فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

نور نقرهای ماه از بین ابرها، حیاط را روشن کرد. درِ آهنی، با وزش باد، روی لولای زنگزدهاش بازی میکرد، عدنان جلوتر از همه دوید و در اتاق را باز کرد، سنگینی بدن سوزان، روی دوش علی بود، مادر را کنار کرسی برد، سوزان به سختی توانست جلوی پایش را ببیند، به دیوار پشت داد و آرام نشست. نگرانی تویِ قلب او، زهرش را ریخته بود منتظر اتفاقی بدتر بود. بدنش یخ کرده بود و مورمور میشد. دستهای یخزدهاش را به هم میمالید، نه از سرمای شب، بلکه از سرمای سنگینی که درست چند ساعت پیش در قلبش کاشته بودند. کمکم چشمش به تاریکی عادت کرد، شبح دو نظامی را باز دید. نظامی جوان، موبایلش را از جیب یونیفرمش درآورد، چراغش را روشن کرد نورش را دور تا دور اتاق چرخاند. بدون هیچ حرفی تویِ تاریک روشن اتاق قدم میزد، بهسمت اتاق هیزم رفت، درش را باز کرد، باد یخ از لای در بیرون زد، نظامی، نگاهی بهجای خالی سقف اتاق انداخت، پشتهای از ابر جلوی نور ماه را گرفت. در اتاق را بست و بهسمت پنجره رفت. سعی داشت از گوشهی گونیها که جای شیشههای شکسته را پُر کرده بودند، توی حیاط را دید بزند.
سوزان نگاهی به صورت علی انداخت، لبخند محوی روی لبان علی نقش بست، سوزان احساس کرد، پشت این چهرهی آرام، اضطراب شدیدی پنهان است. سوزشی از سینه به رگهای بدنش دوید، سرش را به دیوار تکیه داد. نظامی مسن، روی زانو خم شد، توی گوش علی چیزی گفت. علی دست سوزان را در دست گرفت و نوازش کرد، آرام به او گفت: «دوستام برای عرض تسلیت اومدن ماما.» نظامی مسن تسلیت گفت و نظامی جوان فقط نگاه کرد. سوزان سرش را بلند کرد، اشک راه نگاهش را بست. با صدایی غمگین از هر دوی آنها تشکر کرد.
عدنان زیر بغل ابوهادی را گرفته بود و همپای او وارد اتاق شد. انگار با زور پیرمرد را راضی کرده بود که توی سرمای حیاط نماند. کمک کرد که ابوهادی بنشیند، پیرمرد لبهی طاقچه را گرفت، روی آن را لمس کرد. دستش به قاب بدون شیشه خورد. عکس هادی را به سینهاش چسباند. نظامی جوان داشت توی تاریکی دنبال چیزی میگشت. ابوهادی را که دید نزدیک آمد، نور موبایلش را روی طاقچه گرفت، عکس محمد و آکو را برداشت، چند لحظه به عکس خیره شد، از سوزان پرسید: «همسرتون کجاست؟» علی بهجای سوزان جواب داد: «عکس دستتون، پدرمه سالها پیش شهید شده، تو جنگ ایران و عراق.»
نظامی جوان انگار صدای علی را نشنیده باشد، عکس را رو به سوزان گرفت، انگشتش را روی صورت آکو گذاشت: «این آقا کیه؟» عدنان با چشمانی ریزشده نگاهی به عکس انداخت. ترسی وحشتناک بر قلب سوزان هوار شد، مطمئن شد اتفاقی افتاده. ذهنش پُر از سؤالات تازه و ناگهانی شد. شاید هم کهنه و دردمند که تمام قلبش را از هم پاشیده بود. علی نگاهی به صورت رنگپریدهی سوزان انداخت و نگاهی به صورت جوان نظامی.
ـ دوست پدرمه.
ابوهادی پشتش را به دیوار داد و نشست، جوری قاب عکس هادی را به سینه چسبانده بود که انگار خود او را در آغوش گرفته. نظامی جوان ابروهایش را بهطور جدی بالا برد خم شد و در گوش همکارش چیزی گفت. صحبتش که تمام شد، نظامی مسن، متفکر عینکش را برداشت و پاک کرد و دوباره به چشم زد و عکس محمد و آکو را از او گرفت. زیر نور موبایل و از پشت عینک مستطیلی بزرگ به آن نگاه کرد، عینک را از چشمش برداشت.
ـ خدا امهادی رو رحمت کنه، چند روز قبل رفتیم بیمارستان ملاقاتشون.
سوزان تازه یادش آمد این دو نظامی را کجا دیده است. از لای گونیهای جلوی پنجره، سوز خشکی توی اتاق آمد و سر و صدای زوزه مانندی را در فضا پخش کرد. وجود سوزان لبریز از سؤال و ترس شد، به مِنمِن افتاد. دید که ابوهادی به صورت علی خیره شده. نگاهش خشک و ملتهب بود. با صدایی آهسته گفت: «از کجا معلوم قاتل پسر من نباشه.»
سوزان با بیصبری و لحنی رنجیده کلام او را قطع کرد.
ـ کی قاتل پسرته ابوهادی؟
ابوهادی انگار یخ بسته بود. نگاهش روی صورت علی خیره ماند. علی بیهیچ حرفی سرش را به دیوار تکیه داد، لبخندی سرد روی لبهای خشک و سوختهاش لغزید. خواست چیزی بگوید انگار کلمات نمیخواستند واضح بر زبانش بیایند. انگشتش را زیر چشمانش کشید.
لبان سوزان شروع به پریدن کرد. فریاد زد، فریادی که هم خشم بود و هم ناتوانی یک مادر در برابر دیوارهای شهر محاصره شده. سکوت سنگینی حاکم شد، تنها صدای کوبش باد، فریاد آتشین سوزان را میشست.
ـ بیپرده بگید دنبال چی هستین؟
فریادش بهقدری بلند و ناامیدانه بود که انگار کسی او را با کارد زخمی کرده باشد. از فکرهای توی سرش ترسید. به تنگنای عجیبی افتاده بود سر تا پا دلشوره شد، لرزشی ممتد در تمام بدنش احساس کرد.
ابوهادی قاب عکس هادی را جلوی صورتش گرفت:
ـ زیر نظرش داشتن، فهمیدن که با تکفیریها در ارتباطه.
باد تندی وزید، گونیهای خاکی جلوی پنجره با فریادی خشک کنده شدند و مثل جنازههای سبک در هوا تاب میخوردند. برق لحظهای صورت سوزان را روشن کرد، سایهی دو فرماندهی نظامی، روی دیوار لرزید و دوباره تاریکی همه چیز را بلعید. صدای رعد در سقف طنین انداخت. سوز سرما توی اتاق پیچید لرز خفهای بر تن سوزان افتاد، انگار دل شب هم از تهمتی که به پسرش زده بودند خشمگین شده بود. ابوهادی آه سردی کشید.
ـ دوبار که رفتم شیر بخرم، دیدمش، توی باغای زیتون نزدیک بِنِّش. آدم اوناست.
سوزان پلک نزد. اشکهای گرم که برای خواهرش ریخته بود، هنوز روی گونهاش خشک نشده بود، اما حالا چشمانش در برابر این اتهام ناگهانی، خشک و برّاق شد. در گوشهی اتاق، عدنان ایستاده بود. مردی که سوزان او را انتخاب نکرد. حضور او حالا در این لحظهی مرگ و زندگی، سنگینتر از اتهام بود. سوزان با حضور عدنان وزن دو اتهام را بر دوش میکشید. اتهام جاسوسی بر پسر و اتهام خیانت بر قلب عدنان.
ـ ابوهادی میفهمی چی داری میگی؟ اگه اینجا موندن ما داره اذیتت میکنه خب بگو از خونت بریم دیگه چرا این حرفا رو میزنی؟ صدایش، با وجود خستگی و اندوه، تیزی فولاد را داشت.
عدنان تند سمت پنجره رفت، باد زوزه میکشید و صدای آنها را در هم گم میکرد. رعد، پشت سر عدنان در آسمان خفه شد و نور کوتاهش بر چهرهی او تابید؛ چشمانی خسته که میان هجوم خاک و باد هنوز به سوزان نگاه میکرد. عدنان گوشهی گونی را گرفت. توی وزش باد به رقص آمده بود.
نظامی مسن، گوشی را از همکارش گرفت و نورش را طرف عدنان انداخت. جلو رفت و کنار او ایستاد. عدنان لبخند روشنی زد. میخ هنوز توی تار و پود گونی بود. روی نوک انگشتان پا ایستاد، نظامی نور موبایل را بالای پنجره انداخت، صدای کوبیدن میخها، زیر صدای رعدی که آسمان را شکافت، گم شد. نظامی مسن سرجایش برگشت و نور موبایل را توی جمع انداخت.
چهرهی بیحرکت و جدی ابوهادی در یک لحظه تغییر حالت داد.
ـ اینجا خونه خواهرته. تو و این سه تا بچهی صغیر تا هروقت دوست دارین بمونین قدمتون رو چشم.
نگاهش روی صورت علی خیره ماند، دنبالهی حرفش را گرفت.
ـ ولی این خائن نمیتونه اینجا بمونه.
لرز بر صدایش نشست.
ـ این پسر با هادی من، دوتایی با هم رفته بودن گشتزنی چرا پسر من باید اسیر مسلحین میشد و این نه؟
به نقطهای نامعلوم در تاریکی چشم دوخت.
ـ پدرش شهید نشده، اعدامش کردن.
اتاق در سکوتی مرگآور و سنگین فرو رفت. همه سوزان را نگاه کردند، انگار سم به خوردش داده بودند و منتظر اثر آن بودند، سوزان به مِنمِن افتاد، علناً میدید که حقیقت دارد از میان دستانش لیز میخورد و فاش میشود. سوزان چشم دوخت به صورت ابوهادی، پیرمرد انگار با مرگ قمر، خودش را از یاد برده بود فقط جسم بود و هیچ نشانی از روح در او نبود. همه منتظر بودند تا سوزان حرف بزند. نگاه متعجب و متحیر علی بین سوزان و ابوهادی ردوبدل شد. سوزان مثل کسی که تازه به هوش آمده باشد سرش را تکان داد دهان باز کرد چیزی بگوید، کلمات توی گلویش شکست، صدای ابوهادی بار دیگر بلند شد.
ـ دو تا خواهر، این پسر رو مثل بچهی خودشون دوست داشتن.
آسمان دوباره غرید. پیرمرد چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد.
ـ باباش قاتل بود، خائن بود، به نیروهای نظامیِ هموطن خودش رحم نکرد. پسرش هم مثل خودش.
شوک ناگهانی به علی دست داد، سریع و تند سرش را بهطرف سوزان چرخاند و منتظر بود او حرفی بزند. سوزان خواست تأثیر حرفهای ابوهادی را در چشمان بهتزدهی علی جستجو کند، نتوانست با او چشم در چشم شود. سوزان دستش را روی بازوی سنگین علی گذاشت و آن را فشرد، تلاشی غریزی برای انتقال اطمینان و گرمای خود به بدن سرد او.
علی با حالتی گیجی سعی کرد روی پا بایستد، نظامی جوان دست روی شانهاش گذاشت و او را سر جایش نشاند. علی یکی از دکمههای یقهاش را باز کرد و محکم نفس کشید، زانوهایش را ستون سرش کرد و با دو دست شقیقههایش را محکم گرفت.
سوزان احساس کرد رازی که سالها توی سینه نگهاش داشته، الان و این لحظه به انتظارش ایستاده و راهی برای فرار برایش باقی نگذاشته و باید همین راه را پیش برود. حس کرد دیگر کسی نمیتواند او را از زیر آوار ترسی بیرون بکشد که مدتها توی سینهاش بود. دلش میخواست او جای قمر توی قبر میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند. علی با عصبانیتی که فوراً جلویش را گرفت، گفت: «ماما شما یه چیزی بگو؟» سوزان میترسید علی را نگاه کند و او همه چیز را از نگاه و حالت چشمهایش بخواند. فکر و خیال مثل دستهای از کلاغ به ذهنش هجوم آورد. چشم در چشم که شدند ناگهان کلمات از ذهنش ناپدید شدند تپق زد حتی فعل و فاعل جملهاش را نتوانست با هم تطبیق دهد. خواست حرفی بزند، اما انگار هوا کم بود و نفس کشیدن برایش سخت شده بود. سرش را به دیوار پشتش تکیه داد و دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت، جایی که میتوانست ضربان نامنظم قلبش را حس کند. چشمهای درشت علی از حیرت و ترس بزرگتر شدند. دست بر سینهی دیوار کوفت، سوزان احساس کرد که بدنش مثل کوره میسوزد، چهرهاش تلخ و درهم پیچیده شد، حس میکرد تن خستهاش مثل شیشهای شکسته و هر تکهی آن به سمتی پرت شده است.
عدنان که تا این لحظه ساکت بود، وقتی حال سوزان را دید، رو به دو نظامی گفت: «الان زمان خوبی برای بازجویی نیست، اینا داغدارن.» نظامی مسن، خم شد دست روی شانهی علی گذاشت، علی در حال تفکر و اضطراب ایستاد، نظامی مسن به عدنان گفت: «ما ایشون رو با خودمون میبریم تا روشن شدن قضیه پیش ما باشن بهتره.» خشم مثل باروت سینهی سوزان را پر کرد، دست به دیوار گرفت، سر جایش ایستاد: «چرا باید پسرم رو با خودتون ببرید؟» ابوهادی با صدایی آهسته گفت: «اون پسر تو نیست، اون با تکفیریهاست» سوزان نگاهی تند به ابوهادی انداخت، پیرمرد چشم دوخته بود به عکس هادی. سوزان خواست به نظامی مسن التماس کند که علی را با خودشان نبرند. نظامی جوان چشم به اطراف چرخاند، انگار که این لحظهی آخر، توی تاریک روشن اتاق دنبال سرنخ باشد. نظامی مسن دست پشت کمر علی گذاشت و آرام او را بهطرف جلو راند.
علی داشت تصمیم میگرفت، انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، قدمی به عقب برداشت، خواست با سوزان حرف بزند، نتوانست. قدمی دور نشد که نالهی دردناک سوزان او را سر جایش میخکوب کرد. برگشت برای دلگرمی دستی به شانهی سوزان کشید و رفت. خواست همپای دو نظامی از اتاق بیرون برود توی درگاه در این پا و آن پا شد. نگاهش به دهان سوزان دوخته شد. سوزان احساس کرد وجود علی پُر از سؤال بیجواب مانده. پشت سرشان دوید توی حیاط، باران شروع به باریدن کرده بود. علی جلوی در ایستاده بود، قامت بلند و استخوانبندی که از جوانی در فوعه شکل گرفته بود، اکنون در نور لرزان شب، سایهای سنگین انداخته بود.
سوزان مثل تیرخوردهای به خود لرزید، دوید دست علی را کشید و او را توی بغل گرفت و سخت به سینه چسباند.
دو نظامی منتظر علی ماندند، علی لرزش بدن سوزان را که دید، خودش را از بغل او جدا کرد، چند لحظه به صورتش خیره شد، پیشانیاش را بوسید و بی هیچ حرفی همراه دو نظامی از خانه بیرون رفت. قامت علی در میدان دیدِ سوزان لرزید انگار توی سراب ایستاده بود یا اینکه در مه پیدا و ناپیدا میشد. باد، نفسِ شهر را با خود میکشید؛ هوا بوی خاک باروت داشت.
سوزان پشت سر علی دوید، به درگاه در تکیه داد، زیر آسمانی که دیگر آرام نداشت. قطرات باران، نه به آرامی، که مثل گلولههای ریز بر شانههایش فرود میآمد. شال روی سرش، از شدت باران چسبیده و سنگین شده بود.
هر بار که رعد میشکافت، نور سفید و لحظهای فضای حیاط را روشن میکرد. در آن نور زودگذر، سوزان میدید که دو نظامی، علی را میبرند. سایهشان روی زمین گلی میلغزید.
سوزان دهانش را باز کرد تا فریاد بزند، اما باران و رعد آنقدر بلند بودند که صدایش در حلقش خفه شد. باد شدید، موهای خیسش را به صورتش میکوبید. او دستهایش را بهسمت سایههای در حال دور شدن دراز کرد، زمین زیر پایش از آب پر شده بود و هر رعد، یادآور وحشت این محاصره بود. صدای رعد چون پتکی بر قلب سوزان فرود میآمد.
چشمش را تنگ کرد و به سر کوچه خیره شد، علی در تاریکی و بیانتهای مقابلش میان باران گم شد. آسمان غرید، باد گونی جلوی پنجره را از جا کَند، رعد و برق همهجا را روشن کرد. کسی توی کوچه نبود. سوزان صدای عدنان را از پشت سر شنید: «برگرد تو خونه من همراهشون میرم، شاید تونستم کاری برای پسرت بکنم.» عدنان قدمی پیش گذاشت، نه برای جنگ، برای نگاه سوزان، و به پنجرهای که هنوز زنده بود در برابر باد. درون خانه، سکوتی از جنس ناامیدی و عشق حاکم شد.
ادامه دارد...
مریم ابراهیمی شهرآباد
سال شصت و یکم ـ شماره 2954