از چه زمانی شهرنشینی ما را اینقدر سنگدل کرده؟ نمیدانم! فقط این را میدانم که در مکتب ما نبی رحمت فرمود: «نزد من شکستن شاخهای از درخت همچون شکستن بال فرشتگان است...»
نویسنده :
رضوانه باهری
خانهی پدری را نمیشود با هیچجای دنیا عوض کرد، مخصوصاً اگر حیاط کوچک نقلی داشته باشد و درخت نارنج! خانهی پدری من هم همین شکلی است، درست وسط زندگی شهرنشینی و آپارتمانهای سربهفلک کشیدهی پایتخت، حیاط کوچک یک خانهی 50 متری در یکی از محلههای قدیمی تهران، جای حالخوبکنی است. همهی این مختصات را بگذارید کنار هم تا آنجا که قرار است خانهی 50 متری، تبدیل بشود به یک واحد آپارتمان تجمیعی و تبر بنشیند روی رگ و تن درخت نارنج خانهای که خواهر و برادری، از سر شیطنت هستهاش را فروکرده بودیم در خاک باغچه و حالا او هم مثل ما برای خودش خانمی شده و هر بهار، پر از عطر بهارنارنج میشود! این حکایت دردناک درختهای پایتخت آن هم در بافتهای فرسوده است. اتفاقی که قرار است به زودی برای خانهی پدری بیفتد. همین چند هفته پیش گریبانگیر خانههای روبرویی شد و دو درخت تاک و انجیر که بیادعا سایهشان را روی سر کوچه انداخته بودند، وسط ظهر جمعه تابستان با ضرب ارهی برقی و تبر قطع شدند، در حالی که انجیرها رسیده بودند و خون تاک در رگهایش جریان داشت و درختهای بیچاره زنده بودند، زن همسایه که اتفاقاً از اتباع اهل دل و از زنان بلخ بود، پشت شیشهی پنجره ایستاده و شاهد این فاجعه در حیاط بود و ضجه میزد: «نکنید به خدا درخت جان دارد!» اما کسی به این حرف او توجهی نکرد و کمی بعد انگارنهانگار که درختی بوده، روی باغچه را با سیمان سرد و زمخت پوشاندند، من شاهد این ماجرا بودم و زنگ زدم به تلفن گویای مقام مسئول، بعد از کمی پشت خط مانی، جوابی از اپراتور دریافت کردم که مثل همان درختها در پاییز، اینبار وسط تابستان دچار برگریزان شدم: «خانم، شما خودتونو ناراحت نکنید، برای جواز پایان کار، صاحبخونه پول درخت رو میده.» پول خون درخت؟! اصلاً مگر میشود، مثل این است که انسانی را قلع و قمع کنی و بعد بگویی: «خب عیبی ندارد دیهاش را میدهم! از چه زمانی شهرنشینی ما را اینقدر سنگدل کرده؟ نمیدانم! فقط این را میدانم که در مکتب ما نبی رحمت فرمود: «نزد من شکستن شاخهای از درخت همچون شکستن بال فرشتگان است...» همینقدر لطیف، همینقدر انسانی و همینقدر عاشقانه.»