آدم، بعد از فقدان عزیزش دیگه زندگی نمیکنه، فقط زندهس!
نویسنده :
مریم جهانگیری زرگانی
چهار روز بعد از دنیا رفتن پدرم، در راه آرامستان بودیم که یکی گفت: «آدم، بعد از فقدان عزیزش دیگه زندگی نمیکنه، فقط زندهس!» حرفش من را به فکر فرو برد. واقعیت این است که گاهی زندگی لعنتی میشود و تابآوری در این زندگی لعنتی بیاندازه سخت است. آدم دلش میخواهد دست از همهچیز بشوید و از زندگی کنار بکشد. دلش میخواهد دیگران پابهپایش بیایند و درکش کنند. یا دست از سرش بردارند و بگذارند آنقدر به حال خودش بماند تا بمیرد! ذهنم همینطور درگیر بود تا وقتی به خانه برگشتم و برای خرید به سوپری محلهمان رفتم. فروشنده که در جریان بیماری پدرم بود، حالش را پرسید. وقتی گفتم از دنیا رفت دخترک ابرویی بالا داد و تسلیتی گفت و بلافاصله اضافه کرد: «بابا خیلی مهم نیست، مهم مامانه! باباها زود میرن زن میگیرن، اما مامانا پای بچههاشون میمونن.» میدانستم که پدر و مادرش هنوز بسیار جوان هستند و او درکی از خیلی واقعیتهای رنجآور دربارهی مقولهی مرگ و از دست دادن والدین ندارد. نمیدانستم بخندم یا ناراحت شوم! بعد یکدفعه به ذهنم رسید که در جریان زندگی، مرگ عزیزانمان همینقدر برای غریبهها بیاهمیت است. مهم نیست که آدم فقط زنده است یا زندگی میکند. بههرحال نه برای کسی مهم است و نه جریان زندگی معطل آدم میماند. و اگر بخواهی زیادی برای خودت دل بسوزانی یکدفعه به خودت میآیی و میبینی تبدیل شدهای به یک آدم افسرده که همه از رفتارهای غیرعادیات به ستوه آمدهاند و حوصلهی لوسبازیهایت را ندارند. برای ما مسلمانها که دینمان همیشه به یادآوری مرگ و بیارزش بودن دنیا توصیهمان میکند، مرگ عزیزان، اگرچه جانکاه و غمانگیز اما اتفاقی طبیعی در سیر زندگیمان است. این دنیا، با همهی زیباییهایش موقتی و بیارزش است و وسیلهای است برای ساختن آخرت. با این نگاه، مرگ عزیزان گرچه سخت اما قابل تحمل و برگشتن به زندگی عادی و زندگی کردن ـ نه فقط زنده بودن ـ با همهی دردی که دارد شدنی است. کافی است قدمی برای بهتر شدن حالمان برداریم و برای زندگی کردن تلاش کنیم. و در نهایت، خبر خوب اینکه ما در جهانی که در آن دیگر مرگ و جدایی وجود ندارد، دوباره کنار عزیزانمان خواهیم بود.