خلاصه داستان فیلم پدر ایندیا درست در روز تولدش بر اثر تصادف رانندگی کشته میشود و سروکلهی برادرش چارلی پس از سالها در مراسم ختم او پیدا میشود. چارلی از نظر ایندیا مرد مرموزیست که باید بیشتر در موردش بداند.
ماه منیر داستانپور
دربارۀاثر
استوکر، فیلمی در ژانر دلهرهآور روانشناختی است که در سال 2013 به کارگردانی «پارک چانووک» ساخته شده است. پارک که فیلمهای سه گانهی انتقامش او را به شهرت جهانی رسانده و چندین جایزهی کن را در کارنامهی خود دارد، بار دیگر در این فیلم نیز دست به کار ساخت یک فیلمنامهی معمایی و دلهرهآور با رویکرد روانشناسانه شده است. اما برخلاف فیلمهای «پیرپسر»، «ندیمه» و «تصمیم برای رفتن» که همگی برای او کسب افتخار نمودند، این اثر تنها موجب سرشکستگی و شرمساری اوست.
استوکر اگرچه از نظر بصری در رتبهی عالی و دارای جایگاه ویژهایست اما به لحاظ فیلمنامهنویسی نمیتواند نظر مخاطب را جلب کند. شاید تنها چیزی که بیننده را تا پایان فیلم پای نمایشگر نگه میدارد، نام کارگردان و حضور بازیگرانی همچون میا واشیکوفسکا، متیو گود و نیکول کیدمن است که توقع بیننده را برای تماشای یک فیلم خوب یا حداقل قابل قبول بالا میبرد.
فرصتی ویژه که توسط نویسنده از دست میرود
استوکر، ونتورث میلر یا همان مایکل اسکوفیلد سریال مشهور فرار از زندان را در مقام نویسنده میان سازندگان خود دارد. فرصت کار با پارک چان اووک برای او که نویسندهی چندان موفقی نیست، میتوانست یک سکوی پرتاب بینظیر باشد اما عمق نبخشیدن به شخصیتها و پرورش سطحی آنها موجب شده که فیلم ناقص جلوه کند و سعی و تلاش کارگردان و بازیگران برای خاص کردن اثر کافی نباشد.
چرا استوکر؟
نویسنده برای این فیلم، نام فامیلی ریچارد، چارلی و ایندیا، یعنی استوکر را انتخاب کرده است. در واقع به نظر میرسد، این استوکر بودن یا استوکر نبودن است که در تمام فیلم موضوع اصلی است. اینکه ژن و وراثت گاهی میتواند زندگی یک فرد را تغییر دهد. او را به خطر بیاندازد! یا از او محافظت کند! و اینکه گاهی طبیعت و ژنها هستند که خوشبختی یا فلاکت و بدبختی افراد را مشخص میکنند. ریچارد یعنی پدر ایندیا، در نوجوانی به بیماری خطرناک برادرش پی میبرد. چارلی به سرعت از خانواده جدا شده و به نقطهی دوری در یک آسایشگاه روانی فرستاده میشود. او آنجا میماند و توسط یکی از خدمهی منزل پدریاش که در واقع دایهی او محسوب میشود از تمام ماجراها باخبر میشود. و مهمترین موضوع برای او بروز علائم بیماری روانی موروثی در دختر ریچارد یعنی ایندیاست.
اما به نظر میرسد این انتخاب ایهام دارد و اسم استوکر کنایهای تأثیرگذار به داستان دراکولا نوشتهی برام استوکر است.
چرا استوکرها خود را زندانی میدانند؟
به نظر میرسد خانوادهی استوکر همگی مجبورند در خانهی پدری محبوس شوند. نویسنده نوعی بیماری روانی به نام عقدهی ادیپ و الکترا را در این داستان به تصویر کشیده یا حداقل سعی در به نمایش در آوردن آن در قالب یک داستان تریلر روانشناسانه داشته است. اگرچه نتوانسته آنطور که باید و شاید در کار خود موفق باشد. این بیماری میل به خونریزی را در فرد مبتلا افزایش میدهد؛ بهنوعی که حد یقفی برای آن مصور نیست. درست مانند دراکولا که در داستان برام استوکر به مخاطب شناسانده میشود و میل سرشار او به خون، موجب بیقراریاش میشود.
همانطور که خونآشام مجبور است در خانهی خود زندانی باشد و خدمتکارانش به گونهای بیاختیار او را اطاعت میکنند، استوکرها نیز مجبورند از راز خانوادگی خود در برابر همسایگان و اهالی شهر محافظت کنند. ریچارد سالهاست در مورد قتل برادر کوچکترش سکوت کرده و حتی عکسهای او را از آلبوم خانوادگی خارج کرده است. دایه نیز مانند او چیزی از گذشته به زبان نمیآورد و هر دو مانند خدمتکاری وحشتزده و مسخ شده در برابر دو بیمار خانواده مطیع و مخلصند. دایه سالهاست برای چارلی که در آسایشگاه روانی منتظر مانده جاسوسی میکند و ریچارد مراقب است دخترش ایندیا را در محیطی ایزوله نگه دارد تا بیماریاش پدیدار نشود و همه به راز خانوادگی آنها پی نبرند. مادر ایندیا نیز بهعنوان موجودی تزئینی و بیاستفاده در خانهی استوکرها مانده و تمام جوانی و آرزوهایش را قربانی کرده تا آنها معمولی به نظر بیایند. آنها همه خود را زندانی این خانه میدانند. خانهای که در واقع قبر تمام آنهاییست که از رازشان باخبر شوند.
با مرگ نگهبان، کلید به دست زندانی میافتد
ریچارد استوکر در این داستان حکم نگهبان را دارد. او میداند قتل و آدمکشی در برادرش به فعلیت رسیده و دخترش بالقوه یک قاتل خطرناک است. اما تا زمانی که زنده است، از هر دوی آنها محافظت میکند. حتی برای اینکه بتواند دخترش را از چارلی ـ که میخواهد برای او به مثابهی مربی یا تبدیل کنندهی یک انسان به خونآشامی تمامعیار، یا قاتلی بیرحم باشد ـ دور کند، برای برادرش امکانات کامل زندگی در نیویورک را فراهم میکند اما چارلی که سالها انتظار کشیده تا ایندیا را ببیند، محال است فرصت تماشای خود را در قالبی دیگر از دست بدهد.
برای اینکه کار بد بزرگی مرتکب نشوی، کار بد کوچکتری انجام بده
ریچارد استوکر از آنجا که میل دخترش به کشتن را میشناسد، سعی میکند برخلاف پدر و مادرش که چارلی را از خانه دور کردند تا ننگ او دامان خانواده را آلوده نکند، یک نقشهی جدید طراحی میکند تا ایندیا را از بیماری خطرناکش مصون بدارد. او به دخترش تعلیم میدهد تا با شکار و کشتن حیوانات، میل خود به خونریزی را کنترل کند. ریچارد به دخترش گفته: «برای اینکه کار بد بزرگی مرتکب نشوی، کار بد کوچکتری انجام بده!»
مرگ ریچارد در واقع کلید آزادی هیولا از زندان است. حالا هم ایندیا آزاد است تا به کشتار دست بزند و هم چارلی برای قتلهایش مانعی احساس نمیکند.
دیدگاه کارگردان و همرأیی او با فروید
کارگردان این فیلم یعنی پارک چان اووک که تمایل خود را پیش از این به ساخت فیلمهایی با رویکرد روانشناسانه و معمایی به نمایش گذاشته است، با ساخت این اثر که در کارنامهی او چندان پر افتخار نیست، تنها خواسته روی افکار خود تأکید کند. او معتقد است اسارت نفس و بیتوجهی به امیال حیوانی در انسان حتماً او را به موجودی خطرناک و حتی قاتلی خونخوار تبدیل میکند. چنانکه در فیلمهای قبلی او نیز اوضاع به همین منوال میگذرد. در این فیلم نیز حصار نمیتواند ایندیا را نجات دهد و تنها میل به خونریزی را در او تشدید میکند؛ آنچنان که با یک اشارهی چارلی به قاتلی تمامعیار و بیرحم تبدیل میشود. این همان دیدگاه فروید در مورد بیماری عقدهی دیپ و الکترا و علت انتخاب این فیلمنامه توسط آقای پارک است. اما سؤال اینجاست که آیا غرب با تمام افسارگسیختگی نفسانیات، به دنیایی عاری از خطا تبدیل شده است؟! حال آنکه هر ساله آمار جرم و جنایت در آن بالاتر میرود.
فیلمی که در آغاز پایان مییابد
فیلم با سکانس پایانی آغاز میشود. لحظاتی که ایندیا در جاده دست به قتل تازهای زده و با خود حدیث نفس میکند. او با خود تکرار میکند که بلوز مادرش را پوشیده، کمربند پدرش را به کمر دارد و با کفشهایی که عمو به او داده وارد زندگی جدیدش میشود. و اینکه چه اتفاقی از این به بعد بیفتد دست او نیست و انتخاب طبیعت است. مانند گلها که رنگ خود را انتخاب نکردهاند.
نویسنده اگرچه خواسته با این سکانس تلهای ایجاد کند و بیننده را تا پایان پای نمایشگر نگه دارد ولی در واقع این صحنه تمام آن چیزی است که در فیلم رخ میدهد. مخاطب حالا میداند کفشها راهی هستند که برای زندگی، عمو به او نشان داده که همان عمل به نفسانیات و از سر راه برداشتن تمام کسانیست که مانع شادی او هستند. بلوز نشانهی جذابیت و زنانگیست که او از مادرش گرفته و کمربند قدرت و حصریست که او از پدرش به یادگار دارد. چیزی که میتواند آلت قتالهی به دردبخوری برای او باشد و استوکر بودنش را فریاد بزند.
فیلمنامهای در ژانر تریلر ولی بدون تعلیق
در واقع استوکر در نوع خودش اگر بینظیر نباشد، حقیقتاً کمنظیر است. در این ژانر داستان باید تعلیقهای پیچیده و جذابی داشته باشد که مخاطب را با ماجرا همراه کند ولی از همان نگاه حضور ابتدایی چارلی و نگاههای مشکوک ایندیا به او میتوانیم حدس بزنیم قاتل ریچارد کیست یا کسی که هر سال به ایندیا کفش هدیه میدهد چه کسی بوده و برای او چه معنایی دارد! شاید تنها تصوری که بتوانیم آن را تعلیق محسوب کنیم، احتمال همدستی چارلی با مادر ایندیاست که فیلم را به اقتباسی از هملت تبدیل میکند که در نهایت متوجه میشویم این یک حدس مردود است و حتی این جذابیت نیز از فیلم گرفته میشود.
اما با وجود تمام این نواقص، کار به لحاظ بصری و قاببندی دوربین بسیار جذاب است و از سوی دیگر بازیگران توانستهاند نقش خود را به خوبی ایفا کنند. اگرچه ضعف در شخصیتپردازی باعث شده تا زحمت آنها آنطور که باید و شاید به نتیجه نرسد و فیلم به فرصتی از دست رفته تبدیل شود.
سال شصت و یکم ـ شماره 2955