کد خبر: ۷۲۲۹
۱۴۰۵/۰۶/۰۷ ۱۰:۰۵

لبنان جان، خواهر زخمی من؛ منم ایران

من این درد را می‌شناسم. من ایرانم؛ سرزمینی که جنگ را از کتاب تاریخ نخوانده، بلکه در خانه‌ها، قاب عکس شهیدان و چشم‌های مادرانش را دیده است. جای‌جای تنم زخم دارد، اما هنوز ایستاده‌ام؛ به حرمت فرزندان غیورم.

معصومه جمشیدی
نویسنده :

معصومه جمشیدی

ایران و لبنانلبنان جان، خواهر زخمی من؛ حالت چطور است؟ من ایرانم؛ از همین گوشه‌ی خاورمیانه، از سرزمینی که شاید روی نقشه با تو فاصله داشته باشد، اما سال‌هاست دل‌هایمان از مرزها عبور کرده است.
از اینجا صدای کودکانت را می‌شنوم؛ مادرانی را می‌بینم که میان دود و آوار، نام فرزندان‌شان را صدا می‌زنند و پدرانی را تصور می‌کنم که چشم به در دارند تا شاید فرزندشان برگردد و بگوید: «پدر، من برگشتم.»
من این درد را می‌شناسم. من ایرانم؛ سرزمینی که جنگ را از کتاب تاریخ نخوانده، بلکه در خانه‌ها، قاب عکس شهیدان و چشم‌های مادرانش را دیده است. جای‌جای تنم زخم دارد، اما هنوز ایستاده‌ام؛ به حرمت فرزندان غیورم.
فرزندان من همه شبیه هم نیستند. یکی گله دارد، یکی خطا کرده، یکی با مادرش قهر است و یکی گرفتار اختلاف‌های سیاسی شده است؛ اما وقتی خطر به خانه نزدیک می‌شود، بسیارند فرزندانی که برمی‌گردند و می‌گویند: «با تو اختلاف دارم، مادر؛ اما تنهایت نمی‌گذارم.»
لبنان جان، تو هم فرزندان بسیاری داری؛ همان مردمی که صبح برای نان بیرون می‌روند، مادرانی که برای کودکان‌شان غذا می‌پزند و جوانانی که آرزوی درس و کار و زندگی دارند. در میان آن‌ها، مردانی هم هستند که سال‌ها در جنوبت ایستادند؛ فرزندان حزب‌الله، که برای بخشی از مردم لبنان نماد مقاومت و دفاع از سرزمین بوده‌اند.
می‌دانم درباره‌ی آن‌ها اختلاف نظر هست. باشد. اختلاف حق انسان است. اما خطاب به مسئولانت می‌گویم: «اگر سپر را از دست یک فرزند می‌گیرید، پیش از آن سپر دیگری برای مادر بسازید.»
اگر ارتش قرار است حافظ لبنان باشد، قدرتمندش کنید. اگر مذاکره می‌کنید، نتیجه‌اش را در امنیت مردم نشان دهید. امنیت مادران را نمی‌توان به وعده‌ها سپرد.
لبنان جان، سیدحسن نصرالله را یادت هست؟ فرزند برومندت؛ مردی که نامش با مقاومت لبنان گره خورد و امروز جای خالی‌اش در حافظه‌ی بسیاری از مردم منطقه سنگینی می‌کند.
من این داغ را می‌فهمم؛ چون من هم فرزند برومندی داشتم؛ قائد شهید، حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای؛ مردی که سال‌ها برای ساختن قدرت ایران ایستاد و سرانجام در روز جنگ، جان خود را از جان مردمش جدا ندانست. او رفت، اما ایران نرفت؛ پرچم ماند و فرزندان ماندند.
و آن سوی تو، فلسطین است؛ مادر ستم‌دیده‌ای که هنوز کلید خانه‌اش را در مشت دارد. یک تکه آهن کوچک که می‌گوید: «فراموش نکرده‌ام.» خانه را می‌توان ویران کرد، اما خاطره‌ی خانه را نه.
لبنان جان، من دخالت در خانه‌ات نمی‌کنم؛ برای تو می‌ترسم. اختلاف‌ها را در خانه حل کن. فرزندانت را مقابل هم قرار نده. پیش از گرفتن سپر، سپر دیگری بساز.
می‌خواهم جنوبت دوباره بوی نان و زیتون بدهد و مادرانت به‌جای قاب عکس شهید، عکس عروسی فرزندان‌شان را بر دیوار بزنند.
چون مادر، هرچقدر هم زخمی باشد، باز مادر است.
و فرزندان، هرچقدر هم اختلاف داشته باشند، وقتی دشمن به در خانه رسید، باید یک چیز را به یاد بیاورند:
این‌بار پای مادر در میان است.

سال شصت و یکم ـ شماره 2957

گزارش خطا