کد خبر: ۷۲۵۱
۱۴۰۵/۰۶/۰۷ ۱۱:۱۱
گزارشی از تروریسم رسانه‌ای و راهکارهای مقابله با آن

رنج‌فروشی برای زن

اینستاگرام را که خوب بچرخیم، حتماً در میانه‌ی گشت‌وگزار چشم‌مان به تصاویر یا ویدئوهایی حاوی خشونت می‌افتد، تصاویری که مو بر اندام آدمیزاد راست می‌کند و ممکن است چاشنی تأثیرگذاری منفی‌اش تا مدت‌ها در جسم و روح انسان رسوخ کند، در خلال بررسی همین سوژه بودم که تلفن خانه زنگ خورد، مریم بود، دوست چندین و چندساله‌ام، او مادر دو فرزند است و حالا در یکی از محله‌های شرقی تهران زندگی می‌کند، اول حال و احوال معمولی کرد و بعد از کمی مکث از اتفاقی که برای یلدا دختر بزرگش افتاده بود گفت: «چند روزه که یلدا تو خودشه.» تصور می‌کردم باز از همان گیرهای مادرانه داده غافل از اینکه سخت در اشتباه بودم، چون ماجرا از بحران نوجوانی و ناراحتی‌های مادر و دختری فراتر بود، یلدای چهارده ساله تصویرش را در صفحه‌ی شخصی بارگزاری کرده و معلوم نیست چطور تصویر دست به دست شده و کاربرهای زیادی در رابطه با ظاهر او حرف‌های نامربوط زده‌اند و حالا بچه تا مرز افسردگی پیش رفته است، دنبال داستان که رفتم فهمیدم که این مسئله فقط منحصر به یک تصویر یا ویدئو از صفحه‌ی شخصی یلدا نبوده بلکه سرنخی از زنجیره‌ای بزرگ‌تر بود، زنجیره‌ای از تولید محتوا که در آن، کودک و زن نه انسان که ماده‌ی خام تولید بازدید و سود به شمار می‌آیند. با کمی دقت در شبکه اجتماعی تصویرمحور متوجه شدم این ماجرا تنها به یک خانواده محدود نمی‌ماند. آنچه برای دختر مریم اتفاق افتاد، گوشه‌ی کوچکی از پدیده‌ای است که باید نامش را بی‌پرده تروریسم رسانه‌ای گذاشت.

گزارش 2957
نفیسه زارعی
نویسنده :

نفیسه زارعی

از استعاره تا واقعیت
گزارش 2957وقتی حرف از ترور به میان می‌آید اولین تصویری که به ذهن می‌رسد انفجار و خون است. اما در معنای دقیق‌تر، ترور یعنی ایجاد رعب هدفمند برای تحمیل اراده‌ای بر جمعیتی که توان دفاع از خود را ندارد. رسانه نیز می‌تواند همین کارکرد را داشته باشد، بی‌آنکه گلوله‌ای شلیک شود و چون میدان نبردش ذهن است، اثرش گاه از خشونت فیزیکی ماندگارتر می‌ماند. اصغر پرتویی روان‌شناس رسانه درباره‌ی این موضوع این‌طور من را روشن می‌کند: «مفهموم تروریسم رسانه‌ای در دنیای امروز چند چهره دارد. گاه در قالب تحریف تصویر واقعیت است مثل پوشش گزینشی رسانه‌های غربی از جنگ‌هایی که کودکان مسلمان قربانی اصلی‌شان‌اند. گاه هدف قرار دادن مستقیم افراد آسیب‌پذیر است، از قلدری آنلاین گرفته تا انتشار تصاویر خصوصی بدون رضایت صاحب‌شان و گاهی هم شکلی پیچیده‌تر و کم‌سروصداتر به خود می‌گیرد این مفهوم را می‌توان با عنوان مهندسی الگوریتمی توجه کودک نام برد، صنعتی که بچه را نه موجودی در حال رشد بلکه منبعی بی‌پایان از داده و سود می‌بیند. آنچه این وجوه گوناگون را به هم پیوند می‌زند، بی‌دفاعی قربانی است. کودک از مکانیزم الگوریتم بی‌خبر است و زنی که تصویرش دستکاری شده اغلب حتی نمی‌داند تصویرش در کدام گوشه‌ی دنیا سوءاستفاده شده است.»
نکته‌ای که در این بین ذهن را به خودش مشغول می‌کند موضوع مهم جنگ روانی است، انگار تروریسم رسانه‌ای هم یک قطعه از پازل جنگ روانی است، آقای پرتویی در ادامه می‌گوید: «جنگ روانی البته پدیده‌ی تازه‌ای نیست؛ از تبلیغات دو جنگ جهانی تا عملیات روانی جنگ سرد، قدرت‌های بزرگ همیشه دریافته بودند که کنترل روایت، گاه از کنترل میدان جنگ مؤثرتر است. آنچه امروز تازه است، سرعت و مقیاس آن است. ساختن یک تصویر جعلی زمانی به کارگاهی تخصصی نیاز داشت حالا با یک تلفن همراه و چند اپلیکیشن رایگان هم هرکسی می‌تواند در چند دقیقه محتوایی بسازد که میلیون‌ها نفر باور کنند واقعی است و در کنار آن الگوریتم‌هایی که هیجان را بر صداقت ترجیح می‌دهند، این محتوا را با سرعتی در دنیا پخش می‌کنند که هیچ دستگاه تبلیغاتی سنتی و کلاسیکی از پس آن برنمی‌آمد.»

غزه، میناب و لامرد؛ کودکی که در تصویر هم کشته می‌شود.
اگر فکر می‌کنیم یکی مثل یلدا فقط قربانی نوعی از خشونت رسانه‌ای است، سخت دچار اشتباه شده‌ایم نمونه‌ای جهانی و انکارناپذیر از این جنگ روایت، غزه است. بارها دیده شد که تصاویر کودکان فلسطینی، چه در لحظه‌ی شهادت و چه در لحظه‌ی مقاومت، در رسانه‌های بزرگ غربی یا حذف شدند یا با زاویه‌ای بازنویسی شدند که قربانی را به مقصر بدل می‌کرد. عبارتی مثل «کودکانی که در جریان درگیری کشته شدند» به‌جای «کودکانی که هدف حمله قرار گرفتند»، نمونه‌ی کوچکی از صنعتی بزرگ‌تر برای واژه‌سازی است؛ صنعتی که هدفش شست‌وشوی وجدان مخاطب غربی است.
این موضوع تنها سانسور نیست، گامی فراتر از آن است. رسانه‌ای که تصویر کودک مجروح را حذف می‌کند، در واقع او را برای بار دوم قربانی می‌کند یعنی بار اول در میدان جنگ، بار دوم در میدان روایت. همین الگو در یمن، در افغانستان پس از اشغال و در بسیاری از کشورهای مسلمان دیگر تکرار شده است؛ کودکانی که در جنگ یا محاصره‌ی اقتصادی جان باخته‌اند یا اصلاً به تیتر رسانه‌های جریان اصلی راه نمی‌یابند، یا در قامت آماری خشک و بی‌نام باقی می‌مانند. کودکی که نامش گفته نشود، در ذهن مخاطب جهانی هرگز واقعاً وجود پیدا نمی‌کند و حتی اگر بعد از سال‌ها کسی از او حرفی بزند، ممکن است ذهن جهان در مقام انکار بربیاید. کافی است موج خبری رسانه‌های غربی مثل BBC را در زمینه‌ی کودکان نگاه کنیم آن وقت است که متوجه می‌شویم تفاوتی برای آن‌ها در جعل روایت نسبت به کودک مینابی یا کودک در کرانه‌ی باختری رود اردن وجود ندارد؛ جالب آنجاست که همین رسانه‌ها، وقتی به‌دنبال تولید روایتی از رهایی به زعم خودشان هستند، دقیقاً برعکس عمل می‌کنند یعنی نام، سن و داستان شخصی هر قربانی را با جزئیات کامل بازگو می‌کنند و در برابر جنایتی مثل لامرد و میناب کاملاً کر و کور و لال می‌شوند. این عدم تقارن در میزان انسانی‌سازی قربانیان، به‌تنهایی نشان می‌دهد که آنچه در جریان است، گزارشگری بی‌طرف نیست بلکه انتخابی هدفمند و روایی است.

زن مسلمان؛ هدف ثابت در ترور حقیقت
با جستجو در صفحات اینترنت و برنامه‌های مختلفی که شبکه‌های بین‌المللی به‌عنوان حافظ صلح یا حافظ حقوق زنان و بشر تولید می‌شوند یک نتیجه‌ی قطعی حاصل می‌شود؛ نتیجه‌ای که اگر موهایت بلوند، چشم‌هایت آبی و مسیحی باشی بر تو صدق نمی‌کند در غیر این صورت است که تیک آبی کنار اسمت قرار می‌گیرد و در این نقطه است که متوجه می‌شویم کودکان تنها قربانیان این جنگ روایت نیستند. زن مسلمان، به‌ویژه زن محجبه، دهه‌هاست موضوع یک کارزار تصویری هدفمند در رسانه‌های غربی بوده است؛ از پوسترهای سیاسی که حجاب را نماد سرکوب معرفی می‌کنند تا مستندهایی که با گزینش مصاحبه‌شونده، تصویری یک‌بعدی و غم‌زده از زندگی او می‌سازند. اما همین رسانه‌ها، وقتی با زن اروپایی یا آمریکایی روبرو می‌شوند که به دلایل مذهبی حجاب برمی‌گزیند، غالباً او را نادیده می‌گیرند یا به حاشیه می‌رانند، چون روایتش با کلیشه‌ی از پیش ساخته‌شده هم‌خوانی ندارد. 
سیده‌زهرا صدری کارشناس رسانه است او درباره‌ی این تناقض و دوگانگی معیار این‌طور معتقد است: «دوگانگی این معیار، در دوران محدودیت‌های اخیر حجاب برای دختران دانش‌آموز در برخی کشورهای اروپایی بیشتر از هر زمانی آشکار شد. زنی که به اجبار قانون، حق پوشش دلخواهش را از دست می‌دهد، دیگر قربانی سرکوب خوانده نمی‌شود، چون این‌بار سرکوب‌کننده، دولت غربی است، نه تصویر ذهنی از پیش آماده‌ای که این رسانه‌ها از مرد مسلمان، به‌عنوان یک موجود ضد زن ارائه می‌کنند. این تناقض نشان می‌دهد که دغدغه‌ی اصلی این رسانه‌ها، آزادی واقعی زن نیست بلکه بازتولید روایتی از پیش تعیین‌شده درباره‌ی جهان اسلام است و زن تنها ابزاری است برای ترور حقیقت!»

کودک در برابر الگوریتم
در یک سال گذشته که میدان نظامی به‌ویژه در ایران و جبهه‌ی مقاومت، شاهد تحرکات سنگینی بوده، در کنار جنگ روایت علیه این جبهه‌ی الهی که می‌توان آن را تروریسم رسانه‌ای سیاسی نامید، جنگ دیگری هم در جریان است؛ جنگی خاموش‌تر اما پرخطرتر که بر ذهن و روان کودکان در فضای مجازی جهانی جاری است و باید آن را تروریسم رسانه‌ای تجاری خواند. گزارش‌های متعدد بین‌المللی نشان داده‌اند پلتفرم‌های بزرگ اجتماعی، محتوایی طراحی می‌کنند که کودک را ساعت‌ها در چرخه‌ی بی‌پایان اسکرول نگه دارد؛ حتی اگر بهایش اضطراب، اختلال خواب یا تصویر بدنی آسیب‌زا در ذهن دختربچه‌ای در اروپا یا آمریکا باشد.
آنچه این ادعا را از حد گمانه‌زنی فراتر می‌برد، اسناد داخلی همین شرکت‌هاست؛ اسنادی که در سال‌های اخیر به بیرون درز کرد و نشان داد تیم‌های تحقیقاتی خود این غول‌های فناوری، سال‌ها پیش هشدار داده بودند که برخی ویژگی‌های اپلیکیشن با افت اعتمادبه‌نفس در میان دختران نوجوان ارتباط مستقیم دارد. با این حال تغییر اساسی رخ نداد، چرا که منطق کسب‌وکار همچنان بر پایه‌ی حداکثرسازی زمان حضور کاربر بنا شده و هر کاربر، در محاسبه‌ی این شرکت‌های آمریکایی، چیزی جز یک دلار در جیب صاحبان آن‌ها نیست.
نمونه‌ی گویای این ادعا همان چیزی است که در سال ۲۰۲۱ به «فایل‌های فیسبوک» شهرت یافت. فرانسیس هاگن، از مدیران پیشین محصول در متا که اصلی‌ترین شرکت شبکه اجتماعی فیس‌بوک و اینستاگرام و... است، ده‌ها هزار سند داخلی شرکت را به وال‌استریت‌ژورنال و کنگره‌ی آمریکا درز داد. بر اساس یکی از این اسناد، پژوهشگران خودِ شرکت به مدیران ارشد گزارش داده بودند که اینستاگرام مشکل تصویر بدنی را در یکی از هر سه دختر نوجوان بدتر می‌کند؛ سی‌ودو درصد از دخترانی که پیش‌تر از بدن خود ناراضی بودند، اعلام کرده بودند این احساس پس از استفاده از اینستاگرام تشدید شده است. سند دیگری همچنین آشکار کرد که سیزده درصد از نوجوانان دختر انگلیسی و شش درصد از همتایان آمریکایی‌شان که افکار خودکشی داشتند، ریشه‌ی این افکار را به اینستاگرام نسبت می‌دادند. با انتشار این اسناد، مدیران متا در جلسه‌ی استماع سنا کوشیدند یافته‌ها را کم‌اهمیت جلوه دهند و حتی رابطه‌ی عِلّی میان اپلیکیشن و افکار خودکشی را رد کنند. این واکنش خودش مصداقی روشن از اولویت سود بر سلامت کودک در این شرکت‌ها بود.
طاها عمادزاده، کارشناس فضای مجازی که با ریزه‌کاری‌های الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی آشناست، در گفتگو با ما درباره‌ی این سازوکار می‌گوید: «نکته‌ای که کمتر گفته می‌شود این است که الگوریتم توصیه‌ی محتوا، اصلاً به‌دنبال درست یا مفید بودن یک ویدئو برای کاربر نیست؛ تنها معیارش مدت توقف کاربر روی آن است. محتوایی که خشم یا حسادت برمی‌انگیزد، آماری بسیار بهتر از محتوای آرام و آموزنده دارد یعنی نظام به‌طور ساختاری به‌سمت تولید محتوای آسیب‌زا سوگیری دارد، نه چون کسی عمداً بدی را برنامه‌ریزی کرده بلکه چون منطق سود، خودش این مسیر را انتخاب می‌کند و مخاطب را به‌سمت خودش می‌کشاند.»
بر اساس منطقی که طاها عمادزاده تشریح می‌کند و پژوهش‌های مختلف نیز آن را تأیید کرده‌اند باید گفت این صنعت برای زنان و دختران نوجوان چهره‌ای خاص‌تر و مهاجم‌تر دارد. فیلترهای زیبایی، مقایسه‌ی دائمی با استانداردهای بدنی غیرواقعی و گسترش دیپ‌فیک که در آن چهره‌ی یک زن بدون رضایتش در تصاویر نامتعارف به کار گرفته می‌شود، مصداق روشنی از این جنگ نرم علیه کرامت زن‌اند. این دیگر تجاوز به حریم خصوصی به معنای قدیمی کلمه نیست؛ سرقت هویت بصری یک انسان برای مصرف در بازار توجه است.
حالا بیایید یک نمونه‌ی آمریکا از این جنگ نرم یا همان تروریسم رسانه‌ای را در دل آمریکا بررسی کنیم، اوایل سال ۲۰۲۴ موجی از تصاویر جنسی جعلی و ساخته‌شده با هوش مصنوعی از یک خواننده‌ی مشهور آمریکایی بدون رضایت او در شبکه‌ی اجتماعی ایکس منتشر شد و پیش از حذف، میلیون‌ها بار بازدید خورد. همین پرونده افکار عمومی آمریکا را متوجه ابعاد گسترده‌تر ماجرا کرد چراکه به گفته‌ی نمایندگان کنگره، پیش از آن دانش‌آموزان دبیرستانی معمولی در ایالت نیوجرسی هم قربانی همین نوع دیپ‌فیک از سوی هم‌کلاسی‌های خود شده بودند و عملاً به‌دلیل عادی بودن و بهتر است بگوییم سلبریتی نبودن دست‌شان به جایی بند نشد. بر اساس گزارش شرکت پژوهشی سنسیتی آمریکا در سال ۲۰۱۹، حدود نود‌وشش درصد از کل ویدئوهای دیپ‌فیک موجود در اینترنت از نوع پورنوگرافی غیررضایتی بوده و عمدتاً زنان را هدف گرفته‌اند؛ به زبان ساده‌تر تصاویر دروغین با محتواهای جنسی آن هم با استفاده از هوش مصنوعی و ابزارهای این‌چنینی بدون رضایت صاحبان عکس‌ها و ویدئوها هستند!
ماجرا به همین‌جا ختم نشد در نهایت فشار افکار عمومی سرانجام به تصویب قانونی با عنوان «تیک‌ایت‌داون» در کنگره‌ی آمریکا در سال ۲۰۲۵ انجامید؛ قانونی که انتشار تصاویر جنسی غیررضایتی، اعم از واقعی یا ساخته‌شده با هوش مصنوعی را جرم‌انگاری کرد و سکوهای مجازی را ملزم کرد تا این محتواها را ظرف چهل‌وهشت ساعت پس از اعلام کاربر یا کاربران حذف کنند. نکته‌ی قابل تأمل اینجاست: حتی نظام حقوقی آمریکا، در قلب همان صنعتی که این فناوری را زاد و پرورش داد، سرانجام ناگزیر شد بپذیرد این پدیده چیزی جز سرقت هویت بصری نیست و نمی‌شود آن را صرفاً نقض حریم خصوصی دانست.

ایران؛ میدان دیگری از همان جنگ
هرچه در صفحات مجازی و لابه‌لای کتاب‌ها جستجو می‌کنم تا در رابطه با تروریسم رسانه‌ای بیشتر بدانم و شاید از این طریق بتوانم مشکلات مشابه یلدا را حل کنم، فقط به یک عبارت مترادف می‌رسم و آن همانی است که امام شهید حضرت آیت‌الله سیدعلی حسینی خامنه‌ای عنوان داشتند: «جنگ روایت!»
کشور ما نیز از قاعده‌ی این جنگ روایت مستثنا نیست. در روزهای بحرانی، رسانه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی وابسته به دولت‌های متخاصم بارها تصاویر دستکاری‌شده یا خارج از سیاق را با سرعت بالا در فضای مجازی پخش کرده‌اند؛ گاه تصویر یک زن از کشوری دیگر را به‌عنوان رخدادی در ایران جا زده‌اند، گاهی ویدئویی قدیمی را با تاریخی جعلی بازنشر داده‌اند. هدف مشترک همه این عملیات‌ها، ایجاد ترس و بی‌اعتمادی در بافت خانواده‌ی ایرانی و سلب امنیت روانی از زنان است.
بیایید به ماجرای طنز دردناک عبارت جاویدنام بپردازیم، این عبارت بعد از کودتای دی‌ماه 1404 توسط رسانه‌های معاند وضع شد تا مثلاً بتوانند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، البته این مسئله قبل‌تر هم سابقه داشت. کافی است فتنه‌های گذشته را مرور کنیم و سوءاستفاده از تصویر زن به‌اصطلاح آسیب‌دیده از دست نیروهای حافظ امنیت کشور را که بزک شده ببینیم اما در کودتای اخیر ماجرا کمی متفاوت شد؛ زیرا مرزهای واقعیت کاملاً جابجا و حقیقت لابه‌لای دیپ‌فیک‌ها یا اخبار جعلی گم شد، ارائه‌ی تصویر مادری که در سوگ فرزندش بر سر مزار او می‌رقصد، نفرین می‌کند و خوراک رسانه‌ای خوبی از زن ستم‌دیده این‌بار به شیوه‌ای تازه ارائه می‌دهد، شیوه‌ای که تا پیش از این اذهان عمومی را جور دیگری دستکاری می‌کرد.
دکتر مجید موسوی جامعه‌شناس اجتماعی و رسانه در این زمینه معتقد است: «ارائه‌ی تصویر غیرمعقول از سوگواری در این الگوی جدید، در حقیقت مثل شنا خلاف جهت رودخانه و یا معلق‌زدن در خیابان آن هم مقابل چشم آدم‌هایی باشد که دارند به‌صورت عادی و معمولی راه می‌روند، در این فرایند جلب توجه بیشتری عاید فردی می‌شود که حرکات غیرمعقول می‌کند، نسبت به آنچه در جریان محتوای تصویری پیرامون دی ماه صورت گرفت همین اتفاق رخ داد با این تفاوت که چاشنی دروغ آشکارترین چاشنی بود که به داستان رسانه‌های معاند اضافه شد، زنده شدن دخترانی که اصلاً در ماجرا حضور نداشتند هم گواهی بر دروغ‌سازی است همان چیزی که شما آن را تروریسم رسانه‌ای می‌نامید؛ در حقیقت اینجا اسلحه‌ی نامرئی روی ذهن و روح شما نشانه رفته و شما را دچار خطای راهبردی می‌کند.»
دکتر موسوی ادامه می‌دهد: «در جریان تجاوز اخیر آمریکا، رژیم صهیونیستی و متحدانش به ایران عزیز هم، تصویر کودک و زن ایرانی بار دیگر به ابزار جنگ روانی بدل شد. برخی رسانه‌های بیگانه تصاویر خانواده‌های داغ‌دار را بی‌توجه به کمترین اصول اخلاق خبری بارها بازپخش کردند تا از غم یک ملت تیتر بسازند، در حالی که همان رسانه‌ها در برابر رنج کودکان غزه سکوتی معنادار در پیش گرفتند. این دوگانگی، خود بهترین سند کارکرد ابزاری آن‌هاست.
دکتر موسوی همه‌ی مسئله‌ی تروریسم رسانه‌ای و جنگ روایت را منحصر به تلاش دشمن نمی‌داند بلکه معتقد است: «بخشی از این جنگ اما ریشه در بی‌توجهی داخلی دارد، نه دشمن بیرونی. برخی صفحات و کانال‌های داخلی، زیر پوشش سرگرمی یا چالش، الگوهای رفتاری مضر، از اختلالات تغذیه گرفته تا خشونت کلامی میان نوجوانان، را در میان کودکان ایرانی ترویج می‌کنند. این وجه از ماجرا کمتر دیده می‌شود، اما از نظر پیامد، به همان اندازه خطرناک است.»
حرف‌های دکتر هرچند کوتاه است اما ذهن را وادار به درنگ و گشتن در کف جامعه می‌کند، برای اطلاع از این موضوع به سراغ یکی از دوستان قدیمی‌ام که معلم دبستان در منطقه پانزده تهران است می‌روم او می‌گوید تا پیش از اینکه مدارس غیرحضوری شود، هر روز در کلاس می‌بیند دانش‌آموزانش درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنند که هیچ تناسبی با سن‌شان ندارد؛ حتی یک بار یکی از آن‌ها از چالشی خطرناک گفته بود که در کشوری دیگر به چند کودک آسیب زده بود. به گفته‌ی او، این اتفاقی نیست؛ این محتواها طوری ساخته شده‌اند که کودک ناخواسته دنبال‌شان برود. عبارت ناخواسته هم از آن دست از عبارت‌هایی است که جنگ روایت و تروریسم رسانه‌ای را به یک مفهوم نزدیک می‌کند، وقتی کودک یا نوجوان ناخواسته وارد قلمرو ممنوعه‌ی رسانه می‌شود و به‌دلیل عدم آگاهی آسیب می‌بیند آن وقت است که پای تروریسم فرهنگی و رسانه‌ای به میدان باز می‌شود. در حوزه‌ی زنان هم این سبک و سیاق به قوت ادامه دارد.
فاطمه‌زهرا اسعدی دانشجوی علوم اجتماعی، از زاویه‌ی دیگری به این داستان نگاه می‌کند و می‌گوید: «وقتی رسانه‌های غربی تصویر زنی محجبه از ایران را کنار عکس‌هایی سیاه‌وسفید و غم‌انگیز قرار می‌دهند، گویی می‌خواهند بگویند این زن قربانی است، حال آنکه او با انتخاب خودش زندگی می‌کند و کسی او را وادار به این سبک زندگی نکرده در حقیقت این انتخاب اوست و رسانه‌ی غربی تصویر موفقیت او را سانسور و به‌جایش تصویری مفلوکانه ارائه می‌دهد» به باور او، این نیز نوعی خشونت است؛ خشونتی که می‌توان آن را با عنوان ادعا کردن درباره‌ی اینکه این زن خودش نمی‌داند چه می‌خواهد و به‌خاطر شرایط مجبور است تن به این پوشش بدهد.

اکوسیستمی که هیچ‌کس مدیرش نیست
گزارش 2957اما در تمام مدت شاید یک سؤال اساسی ذهن شما را هم درگیر کرده است؛ چرا از میان همه‌ی گروه‌های اجتماعی، زن و کودک این‌قدر در کانون این جنگ و ترور رسانه‌ای قرار می‌گیرند؟ جواب ساده‌تر از چیزی است که گمانش را می‌کنید: اول به لحاظ نمادین، این دو گروه بار احساسی بسیار بالایی برای هر جامعه‌ای حمل می‌کنند؛ تصویر کودکی آسیب‌دیده یا زنی در موقعیت آسیب‌پذیر، سریع‌تر از هر محتوای دیگری واکنش احساسی برمی‌انگیزد. دوم، از نظر ساختار اجتماعی، هر دو گروه معمولاً کمترین ابزار دفاعی رسانه‌ای را در اختیار دارند؛ کودک از مکانیزم استثمار دیجیتال بی‌خبر است و زن حتی در جوامعی که مدعی دفاع از او هستند، هنوز با نابرابری در دسترسی به قدرت رسانه‌ای روبروست.
به این دو عامل باید منفعت مضاعف را هم اضافه کرد. تصویر یک زن یا کودک آسیب‌دیده، برای بازیگران سیاسی که در پی شکل‌دادن به افکار عمومی‌اند سودمند است و هم برای پلتفرم‌ها یا سکوهایی که فقط بازدید و تعامل می‌خواهند، بی‌آنکه اهمیتی بدهند این بازدید از رنج چه کسی تأمین شده است. وقتی منفعت سیاسی و منفعت تجاری در یک نقطه به هم می‌رسند، مقاومت در برابر این جریان دشوارتر می‌شود، چون دیگر فقط یک بازیگر نیست که باید متوقف شود بلکه اکوسیستمی از انگیزه‌های هم‌راستاست که تقریباً نمی‌شود سوت توقف را برای آن‌ها به صدا درآورد. همین اکوسیستم است که توضیح می‌دهد چرا صرف افشاگری یا انتقاد رسانه‌ای، به‌تنهایی نمی‌تواند این جریان را متوقف کند؛ چون هر بازیگری در این زنجیره، منفعت خودش را دنبال می‌کند، بی‌آنکه لزوما از دیگری آگاه باشد یا با او هماهنگ شده باشد.
سیاوش کریمی، پژوهشگر اقتصاد رسانه، این تحلیل را از زاویه‌ی دیگری تکمیل می‌کند و معتقد است ریشه‌ی ماجرا را باید در نبود یک مالک یا مقصر واحد برای این آسیب جستجو کرد: «نکته‌ای که معمولاً در این بحث نادیده گرفته می‌شود این است که ما با یک توطئه‌ی متمرکز روبرو نیستیم بلکه با هم‌گرایی تصادفی چند بازار مستقل روبروییم. بازار توجه پلتفرم‌ها، بازار روایت سیاسی و حتی بازار داخلی تولید محتوای زردنویسی، هر سه به‌طور مستقل به این نتیجه رسیده‌اند که تصویر رنج زن و کودک، ارزان‌ترین و پربازده‌ترین کالای قابل عرضه است. دقیقاً به همین دلیل، وقتی یک رسانه یا یک نهاد ناظر با این پدیده مقابله می‌کند، فقط یک شاخه از درخت را قطع کرده؛ ریشه که همان منطق اقتصادی مشترک میان این بازیگران است، دست‌نخورده باقی می‌ماند و مثل گیاه هرز شاخه‌ی تازه‌ای در جای دیگر می‌روید. تا زمانی که تنظیم‌گری، چه در سطح ملی و چه بین‌المللی، این منطق اقتصادی را هدف نگیرد و صرفاً به برخورد موردی با یک صفحه یا یک کمپین بسنده کند، این چرخه بازتولید خواهد شد.»
او در ادامه هشدار می‌دهد که خطر این اکوسیستم در بلندمدت، عادی‌سازی رنج و درد جامعه‌ی ضعیف و ستم‌دیده‌ی زنان و کودکان است: «وقتی تصویر آسیب به یک کالای روزمره در بازار توجه تبدیل شود، مخاطب به‌مرور نسبت به آن بی‌حس می‌شود و برای واکنش‌گرفتن، محتوا باید هر بار آسیب‌زاتر از قبل باشد. این یعنی چرخه‌ای که نه‌فقط زن و کودک امروز را قربانی می‌کند بلکه استاندارد رنج قابل‌قبول برای فردا را هم پایین‌تر می‌برد.»

یک خلأ جبران‌ناپذیر
فراتر از بعد فرهنگی و رسانه‌ای، این پدیده بُعد حقوقی نادیده‌گرفته‌شده‌ای هم دارد که پرداختن به آن، تصویر کامل‌تری از راه مقابله به دست می‌دهد. در نظام حقوقی ایران، «قانون حمایت از حقوق کودکان و نوجوانان» مصوب ۱۳۹۹ برای نخستین‌بار به‌صراحت آسیب‌های فضای مجازی علیه کودک را به رسمیت شناخت و انتشار محتوایی را که به سلامت جسمی و روانی کودک لطمه بزند، مشمول ضمانت اجرای کیفری کرد. افزون بر آن، «قانون جرایم رایانه‌ای» مصوب ۱۳۸۸ نیز کسی را که با ابزار رایانه‌ای یا مخابراتی، تصویر یا فیلم دیگری را دست‌کاری یا تحریف و منتشر کند، در معرض تعقیب قانونی قرار می‌دهد؛ ظرفیتی که در نظر می‌رسد ادبیات حقوقی امروز آن را بیشتر ناظر بر رفتار انسانی خطاکار می‌داند تا محتوای تولیدشده با هوش مصنوعی و همین شکاف است که باید در قانون‌گذاری آینده پر شود؛ زیرا محتواهای عمیق دروغین، برخلاف عکس دست‌کاری‌شده‌ی قدیمی که در نهایت با ابزار فتوشاپ تولید می‌شد، محصول یک الگوریتم، سیستم و نظام است و صرفاً دست  یک فرد شناخته‌شده است و همین ویژگی رسیدگی قضایی به آن را دشوارتر می‌کند.

یک راه‌حل کارشناسی شده
وقتی کمی از ماجرای تروریسم رسانه‌ای فارغ می‌شوم به سراغ یلدا می‌روم، یلدایی که ممکن است دختر همه‌ی ما باشد، وقتی سراغش را گرفتم که متوجه شدم با حضور در جلسات مشاوره حال روحی بهتری دارد و مادرش هم صفحه‌ی شخصی او را از حالت عمومی به خصوصی تغییر داده است؛ اقدامی ساده که شاید اگر زودتر انجام می‌شد، به قول قدیمی‌ها ماجرا هرگز آن‌قدر بیخ پیدا نمی‌کرد. اما نکته‌ی تلخ‌تر این است که بسیاری خانواده‌ها هنوز نمی‌دانند برای پیگیری قانونی باید به کجا مراجعه کنند. همین سردرگمی، خودش گواهی است بر همان خلأ حقوقی که پیش‌تر از آن گفتیم؛ قانونی که هست اما مسیر دسترسی به آن برای یک خانواده‌ی عادی، ناشناخته مانده است.
حالا به سراغ مقابله با پدیده‌ی تروریسم رسانه‌ای می‌رویم قطعاً مقابله با این موضوع تک‌بعدی نیست و نقطه‌ی شروعش خانواده است؛ سواد رسانه‌ای دیگر مهارتی اختیاری نیست، ضرورتی برای بقا در عصر دیجیتال است. پدر و مادری که بدانند چگونه با فرزندشان درباره‌ی آنچه می‌بیند گفتگو کنند، سپری مؤثرتر از هر فیلتر فنی خواهند بود. مدرسه نیز باید به‌جای برخورد صرفاً انضباطی، به آموزش تحلیل محتوا و شناخت الگوریتم بپردازد؛ دانش‌آموزی که بداند چرا یک ویدئوی خاص برایش نمایش داده می‌شود، در برابرش مصون‌تر است.

در سطح ملی نیز تولید محتوای بومی، جذاب و متکی بر ارزش‌های خانواده‌ی ایرانی ـ اسلامی تنها راه واقعی پرکردن این خلاء است وگرنه محتوای مخرب بیگانه برنده‌ی این میدان خواهد بود؛ محتوایی که اگر بخواهد واقعاً اثرگذار باشد، نباید فقط واعظانه یا هشدارگونه باشد، باید همان جذابیت روایی و بصری‌ای را داشته باشد که محتوای رقیب دارد. همچنین در سطح بین‌المللی، ایران باید در نهادهای مرتبط با حقوق کودک و زنان، صدایی مستندتر و بلندتر داشته باشد؛ سکوت در برابر این نابرابری آشکار، خود به تداومش کمک می‌کند.
ناگفته نماند که هیچ‌کدام از این اقدام‌ها به‌تنهایی کافی نیست؛ آنچه واقعاً می‌تواند سپری در برابر این ماشین بزرگ بسازد، هم‌افزایی خانواده‌ی آگاه، مدرسه‌ی توانمند، رسانه‌ی ملی قدرتمند، قانونی در دسترس و باور فرهنگی راسخ است و در بنیاد همه‌ی این‌ها، این باور که کرامت انسان، به‌ویژه کرامت زن و معصومیت کودک، خط قرمزی است که نه بازار، نه سیاست و نه هیچ الگوریتمی حق عبور از آن را ندارد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2957

گزارش خطا