کاش کرم شبتاب بودم و میشد در دل این سیاهی یک حرکت مؤثری بزنم،
نویسنده :
نفیسه زارعی
اولش با یک پیام ساده شروع شد، مثل همهی پیامهایی که بازوی پیامرسان بله از اقصینقاط ادارات و دوایر دولتی ارسال میکند: مشترک گرامی بهعلت مدیریت انرژی برق شما از ساعت 11 بهمدت دو ساعت قطع میباشد، با تشکر از صبر و شکیبایی شما! قطعی برق روال عادی تابستانهای اخیر است، تابستانهایی که باید جور زمستان بدون بارش یا کم بارش را بکشد، بعد از دریافت پیامک از سرشمارهی فخیم برق من، نگاهم به مهتابی روی دیوار خیره ماند و البته قبلش مانور دوی سرعت و قدرت را با هم رفتم و با یک خیز چند ثانیهای که میشود آن را در گینس ثبت کرد، قبل از ساعت مقرر، دوشاخهی وسایلی که در معرض خطر سوختگی است را از پریز کشیدم. عقربهها رسیدند به ساعت یازده اما خبری از برقرفتگی نشد... کمکم از این همه نظم ذاتی سازمانی حوصلهام سررفت و وسایل را بعد از یک ساعت به ریتم ثابت زندگی برگرداندم در حالی که به خودم دلداری میدادم که: عیبی ندارد بالأخره این بیچارههای زبانبسته هم احتیاج به استراحت داشتند و احتیاط شرط عقل است که گفتهاند در شرایط نوسان بعضی از وسایل را خوب است از برق بکشید! روز گذشت و ساعت رسید به صلاة مغرب و عشاء و تاریکی هوا، آن هم زیر چتر شبهای داغ تهران که یازده شبش تفاوت چندانی با یازده صبح ندارد! همان موقع بود که انگار طبق یک غافلگیری قبلی تا سفره را پهن کردم، خاموشی مطلق همه جا را گرفت، چشم، چشم را نمیدید، سِکَندَریخوران دنبال کورسوی امیدی بهسمت کابینتهای فرضی رفتم تا شمع روشن کنم، لحظهای بعد شعاع نور، محوطهی اطراف را روشن کرد و من خیره ماندم به دیوار که کاش کرم شبتاب بودم و میشد در دل این سیاهی یک حرکت مؤثری بزنم، یکی دو ساعتی در همین اوهام دست و پا میزدم که همه جا روشن شد و طبق سنت ایرانی، ضمیر ناخودآگاهم فرمان صلوات داد. صبح روز بعد اما دوباره پیام قطعی برق با تغییر ساعت آمد، به فکرم رسید تماسی با اداره برق منطقه بگیرم که همان موقع، برق من را گرفتم، آب غلیظ سیاهی از زیر یخچال راهش را پیدا کرده بود به چاهک کف آشپزخانه، پیدا بود قدرت تابآوری یخچال فریزر در مقابل این همه نوسان بیبرنامگی خیلی پایین بوده و متضرر اصلی این ماجرا جیبهای ماست!