فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.
مریم ابراهیمی شهرآباد
سوزان تمام شب را در تب و لرز گذراند. گاهی از خواب بیدار میشد، توی تاریکی گریه میکرد و دستهایش را بهم میمالید و دوباره به خواب فرو میرفت، همینکه چشمانش را روی هم میگذاشت سرِ بریدهی علی و هادی و جسم بیجان آکو را بین زمین و آسمان معلق میدید.
صدای عدنان او را از چنگال کابوسهای شبانهاش بیدار و رها کرد. لحاف را کنار زد، سرش را بالا آورد، با عدنان چشم در چشم شد، عدنان گفت: «داشتی خواب میدیدی؟ خیلی بیتاب بودی.» سوزان گیج و فرسوده پرسید: «علی رو کجا بردن؟» عدنان کنارش نشست: «صبح شده بلند شو نمازتو بخون الان قضا میشه، میخوای آب بیارم همینجا وضو بگیری؟» سوزان اینبار با بغض و التماس گفت: «تو رو خدا بگو علی رو کجا بردن؟» چشمان عدنان گویی قصهی هزار اندوه پنهان را روایت میکرد. کورسویی امیدی در اعماق آن سوسو میزد: «آروم باش، توکلت به خدا باشه.» بلند شد و از اتاق بیرون رفت، بعد از چند دقیقه با یک کاسه آب آمد آن را جلوی سوزان گذاشت. برگشت، در را باز کرد. باد صدای ابوهادی را آورد و برد. سوزان پرسید: «ابوهادی کجاست؟» بوی باران توی اتاق پیچید. عدنان جواب داد: «توی کوچه. منتظر منه، میخواست بره سر قبر زنش، راضیش کردم صبر کنه با هم بریم.» شبی که گذشت پیش چشمان سوزان آمد: «هوا خیلی سرده، پیرمرد چیزیش نشه.» عدنان در را بست و صدای سوزان را نشنید. سوزان کاپشن عدنان را از تنش درآورد. چند لحظه به آن خیره شد، آستینهای پیراهنش را بالا زد، خنکی آب ماهیچههایش را منقبض کرد.
هوا به سرعت رو به روشنی میرفت. باران بند آمده بود ولی خورشید هنوز از زیر ابر بیرون نیامده بود. عدنان در را باز کرد و همراه ابوهادی توی اتاق آمد. سوزان نگاهی به صورت چروکیده پیرمرد انداخت: «لباساش خیسه، این کاپشن رو بده بپوشه.» عدنان کت ابوهادی را از تنش درآورد، نگاهی به پایین دشداشه انداخت که خیس و چرکمرده بود. خواست دشداشه را هم در بیاورد که ابوهادی اجازه نداد. عدنان کاپشن را از سوزان گرفت و تن ابوهادی کرد. ابوهادی مثل بیماری تبدار، زیر لحاف کرسی دراز کشید و چشمانش را روی هم گذاشت.
عدنان از جا بلند شد، با سوزان خداحافظی کرد، جلوی در ایستاد و نگاهی به صورت ابوهادی انداخت، شانهاش را به در آهنی فشار داد و آرام دستگیره را چرخاند. همینکه خواست از اتاق بیرون برود، سوزان گفت: «میشه نری؟» از لحظهای که عدنان وارد اتاق شد، سوزان تحت تأثیرش قرار گرفت و حالا که او میخواست تنهایش بگذارد، انگار که قرار بود از فراز یک برج سقوط کند و در خلائی بیانتها فرو رود.
عدنان به داخل اتاق برگشت، لبخند گرمی صورتش را پوشاند. سوزان چندبار لبهایش را گزید، نتوانست جواب لبخند عدنان را بدهد. عدنان در را آرام پیش کشید، در روی زمین ناهموار جیرجیر کرد. عدنان جلو آمد و روبروی سوزان نشست و پرسان در چشمهای او خیره شد. لرزی از ستون فقرات سوزان گذشت، زیر نگاه عدنان سرش را پایین انداخت و به گلهای لحاف کرسی خیره ماند. عدنان آرام پرسید: «خوبی؟» در انتظار جواب به سوزان چشم دوخت. سوزان حس کرد چیزی مثل پنجههای خرچنگ در گلویش چنگ انداخته و دارد خفهاش میکند. لبش را گزید که جلوی گریهاش را بگیرد.
عدنان محو تماشای صورتی شد که زمانی برایش عزیزترین و شیرینترین چهرهی دنیا بود: «نمیخوای حرف بزنی؟» صدایش عین تلنگری بود که بر دیوارهی بغض سوزان خورد. سوزان جرأت کرد سرش را بلند کند و عدنان را از پس پردهی اشک ببیند: «علی با تکفیریها نیست، من بزرگش کردم. تو رو خدا کمکش کن.» جوری به عدنان چشم دوخت که انگار داشت از ته دل خواهش میکرد. عدنان بدون حرفی برخاست و جلوی طاقچه ایستاد، عکس محمد و آکو را برداشت و به آن خیره شد: «چرا باباشو اعدام کردن؟» بغض در گلوی سوزان جان گرفت و اشک از گوشهی چشمش آرام پایین آمد. جسم بیجان آکو بالای طناب دار، انگار زنده شده بود و مقابل چشمانش دست و پا میزد.
آفتاب لب دیوار بود و هوا سوز داشت. صدای زنگ تلفن بلند شد. سوزان قنداقهی علی را آرام از روی پایش پایین گذاشت. سمت تلفن دوید. صدای محمد را که شنید جان دلتنگیاش به اضطراب تبدیل شد و راه نفسش را بست. محمد را نمیدید اما غم را توی صدایش حس کرد انگار که کلمات از گلوی فشردهی محمد با زحمت بیرون میآمدند. سوزان هرچه اصرار کرد محمد بیشتر توضیح نداد و فقط گفت: «آماده باش، تا یه ساعت دیگه ماشین میفرستم دنبالت، علی رو هم حتماً همراه خودت بیار.» هرچه سوزان پرسید کجا و چرا؟ محمد نگفت و طفره رفت. ترس توی چهرهی سوزان نشست.
یک ساعت گذشت و ماشینی که محمد گفته بود نیامد. سوزان کنار تلفن نشست و چشم به ساعت روی دیوار دوخت. هرچه زمان پیش میرفت ترس و اضطراب بیشتر به جانش چنگ میانداخت. آرزو کرد ای کاش مادر محمد خانه بود. نگاهی به علی انداخت که در خواب مشغول مکیدن پستانکش بود. پالتواش را تنش کرد و یقهاش را بالا زد، توی جیبهایش دنبال کلید گشت، چادرش را سر کرد و آهسته از اتاق بیرون رفت. جلوی در نرسیده بود که صدای گریهی علی بلند شد. برگشت توی اتاق، علی را بغل کرد و پشت پنجره ایستاد و چشم به در خانه دوخت. همین لحظه مادر محمد کلید انداخت و توی حیاط آمد. سوزان دوید توی ایوان، پیرزن پلهها را بالا آمد، سیب سرخ توی دستش را به سوزان داد: «اینو بیبی رباب داد برات بیارم. روضهی علیاصغر داشت. گفت با محمد نصف کنین.» سوزان با لبخند محزونی سیب را گرفت و توی جیب پالتواش گذاشت.
شب از نیمه گذشته بود ولی خبری از ماشین نشد. دلداریهای مادر محمد نتوانست از اضطراب سوزان کم کند، سوزان تمام شب در رختخوابش غلتید و از ترس اشک ریخت. از چشمان بیخوابی کشیدهاش معلوم بود که خیلی خسته است. پلکهایش را به زحمت باز نگه داشته بود. همین که چشمانش سنگین شد، به خواب آشفتهای فرو رفت. خوابی که گویی سالهای پیش هم آن را دیده بود. خودش را توی کوچه باریک و درازی دید که دیوارهای سیمانیاش از دو طرف به بازوهایش فشار میآوردند. ورودی و خروجی کوچه مثل نقطهی نوری بود که کیلومترها با او فاصله داشت. نفسش داشت بند میآمد. فریادی از وحشت کشید که با تکانهای مادر محمد از خواب بیدار شد و نفسزنان سرجایش نشست. نور چراغ چشمانش را زد، نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد، ساعت سه نصف شب بود و هنوز از محمد خبری نشده بود. خواست از پیرزن بپرسد که ماشین نیامد؟ که صدای جیپ سپاه را شنید که جلوی در خانه ایستاد. سوزان چادرش را روی سرش انداخت و دوید توی ایوان. نور ماه کامل، حیاط را روشن کرده بود. سوزان چند ثانیه ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت، بعد آرام از پلهها پایین رفت، قبل از اینکه صدای زنگ بلند شود، در را باز کرد.
جوانی با یونیفرم سبز سپاه توی تاریکی کوچه ایستاده بود. سوزان سلام کرد و با فارسی دست و پا شکسته پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ تو رو خدا بگید کجا باید بریم؟» چشمهای جوان با دلسوزی و احترام به او خیره ماند: «چیزی نیست خواهرم. نگران نباشین. باید بریم دیزلآباد پیش آقا محمد.» سوزان اسم محمد را که شنید، سرسپرده و مضطرب بدون اینکه بپرسد دیزلآباد کجاست، به داخل خانه برگشت. از پلهها بالا رفت که صدای جوان را پشت سرش شنید: «ببخشید آقامحمد تأکید کردن بچه رو هم حتماً بیارین.» سوزان با زحمت اشکش را فرو خورد و با اندوه و ترس سر تکان داد.
پالتواش را از جالباسی برداشت و پوشید. سیب توی جیبش سنگینی میکرد، خواست دربیاورد و روی طاقچه بگذارد. یاد محمد مانعش شد. پیرزن علی را لای پتواش پیچید و همراه شیشه شیر بغل سوزان داد.
تمام طول مسیر، سوزان بیآنکه خودش متوجه باشد قنداقهی علی را سخت به قلبش میفشرد و در اندوهی تلخ فرو میرفت. فکرهای مزاحم و گنگ یک لحظه دست از سرش برنمیداشتند.
خیابانها خلوت بود و تک و توک ماشینی رد میشد، جیپ سپاه وارد خیابانی شد که یک سمتش دیوار طولانی بود. نگاه سوزان به سیمخاردارهای روی دیوار افتاد. ماشین جلوی درب آهنی بزرگ ایستاد.
سوزان با سردرد کُشندهای از ماشین پیاده شده، چند لحظه ساکت ایستاد و به در چشم دوخت و نوشته روی کاشیکاری را توی ذهنش خواند: «زندان دیزلآباد.» حس کرد چیزی دردناک و متورم در وجودش ترکید. سنگینی تلخی که از ابتدای شب در قلبش تحمل کرده بود اشک شد و از گوشهی چشمش روان شد. چادرش را روی قنداقهی علی کشید و پشت سر جوان سپاهی، از درب نگهبانی وارد زندان شد.
روشنایی تیر چراغ برق سایهی آکو را روی دیوار مقابلش انداخته بود. سوزان چند قدم جلو رفت، دار جلوی او سایهای سیاه بر سیمان سرد انداخته بود. پاهایش به زمین چسبید. بدنش دیگر متعلق به خودش نبود. وحشت داشت قلبش را سوراخ میکرد و رعشه بر استخوانهایش میانداخت. محمد جلو آمد سلام کرد و قنداقهی علی را از بغلش گرفت: «عزیزم باید برات توضیح بدم چه اتفاقی داره میفته.» عرق از هفت بند سوزان سرازیر شد و از ترس نفسش بالا نمیآمد، با چشمان درشت و وحشتزده به آکو خیره شد. آکو خیره به دوردستها بود. چشمانی که دیگر هیچ امیدی در خود نداشت. زانوهای سوزان به رعشه افتاد. صدای محمد را شنید: «سوزان به خود مسلط باش، این آقا پدر این بچهست. با هزار زحمت تونستیم رضایت قاضی رو بگیریم که ایشون بتونه این لحظات آخر تو رو ببینه میخواست با خودت حرف بزنه.» صدا در گلوی سوزان خفه شد و لرزشی در تمام بدنش احساس کرد. دستانش را محکم به هم فشار داد. ترس از مرگ آکو، بیش از حد قوی بود، ترسی که او را مجبور به پرسیدن کرد. چرخید و نگاهش را به محمد دوخت؛ محمدی که سایهاش، اندکی بیشتر از حد معمول به نظر میرسید. با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود گفت: «چرا میخوان دارش بزنن؟» محمد لحظهای مکث کرد. با صدایی که فقط برای سوزان قابل شنیدن بود، جواب داد: «تو درگیریهای اخیر، دو تا از نیروهای سپاه و یکی از کادر بیمارستان رو کُشته.»
صدای دمپاییهای آکو روی آسفالت کِش آمد، جلوی سوزان ایستاد، تصویرش در نور سحر میلرزید. با آنکه جوان بود اما ظاهری خشک و قیافهای صبور داشت. به سوزان سلام کرد. محمد، قنداقهی علی را بغل آکو داد. آکو بچه را به سینهاش چسباند، صورتش را توی قنداق آن پنهان کرد و محکم نفس کشید.
محمد دهانش را کنار گوش سوزان آورد: «سوزان، خواهش میکنم به خودت مسلط باش» آکو سرش را بلند و با دقت به چهرهی سوزان نگاه کرد: «نمیخوام آیندهی بچهام بشه مثل خودم» چنان با خواهش حرفش را تکرار کرد که تبدیل به اشک شد: «در حق بچهام مادری میکنی؟» احساس مبهمی از خشم و ترس به قلب سوزان رخنه کرد. وحشت داشت عذابش میداد. آکو برگشت و چوبهی دار را نشان سوزان داد: «وقتی من برم اون بالا این بچه دیگه هیچکس رو توی این دنیا نداره.» صدایش لرز برداشت: «هشت سالم بود که پدر و مادرمو صدام کُشت، عموم شد سرپرستم، کسی که بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم یکی از سرکردههای حزب دموکراته.» چشمانش از خشم برق میزد: «چوان شیعه بود، من عاشقش بودم. اما کُشتنش حتی نذاشتن بچهشو ببینه» چهرهی چوان جلوی چشمان سوزان آمد، نفسش به سختی بالا آمد: «اگه بچهام زنده بود اسمش رو علی بذارین.»
صدای آکو انگار توی سرش تکثیر میشد.
ـ اونا به هیچکس رحم نمیکنن، حتی من. چوان رو کشتن خانوادهاش رو کشتن.
سوزان حس کرد در جای غریبهای گیر کرده که هیچچیز و هیچکس آن را نمیشناسد. نگاهش به چوبه و طناب دار مات مانده بود. آکو افسرده خاطر، ادامه داد: «هیچوقت نمیخوام بچهام بفهمه باباش کی بوده. بذار فکر کنه پدر مادرش شمایید.»
ناگهان سیلی از اشک به چشمان آکو هجوم آورد، لبانش شروع به جنبیدن کرد، صدایش انگار از دوردستها میآمد از جایی ناشناس و سرد و زمخت. نتوانست حرفی بزند، چهرهاش آمیزهای از ترس، خشم و تأسف بود.
محمد دستان آکو را گرفت، در زیر شعاع نقرهای ماه، قیافهی مضطرب آکو کِش میآمد و دندانهایش بهم کوبیده میشد.
سرباز جلو آمد دستش را روی بازوی آکو گذاشت: «تموم نشد؟» آکو بچه را از بغلش جدا کرد و رو به سوزان گرفت. نگاه مضطرب سوزان بین آکو و محمد میرفت و میآمد. محمد تعلل سوزان را که دید، خودش بچه را از بغل آکو گرفت.
توی سر سوزان انگار هزار تا آدم با هم حرف میزدند، نظر میدادند، محکوم و قضاوت میکردند، او را میان گذشته و حال، میچرخاندند، همه چیز را در سرش تکثیر میکردند و سوزان را به دالانی متروک و تاریک میکشاندند.
سوزان دید که قطرات عرق روی پیشانی آکو نشست و رد اشک روی گونههایش نقش بست. محمد دستان آکو را توی دست فشرد.
لرزش دستان آکو لحظه به لحظه بیشتر میشد و سنگینی پاهایش تحملناپذیر. روی آسفالت نشست: «تمام این ده سال یه جوری از اعتقاداتم فرار کردم که هیچ راه برگشتی ندارم.»
انگار تمام گذشتهاش قرار بود مثل سکانسی از فیلمی وحشتناک، جلوی چشمانش بیاید.
ذهن سوزان نمیتوانست روی حرفهای آکو متمرکز شود. در جادههای مهآلود زندگیِ آکو و در زمانهای فراموش شده و در پیچاپیچ یأس و ناامیدی او، خودش را گم کرده بود.

چهرهی آکو از حسرت، حالت دردناکی به خود گرفت: «خواهش میکنم بچهمو جوری تربیت کن که انگار بچهی خودته.»
آسمان به سفیدی میزد و نور مهتابگونه دم سحر، همه جا را نیمه روشن کرده بود. سرباز جلو آمد، دست آکو را گرفت و بلند کرد. آکو به صورت محمد، لبخند زد، لبخندی که هیچ نشانی از شادی و زندگی نداشت و پر از التماس بود.
سوزان توی نگاه او ناامیدی، ترس، تنهایی، اضطراب و پشیمانی میدید، شانههای آکو در هقهق گریههای تلخ و بیصدا تکان میخورد و قلب سوزان را میلرزاند.
سرباز زیر بغل آکو را گرفت: «بلند شو هوا داره روشن میشه.» سوزان احساس کرد به سرعت در چاه زمان دارد سقوط میکند. بغض در گلویش جان گرفت، اشک از گوشهی چشمش آرام پایین آمد. آکو سرش را به زیر انداخت و بدون اینکه به صورت محمد نگاه کند گفت: «برام روضهی حُرّ میخونی؟» اشک در چشمان سوزان دوید، سیب سرخ را از جیب پالتواش در آورد و جلوی آکو گرفت: «برای روضهی علیاصغره»
آکو لبخند رضایتمندی زد و سیب را گرفت، گاز زد و با قدمهایی آهسته، مثل خوابگردها در جهانی پُر از ترس و رنج بالای چهارپایه رفت، با نگاهی ثابت اینقدر سوزان و قنداقهی علی را نگاه کرد تا دوباره چشمانش پُر از اشک و گونههایش خیس شد. مابین سیب خوردن لبهایش میجنبید آیتالله کرسی میخواند. محمد روضه حر خواند: «حُر شروع به گریه کرد، مقابل لشکر امام ایستاد».
سوزان مقابل آکو ایستاد، محمد ادامه داد: «تصمیم خودش رو گرفته بود، سپرش رو واژگون کرد، دست روی سر گذاشت، صدا زد توبهی من رو قبول کن...» صورت آکو رو به باد بود، موهای سیاه و صافش در هوا پریشان ماند، رگهای گردنش کشیده شد و مثل بید به خود لرزید، نگاه سوزان به پاهای آکو خیره ماند که توی هوا معلق بود.
ادامه دارد...
سال شصت و یکم ـ شماره 2955