کد خبر: ۷۰۸۲
۱۴۰۵/۰۴/۲۷ ۱۶:۱۵
داستان دنباله‌دار

آواز خاموش ـ قسمت دوازدهم

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

آواز خاموش ـ قسمت دوازدهم

 سوزان با کابوس بدی از خواب پرید، در تاریکی هنوز صدایی توی گوشش می‌پیچید، صدای ضجه بود. فکر و خیال ذهنش را پُر کرده ‌بود و مثل رودی با پیچ و تاب فراوان پیش می‌رفت، اضطراب و دلهره را به جانش می‌انداخت. قلبش تند می‌زد. هوا هنوز درست روشن نشده ‌بود، بلند شد، در اتاق را باز کرد، سوز سرما توی اتاق پیچید. برف‌های پای دیوار هنوز آب نشده ‌بودند. توی حیاط رفت و در اتاق را بست. سایه‌اش زیر نور ماه کش آمد و روی دیوار افتاد. صدای ضجه‌ای که شنیده ‌بود، دوباره همراه باد از بیخ گوشش پر کشید. حس کرد پشت در کسی ایستاده و آرام او را صدا می‌زند، نزدیک رفت، صدای گریه‌ی یک دختر بچه بود.
پشت در ایستاد و گوشش را به آن چسباند. سرمای آهن لرزه بر اندامش انداخت. مابین صدای ضجه‌های دخترک، صدای صحبت دو مرد را هم شنید، خواست برگردد که پایش لیز خورد و محکم به در کوبیده ‌شد. یک لحظه صدای پشت در قطع شد. تمام تنش قلب شده ‌بود و به‌شدت می‌تپید. عدنان صدایش زد، سوزان در را باز کرد، بیان توی بغل عدنان بود و چانه‌اش خود به خود می‌لرزید، دایی سوزان آن‌طرف کوچه پای دیوار نشسته‌ بود و سرش را با دو دست گرفته‌ بود، به محض باز شدن در بلند شد ایستاد. جلو آمد.
ـ سلام.
عدنان خواست حرفی بزند، انگار که در ذهنش دنبال کلمات بگردد چند لحظه مکث کرد و گفت: «ام علی! این بچه تمام شب رو گریه کرده، خواهرم و خواهرزاده‌ام نتونستن آرومش کنن، آوردیمش اینجا شاید تو بتونی.» سوزان چند لحظه به صورت بیان خیره ماند. بیان خودش را از بغل عدنان کج کرد و به‌سمت سوزان خم شد. سوزان بیان را در آغوش گرفت، پیراهن پشمی بیان را روی کمرش پایین کشید، صدای بهم کوبیده شدن دندان‌های بیان را شنید، احساس کرد سوز سرما مثل خنجری بی‌رحم به جان و تن نحیف بیان فرو می‌رود. بیان دستانش را دور گردن سوزان حلقه کرد و سرش را روی دوش او گذاشت. سوزان کمی به‌طرف عدنان چرخید و برای اولین‌بار بادقت به او نگاه کرد. لبخند عدنان زیر نور ماه می‌درخشید. نگاهش سرشار از مهربانی و قدردانی بود: «ازت ممنونم.» گویی از این اعتماد سوزان جانی دوباره گرفته ‌بود. گویی نشانی از خاطرات گذشته نمایان شده ‌بود. سوزان لحظه‌ای سکوت کرد تا قلبش کمی آرام شود و هیجانش تا اندازه‌ای فروکش کند بعد با لحن ملایمی جواب عدنان را داد: «خواهش می‌کنم.» نتوانست دیگر حرفی بزند، بغضی توی گلویش چنگ انداخت بدون حرفی آمد توی حیاط و در خانه را بست.
سوزان بیان را محکم به سینه‌اش چسباند و توی اتاق رفت، بیان را زیر کرسی کنار عقیله خواباند، گوشه‌ی لحاف را رویش کشید. گونه‌های سرد و خیسش را نوازش کرد و زیر لب شروع کرد برایش لالایی خواندن. یک لحظه انگار گذشته در درونش زنده‌ شد. گویی دیگر در کنار بیان و عقیله نبود. خودش را توی حیاط بیمارستان توحید دید، وقتی زیر بغل چوان را گرفته ‌بود و او را با تنی زخمی و خون‌ریزی شدید عقب شورلت خواباند، خودش هم کنارش نشست و سر چوان را روی پاهایش گذاشت.
باد سرد کوهستان با شدت به شیشه‌های ماشین می‌کوبید، صدایی شبیه به جیغ می‌کشید. جاده لرزان بود. رانندگی در آن با این سرعت، خود یک قمار بود. اما محمد صورتش از تمرکز سفت شده بود، پایش را از روی گاز برنمی‌داشت. مقصد، بیمارستان کرمانشاه بود؛ تنها جایی که شاید می‌توانستند چوان را نجات دهند.
لباس‌های چوان با خون تازه خیس شده بود، در آغوش سوزان به سختی نفس می‌کشید. هر بار که ماشین از روی چاله‌ای رد می‌شد، سوزان حس می‌کرد که وزن چوان در آغوشش سبک‌تر می‌شود. چوان به سختی زمزمه کرد.
ـ سوزان گوش کن من دیگه به بیمارستان نمی‌رسم...
سوزان در پاسخ، تنها می‌توانست موهای چوان را از پیشانی کنار بزند و بگوید: «می‌رسیم! ما بهت قول دادیم. بیمارستان کرمانشاه خیلی بهتره. قوی باش.»
چوان با تلاشی باورنکردنی، دست لرزانش را به‌سمت سوزان کشید و مچ او را فشرد.
ـ بچه‌مو...
این کلمه گلویش را گرفت.
ـ نمی‌تونم... تو باید قول بدی... ازش مراقبت کنی. قول بده نذاری... تنها بمونه.
سوزان، با درک عمق این وصیت که در میان سوت باد و لرزش ماشین ادا می‌شد، با تمام وجود سر تکان داد.
ـ قول می‌دم، چوان. آروم باش.
دلش برای چوان و طفل توی شکمش سوخت. گونه‌های خیس چوان را نوازش و خواهش می‌کرد که نخوابد. محمد پایش را روی گاز گذاشته‌ بود. جاده مثل ماری بزرگ توی دشت و کوه پیچ و تاپ خورده بود و قرار نبود تمام شود، محمد مدام از توی آینه نگاه می‌کرد و به سوزان التماس می‌کرد نگذارد چوان بخوابد. نگرانی توی صورت محمد هم زهرش را ریخته‌ بود. سوزان اضطراب محمد را که می‌دید بند دلش بیشتر می‌لرزید و فکر و خیال‌های عجیب و ترسناک تمام ذهنش را پُر می‌کرد.
پیراهن چوان غرق خون بود موهای مشکیِ موج‌دارش از زیر روسری‌ پُر نقش و نگارش بیرون ریخته‌ بود. لکه‌ی بزرگ جگری جلوی پیراهن چوان را پوشانده‌ بود و هر لحظه خون تازه پررنگ‌ترش می‌کرد. سوزان اشک می‌ریخت و از محمد خواهش می‌کرد تندتر براند. نفس‌های چوان به خس‌خس افتاده ‌بود و انگار که حنجره‌اش را بریده باشند. چوان دستان بی‌رمقش را روی شکمش گذاشت، صدای خفه‌ای از حنجره‌اش بیرون آمد: «اگه بچه‌م... زنده به دنیا اومد... به خونواده‌ی شوهرم تحویلش ندین، اونا... همه‌ی خانواده‌ی منو..» چند لحظه ساکت ماند، انگار بغض کرده ‌باشد، اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد. نفس پُر دردی کشید، دوباره ادامه داد: «بچه‌مو به شما می‌سپارم...»
سوزان دوست نداشت این حرف‌های چوان را بشنود، دلش می‌خواست به او دلداری بدهد که زنده می‌ماند و فرزندش را خودش بزرگ می‌کند. اما چوان داشت وصیتش را به او می‌کرد. به سوزان گفت کمک کند و زنجیر را از دور گردنش در بیاورد. سوزان حس می‌کرد این زنجیر اگر به گردن چوان باشد، او زنده می‌ماند. یک پلاک یاعلی به آن آویزان بود. سوزان زنجیر را توی دستش مشت کرد، چوان خواست حرفی بزند انگار هر باری که لب‌هایش را تکان می‌داد درد توی سینه‌اش می‌پیچید، چشمان بی‌رمقش را چند لحظه بالا آورد و به صورت سوزان خیره شد، سوزان نگاه ملتمس چوان را که دید حس کرد این نگاه جیغ بی‌صدا و فریاد کمک‌خواهی است، وحشتی سرد تمام وجودش را فراگرفت. نگاه و التماس چوان، قطرات گرم اشک را روی گونه‌ی‌ سوزان سرازیر کرد. چوان گفت: «وقتی بچه‌م دنیا اومد اینو بنداز گردنش.» سوزان خواست چوان اشک‌هایش را نبیند، دید که محمد از توی آینه او را نگاه می‌کند، چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند و بعد هر دو خیره به جاده‌ی روبرو شدند.
چوان پلک‌هایش را روی هم گذاشت، سوزان همین‌که بسته شدن چشم چوان را دید توی آینه را نگاه کرد: «محمد خواهش می‌کنم تندتر برو.» کلمات فارسی و عربی را با هم قاطی می‌کرد و گاهی به عربی به چوان التماس می‌کرد چشمانش را باز نگه دارد و زنده بماند. اضطراب در وجودش جنگی به پا کرده ‌بود. نمی‌توانست خودش را از زیر آوار ترسی که در قلبش هوار شده ‌بود بیرون بکشد. دنیای به این بزرگی برایش چنان تنگ شده ‌بود که جزء مرگ آرزویی نداشت.
به کمربندی که رسیدند امید به رگ‌های سوزان برگشت، به چوان گفت: «یکم دیگه طاقت بیار رسیدیم کرمانشاه چند دقیقه دیگه می‌رسیم بیمارستان.»
ماشین پیچید توی حیاط، محمد جلوی درب سالن بیمارستان ترمز زد. سوزان در شورلت را باز کرد و سریع پیاده شد. محمد از پشت فرمان بیرون پرید: «کمک کن پیاده شه.» سوزان داد زد: «باید برانکارد بیاری.» در ماشین را تا آخر باز گذاشت، خم شد و سعی کرد دستش را زیر بغل چوان ببرد. پارچه‌ی بلند پیراهن کُردی چوان، به‌شدت با خون‌ریزی سینه‌اش خیس شده‌ بود. لکه‌های تیره و مرطوب، بر روی پارچه‌ی رنگی و پرنقش و نگار لباسش، سایه افکنده ‌بود. با دست‌های لرزان زیر بازوی چوان را گرفت. کمرش زیر بار سنگینی چوان خم شد، نتوانست وزنش را تحمل کند، سر چوان روی گردنش آویزان بود، سوزان گرمی و لزجی خون چوان را زیر انگشتانش حس کرد، قطرات خون روی زمین شُره می‌کرد، زانوهایش شروع به لرزیدن کرد. دو پرستار با برانکارد به‌سمت آن‌ها دویدند. سوزان کنار ایستاد، پرستارها کمک کردند و چوان را روی تخت چرخدار خواباندند.
سوزان و محمد به دیوار سرد تکیه داده ‌بودند. هر دو به در شیشه‌ای زل زده‌ بودند که چوان آن‌طرفش زیر عمل جراحی بود. سکوت سنگین و استریل راهرو، تنها با صدای خفیف دستگاه‌های پزشکی شکسته می‌شد که از پشت در به گوش می‌رسید. محمد کنار سوزان ایستاده ‌بود. چهره‌اش سنگی و خالی بود. سوزان نگاهش از روی صورت محمد به دستان خونی‌اش افتاد که از تلاش برای نگه داشتن چوان خسته‌ و کاملاً در لکه‌های تیره و خشک‌شده‌ی خون پوشیده ‌شده‌ بودند. به دستانش خیره شد، انگار که این دست‌ها متعلق به او نبودند، بلکه یادگاری مستقیم از خشونت و وحشت جنگ بودند، حس کرد سالن دارد دور سرش می‌چرخد، به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست، لب‌هایش می‌جنبید انگار سردش باشد، نتوانست طاقت بیاورد، روی زانو نشست، محمد جستی زد و زیر بغل سوزان را گرفت. صدا زد: «پرستار» سوزان دیگر چیزی متوجه نشد.
چشم که باز کرد خودش را تنها توی اتاق دید. ناخودآگاه چهره‌ی چوان جلوی چشمانش آمد، خواست بلند شود حس کرد سرش سنگین است و اتاق دارد دور سرش می‌چرخد، همین لحظه پرستار وارد اتاق شد، سوزان نگاه بی‌رمقی به او انداخت، انگار صدای پرت شده ‌بود ته چاه: «چوان کجاست؟» پرستار به رویش لبخند زد و چیزی نگفت.
سوزان مثل آدم‌های خواب‌زده راه افتاد توی سالن، تلوتلو می‌خورد، دستش را به دیوار گرفت، محمد را تار و درهم می‌دید که چیزی توی بغلش گرفته و به او نزدیک می‌شود. سوزان ایستاد و به دیوار تکیه داد، نوزادی لای یک پارچه سبز پیچیده شده‌ بود و صدای گریه‌اش بلند بود.
سوزان با محمد چشم در چشم شد، انگار داشتند غم و غصه‌هایشان را با هم قسمت می‌کردند. هیچ رنگی از امید و خوشحالی توی چشمان محمد نبود، قلب سوزان فرو ریخت، انگار جریان خون توی تنش سریع‌تر شد، انگار یکی محکم توی گوشش زده ‌بود، انگار دیوارهای راهروی بیمارستان داشتند جلو می‌آمدند تا او را ببلعند. یاد چوان چشمانش را سوزاند. محمد بچه را بغل سوزان داد، سوزان می‌خواست حرفی بزند ولی کلمات مثل سرب مذاب لب‌هایش را بهم دوخته ‌بودند. پارچه‌ی سبز را از روی صورت بچه کنار زد، صدای گریه‌ی نوزاد قطع شد با چشمان باز به صورت سوزان خیره شد، دستان کوچکش را توی هوا تکان می‌داد، اشک و لبخند صورت سوزان را پوشاند، نوزاد را به سینه‌اش چسباند، محمد نگاهی به صورت سوزان انداخت: «پسره.» سوزان دستش را زیر چادر برد، تا از توی جیب مانتواش زنجیری که چوان بهش داده‌ بود را درآورد اما گردنبند از توی جیبش افتاده‌ بود، کجا؟ نمی‌دانست. تنها چیزی که از چوان باقی مانده بود، بار امانتی بود که حالا در آغوش سوزان آرام گرفته بود. نوزادی کوچک و بدون لباس. سوزان در حالی که نوزاد را محکم به سینه می‌فشرد و قطرات اشکی که می‌ریخت گفت: «باید بریم براش لباس بخریم.»
توی شورلت سوزان به پشتی صندلی تکیه داده ‌بود و نگاهش به محمد بود که از فروشگاه لباس‌فروشی بیرون آمد. محمد در عقب را باز کرد و پاکت خرید را روی صندلی انداخت. نشست پشت فرمان، نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌ی سوزان انداخت: «تا تکلیف این نوزاد مشخص بشه باید ببریمش خونه‌ی خودمون، مامانم بلده تر و خشکش کنه.» سوزان نوزاد را محکم به سینه‌اش چسباند. تا به خانه برسند حرفی نزد. انگار دوست نداشت محمد این حرف را بزند.
مسیر برگشت، کوتاه و سنگین بود. سوزان و محمد هر دو در سکوت غرق در افکار خود با نوزادی که حالا در پتویی پیچیده ‌بودند. جلوی خانه که رسیدند، محمد دست‌های سوزان را گرفت، دست‌هایی که هنوز سرد بودند و بوی خون و اضطراب می‌دادند: «تو برو تو من باید برگردم بیمارستان جنازه‌ی مادرش رو...» محمد نگاهی طولانی به نوزاد و نگاهی به صورت بی‌رمق سوزان انداخت. حرفش را خورد و ادامه نداد. اشک توی چشمان سوزان دوید، نوزاد را محکم‌تر به سینه‌اش چسباند، بدون اینکه با محمد خداحافظی کند، رفت توی حیاط و در را پشت سرش بست. مادر محمد وقتی سوزان را وسط حیاط با بچه و آن قیافه دید، جلو دوید: «چه اتفاقی افتاده مادر؟» سوزان سرش را روی دوش پیرزن گذاشت و هق زد، نوزاد از صدای گریه‌ی سوزان بیدار شد، او هم شروع کرد به گریه کردن.
سوزان گوشه‌ی اتاق نشسته ‌بود و حرکات مادر محمد را دنبال می‌کرد، انگار توی این دنیا نبود و صدای گریه‌ی نوزاد را نمی‌شنید. پیرزن تن نوزاد لباس کرده ‌بود، بلند شد و از زیر رختخواب‌هایی که کنار هال چیده بود، بقچه‌ای را بیرون کشید، بازش کرد و یک پارچه‌ی سفید را از تویش درآورد. تای پارچه را باز و پهنش کرد، نوزاد را توی آن پیچید، بعد هم با یک بند پارچه‌ای بلند، بست، بغل سوزان داد: «محمد که بچه بود با این قنداقش می‌کردم. اینجوری راحت‌تر می‌تونستم بغلش کنم. پهلوهاشم گرم می‌مونه» و خودش رفت توی آشپزخانه و چند دقیقه بعد با یک شیشه شیر بیرون آمد. سوزان شیشه شیر را از مادر محمد گرفت و توی دهان نوزاد گذاشت، پیرزن ایستاد و با لبخند سوزان را نگاه کرد، سوزان سرش را بالا گرفت: «اسمش رو می‌ذارم علی.» قنداق علی را به سینه‌اش چسباند و بو کشید، شروع کرد برایش لالایی خواندن، علی توی خواب لبخند زد، سوزان خم شد و پیشانی علی را بوسید.
توی فکر و خیالش غرق بود که حس کرد کسی صدایش می‌کند، هوا هنوز روشن نشده ‌بود، عقیله و ادریس خواب بودند، اما بیان از خواب بیدار شده ‌بود، چشم به صورت سوزان دوخته ‌بود، سوزان دستانش را باز کرد، بیان خودش را توی بغل سوزان انداخت. سوزان موهای بیان را نوازش کرد. بیان همان‌طور که سرش را به سینه‌ی سوزان چسبانده بود گفت: «ماما برام لالایی بخون.» سوزان احساس کرد مچ دستش هنوز گرمای دستان چوان را دارد با آن چشمان ملتمس و نگاه پر از امید.
ادامه دارد...

مریم ابراهیمی شهرآباد
سال شصت و یکم ـ شماره 2952

گزارش خطا