را به کار گرفت. به دیوار کنار راهرو تکیه داد و به سختی نفس کشید.
نگاه سوزان روی مجروح‌ها می‌گذشت، دلش می‌خواست همه‌ی این صحنه‌ها را که می‌دید با یک نفس عمیق قورت می‌داد و برای همیشه از یاد می‌برد. به چوان فکر کرد و طفلی که در شکم داشت، انگار در این دنیا نبود، به خودش که آمد محمد را دید که جلویش ایستاده.
ـ پیداش کردم، باید ببریمش بیمارستان کرمانشاه اینجا نمی‌تونن براش کاری کنن.
سوزان هنوز به درِ خانه تکیه داده ‌بود و نگاهش خیره به خلأ جایی میان صدای دور شدن علی و هجوم خاطراتی که از اعماق دهه‌ها بالا آمده‌ بودند. هوای کوچه ساکت بود، فقط صدای قدم‌های کسی می‌آمد که نزدیک می‌شد. صدایی آرام و آشنا از پشت سرش آمد.
ـ سلام.
صدای عدنان عین تلنگری بود که بر دیواره‌ی خاطرات سوزان خورد و او را از گذشته به حال آورد. همان لحظه چیزی درون سوزان شکست. مثل کسی که ناگهان از خوابی طولانی بیدار شود، نگاهش لرزید، نفسش گرفت و گذشته، آن بیمارستان، آن خون، آن چوان، با تمام سایه‌هایش عقب‌نشینی کردند و سوزان را به امروز پرتاب کردند.
نگاه سوزان آرام برگشت چشم در چشم مردی شد که سال‌ها قبل تنها نامش را در ذهن نگه داشته ‌بود. قلب سوزان میان دو زمان گیر کرده ‌بود، سکون اکنون و التهاب گذشته. نمی‌توانست بلافاصله جواب سلام عدنان را بدهد. لب‌هایش بی‌صدا حرکت کردند اما هیچ کلمه‌ای شکل نگرفت. فقط حس کرد زمین زیر پایش واقعی‌تر شده و دیوار سرد پشتش، دیگر دیوار خاطره نیست. دلش لرزید، خط بین گذشته و حال، یک لحظه محو شد و سوزان حس کرد همه چیز در همین سلام عدنان خلاصه شده ‌است. در سکوت و اشک فقط به عدنان نگاه کرد.
ادامه دارد...

سال شصت و یکم ـ شماره 2948

گزارش خطا