کد خبر: ۷۱۱۸
۱۴۰۵/۰۵/۰۳ ۱۱:۴۶
داستان دنباله دار 

آواز خاموش ـ قسمت 13

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

آواز خاموش ـ قسمت 13

آفتاب تویِ کوچه پهن شده ‌بود. باد کم‌زوری می‌وزید. سوزان مسیر طولانی خانه تا درمانگاه را با بی‌قراری می‌دوید، ابوهادی پشت سرش می‌دوید، زمین می‌خورد و بلند می‌شد. وقتی رسیدند دیگر نه به قدم‌های هیچ‌کدام‌شان رمقی مانده‌ بود و نه به قلب‌شان. ابوهادی جلوتر از سوزان با قامتی شکسته از پله‌ها بالا رفت. دستش روی دستگیره ماند، انگار جرأت باز کردن آن را نداشت. سوزان جلو رفت در سالن را باز کرد، پرستار را دید، سلام کرد: «فرستادین دنبالم بیام درمانگاه، حال خواهرم...» نگاهش افتاد به گوشه‌ی سالن، پتو از فرق سر تا نوک انگشتان پای قمر را پوشانده‌ بود. سوزان نفسش بالا نیامد که حرفش را تمام کند. احساس کرد حنجره‌اش بریده شده و نفس‌هایش به خس‌خس افتاده. دیگر نه نفس که جانش داشت از گلویش بالا می‌آمد.
با قدم‌هایی لرزان بالای سر قمر ایستاد، روی دو زانو نشست، پتو را از روی قمر کنار زد، به صورت گندم‌گون خواهرش خیره شد، دستش را روی شانه‌ی سرد و بی‌جان او گذاشت و آهسته، انگار که می‌خواهد بچه‌ای را بیدار کند تکانش داد: «قمر!» اشک از چشم‌هایش روی گونه‌های سرد و بی‌حسش می‌چکید. برگشت عقب، ابوهادی را از پس پرده‌ی اشک دید، پیرمرد جلوی در روی زانو افتاده‌ بود صدایش پُر از بغض بود و چشمانش پُر از غم. سوزان جوری به چشم‌های بسته‌ی قمر خیره شده‌ بود که انگار از پشت سکوتش با او حرف می‌زد. این درد برایش غیرقابل تحمل ‌بود. با هر دو دستش به پتو چنگ زد و به خدا التماس کرد تا معجزه‌ای کند. انگار که غم روی شانه‌هایش چنبره زده‌ بود و چنان بر او تسلط یافته ‌بود که چاره‌ای نداشت جز اینکه آن را با خود حمل کند، درست مثل پرنده‌ای که مار، دور بدنش پیچ و تاب خورده و با فشارش او را کرخت و فلج کرده. پلک می‌زد که شاید جریان زندگی را در صورت بی‌روح خواهر ببیند، اما آنچه که دید جنازه‌ی بی‌حرکت بود که جلوی چشمانش در خوابی ابدی فرو رفته‌ بود. پرستار خم شد، زیر بغل سوزان را گرفت، خواست بلندش کند، نتوانست.
ـ اذان صبح بود که دیدم بلند شد چند ثانیه نشست و بعد...
آفتاب از توی حیاط جمع شده ‌بود و لبه‌ی دیوار رسیده ‌بود. جسم بی‌جان قمر کوچه به کوچه روی دوش دو مرد غریبه پیش می‌رفت. ابوهادی و سوزان پشت سر جنازه پیش می‌رفتند. جلوی در خانه، صدای لااله الاالله مردها بلند شد، وارد حیاط شدند، سوزان هم پشت سرشان. جسم بی‌جان قمر را بلند کردند و روی موزاییک‌های سرد حیاط گذاشتند. ابوهادی با قامتی خمیده یک دست به کمر بود و یک دست به دیوار کوچه گرفت.
لیلا نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌ی سوزان انداخت: «من و دخترم غسلش میدیم تو برو تو خونه پیش بچه‌ها.» زینب جلوی در اتاق ایستاده‌ بود و نمی‌گذاشت بچه‌ها بیرون بیایند. گاهی عقیله تقلا می‌کرد در را باز کند و توی حیاط بدود و گاهی بیان. صدای گریه‌ی هر دو مثل خنجر توی قلب سوزان فرو می‌رفت. سوزان توی اتاق رفت، جلوی در زمین نشست، عقیله و بیان را در آغوش گرفت. صورت سرخ و خیس هر دو را نوازش کرد، نگاهش به ادریس بود که گوشه‌ی اتاق زانوهایش را توی بغل گرفته‌ و به چادر نماز قمر خیره شده ‌بود. با صدایی بغض‌آلود و با لحنی که غم و اندوه در میان آن موج می‌زد گفت: «نور چشمم، بلند شو این دو تا بچه رو مشغول کن، نذار بیان تو حیاط.» کنار جانماز قمر نشست، چادر سفید او را برداشت، صورتش را توی چادر پنهان کرد، بو کشید و آن را روی قلبش فشار داد. صدای گریه بیان و عقیله قطع شد، دید که به او زل زده‌اند، سعی کرد لبخند بزند، بلند شد ایستاد، قطرات اشک روی گونه‌اش سُر خوردند و در تاروپود چادر محو شدند.
توی حیاط، فقط لیلا بود و زینب. ابوهادی، عدنان و دو مرد غریبه توی کوچه ایستاده‌ بودند. سوزان کنار جسم بی‌جان خواهرش نشست، چادر قمر را به زینب داد: «می‌دونی باید چند تکه ببُری؟» اشک توی چشمان زینب دوید، پلک‌هایش را روی هم گذاشت که یعنی می‌دانم. بازوی سوزان را نوازش کرد، لرزش دستان سوزان شدید شد، شال عربی را از دور سر خواهر باز کرد، لیلا کاسه را توی سطل فرو برد، قطرات آب از دستانش روی زمین چکه کرد. زینب پایین چادر نماز قمر را تا کرد و بین دو لبه‌ی قیچی گذاشت. صدای از هم شکافتن تاروپود پارچه، صدای ریختن آب روی زمین، صدای گریه‌های سوزان و صدای جیغ‌های بیان و عقیله درهم تنیده شد.
قمر را لای تکه‌های چادر نمازش پیچیدند، سوزان لحظه‌هایی را به یاد می‌آورد که خواهر چادر سفیدش را سر می‌کرد و پای جانماز می‌نشست، دستانش را رو به آسمان می‌گرفت و برای آزادی شهر دعا می‌کرد. حس کرد، شهر نه، ولی قمر از محاصره و بیماری و سختی جنگ آزاد شده اما او را در تنهایی خودش اسیر کرده. بالای سر خواهر نشست، صورتش را روی صورت خواهر گذاشت و هق زد.
تاریکی شب بر شهر سایه انداخته ‌بود. باد سرد توی سر و صورت سوزان می‌خورد. ابوهادی کنار دیوار نشسته‌ بود و پاهای استخوانی‌اش از زیر دشداشه‌ی چرک‌مرده‌اش بیرون زده‌ بود. از پشت عینک ذره‌بینی چشم دوخته ‌بود به خیسی کف حیاط و جنازه‌ی قمر که حالا لای پتو پیچیده شده ‌بود. توی نگاهش پر از اندوه بود، گویی داشت تک‌تک خاطرات زندگی‌اش با قمر را مرور می‌کرد. پیرمرد عینک را از روی صورتش برداشت، با آستین رنگ و رو رفته‌ی کتش اشک‌هایش را پاک کرد. دو نفر مرد غریبه همراه عدنان وارد حیاط شدند. دو سر پتو را گرفتند و توی تابوت چوبی زهواردررفته گذاشتند. صدای لا اله الاالله بلند شد. سوزان روی تابوت خم شد و گذاشت بغض توی گلویش بشکند. انگار تکه‌ای از وجودش را از دست داده ‌بود.
تیرگی شب توی کوچه‌ها جاری شده‌ بود. عدنان و ابوهادی، دو گوشه‌ی جلوی تابوت را گرفته ‌بودند و آن دو مرد غریبه، دو گوشه‌ی عقب. زینب و لیلا، هم‌پای سوزان، توی تاریکی کوچه، پشت سر تابوت پیش می‌رفتند.
ورودی قبرستان، مردها ایستادند، عدنان صبر کرد، سوزان جلو بیایید: «شما دیگه تو قبرستون نیایین، یه‌وقت تک‌تیراندازا متوجه بشن و...» سوزان نگاه بی‌رمقی به عدنان انداخت و نگاهی به تابوت، زودتر از بقیه وارد قبرستان شد.
کنار قبر هادی، تابوت را زمین گذاشتند. گودال دهن باز کرده در دل زمین، آماده بود تا قمر را توی خودش جا دهد. پتو را از توی تابوت بیرون آوردند و روی قبر هادی گذاشتند، انگار مادر و پسر تنگ همدیگر را در آغوش گرفته‌ بودند. عدنان جلو ایستاد و تکبیر اول را گفت، بقیه پشتش ایستادند. بغض توی گلوی سوزان چنگ انداخت، عدنان تکبیر دوم را گفت، اشک توی چشمان سوزان حلقه زد، تکبیر سوم، پاهای سوزان شروع به لرزیدن کرد، تکبیر چهارم، تکبیر پنجم، سوزان دیگر نتوانست طاقت بیاورد بقیه‌ی نماز را بخواند، روی زانو بالای سر تابوت نشست. دستش را روی سینه‌اش گذاشت، انگار که چیزی آنجا گیر کرده‌ و راه نفسش را بسته بود. موجی از درد در سرش پیچید، چشم‌هایش را بست، پیشانی‌اش را روی سینه‌ی قمر گذاشت.
ابوهادی مقابلش پایین تابوت روی خاک‌های سرد و سفت نشست. عدنان توی قبر رفت، لیلا و زینب، سوزان را بلند کردند و از کنار قبر عقب بردند. دو مرد غریبه جنازه را از توی تابوت بیرون آوردند. جنازه توی قبر سُر خورد، سوزان جیغ جانسوزی کشید، پاهایش سست شد و روی زمین افتاد، انگار کسی نمی‌توانست او را از زیر آوار غربتی که گرفتارش شده، بیرون بکشد، دلتنگی مثل آتش زیر خاکستر توی قلبش پنهان شده‌ بود، ناگهان گُر می‌گرفت و تمام وجودش را یک‌پارچه به آتش می‌کشید و می‌سوزاند. زندگی را از دست داده ‌بود و معلوم نبود چه زمانی بتواند دوباره آن را در آغوش بگیرد. دلش می‌خواست علی بود و توی بغل او یک دل سیر بغضش را گریه می‌کرد.
عدنان با سر و صورت خاکی از قبر بیرون آمد، با بیل خاک‌ها را داخل گودال تاریک می‌ریخت، هم‌زمان داشت بخشی از قلب سوزان را زیر خاک پنهان می‌کرد. سوزان دستش را روی خاک‌های سطح قبر کشید. از دلداری همه با نگاه غمگینی تشکر کرد.
دو مرد غریبه رفتند. سکوتی وحشتناک بر قبرستان سایه افکند. لیلا و زینب منتظر بودند تا سوزان از سرِ خاک بلند شود، اما سوزان غرق افکارش بود، سرش را تا جایی که می‌توانست خم کرده ‌بود و زل زده بود به پشت دست‌هایش و آرام، خاک روی قبر را جابجا می‌کرد. عدنان زیر گوش لیلا و زینب چیزی گفت، آن‌ها بلند شدند، چند لحظه به سوزان نگاه کردند، هم می‌خواستند بمانند و هم می‌خواستند بروند. عدنان زیر بغل ابوهادی را گرفت، پیرمرد مثل میتی متحرک از روی خاک‌های اطراف قبر بلند شد. عدنان دشداشه‌‌ی او را تکاند: «ابوهادی! شما هم با اینا برو خونه، هوا سرده.»
آن‌ها که رفتند، عدنان شانه به شانه‌ی سوزان نشست: «گفتم زودتر برن خونه، هم هوا سرده و هم بچه‌ها تنهان.» سوزان سرش را بالا گرفت، نگاهش به نگاه عدنان دوخته شد، عدنان طولانی‌ترین نگاه را به او کرد، این نگاه این‌قدر قدرت و انرژی داشت که سوزان احساس کرد، یک دنیا حرف پاورچین از دلش آمده و پشت لب‌هایش ایستاده و حالا نمی‌داند چطور بگوید. لب‌هایش شروع به لرزیدن کرد، نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. دلش کُنجی، گوشه‌ای می‌خواست بنشیند و برود به گذشته‌های دور و دنبال خودش بگردد. وحشتی سرد به تمام وجودش چنگ انداخته ‌بود، انگار دردهایش دیواری بتونی بودند که دور تا دور وجودش را گرفته و بالا و بالاتر می‌رفتند تا جایی که دیگر ممکن نبود خودش را از این قلعه سیمانی و سرد بیرون بکشد، خواست بگوید چرا لحظه لحظه‌ی زندگی من با خون جگر قاتی شده، باز هم نتوانست، اشک چشمانش را پوشاند تا آنجا که دیگر عدنان را محو دید. دستش را روی سینه‌اش گذاشت: «یه چیزی اینجام گیر کرده که راه نفسم رو بسته.» غم و غصه، مثل آتش، وجودش را ‌سوزاند و از چشمانش بیرون ریخت. این اولین باری بود که دلش برای خودش سوخت، آن هم در سن پنجاه سالگی.
نگاه عدنان اطراف قبرستان چرخ خورد و روی قبر هادی ثابت ماند. چند ضربه به خاک‌های روی قبر زد، انگشتش را زیر چشمانش کشید: «شاید فکر کنی نمی‌تونم حالت رو درک کنم، ولی خوب می‌فهمم چی می‌گی و توی دلت چی می‌گذره. روزی که تو ازم خداحافظی کردی و رفتی.» در صدای عدنان رگه‌هایی از تلخی و کنایه بود. سوزان احساس کرد خاطرات کهنه مثل خنجری زهرآلود در قلب او و عدنان فرو می‌رود، عدنان ادامه داد: «اون روزی که التماست کردم نرو...» دیگر حرفی نزد و سکوت کرد. سکوتش فریادی دردناک‌تر بود. سکوتی که سنگینی سی سال حسرت و اندوه را بر دوش می‌کشید. سوزان خواست حرفی بزند، اما نمی‌دانست چطور این زخم کهنه را باز کند. باد سردی وزید، سوز سرما توی صورت سوزان چنگ انداخت. عدنان دید که سوزان در خودش مچاله شد. بلند شد، کاپشنش را در آورد، بالای سر سوزان ایستاد، خم شد کاپشن را روی دوش او انداخت: «هوا سرده اینو بپوش سرما نخوری.» سوزان دو لبه‌ی کاپشن را بهم نزدیک کرد، دستانش را توی آستین‌ها فرو برد، عدنان نگاهش می‌کرد. گرمای دلچسبی توی تن سوزان پیچید، یک لحظه سرش را بالا آورد، به چشمان عدنان خیره شد، توی چهره‌ی او همدردی و لبخند صمیمانه‌ای دید. عدنان نگاهی به اطراف انداخت: «می‌دونم الان، هیچ جایی جز اینجا دردت رو تسکین نمی‌ده ولی تو این تاریکی اینجا موندن خطر داره» تاریکی و سکوتی سرد، وحشت قبرستان را بیشتر کرده ‌بود.
لب‌های سوزان شروع به لرزیدن کرد: «چقدر امشب، شب سنگینیه.» غیبت ناگهانی علی و رفتن قمر درد گُنگی به جانش انداخته ‌بود. غم و درد و وحشت انگار توی قلبش ریشه زده بود و هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. نگاهش به آسمان دوخته شد، انبوهی از ابر آسمان را پوشانده بود، ستونی از نور نقره‌ای ماه، بین آن‌ها راه باز کرد و هوا را کمی روشن کرد. با آه پر حسرتی نفسش را تازه کرد: «همه‌ی سال‌های زندگی من با درد فراق عجین شدن.» احساس کرد مثل کودکی جامانده از قافله در صحرایی سرگردان شده: «بعد از ازدواج با محمد، فکر می‌کردم زندگی روی شیرین خودش رو به من نشون میده.» بغض توی گلویش شکست: «نمی‌دونستم برام خنجر تیز کرده.» انگار پشت هر کلمه‌اش بوته‌ی حزنی می‌رویید: «سنگ هم اگه بود بعد این همه غصه و غم، ترک می‌خورد.»
خمپاره‌ای زوزه‌کشان از بالای سرشان گذشت و توی درختان زیتون آن‌طرف قبرستان پایین آمد. نگاه عدنان به نقطه‌ی سقوط خمپاره دوخته شد: «اینجا موندن صلاح نیست، بلند شو بریم.»
سوزان دستش را روی زانو گذاشت، درد توی کمرش پیچید، سعی کرد از جا بلند شود، کمی بی‌حس بود اما بهتر شده ‌بود. عدنان کمی خم شد دو لبه‌ی پایین کاپشن را کنار هم گذاشت، سوزان خواست خودش زیپ را ببندد، اما عدنان لحظه‌ای در چشمان سوزان خیره شد و بعد ماشین زیپ را تا زیر گلوی سوزان بالا کشید. در میان سرمای شب و سنگینی اندوه، گرمای کاپشن و حضور عدنان، مثل شعله‌ای کوچک در دل سوزان روشن شد. نگاهش به عدنان گره خورد، حسی مبهم در دلش جوانه زد. شاید قدردانی، شاید پشیمانی، شاید چیزی فراتر از این‌ها حس کرد. این گرما فقط گرمای کاپشن نبود، بلکه ردی از مهربانی گم شده‌ای بود که سال‌ها در قلبش پنهان کرده‌ بود. لحظه‌ای حس کرد که دوباره زنده شده و دوباره می‌تواند نفس بکشد، اما دیری نگذشت که این حس از بین رفت و سایه‌ی سنگین مرگ قمر دوباره بر قلبش سنگینی کرد. با قدم‌های آهسته از مابین قبرها گذشت. عدنان هم پشت سرش. از قبرستان که بیرون آمدند، نگاه سوزان به گنبد هرمی شکلِ دُوَیسه گره خورد. دلش می‌خواست توی اتاقک می‌رفت، دست روی رد پای هک شده در دل سنگ می‌کشید و با حضرت علی درد دل می‌کرد. خواست به عدنان بگوید، اما انگار چیزی مانعش شد، حرفش را قورت داد. هم‌پای عدنان راه خانه را پیش گرفت. در سرتاسر شهر یک چراغ روشن نبود. از شدت تاریکی شهر و آسمان شب، یکی شده ‌بود. ساختمان‌ها یکی در میان فرو ریخته ‌بودند و مثل لایه‌های خمیر روی هم تا شده‌ بودند. منطقه‌ای ویرانه و خالی از سکنه. سکوت همه جا را فراگرفته‌ بود، شهر، برایش مثل شهر ارواح شده ‌بود. گوشش به صدای نفس‌ها و قدم‌های عدنان بود، تا اضطراب سینه‌ی ضعیفش را کم کند.
وارد کوچه که شدند، سوزان شبح سه مرد را جلوی در خانه‌ دید. نزدیک‌تر که رفتند، دو مرد جلو آمدند، لباس نظامی تن‌شان بود، سلام کردند. سوزان در تاریکی کمی به چهره‌شان خیره شد، فکر کرد آن‌ها را قبلاً دیده، هرچه به ذهنش فشار آورد یادش نیامد. سومین مرد، علی بود، به دیوار خانه تکیه داده ‌بود. سر و صورتش خاک‌آلود بود. با لب‌هایی لرزان جلو آمد، نتوانست چیزی بگوید. انگار از پشت سکوت با هم حرف می‌زدند. احساسی وحشتناک مثل سرمای مرگ، بر قلب سوزان نشست، دهانش را باز کرد ولی انگار کلمات توی گلویش گیر کرده‌ بود. کوچه دور سرش چرخید، علی جلو دوید، سوزان سرش را به سینه‌ی علی تکیه داد. سینه‌اش با نفس‌های تند پر و خالی می‌شد. سخت و سنگین نفس می‌کشید. حجم عظیمی از غم، در قلبش رسوخ کرده ‌بود. پاهایش مثل چوب، خشک و سنگین شده‌ بود. علی، سوزان را سخت در آغوش گرفت. عدنان با یک دست در را تا آخر باز کرد و به علی اشاره کرد سوزان را توی خانه ببرد. دو نفر نظامی هم پشت سر آن‌ها وارد حیاط شدند. باد پُر زور می‌وزید، ابوهادی توی تاریکی پای دیوار نشسته ‌بود، همان‌جا که عصر، قمر را غسل دادند...
ادامه دارد...

مریم ابراهیمی شهرآباد
سال شصت و یکم ـ شماره 2953

گزارش خطا