کد خبر: ۷۱۹۳
۱۴۰۵/۰۵/۳۱ ۰۹:۰۵

پزشک معمار امید

اشک شوق از چشمانم جاری شد. به اطرافم نگاه کردم؛ کنار یک پیرزن صندلی خالی دیدم. ترجیح دادم چند دقیقه‌ای بنشینم.

نفیسه خانی
نویسنده :

نفیسه خانی

نازاییصدای ضربان قلبم را می‌شنیدم؛ گویی قصد پرواز از سینه‌ام داشت. دلم بی‌تاب بود و همه‌ی وجودم در انتظاری شناور. سال‌ها بود چشم به راه پایانی شیرین دوخته بودم؛ پایانی که انگار هرگز نمی‌رسید. شماره‌ام را صدا زدند. عرق پیشانی‌ام را پاک کردم و با دستانی لرزان به‌سمت پیشخوان رفتم. خانم تکنسین، بی‌آنکه نگاهم کند، برگه‌ی آزمایش را روی میز گذاشت و نفر بعدی را صدا زد. در آن چند ثانیه، همه‌ی سال‌های انتظار در یک نگاه خلاصه شد. جواب مثبت بود. من مادر شده بودم.
باورم نمی‌شد. این همه سال دوا و درمان، رفت‌وآمد به مطب‌ها و آزمایشگاه‌ها، سرانجام به باریکه‌ای از امید گره خورده بود و حالا به خواست خدا شکوفه کرده بود. اشک شوق از چشمانم جاری شد. به اطرافم نگاه کردم؛ کنار یک پیرزن صندلی خالی دیدم. ترجیح دادم چند دقیقه‌ای بنشینم.
این ساختمان پزشکان، از پله‌ها تا مطب و سونوگرافی و آزمایشگاهش، برای من آلبومی از روزهای سخت و تنهایی است. دو طبقه بالاتر، مطب بانوی دکتری است که پرونده‌ی مرا با امید و باور ورق می‌زد؛ پرونده‌ای که برای بسیاری فقط یک خط تکراری بود: «ناباروری». واژه‌ای که هر بار با سنگینی بر زبان می‌آمد، گویی ذره‌ای از وجودم فرو می‌ریخت.
اما او هرگز ناامید نشد. همیشه با همان تبسّم آرام و همیشگی‌اش که برخاسته از روح ایمان و توکّلش بود، می‌گفت: «هنوز راه هست، تسلیم نشو.» این جمله برای من مرهمی بود که امید را در دلم زنده نگه می‌داشت.
آسانسور مملو از جمعیت بود؛ ترجیح دادم با پله بالا بروم. با اینکه نوبت قبلی نداشتم، منشی‌اش پذیرشم کرد. این‌بار، انتظار دیگر تلخ نبود؛ به تعبیری شیرین تبدیل شده بود. دکتر حتی پیش از آنکه برگه را بخواند، از حال و روزم فهمید این آمدن، با همه‌ی آمدن‌های دیگر فرق دارد. لبخندی زد که گویی سال‌هاست منتظر همین لحظه بوده است. او را با عشق نگاه کردم؛ همان بانویی که در شلوغی مطب و در میان دغدغه‌ی صدها بیمار، هرگز مرا از یاد نبرد و در سخت‌ترین روزها صبورانه کنارم ماند.
آن روز درک کردم پزشک بودن، فراتر از دانش کتاب‌ها و دستورهای دارویی است. پزشک یعنی باور کردن انسان‌ها؛ یعنی ایستادن در شکاف میان ناامیدی و امید. همان‌گونه که ابن‌سینا می‌پنداشت، طب تنها هنر درمان جسم نیست، بلکه هنر بازیابی تعادل در روان و روح است. پزشک یعنی همان دستی گرم که در سردترین لحظات، به قلب بیمار می‌گوید: «تنها نیستی.» امروز، هم روز من است، هم روز او؛ روز کسی که راه مادر شدنم را هموار کرد.

سال شصت و یکم ـ شماره 2956

گزارش خطا
برچسب ها: ناباروری