بیگلو در این فیلم، آمریکا را کشوری مظلوم و طالب زندگی و خانواده و صلح نشان میدهد که رئیسجمهورش (با بازی ادریس البا) اهل ورزش و تعامل با ورزشکاران نوجوان و فرماندهی اتاق وضعیت کاخ سفیدش (با بازی ربکا فرگوسن) مادری متعهد است که تا صبح بالای سر کودک تبدارش بیدار بوده و سپس راهی محل فرماندهی میشود و وزیر دفاعش همچنان در اتاق جنگ، از بازی شب گذشتهی بازیکن مورد علاقهاش هیجانزده است.

موشکی از طرف کشوری نامعلوم شلیک شده که بهتدریج متوجه میشوند نقطهای در خاک آمریکا و شهر شیکاگو را هدف قرار داده است. چنانچه این موشک دارای کلاهک هستهای باشد، حدود 10میلیون نفر را درجا خواهد سوزاند و تعدادی به همین میزان را مجروح و مصدوم میکند. روسیه و چین از خود سلب مسئولیت کرده و معلوم نیست که کرهی شمالی هم شلیککنندهی موشک مذکور باشد.
پدافند دفاعی هم عمل نمیکند و موشک لحظه به لحظه به شیکاگو نزدیکتر میشود. وزیر دفاع تنها راه مقابله را هدف قراردادن نقاط مختلف نظامی و اقتصادی دشمنان آمریکا دانسته و یک مشاور نظامی، دفترچهای در مقابل رئیسجمهور قرار میدهد که در آن سه نوع پاسخ محدود و بازدارنده و گسترده وجود دارد؛ پاسخهایی که میتواند به جنگ وسیع هستهای و کشته شدن صدهامیلیون نفر منجر شود. رئیسجمهور در تصمیمگیری مردد است. یک دقیقه فرصت فکر کردن میخواهد، در حالی که فقط دو دقیقه تا برخورد موشک با شیکاگو وقت هست.
این روایت را کاترین بیگلو (فیلمساز معروف هالیوود و برندهی جایزه اسکار) در آخرین فیلم خود به نام «خانهای از دینامیت» (A House of Dynamite) سه بار در موقعیتهای مختلف تکرار میکند:
یک بار در اتاق وضعیت کاخ سفید، یک بار در مرکز فرماندهی جنگ و یک بار هم همراه رئیسجمهور.
بیگلو در این فیلم، آمریکا را کشوری مظلوم و طالب زندگی و خانواده و صلح نشان میدهد که رئیسجمهورش (با بازی ادریس البا) اهل ورزش و تعامل با ورزشکاران نوجوان و فرماندهی اتاق وضعیت کاخ سفیدش (با بازی ربکا فرگوسن) مادری متعهد است که تا صبح بالای سر کودک تبدارش بیدار بوده و سپس راهی محل فرماندهی میشود و وزیر دفاعش همچنان در اتاق جنگ، از بازی شب گذشتهی بازیکن مورد علاقهاش هیجانزده است.
صلح برای آمریکا و جنگ برای ملتهای دیگر!
مردم آمریکا در حال زندگی هستند؛ یکی از اعضای مهم اتاق وضعیت در آستانهی ازدواج قرار دارد، معاون امنیت ملی آمریکا به همسر باردارش فکر میکند، رئیسش در حال عمل جراحی است و... در همین حال، چین به برگزاری مانورهای گسترده ارتش خود روی آورده، زیردریاییهای روسیه پنهان شدهاند، ایران نیروهای نیابتیاش را در منطقه تقویت کرده، و حتی پاکستان به نیروهای ارتش خود آمادهباش کامل داده است! و بالاتر از همهی اینها موشکی نامعلوم بهسوی آمریکا شلیک شده تا وضعیت آمادگی جنگیاش را از درجهی 4 به درجهی 1 برساند؛ یعنی آمریکا، آرام و متین و ساکت، سر به زندگی خود دارد! و همهی دنیا درصدد تهدید و نابودی او هستند! در نتیجه آمریکا هم باید وارد عمل شود، اگرچه تصمیمش برای رئیسجمهور آن، سخت است!
این تصویری است که در فیلم «خانهای از دینامیت» و بسیاری دیگر از فیلمهای تاریخ سینمای هالیوود ساخته شده و میشود. با همین تصاویر و فیلمهاست که ایالات متحده بیش از 800 پایگاه نظامی در سراسر دنیا و هزاران مایل دورتر از خاک خود ایجاد کرده و از جنگ جهانی دوم به بعد، بیش از صد بار کشورها و سرزمینهای دیگر را مورد تجاوز خود قرار داده و خاک آنها را تیول خویش گردانده است.
با توجیه همین تصاویر و فیلمهاست که تنها بمبهای اتمی تاریخ را آمریکا بر سر مردم هیروشیما و ناکازاکی فروریخت و بیش از 200 هزار تن را قتل عام و صدها هزار تن را دچار آسیبهای جبران ناپذیر نسلی کرد. با همین فیلمها، سالها مردم ویتنام را مورد حملهی انواع و اقسام بمبهای سنگین، ناپالم، میکروبی و... قرار داد و هزاران تن بمب بر سر آنها فروریخت و با عامل نارنجی، نسلی ناقصالخلقه در آن کشور باقی گذارد.
با همین تصاویر و فیلمها بود که طی این 60-50 سال اخیر در دهها کشور دخالت نظامی و ترور و کودتا کرد و حکومتهای آنها را به هم ریخت و دست به کشتار مردمش زد، از جمله در ایران که علاوه بر قتل عام دهها هزار نفر در سالهای پیش از انقلاب، با طراحی، حمایت و پشتیبانی لجستیکی از توطئهها و کودتاهای متعدد، و نیز حمله صدام و اسرائیل به ایران، دهها هزار نفر دیگر از این ملت را به شهادت رساند و صدها هزار تن را دچار مصدومیت و آسیبهای جبرانناپذیر کرد.
تهدید همیشگی «دیگران» در سینمای آمریکا
درواقع سینمای آمریکا از همان دوران صامت، آمریکاییها را صلحطلب و محق و تحت ستم نشان داد که ناگزیر و برای دفاع از خود وارد هر جنگی شده و میشوند. از همان زمان که دیوید وارک گریفیث مشهور به پدر سینما، در فیلم «تولد یک ملت» (1915)، سیاهپوستان را افرادی شرور و خبیث نشان داد که به سفیدپوستان حمله برده و درصدد کشتار آنها هستند اما گروهی به نام کوکلوس کلان (از خشنترین و جنایتکارترین فرقههای تاریخ آمریکا که سیاهپوستان را زنده میسوزاندند) به کمک سفیدپوستان آمده و در دوربین گریفیث، سیاهپوستان به اصطلاح شرور را نابود میکردند!
این در حالی است که در واقعیت، همین سفیدپوستان آمریکایی، سیاهپوستان را از شهرها و دیارشان در آفریقا ربوده، به زنجیر بردگی کشیده و مانند حیوان به تجارت آنها پرداخته و ظلمهای بیحد و حصر در حقشان روا داشتند، چنانچه بنا به نوشتههای خود آمریکاییها، طی این پروسه تجارت برده بیش از 200 میلیون سیاهپوست قربانی شدند!
یا فیلمسازانی مانند جان فورد و هاوارد هاکس و ادوارد دیمیتریک و جورج شرمن و... با فیلمها و سینمای وسترن، سرخپوستان و بومیان آمریکا را افرادی خبیث و شرور و بدذات نمایش دادند که به سفیدپوستان ظاهراً متین، آرام، متمدن و...هجوم برده و به قتل و غارت آنها میپرداختند و این جمله ماحصل آن فیلمهای وسترن بود که «سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است»!
در سینمای آمریکا و هالیوود، غیرآمریکاییها همواره در قامت «دیگران» (Others) به تصویر کشیده میشوند؛ عناصری که گویی بیوقفه، این آمریکاییهای صلحطلب و سربهزیر! را تهدید میکنند. بنابراین، فیلمها نتیجهگیری میکنند که آمریکاییها ناگزیر به آغاز جنگ و درگیری با آنها هستند تا خود را نجات دهند! حتی زمانی شرقیهای دور یعنی چینیها، ویتنامیها و کرهایها و... این «دیگران» شرور جلوه داده شدند؛ در فیلمهایی مانند: «55 روز در پکن (نیکلاس ری ـ 1963)، وحشی و گیشا (جان هیوستن ـ 1968)، شکارچی گوزن (مایکل چیمینو ـ 1978)، اینجا کره است (جان فورد ـ 1952) و...
ایران هراسی در هالیوود
اما در این میان ایران و ایرانیها علاوه بر دارا بودن عناصر پدیدهی «دیگران»، تقریباً حدود 50 سال (پس از پیروزی انقلاب اسلامی) است که بنا به اذعان و گفتهها بارها و بارها تکرار شده مقامات آمریکایی و مشاورانشان و همچنین ناظران سیاسی و تئوریسینها، منافع آمریکا را به خطر انداخته است. چگونه؟
قطعاً ایرانیها هیچگاه به داخل خاک آمریکا تجاوز نکردند (همچنان که هیچ زمانی به هیچ کشور و سرزمین دیگری هم هجوم نبردند و همواره خود در معرض هجوم و تجاوز به خاک بودهاند) و حتی در نزدیکی آمریکا هم حضور نداشتهاند، نه ناو و هواپیمای جنگی فرستادند و نه پایگاهی زدند.
برخلاف ایالات متحدهی آمریکا که تقریباً دور تا دور ایران را با پایگاههای نظامیاش محاصره کرده است! اما آنچه مد نظر آمریکاییها از به خطرافتادن منافعشان در جهان است، اولاً سرنگونی رژیمی در ایران توسط ملت ایران بهوسیلهی انقلاب اسلامی بود که نوکر آمریکا و به قول خودشان ژاندارم آمریکا در منطقه غرب آسیا محسوب میشد و غارت از این سرزمینها را برای اربابش نمایندگی میکرد.
و ثانیاً جلب توجه مردم دنیا به این که قرار نبوده و نیست که آمریکا مانند دوران بردهداری و نسلکشی سرخپوستان، باز هم به قتل و غارت دیگران بپردازد و کسی در دنیا نباشد که در مقابلش بایستد. در همین مسیر بود که انقلاب اسلامی از نهضتها و جنبشهای آزادیبخش بهخصوص در فلسطین و علیه اسرائیل (متحد استراتژیک آمریکا) حمایت کرد و همهی اینها یعنی به خطر انداختن منافع آمریکا، یعنی در واقع به خطر انداختن دستاندازی آمریکا به سراسر دنیا. از همین روی سینمای غرب بهخصوص آمریکا و هالیوود علاوه بر اسلامهراسی که از ابتدای پیدایش و اختراع سینما وجود داشت، پدیدهی ایرانهراسی را هم در دستور کار خود قرار داد.
نژادپرستی در اوج شعارهای حقوق بشری
با وجود همهی ادعاهای شداد و غلاظ دموکراسی و حقوق بشر و شعارهای ضد نژادپرستی اما فیلمهای هالیوودی مملو از نژادپرستی نسبت به همان «دیگران» بوده و هست. آثاری که ظاهراً از ظلم به سیاهپوستان میگویند اما همچنان آنها را عناصری درجه2، بیخاصیت، بیمصرف و بیعرضه نشان میدهند که برای آزادی خود نیاز به سفیدپوستان موطلایی چشم آبی دارند!
مانند فیلمهای «12 سال بردگی» (استیو مک کویین ـ 2013)، «خدمتکار» (تیت تیلور ـ 2011) و «جانگوی رها شده از زنجیر» (کویینتین تارانتینو ـ 2012) و... و در مقابل آثاری که احیاناً در آنها سیاهپوستان تا حدودی کنشگر و فعال به تصویر کشیده شدهاند، مانند فیلم «باتلر» (لی دانیلز 2013) یا «بزرگترین مبارزهی محمدعلی» (استیون فریرز ـ 2013) اساساً در معرض دید قرار نمیگیرند و به حساب نمیآیند.
در مورد سرخپوستان که بهجز همان فیلمهای نژادپرستانه (و برخلاف آثار فوق درباره سیاهپوستان) به مثابهی یک تابو برخورد شده و غیر از دو فیلم «پاییز قبیله شاین» (جان فورد ـ 1966) و «با گرگها میرقصد» (کوین کاستنر ـ 1990) تقریباً هیچ فیلمی از ستم مضاعفی که آمریکاییها در حق سرخپوستان بهعنوان بومیان قارهی آمریکا روا داشتند، ساخته نشد و تصویری روی پردهی سینماها نرفت. فیلم «قاتلین ماه گل» ساختهی مارتین اسکورسیزی در سال 2023 اگرچه تا حدودی بیعدالتی و جنایت گروهی از سفیدپوستان اوکلاهما را در حق سرخپوستان قبیله اوسیج به تصویر میکشید اما اولاً محدودهی این تصاویر بسیار کوچک و تقلیل جنایت تاریخی مهاجران سفیدپوست قارهی آمریکا در حد یک شهر و قبیله بود و ثانیاً خود سرخپوستان قبیله اوسیج در این جنایت مقصر به شمار آمده و اغلب دچار معضلات مختلف نشان داده میشدند و ثانیاً همهی این ماجراها برای سفیدشویی جنایتکار مخوفی به نام «جی ادگار»روایت شد که 50 سال رئیس افبیآی بود و قساوتهای بسیاری مرتکب گردید.
سعید مستغاثی
سال شصت و یکم ـ شماره 2953