کد خبر: ۷۱۲۹
۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ۱۸:۱۶
سرمقاله

به وسعت جغرافیای قلب پریشان

غم ۱۶۸ شهیدی که تابه‌حال چند بار در تشییع‌شان شرکت کرده‌ایم. چند بار جگر گوشه‌هایمان را به دوش کشیده‌ایم و با دست خودمان بر روی پیکر بی‌جان‌شان خاک ریخته‌ایم! با غم پیدا شدن روزانه و جزء جزء یک انسان!

به وسعت جغرافیای قلب پریشان
ریحانه شیروانی
نویسنده :

ریحانه شیروانی

در اولین روز مرداد گوشه‌ای از ایران شاهد صحنه‌هایی بود که برای همه‌ی مردم دنیا ‌بیگانه بود!
هیچ‌کس جز مردم ایران در دنیا نمی‌فهمد وقتی می‌گوییم هر روز عاشوراست، یعنی چه؟!
ما با چشممان دیدیم ظهر عاشوراست و پیکری ارباً اربا پهنه‌ی‌ دشت بلا را پر کرده و به وسعت جغرافیای قلب پریشان و پر داغ انسانیت پراکنده است!
دیدیم که یک باغ شقایقِ پرپر شده و تکه‌تکه شده و سوخته، در آخرین قدم‌ها، هم‌نفس و هم‌پای ما شدند و رفتند!
رفتند؟!
نه! برای همیشه ماندند و ماندگار شدند!
مگر حسین‌علیه‌السلام ماندگار نشد؟!
مگر علی‌اکبرعلیه‌السلام آن لحظه‌ای که سیدالشهدا بر بالین پیکر هزار تکه‌اش فریاد زد: «ولدی علی! علی الدنیا بعدک العفا» جاوید نشد؟!
آری ۱۶۸ شهید میناب دوباره متولد شدند، دوباره شهید شدند و دوباره جاودان شدند!
دوباره ۱۶۸ مادر و پدر داغدار شدند.
موج آتشین داغ طفلکان پرپر شده، دوباره میناب را در نوردید و آتشی برپا کرد که تا عمق جان‌مان را سوخت!
واقعاً کسی جز مردم این خطه‌ی پر داغ از عالم می‌فهمد یک قطعه کوچک و کفن پیچ‌شده، از یک بچه‌ی هشت ساله یعنی چه؟1
خود پیکر بچه‌ی هشت ساله را تصور کن!
نه، ارباً اربا تصور کن.
و حالا، قطعه‌ای جامانده از آن پیکر کوچک، نازنین، نحیف، رنجور، سوخته و متلاشی شده و همه‌ی غم‌های عالم را دیده، پیدا شده!
فکرش دل را می‌لرزاند و پشت صبر و شکیبایی را می‌شکند.
تصور صورت نحیف و لطیفش که روی خاک داغ میناب گذاشته بودیم کافی نبود، که حالا باید یک قطعه‌ی دیگر به آن پیکر اضافه شود تا قطعه‌ی آخر صبر، طاقت و توان‌مان را با او زیر خاک بکشد؟!
اصلاً فکرش را بکن!
یک قطعه از پیکر! تکه‌تکه شده‌اش را
عجب قصه‌ی دردناکی است همین یک عبارت!
دست؟ پا؟ پهلو؟ کجا؟!
یک قطعه یعنی چه؟!
و ما این یعنی چه را دیدیم و چشیدیم و تحمل کردیم و...
تو می‌دانی که قلب ما برای این غم عظیم خیلی کوچک است.
تو می‌دانی این حجم غم برای این پشت خم‌ و ناتوان و رنجور ما خیلی زیاد بود!
نمی‌دانم ما را برای چه رسالتی انتخاب کرده که با این ابتلای عظیم به میدان جهاد، بعثت و آزمون می‌برد!
غم ۱۶۸ شهیدی که تابه‌حال چند بار در تشییع‌شان شرکت کرده‌ایم.
چند بار جگر گوشه‌هایمان را به دوش کشیده‌ایم و با دست خودمان بر روی پیکر بی‌جان‌شان خاک ریخته‌ایم!
با غم پیدا شدن روزانه و جزء جزء یک انسان!
یک بچه‌ی نُه ساله.
با غم یک پرسش درِگوشی و یواشکی 
«از ماکان هم چیزی پیدا شده؟!»، «از امیرعلی جداوی چطور؟!»
راستی در این سرّ مستور در تاریخ مقاومت ما چه رازی نهفته است؟!
این را کسی رمزگشایی کرده؟1
این را کسی می‌فهمد؟!
شاید و فقط شاید مایی که ۱۴۰۰ سال است در حسرت قبر مخفی مادر آفرینش می‌سوزیم و روضه‌های جانکاه برای مادر پهلو شکسته می‌خوانیم، رشحه ای از این را بفهمیم.
شاید!
شاید خداوند، او را هم حجت مظلومیت و حقانیت ملتی کرد که وارث همه‌ی غم‌ها، حسرت‌ها و آرزوهای تاریخ مظلومان و محرومان و پابرهنه‌هاست.
ماکان، امیرعلی و ۱۶۸ شهید میناب که دوباره شهید شدند و دوباره تشییع شدند و دوباره داغ دل‌مان را تازه کردند، با خون‌شان، با آن پیکرهای هزار پاره و ارباً اربایشان، با این تشییع‌های جگرسوز و جان‌گداز به ما یادآوری می‌کنند که؛
حواس‌تان هست؟!
حواس‌تان هست که شما همه‌ی آرزوهای تاریخ را زندگی می‌کنید؟!
حواس‌تان هست که شما بالأخره حسرت و آرزوی مظلومان و پابرهنگان را به سربلندی بدل کردید و پنجه در پنجه‌ی اهریمن و فرعون زمان انداخته‌اید!
می‌فهمید و قدر می‌دانید؟!
حواس‌تان هست که هنوز کسی انتقام پیکر ارباً اربای علی‌اکبر را نگرفته و جهان چشم‌انتظار منتقم است و خدا این تاج افتخار را به سر شما گذاشته که انتقام خون مظلومان‌تان را بگیرید؟!
کاری که گذشتگان ما فقط حسرتش را خوردند...
آری دیروز داغ‌هایمان تازه شد و شهدا تکثیر شدند.
اما
هزار برابر آن داغ و اندوه، خشم و کینه‌مان برای انتقام بیشتر شد.
ما از این راه برنمی‌گردیم، حتی اگر پیکرهایمان مثل پیکر بچه‌های میناب، به وسعت جغرافیای شرف و جوانمردی در گستره‌ی جهان پر از ظلم و ستم پراکنده شود.
ما از این راه برنمی‌گردیم.
والله ماترکناک یابن رسول‌الله

سال شصت و یکم ـ شماره 2954

گزارش خطا