کد خبر: ۷۰۶۳
۱۴۰۵/۰۴/۲۷ ۱۱:۲۶

خاموشی چشم یا اسارت جان؟

مثل مادری که اولاد از دست داده، مثل فرزندی که یتیم شده، مثل عاشقی که از معشوق دور افتاده، هرچه می‌دویدم نمی‌رسیدم...

خاموشی چشم یا اسارت جان؟

برای آنان که تو را نفهمیدند، تو را عاشق نشدند، با تو هم‌کلام، هم‌نگاه، هم‌مسیر و هم‌سنگر نشدند که چشم بستند بر روشنایی‌ات و گوش بر طنین کلامت و دل بر حقانیت هدفت... آرزو نمی‌کنم که کور شود هر آن‌که نتواند دید! نه، کوری برای این همه اجحاف، دردی ناچیز است و خاموشیِ چشم، کیفر خاموشیِ جان نیست. دعا می‌کنم، حالا که نیستی، مبتلایت شوند نه به عذاب، که به عشق؛ نه به حسرت، که به شیفتگی. دعا می‌کنم که مهرت چون آتشی در استخوان‌شان بنشیند و قلب‌شان را آن‌چنان تسخیر کنی که هر نفس‌شان، نام تو را بازدمد، هر اندیشه‌شان، به‌سویت بشتابد و هر سکوت‌شان، فریادِ بودنت باشد. حالا که در ظاهر نیستی، اگر تو را بجویند، در این آشفتگی دل، و این ابتلای جان چون مرغی پرکنده خواهند ماند، که در حسرت رها شدن از قفس، بال می‌زنند، بال می‌زنند و بال می‌زنند اما هیچ قفسی جز حضورت، آزادشان نمی‌کند. حالا که در ظاهر نیستی...  تهران گرم بود و من از تغییر ناگهانی مسیر تشییع، تازه خبردار شده بودم. اما هرچقدر گرم باید می‌رفتم، هر چقدر سخت باید می‌رسیدم، هر چقدر دور باید می‌پیوستم، اما هرچه می‌دویدم نمی‌رسیدم، عطشان، گریان، حیران، هرچه می‌دویدم نمی‌رسیدم.
مثل مادری که اولاد از دست داده، مثل فرزندی که یتیم شده، مثل عاشقی که از معشوق دور افتاده، هرچه می‌دویدم نمی‌رسیدم، افسون، افشون، محزون.
نفسم به شماره افتاده بود، سینه‌ام برای قلبی تپنده تنگ بود، هرچه می‌دویدم او از من جلوتر بود. اما ایستادن جایز نبود؛ باید برمی‌خاستم، می‌رفتم و می‌رسیدم. مادر که تسلیم نمی‌شود، یتیم که از آغوش آسمان دل نمی‌کَند، عاشق که وصال را دور نمی‌بیند. اراده‌ام را در گام‌هایم جمع کردم، چشمان خیسم را به آسمان دوختم و برای آخرین دیدار پرواز کردم. اما انگار رسیدن تقدیرم نبود. چه کشید اویس در فراق یار، چه کشید ایوب در دیدار حبیب، چه کشید زینب در جستجوی رفیق. حالا من ماندم و من... بدون رسیدن به آخرین دیدار، بدون خداحافظی ابدی. چه کسی می‌داند؟ شاید امتحان ما جاماندگان از حضور در تشییعت، در نرسیدن باشد تا رسیدن که گاهی «نرسیدن» خود، بزرگ‌ترین رسیدن است، که گاهی «خداحافظی نکردن»؛ یعنی همیشه در مسیر ماندن، همیشه در حال پرواز، همیشه در آغوش آن لحظه‌ای که نه آغاز دارد، نه پایان...
این حسرت و بی‌تابی را از ما ببین، بخر و برایمان جبران کن، ای مهربان‌ترین پدر.

نفیسه خانی
سال شصت و یکم ـ شماره 2952

گزارش خطا