سوزان لبهایش را به تلخی روی هم فشرد و حرف نزد. گونههایش برافروخته شد و گرهی مبهمی میان ابروهایش افتاد. فرماندهی جوان همچنان خونسرد و با همان حالت بیتفاوت پشت میزش ایستاده بود. انگار منتظر بود که سوزان چیزی بگوید. سکوت او را که دید ادامه داد.
مریم ابراهیمی شهرآباد
سوزان لبهایش را به تلخی روی هم فشرد و حرف نزد. گونههایش برافروخته شد و گرهی مبهمی میان ابروهایش افتاد. فرماندهی جوان همچنان خونسرد و با همان حالت بیتفاوت پشت میزش ایستاده بود. انگار منتظر بود که سوزان چیزی بگوید. سکوت او را که دید ادامه داد.
ـ تا روشن شدن موضوع شما نمیتونین با فرزندتون صحبت کنین. اول باید بیگناهی پسرت رو برای ما ثابت کنی.
قدم به قدم سمت بخاری هیزمی رفت، پشتش به سوزان بود، اما همچنان نگاهش بر سوزان سنگینی میکرد.
ـ به قول ابوهادی از کجا معلوم اسیر شدن هادی هم کار پسر شما نباشه. به نظرتون چرا باید بین درختای زیتون نزدیک بِنَّش، با تکفیریها قرار بگذاره؟ اونم چندبار؟
سوزان حس کرد، فرماندهی جوان با کلماتش او را به بازی گرفته تا تصور ذهنی خودش را از زبان او بشنود. باز لبهایش را روی هم فشرد و حرفی نزد. خشم داشت ریشه جانش را میخشکاند. کمکم سرش داغ شد و احساس کرد پاهایش میلرزند به دیوار تکیه داد و آهسته روی زانو نشست. لرزشش، نه از ترس، بلکه از نیرویی بود که میخواست تمام وزن شهر را از روی شانههای پسرش بردارد. او حالا نه مادر علی، که سنگر آخر او بود. دیگر به هیچ چیز فکر نمیکرد. او برای علی میجنگید تا آن را از این بیعدالتی پس بگیرد.
فرماندهی جوان رو به سوزان برگشت، نیم نگاهی به او انداخت، پوزخندی بر لبانش ظاهر شد، قوری را از روی بخاری هیزمی برداشت، پشت میز ایستاد، لیوان را توی دست گرفت و از آب جوش پُر کرد، طوری که لب پر زد و کمی از آن روی زمین ریخت.
ـ قراین و شواهد همه علیه پسر شماست، تو گزارشایی که به ما دادن چندین بار اون رو با تکفیریها دیدن. قسم خوردن شما که چیزی رو ثابت نمیکنه. منطق نظامی میگه که تا روشن شدن ماجرا هیچ ریسکی نکنیم.
سوزان با صدایی که لرزش آن جای خود را به صلابت میداد فریاد زد: «شما از منطق نظامی صحبت میکنی؟ منطق شما اینه که یک جوون رو دستگیر کنین، در حالی که دشمن دم دره.»
فرماندهی جوان با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشد آرام و بریدهبریده گفت: «این جنگه خانم! پسر شما با اطلاعاتی که در اختیار داشته، میتونه به دشمن کمک کنه. ما نمیتونیم ریسک کنیم.»
نگاه سوزان تیز و بیتردید بود.
ـ ریسک شما اینه که اعتبار پسر من رو با این تهمت زیر سؤال ببرید.
فرماندهی جوان از پشت میزش بیرون آمد، چند قدم نزدیک شد، مقابل سوزان ایستاد و لیوان را جلوی او گرفت با سوزان چشم در چشم شد.
ـ ببخشید قهوه نداریم که از شما پذیرایی کنیم.
با لحنی که بوی بیاعتمادی میداد پرسید: «آکو رو چرا دار زدن؟ مگه جرمش چی بود؟» لبخند نامحسوس اما معناداری زد. سکوت کرد تا تأثیر گفتههایش را در سوزان ببیند.
سوزان سرش را به دیوار تکیه داد و دندانهایش را روی هم فشرد آنقدر که فکش درد گرفت. بدنش خشک و پر درد بود و سرما به مغز استخوانش رسیده بود. انگار که خون در رگهایش منجمد شده بود. میلرزید و نمیدانست این لرزش از سرماست یا از خشمی که سراسر وجودش را پُر کرده بود. با دست لیوان را پس زد، چند قطره از آب روی موزاییکهای کف اتاق ریخت. فرماندهی جوان صاف ایستاد، همچنان سوزان را نگاه میکرد. سوزان از جا بلند شد، لحظهای به صورت نظامی جوان خیره شد با شتاب بهسمت در رفت، یک قدم مانده به در، به عقب چرخید و راهی که آمده بود را برگشت، جلوی نظامی ایستاد لبخند زد، لبخندی حاکی از تحقیر آمیخته به اطمینان و اعتماد.
ـ اگر شما پسر منو جاسوس ببینید، بدونید که دشمن، خیلی وقته که وارد شهر شده، اما نه از جایی که فکر میکنید.
چند لحظه در سکوت به صورت فرماندهی جوان نگاه کرد و با صدای بلندتری ادامه داد: «مطمئن باش، پسرم علی، مثل تو نگران این شهر و مردمشه. اون رو من بزرگ کردم، من!»
نظامی جوان با ابروهای درهم و لبخندی تلخ سرش را پایین انداخت و به کفشهایش خیره شد. سوزان مدتی ساکت ایستاد و بعد با قدمهایی تند بهطرف در راه افتاد.
شهر انگار زیر لحافی از مه به خواب فرو رفته بود و وحشتی نامعلوم بر آن سایه افکنده بود. دانههای درشت برف چرخ میخورد و به شکل لایهای نرم و نازک روی سر و شانهی سوزان مینشست. هربار که صدای شلیک گلوله و انفجار را از دور میشنید سرش را رو به آسمان میگرفت و زیر لب تکفیریها را نفرین میکرد. پاهایش سنگین شده بودند و دنبالش نمیآمدند، انگار که پیچکی به مچ پایش پیچیده باشد، امیدش را از دست داده بود و در یأسی گرفتار شده بود که چارهای جز تحمل نداشت، حس میکرد زمان متوقف شده است و او گرفتار سردترین زمستان جهان شده، که دارد ذرهذره وجودش را منجمد میکند. هوا داشت تاریک میشد که خودش را جلوی در خانه دید، لحظهای احساس کرد از راهی بس دور و دراز آمده. نگاهی به انتهای کوچه انداخت، این پا و آن پا کرد، مردد بود دنبال بچهها برود یا نه؟ میدانست توی خانه چیزی برای خوردن ندارند. دوباره سرش را رو به آسمان گرفت و اینبار توی دلش آرزو کرد ای کاش هواپیماها میآمدند. پا توی حیاط گذاشت، خواست در خانه را ببندد، حسی توی دلش مانعش شد. در را نیمهلا باز گذاشت. پاکشان از کنار باغچه گذشت. نگاهش به درختان زیتون و هلو افتاد که زیر لایهای از برف پنهان شده بودند. با سرانگشت برف روی شاخهها را پایین ریخت، خواست چند شاخه را از بدنهی درخت جدا کند که پشیمان شد. در اتاق را باز کرد، نور کمرنگی تاریکی اتاق را روشن کرد.
سوزان زیر کرسی نشست و به تاریکی چشم دوخت. اتاق برایش کوچک بود، خانه برایش کوچک بود و دیوارها تیرگی دلهرهآوری داشتند. پشتش از شب قبل گرفته بود و حالا بهشدت درد میکرد. به سرانجام جنگ فکر میکرد و به سرانجام علی، که لنگهی آهنی در صدا کرد و شبح ابوهادی چهارچوب در را پُر کرد، عبای پشمی روی سرش کشیده بود، ساقهای استخوانیاش از زیر عبا بیرون زده بود. انگار متوجه سوزان نبود و با خودش حرف میزد: «خدایا مرگ منو برسون.» دو زانو روی زمین افتاد پیشانیاش را روی موزاییک گذاشت و کف دو دستش را چندبار بر زمین کوبید و با هر دو دستش به زمین چنگ زد و ملتمسانه از خدا خواست مرگش را برساند. سوزان لحاف کرسی را کنار زد، بلند شد ایستاد، بالای سر پیرمرد نشست، خواست چیزی بگوید که تسلای او باشد، اما امید در گلویش خفه شد. اشک ریخت مثل کسی که خاری به چشمش نشسته باشد.
ابوهادی سر از سجده برداشت و چشم برگرداند رو به سقف، لبهایش میجنبید و قطرات اشک از پوست چروکیدهی صورتش پایین میریخت. سوزان چند لحظه به حالت خمیده ایستاد و دوباره سعی کرد پیرمرد را از کف سیمانی اتاق بلند کند. ابوهادی دست به سینهی دیوار گرفت و همپای سوزان ایستاد. سوزان گوشهی لحاف کرسی را بالا گرفت، قبل از اینکه ابوهادی بخوابد، عبای پشمی خیس را از دوشش برداشت. نگاهش به پایین بالهای عبا گره خورد که پُر از گِل بود. پرسید: «ابوهادی! رفته بودی سر خاک قمر؟» ابوهادی بیتوجه به سؤال سوزان، مثل چوب خشکی خوابید و چشمانش را بست. سوزان لحاف را روی او کشید. از جا بلند شد که صدای کسی را از توی حیاط شنید.
سوزان از اتاق بیرون رفت. آسمان خاکستری رنگ بود و صدای اذان از بلندگوی مسجد به گوش میرسید. لبخند روشنی صورت خستهی سوزان را پوشاند: «تویی ارکان؟» ارکان بهمحض دیدن سوزان سلام کرد، جلو آمد. خم شد و گوشهی شال سوزان را گرفت، بوسید و به چشمش کشید: «تسلیت میگم امعلی، خدا خواهرتون رو رحمت کنه.» لبخند قدردانی روی لبهای سوزان نشست: «چی شد پسرم یاد ما کردی؟ از بعد از شهادت هادی دیگه ندیدمت چرا؟» ارکان دستش را روی سینه گذاشت و سرش را پایین آورد و از روی قدردانی لبخند زد. سوزان ادامه داد: «تو فقط رفیق هادی و علی نیستی، پسر منم هستی ناسلامتی شش سال معلمت بودم.» ارکان ملایم و دلجویانه گفت: «شنیدم علی رو دستگیر کردن» حرفش را ناتمام کرد، دستی به گلوی ملتهبش کشید و بغضش را فرو خورد. لایهی نازکی از برف روی کلاه و ریشهای ارکان نشسته بود و کاپشنش تا نیمهی کمر خیس بود. ارکان چند لحظه سکوت کرد انگار که در ذهنش دنبال کلمات بگردد: «ولی علی بیگناهه.» سوزان آهی کشید و صدایش به نجوا تبدیل شد: «خدا بزرگه. بیا بریم تو پسرم لباسات خیس شدن سرما میخوری.» خودش عقب ایستاد و به ارکان تعارف کرد وارد اتاق شود. ارکان وارد اتاق شد، نگاه کنجکاوش را دور تا دور اتاق چرخاند: «اینجام که با بیرون فرقی نداره، ام علی. چقدر سرده.» سوزان با صورتی گرفته به ارکان نگاه کرد: «چند وقتی هس هیزمامون تموم شده. خواستم شاخهی زیتون باغچه رو بشکنم ولی خیلی خیس بود به درد آتیش نمیخورد.» در عمق چشمان ارکان اندوهی ظاهر شد که از نگاه سوزان پنهان نماند. ارکان رفت سمت منقل که زیر پنجره روی موزاییک بود، کنارش نشست و با نوک انگشت خاکسترهای سردش را جابجا کرد، انگار که دارد چیزی روی آن مینویسد. سوزان فهمید که ارکان به چیزی غیر از هیزم فکر میکند، منتظر بود تا ارکان حرف اصلیاش را بزند. سکوت ارکان که طولانی شد، سوزان نزدیک آمد، روی زانو کنارش نشست: «اتفاقی افتاده پسرم؟» صدای ارکان آرامتر از قبل شد: «علی تو مزارع زیتون نزدیک بِّنش، با تکفیریها قرار میذاشت، اما نه برای جاسوسی. اون میخواست از تکفیریها دارو بخره برای خاله.» سوزان خیره خیره به صورت ارکان چشم دوخت. انگار جانش با فریادی یکباره از گلویش بالا آمد: «یعنی علی با تکفیریها واقعاً قرار گذاشته؟» ارکان رو به سوزان که انگار یخ بسته بود گفت: «آره ولی علی بیگناهه اون جاسوس نیست.» سوزان روی زمین ولو شد، سر و دو دستش را بالا گرفت: «خدایا! اگه بچهمو میکُشتن چیکار میکردم؟» احساس کرد بدنش مثل کوره میسوزد. صدای گریهاش با اندوه دردناکی بلند شد. دلش گرفت و جانش انگار تاریکتر از شب شد. ارکان حال سوزان را که دید ساکت شد انگار ادامهی حرفش ته گلویش ماند. سوزان نگاهی به صورت ارکان انداخت: «دیگه چی میدونی پسرم؟ خواهش میکنم همه رو به من بگو.» سوزان احساس کرد ارکان از گفتن آنچه میداند، تردید میکند: «هرچی میدونی رو بگو تا بیگناهی علی رو ثابت کنی.» لبخندی زد و حالتی از صبوری در چهرهاش پیدا شد. میخواست به ارکان اطمینان بدهد که حالش خوب است. در صدای ارکان تردید بود و در نگاهش ترس: «من میدونم علی بیگناهه، شما به من فرصت بده خودم بیگناهیش رو ثابت میکنم.» صدای سوزان لرز برداشت: «چطوری؟ اونا حتی میگن شهادت هادی کار علی بوده» ارکان خیلی جدی به چشمان سوزان خیره شد: «هادی رو تکفیریها شهید کردن. جنازهی یکی از همرزمامون مونده بود تو همون آپارتمان سه طبقهی نزدیک بنش که خراب شده، تکفیریها زودتر از ما رفتن و اون رو با خودشون بردن.» صدای ابوهادی بلند شد: «علی جاسوسه، اون مثل اجدادشه، همهشون خائنن.» ارکان از جا بلند شد، سوزان عصبانیت را توی چهرهی او دید، ارکان لحاف را از روی ابوهادی کنار زد: «رو چه منطقی به علی میگی جاسوس؟ چرا بهش میگی خائن؟ پسر تو رو تکفیریها کُشتن نه علی.» دوباره سرجایش برگشت، روبروی سوزان ایستاد، در صورتش اندوه بود و در نگاهش اشک: «اون شب، منم با علی و هادی وارد بنش شدم، میخواستیم از تکفیریها اسیر بگیریم تا بتونیم با جنازهی همرزممون مبادله کنیم. همون مسلحی که اسیر گرفتیم، هادی رو شهید کرد.» صدای ارکان بیاختیار لرزید، انگار که تمام بدنش صدایش را همراهی میکرد: «خونهی یکی از فرماندهاشون رو علی از قبل شناسایی کرده بود، با یه موتور رفته بودیم، نزدیک بنش قرار شد اون دوتا برن و من کنار موتور بمونم.
سه چهار ساعت شایدم بیشتر طول کشید تا برگردن. تونسته بودن اسیرش کنن، اما خیلی چاق بود. هادی به من و علی گفت شما دوتا این اسیر رو با موتور ببرین عقب من خودم میام که دیگه...» نتوانست ادامه بدهد، انگار گذشته در درونش زنده شده بود. صورتش از خشم یکپارچه آتش شد. بهسمت ابوهادی چرخید، نتوانست خودش را کنترل کند، گویا جانش یکباره از گلویش بالا آمد: «علی قاتل هادی نیست، علی با تکفیریها نیست. علی رو بیگناه دستگیر کردن.» خواست از اتاق بیرون برود، نرفته پا سست کرد، رو به سوزان برگشت با صدایی آرامتر از قبل گفت: «من علی رو آزاد میکنم. به عدنان قول دادم.» در اتاق را باز کرد کتونیهایش را برداشت، کف انباشته از برف و گِلش را به درگاه در کوبید. سوزان اسم عدنان را که شنید متعجب گفت: «عدنان؟» ابروهای ارکان درهم گره خورد: «شما خبر نداشتین؟» سوزان با صدایی که انگار امیدی در آن نبود پرسید: «از چی باید باخبر میشدم؟» ارکان وقتی متوجه شد سوزان از چیزی خبر ندارد این پا و آن پا کرد، خواست طفره برود که سوزان با صدایی که لرزش خفیفی در آن موج میزد پرسید: «چرا حرف نمیزنی؟» ارکان مکث آرامی کرد، انگار که داشت کلمات را وزن میکرد: «دو شبه که عدنان میاد مزارع بیرون شهر و دنبال دوستای علی میگرده، بعد کلی پرسوجو منو بهش معرفی کردن. من رفته بودم بنش برای شناسایی. بدون اینکه به کسی بگه اومده دنبال من. نزدیک بود جونش رو هم از دست بده اگه بچههای گشتزنی دیر میرسیدن اسیر تکفیریها شده بود.» سوزان با صدایی لرزان حرف ارکان را تکرار کرد: «اسیر تکفیریها؟» این حرف مثل آهن گداختهای بود که مغز سوزان را داغ میگذاشت. گوشش به حرفهای ارکان بود: «منو پیدا نکرده بود ولی برام پیغام گذاشته بود. سوزان ابرو درهم کشید: «پس چرا چیزی به من نگفت؟» آهنگ صدای ارکان تغییر کرد با صدایی آرام و متفکر دستی به ریشهایش کشید: «جواب این سؤال رو باید از خودش بپرسی شاید فکر میکرده اگه به شما بگه ترس و دلهرهتون بیشتر بشه لابد نمیخواسته شما استرس بگیرین و نگران بشین.» مکثی کرد و نگاهش را به چشمان سوزان دوخت. گویی میخواست عمق احساسات سوزان را درک کند.
خداحافظی کرد و در را پشت سرش بست. صورت سوزان کِش آمد و اشکهایش سرازیر شد، انگار که امید ذره ذره داشت جانش را روشن میکرد.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2956