عدنان جلو رفت و نزدیک محراب، الوارها را زمین گذاشت، کمرش را راست و با سرآستین عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. چشمانش توی صورت سوزان دور افتاد، لبخندی زد اما چهرهاش زود منقلب شد. سمت پیانو رفت، درش را باز و بسته کرد و رو به پدر سوزان گفت: «این درست شد، دیگه مشکلی نداره.» جعبهی فلزی کوچک را از جیب پیراهنش بیرون آورد، درش را باز کرد و سیگاری برداشت و بین دو لبش گذاشت و فندک کشید.
مریم ابراهیمی شهرآباد
ابرها تکهتکه و برفها آب شده بودند، آفتاب بیرمقی روی شهر تابیده بود و باد خشکی میوزید و سرمای تند و کشنده به تن سوزان چنگ میانداخت. سوزان به اطراف نگاه کرد، به ته و سر کوچه، به آسمان و به خورشید که حالا بالای سرش بود. کسی از ته شهر اذان میگفت و مابینش با صدایی محزون دعا میخواند. سوزان لحظه لحظه اعصابش کوفتهتر میشد، گذشت زمان برایش کشدار شده بود لبهایش را گاز گرفت انگار که میخواست گریه کند. ته دلش احساس ناشناختهای داشت، مثل آنکه از چیزی میترسید. صدای ماما گفتن بیان را از پشت سر شنید، بهسمت خانه برگشت، عقیله و ادریس هم از خانه بیرون آمدند. دماغ بچهها از سوز سرما کبود شده بود. اشک توی چشمان عقیله دوید: «ماما من گشنمه.» بیان بیهیچ حرفی پای سوزان را توی بغل گرفت و منتظر بود تا سوزان او را در آغوش بگیرد. سوزان روی زانو نشست سر عقیله و بیان را به سینه چسباند: «الان میرم براتون غذا میارم.» بغض توی گلویش هر لحظه بالاتر میآمد و راه نفسش را تنگ میکرد. بلند شد ایستاد، چند قدم بهسمت خانهی عدنان رفت، مردد بود، سر جایش ایستاد، نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب آرزو کرد ای کاش هواپیماها میآمدند. نگاهش به صورت ادریس گره خورد، چشمان ادریس پر از حس همدردی بود. بیحرکت سوزان را نگاه میکرد، انگار که داشت نقشه میکشید، فکر توی سرش را به زبان آورد: «نگران نباش ماما! من خودم میرم یه چیزی برای خوردن پیدا میکنم.» منتظر اجازهی سوزان نماند. مثل تیری که از چلهی کمان رها شود، به انتهای کوچه دوید. سوزان داد زد: «کجا میری؟ تک تیراندازا میزننت خطرناکه.» تا کمر کوچه دوید، اما به ادریس نرسید. سمت عقیله و بیان برگشت دستان یخزده و قرمزشدهی هردوی آنها را گرفت و به داخل حیاط رفت. در اتاق را باز کرد، اول بیان و بعد عقیله را فرستاد تو: «برید زیر کرسی بخوابید. دیگه هم بیرون نیایید تا من برم براتون غذا بیارم.» در را به روی بچهها بست و دوباره توی کوچه آمد. دید که ادریس بدو بدو سمت خانه میآید: «ماما! ماما! داداش علی داره میاد.»
ارکان و علی که وارد کوچه شدند، سوزان دستش را سایهبان کرد و با چشمان تنگ شده به آنها نگاهی انداخت، اول نشناخت، شک کرد و آهسته جلو رفت، نزدیکتر که رسید با دیدن علی بیتاب شد لبخندی زد که تمام صورتش چروک شد، چند قدم باقی مانده را دوید، دستانش را دور گردن علی حلقه زد و سر او را به سینه چسباند. اشک در چشمانش جمع شد. ارکان لبخند درخشانی زد: «بیا ام علی! اینم از پسرت صحیح و سالم تحویل شما.» نزدیکتر آمد و زیر گوش سوزان صدایش را آهسته کرد: «باید به علی فرصت بدین، من خیلی بهش گفتم بیاد خونه یکم استراحت کنه، اما قبول نکرد، شما هم زیاد بهش اصرار نکنین. بذارین هرجور خودش راحته تصمیم بگیره.» علی دست پشت کمر ادریس انداخته بود و او را محکم به خودش چسبانده بود، دست توی موهای ادریس میکشید، ادریس سرش را بالا گرفت، لبخندش بغض داشت: «داداش علی میشه ایندفعه منم با خودت ببری؟ منم میخوام بیام با تکفیریها بجنگم.» علی سر ادریس را برای چندمین بار نوازش کرد و او را محکمتر به خودش چسباند: «تو باید پیش ماما و بچهها باشی، این خونه یه مرد لازم داره.» بیان و عقیله باز توی کوچه دویدند، عقیله به محض دیدن علی جلو دوید: «داداش علی!» علی روی زانو نشست و دستانش را باز کرد، عقیله خودش را توی بغل علی انداخت. بیان اما جلوی در خانه ایستاد و کمی بعد خودش را به سوزان رساند و پای او را در بغل گرفت. نگاهش روی صورت عقیله و علی بیحرکت ماند. علی با دیدن بیان لبخند زد و دستش را بهسمت او گرفت. بیان اول تردید کرد و بعد با قدمهای آهسته جلو آمد و خودش را توی آغوش علی انداخت و محکم او را بغل کرد. علی با دیدن بچهها بغض کرد. سر بیان و عقیله را بوسید. هر دو را بغل کرد و ایستاد. دید که سوزان نگاهش میکند و اشک میریزد.
ارکان جلوی علی ایستاد، لبخند محبتآمیزی زد و دست روی شانهی علی گذاشت: «ای کاش پیش مادرت و بچهها میموندی گناه دارن. خیلی تنهان.» علی همزمان آهی کشید، آهی که شبیه وزش طوفان بود. بچهها را برای بار چندم بوسید و روی زمین گذاشت. یک قدمی سوزان ایستاد.
سوزان به صورت رنگپریدهی علی نگاه کرد، دستان علی را گرفت و بر لبهای خود فشرد. برقی در چشمان علی نبود، با لبخند محزونی به نگاه سوزان پاسخ داد.
سوزان قدرت حرف زدن را از دست داده بود، بغض کرد و لبخند کمرنگی روی لبش نشست، اشک میریخت و پیراهن ادریس را که جلویش ایستاده بود صاف میکرد، سکوتی که بینشان افتاده بود، اذیتش کرد. اضطراب تمام این سالها، با شدت بیشتری توی بدنش چرخ میزد. خواست نفسش را رها کند، ولی نتوانست انگار که تنگی نفس گرفته باشد، برای یک لحظه حس کرد فقط میتواند از حال برود و نقش زمین شود، یا قلبش بشکند و به گریه بیفتد. ناگهان سیلی از اشک به چشمانش هجوم آورد. نفس در گلوی علی هم گیر کرد، دستش را در سرش فرو برد و موهای ژولیدهاش را چنگ زد، در صدایش انعکاس چیزی بینهایت باابهت وجود داشت: «بهم حق بدید ماما، من هنوز تو شوک چیزایی هستم که شنیدم. نیاز دارم کمی با خودم خلوت کنم.» در قلب سوزان غوغایی برپا شد، نمیتوانست حال خودش را بفهمد، به علی خیره شد، بالأخره با کلماتی شکسته به حرف آمد: «کجا میخوای بری؟ بچهها دلشون برات تنگ شده.» علی برای لحظهای نتوانست جوابی بدهد، حالت صورتش تغییر کرد، پیشانی سوزان را بوسید و سر او را به سینه چسباند: «نگران نباش ماما. نگران نباش.» سوزان لبهایش را روی هم فشرد تا صدای هقهق گریهاش از گلو خارج نشود. قطرات اشک روی مژگانش درخشید با چشمانی پر حسرت به علی و بعد به ارکان نگاه کرد که به دیوار کوچه تکیه داده بود. چشمان غمزدهی علی به اطراف چرخید و برای لحظهای ساکت سرجای خود باقی ماند و بعد با قدمهایی آهسته از سوزان دور شد. همپای ارکان از کوچه بیرون رفت، جوریکه انگار خم کوچه او را بلعید. علی رفت ولی انگار در دستانش بخشی از وجود سوزان را هم با خود برد. ادریس دست بیان و عقیله را گرفت: «نگران نباش ماما! من خودم میرم براتون غذا پیدا میکنم.» بعد جلوی عقیله و بیان زانو زد، صدایش را مهربان و کودکانه کرد: «شما برید خونه زیر کرسی بخوابید تا بیدار بشین من برمیگردم خب؟» ادریس بلند شد بچهها را راهی حیاط کرد و مثل باد دوید، به انتهای کوچه که رسید، ایستاد: «ماما نگران نباش زیاد دور نمیشم زود برمیگردم.»
سوزان خودش را بهسمت دیوار کشید و تکیه داد، روی زانو نشست. دستهایش را از دو طرف به بازویش گذاشت و خودش را سخت بغل کرد. انگار که از دل رنج بیرون آمده از تونلی تاریک، حالش شبیه جنگجویی بود که در سرنوشتسازترین نبرد زندگی شکست خورده است.
به علی فکر میکرد و حواسش به اطراف نبود، صورتش از اشک خشک و تر میشد و پوست صورتش از سوزش آن ملتهب بود. دلش میخواست برود توی خانه و به ابوهادی بگوید دربارهی علی اشتباه فکر میکرده، متوجه آمدن عدنان نشد. صدای او را که شنید، سرش را بالا گرفت و با چشمانی غمزده به عدنان نگاه کرد: «فهمیدن علی بیگناهه آزادش کردن، الان اینجا بود.» عدنان نگاهی به اطراف انداخت و با تعجب پرسید: «پس کو؟» برای چندمین بار اشک زیر پلکهای سوزان جمع شد و روی گونههایش راه باز کرد، با صدای لرزانی جواب داد: «گفت نیاز داره یه مدت تنها باشه.» آه پر حسرتی کشید: «همیشه دلتنگ علی بودم، حتی وقتایی که کنارم بود. این دلتنگی هیچوقت قرار نیست تموم شه.» عدنان نگاهش را به انتهای کوچه انداخت صدای خفهای از ته گلویش بالا آمد: «دلتنگی چیزی شبیه آتش زیر خاکستره تا میای خیال کنی به سراومده یکدفعه همهی وجودت رو میسوزونه.» چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «حالتو درک میکنم سوزان، خیلی خوب حالتو درک میکنم.» سوزان، اسم خودش را که از زبان عدنان شنید، به ناگاه قلبش لرزید و از هیجان لبریز شد. عدنان به دیوار تکیه داد و کنار سوزان روی زانو نشست: «تو تمام این سالها، هیچوقت اولین باری که تو کلیسای صیدنایا دیدمت از یادم نرفت. همهی دلتنگیهای منم از همون روز شروع شد.»
نسیمی وزید و روح خسته و حواس پریشان سوزان را کمی تسکین داد. عدنان لبخندی به تلخی مرگ زد: «وقتی یه چیزی رو محکم بخوای و برای داشتنش بیشتر تلاش کنی، خدا اون رو زودتر ازت میگیره.» در نگاه و لرزش صدای عدنان، چیزی بود که سوزان آن را از سالهای دور میشناخت. توی هر کلمهای که از دهان عدنان خارج میشد انگار انبوهی از آرزوهای برباد رفته بود. چند لحظه به صورت سوزان خیره شد: «من باید تو رو محکمتر میخواستم و بیشتر اصرار میکردم.» نگاه عدنان به دیوار روبرو دوخته شد، انگار در ذهنش دنبال کلمات بگردد چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: «شاید الان تو دلت بگی گذشته تموم شد و گذشت ولی این گذشته برای من نگذشت، سایهاش همچنان با منه روی شونههام سنگینی میکنه. یک لحظه این سؤال یقهمو ول نکرد که چرا به عشقم پشت پا زدی؟» بیتکلف به سوزان نگاه کرد: «وقتی رفتی لبنان و دیگه ندیدمت، هروقت که دلتنگت میشدم همه چیز دو برابر برام سختتر میشد. اینقدر خیالت تو سرم تاب میخورد، نبودنت و نداشتنت یه زخم تازهای به جونم بود.» عدنان بیشتاب حرف میزد و صورتش میلرزید: «دل وقتی آغشته به یاد کسی شد دیگه تمناش تمومی نداره. تو رفتی سوزان، ولی انگار دستات بخشی از وجود منم با خودت برد. سالها کارم این بود تلاش کنم تو رو از یادم ببرم ولی ذهنم همه چی رو از یادم میبرد إلّا تو رو.» عدنان سرش را چرخاند و با مهربانی به صورت سوزان خیره شد: «بخواهید که به شما داده خواهد شد، بجویید که خواهید یافت، بکوبید که در به رویتان گشوده خواهد شد، زیرا هرکه بخواهد بدست آورد و هرکه بجوید یابد و هرکه بکوبد در به رویش گشوده شود.» قطرات اشک در چشمان عدنان درخشید، پشت چهرهی آرامش حسرت عجیب پنهان بود، نگاهش از روی صورت سوزان سمت آسمان سُر خورد: «این مژدهی کتاب مقدستون انگار برای من خیلی...» ادامه نداد و سکوت کرد.
حرفهای عدنان مثل شعله در قلب سوزان جان گرفت و او را به سالهای دور برد. یاد اولین دیدارش با عدنان افتاد. نسیم خنکی میوزید و موهای بور و بلند سوزان به رقص درآمده بود. سوزان کت و دامن کرم رنگش را برای اولین بار پوشیده بود. خرامان از پلههای دامنهی کوه بالا میرفت و به لحظهای فکر میکرد که پدر او را در این لباس ببیند. وارد کلیسا سیده صیدنایا شد، صدای چکش زدنهای پیدرپی توی کلیسا میپیچید. سوزان قدمزنان پیش رفت و نگاهش اطراف را دید زد، پسر جوانی روی در پیانو خم شده بود و داشت جای لولا را تنظیم میکرد. سوزان نزدیکتر رفت، او را ورانداز کرد: «ببخشید شما؟» جوان سر بلند کرد، به محض دیدن سوزان، بیحرکت نگاهش کرد، انگار که خشک شده بود. بعد از چند لحظه به خودش آمد و دستپاچه گفت: «عدنان هستم.» سوزان لبخندی زد، زیر نیم دایرهی گنبد، مقابل تابلوی مریم مقدس ایستاد و روی سینهاش صلیب کشید، چشمانش را بست و در سکوت و آرامش مشغول نیایش شد. سنگینی نگاه عدنان را از پشت احساس میکرد. چشمان عدنان به سوزان خیره مانده بود، سوزان تا سر برگرداند نگاه عدنان مثل گنجشک پرید. سوزان احساس خوشایندی نداشت، همهی قدرتش را در چشمهایش ریخت و با قدمهای تند از جلوی عدنان گذشت، صدای تقتق کفشهایش سکوت کلیسا را شکست. بیرون رفت و توی صحن به نردهی آهنی پلهها تکیه داد و منتظر پدر ماند. نگاهش را به دور دستها فرستاد آنجا که کوه و آسمان بهم پیوند خورده بودند، توی افکار خودش غرق بود که صدای پدر را شنید. برگشت و دامنهی کوه را نگاه کرد، پدر چند تخته الوار زیر بغل گذاشته بود، دامن ردای سیاهش را بالا گرفته بود و نفسزنان از پلههای سینهی کوه بالا میآمد. سوزان با لبخند به استقبال پدر رفت و پلهها را پایین دوید: «سلام پدر! اینا رو از کجا آوردین؟ میخواین باهاشون چیکار کنین؟» پدر توی پاگرد پلهها ایستاد تا نفسی تازه کند: «تو انبار همین پایین بود، برای تعمیر اون صندلیهای ردیف جلو آوردم. نشیمنگاه چندتاشون شکسته نیاز به تعمیر داره.» سوزان نزدیک که رسید خواست الوارها را از دست پدر بگیرد که گردنبند صلیبش، همراه الوارها کشیده و پاره شد. سوزان یک قدم به عقب رفت، دستش را جلوی دهان گرفت و آه خفهای کشید. صدای عدنان را از پشت سر شنید که دواندوان از پلهها پایین آمد، ایستاد و نفسی تازه کرد: «میگفتین میومدم کمکتون.» بدون اینکه به سوزان نگاه کند، الوارها را از پدر روحانی گرفت: «اتفاقی که براتون نیفتاد؟» پدر خاک روی لباسش را تکاند و خندهی کوتاهی سر داد، با چشم اشاره به گردنبند سوزان کرد: «فکر کنم اینم نیاز به تعمیر داره.» عدنان از بالای الوارها که به سینه چسبانده بود، گردن کشید و نگاهی به سوزان و دست مشت کردهاش انداخت: «فکر کنم توی کارگاهم چیزی پیدا بشه که براتون درستش کنم.» از سوزان و پدرش عذرخواهی کرد و جلوتر از آنها از پلهها بالا رفت.
اول عدنان و بعد سوزان و پدرش وارد کلیسا شدند. عدنان جلو رفت و نزدیک محراب، الوارها را زمین گذاشت، کمرش را راست و با سرآستین عرق روی پیشانیاش را پاک کرد. چشمانش توی صورت سوزان دور افتاد، لبخندی زد اما چهرهاش زود منقلب شد. سمت پیانو رفت، درش را باز و بسته کرد و رو به پدر سوزان گفت: «این درست شد، دیگه مشکلی نداره.» جعبهی فلزی کوچک را از جیب پیراهنش بیرون آورد، درش را باز کرد و سیگاری برداشت و بین دو لبش گذاشت و فندک کشید.
سوزان جلو رفت، با غوزک انگشت چندبار روی پیانو کوبید. دامنش را جمع کرد و یکوری روی صندلی نشست، مواظب بود میخ کج شده به لباسش گیر نکند. در پیانو را باز و انگشتان بلند و کشیدهاش را روی کلیدها بالا و پایین برد. صدای گوشنوازی سکوت کلیسا را شکست. عدنان زیر چشمی حرکات سوزان را دنبال میکرد. دود سیگار را از بینیاش بیرون داد و رو به پدر گفت: «تعمیر این صندلیا کار یکی دو روز نیست، ابزارایی که نیازه رو فردا از کارگاه میارم همینجا درستشون میکنم.» پدر به سرفه افتاد، با دست دود سیگار را پس زد و بهسمت پنجره رفت: «اشکالی نداره فقط تا قبل از بیست و پنج آوریل همهی تعمیرات انجام بشه.» عدنان سیگارش را روی تختهی الوارها گذاشت و فشار داد تا آتشش خاموش شود: «ببخشید ظاهراً شما به دود سیگار آلرژی دارین.» پدر پرده را کنار کشید و پنجره را باز کرد، لبخند زد: «ما تو کلیسا سیگار نمیکشیم.» که یکدفعه صدای سوزان بلند شد: «آه پدر لباسم پاره شد.» رنگ باخته و لرزان از جایش بلند شد و پشت میز ایستاد با لحنی غمانگیز و لرزان گفت: «چرا هدیه تولدی که برام خریدین همین امروز که من پوشیدم باید نخکش بشه؟» پدر جلو رفت تا میزان خرابی لباس را ببیند، نیمی اخم و نیمی لبخند گفت: «دخترم این صندلی چند بار باید لباستو نخکش و پاره کنه تا حواستو جمع کنی؟» سوزان با چشمانی اشکآلود از پشت میز بیرون آمد. عدنان جلو رفت که خرابی میز را ببیند، دستش را روی سطح چوبی صندلی کشید: «با لحنی که سعی میکرد هم نیشدار باشد و هم دوستانه، رو به سوزان گفت: «چطوری شما روی این صندلی مینشستین؟» زیرچشمی سوزان را پایید، سوزان چیزی به ذهنش نرسید و ساکت سرجایش باقی ماند. پدر هنوز سرفه میکرد، با صدایی بریده از عدنان تشکر کرد و گفت: «خب ما دیگه باید بریم خونه.» از جیب پیراهنش کلید را بیرون آورد، و از سوزان گردنبند صلیب را گرفت و دست عدنان داد: «هروقت خواستین برین در ورودی رو هم قفل کنین.» سوزان خداحافظی کرد، دیگر نخواست به عدنان نگاه کند، جلوتر از پدر از کلیسا بیرون رفت.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2957