فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

برفهای جلوی خانه پاخورده و کوبیده شده بودند، سوزان در را که باز کرد با علی چشم در چشم شد، دماغ علی از سوز سرما کبود شده بود. به رویش لبخند زد، اما این لبخند اصلاً با صورتش سازگار نبود، ذهنش مثل بوم نقاشی قروقاطی با رنگهای تیره بود، رنگهایی که کوهی از غم را توی قلبش کشیده بودند و سوزان دیگر تحمل این همه سنگینی را نداشت. انگار میخواست غصههایش را با علی تقسیم کند، سلام کرد و دستش را دور گردن علی انداخت، باد دانههای برف را تو هوا میچرخاند و بر سر و صورتشان میکوباند.
سوزان به پیشانی پهن و گونههای استخوانی و چشمان پرسشگر علی نگاه کرد. صدای علی لرزه برداشت: «حال خاله چطوره؟» اشک در چشمان سوزان حلقه زد، چیزی از جنس جان دادن تدریجی در قلبش رسوخ کرد، حس کرد ناامیدی مثل عنکبوتی روی دلش و جلوی چشمانش تار بسته جوریکه هرچه از این به بعد میبیند، از پس نقاب ناامیدی است. گذشته برایش بیرنگ و آینده بیهوده شده بود. حس میکرد این جنگ پایان ندارد و قرار است ذره ذره جان او و آدمهای شهر را بگیرد، نمیدانست چه جوابی به این سؤال علی بدهد، بعد فرو دادن بغضی که توی گلویش گیر کرده بود چشمان نمناکش را بالا گرفت: «بردمش درمانگاه، دکتر گفته... .» حرفش را تمام نکرد انگار این بغض وزنهی سنگینی شده بود و قصد داشت قلبش را از محفظهاش بیرون بکشد، رد اشک روی گونههایش سرازیر شد، باد و کولاک لرزه بر تنش اندخت.
علی دستش را پشت کمر سوزان گذاشت، سعی کرد ستونی شود برای شکستگی او، همپای سوزان توی خانه رفت، در را پشت سرش بست. باد به صورت خیس سوزان میخورد و سرمای وجودش را دو چندان میکرد. توی اتاق که رفتند، نگاه علی به جای خالی قمر دوخته شد، عقیله و ادریس زیر لحاف مچاله شده بودند. علی، ابوهادی را ندید، فهمید که پیرمرد باز برای تهیه دارو از خانه بیرون زده. نفس پُر دردی کشید، زیر کرسی کنار عقلیه نشست، آرام دستش را روی سر عقیله میکشید، کلهی عقیله از سبزی درآمده بود و موهایش چند سانتی رشد کرده بود، علی چند لحظه به صورت او خیره شد، چهرهی عقیله در خواب معصومانهتر بود. علی نگاهش را از او برداشت و به نقطهای از دیوار روبرویش چشم دوخت.
سوزان فهمید که علی خودش اینجاست و ذهنش در عالم دیگری. توی اتاقی رفت که گوشهای از سقف و دیوارش ریخته بود و حالا شده بود انبار چوب، هیزمها ته کشیده بودند و فقط شاخههای نازک و کوچک روی کف سیمانی اتاق پخش و پلا بود. سوزان روی زمین نشست، شاخههای خشکیده را جمع کرد و ریخت توی منقل، میخواست برای علی قهوه درست کند. نخودهای سوخته را که کوبیده بود توی قوری ریخت. منتظر ماند تا آب کتری جوش بیاید. خواست حرفی بزند و زخمهای روح خودش و علی را التیام ببخشد، اما انگار کلمات در دهانش گیر کرده بودند. نگاهش خیره به بخاری ماند که از لولهی کتری بیرون میآمد. صدای بسته شدن در را که شنید تازه متوجه جوش آمدن آب شد، خواست کتری را از روی منقل بردارد، پر شالش آویزان شد و توی منقل افتاد، آتش زبانه کشید و از ریشههای شالش بالا آمد، ریشهها جمع و درهم مچاله شدند و به قسمتی از تار و پود شال رسید. سوزان با سرانگشتانش آتش را خاموش کرد، سرپا ایستاد و دوید توی حیاط، علی از خانه بیرون رفته بود، توی کوچه سرک کشید، علی را دید که از خم کوچه گذشت و از جلوی چشمانش ناپدید شد.
دریایی از آتش درونش موج میزد، نمیتوانست توی خانه بماند، به اتاق برگشت، کنار ادریس نشست، بازویش را آرام تکان داد، ادریس سرش را از روی بالشت برداشت، با چشمانی ریز شده نگاهش کرد، سوزان دستی تویِ موهای ادریس کشید، با صدایی آهسته گفت: «نور دیده! من باید برم پیش خاله قمر، حالش خوب نیست.» ادریس نیم خیز نشست: «خاله حالش چطوره؟» سوزان دستش را روی سینهی ادریس گذاشت، لحاف را تا بیخ گلویش بالا کشید: «خوب میشه عزیزم، بخواب، حواست به خواهرت باشه، من میرم زود برمیگردم.» نگرانی در چشمان ادریس موج زد: «اگر بمب زدن چیکار کنیم؟» سوزان نفس عمیقی کشید، نگاهی به صورت معصومانه عقیله انداخت. عقیله انگار که خواب میدید، لبخند کمرنگی روی لبانش بود، گفت: «به ام لیلا میسپرم بیاد بهتون سر بزنه.» خم شد، پیشانی ادریس را بوسید، به صورتش لبخند زد، از جا بلند شد. ادریس خزید زیر لحاف: «ماما، حالا که داری میری درمانگاه، موبایلت رو هم ببر اونجا بزن به شارژ.» رو به عقیله چرخید ادامه داد: «میخوام زنگ بزنم به داداش علی، دلم براش تنگ شده.» سوزان نگفت که علی تا چند دقیقه پیش خانه بوده، موبایلش را از رو طاقچه برداشت از اتاق بیرون رفت.
توی کوچه باد و کولاک ادامه داشت و برف بیداد میکرد. سوزان دستش را به دیوار خانه گرفت و سعی کرد از پای دیوار برود، هر قدمی که برمیداشت برف توی دمپاییاش میرفت و سرما تا مغز استخوانش نفوذ میکرد. باد گوشه لباس عربیاش را به هرطرف میکشاند، دانههای برف توی صورتش میخورد. جلوی خانهی لیلا ایستاد، چند ضربه به در زد، صدای عدنان را از پشت در شنید، چند لحظه بعد در باز شد. عدنان با لبخندی که به صورت داشت، تویِ قاب در ظاهر شد، سوزان سلام کرد، حس کرد چقدر این نگاه و لبخند را دوست دارد. انگار علی به رویش لبخند میزند. عدنان حال قمر را پرسید، سوزان گفت که میخواهد به درمانگاه پیش قمر برود و بچهها توی خانه تنها هستند. خواست بگوید به عدنان بگوید توی این برف و کولاک باز ابوهادی نمیتواند شیر تهیه کند و دست خالی برمیگردد، چندبار دست برد زیر شالش و گوشوارهاش را لمس کرد، خواست یکی از آنها را در بیاورد که عدنان برود و برای قمر شیر تهیه کند، نتوانست، انگار کلمات توی گلویش گیر کرده بودند. این پا و آن پا کرد، عدنان فهمید سوزان میخواهد چیزی بگوید، منتظر بود اما سوزان حرفش را نزد و فقط یکبار دیگر سفارش بچهها را به او کرد و رفت.
باد صدای انفجاری را از دور به پرده گوشش میکوباند، یک لحظه قلبش سنگین و تاریک شد، انگار توی دلش پُر شد از جوجه کلاغهای تازه از تخم درآمده که روحش را نوک میزدند. حس کرد شاید برای قمر اتفاقی افتاده، قدمهایش را تندتر کرد. دم و بازدمش مثل غباری خاکستری رنگ توی هوا میپیچید. این فکر توی سرش پُر رنگتر شد که شاید هم برای بچهها اتفاقی افتاده. ایستاد، تردید داشت بین رفتن و برگشتن. یکدله شد و راه درمانگاه را پیش گرفت. چند بار تمرکزش برهم خورد و نزدیک بود روی برفها سُر بخورد.
با نفسهای بریده به درمانگاه رسید. از پلهها که بالا رفت، دو مرد یکی جوان و یکی مسن با یونیفرم نظامی از سالن بیرون آمدند، چند لحظه به صورت سوزان خیره شدند و بعد از چند ثانیه بدون هیچ حرفی از کنار او گذشتند و از پلهها پایین رفتند، نگاهشان جوری بود که سوزان را در شکی نامفهوم و سنگینی فرو برد. یک لحظه به رفتن ناگهانی علی فکر کرد، ترسید همانطور که از در سالن تو میرفت سرش را به عقب چرخاند دو نظامی را دید که از حیاط درمانگاه بیرون میرفتند. آنها هم داشتند سوزان را نگاه میکردند. سوزان با دلهره عجیبی توی سالن رفت. احساس کرد شاید برای علی اتفاقی افتاده، چند لحظه در حال تفکر و اضطراب ایستاد و چهره علی از جلوی چشمانش کنار نرفت.
دکتر مصطفی توی اتاق عمل بود. یکی از پرستارها پتوی اتاق عمل را کنار زد و بیرون آمد. سوزان صدای آه و ناله مجروح را از پشت پتو شنید. دکتر مصطفی از جوان خواست که درد را تحمل کند. سوزان به پرستار سلام کرد. پرستار گفت که دوستان هادی به عیادت قمر آمده بودند و تا الان داشتند با او حرف میزدند. قمر تازه خوابش برده بود. از وقتی قمر را در درمانگاه بستری کرده بود، یکی پتو کنار بخاری هیزمی برایش پهن کرده بودند، آنجا بخوابد و کمتر احساس سرما کند. قمر روی پتو مچاله شده بود. سوزان جلو رفت و کنارش نشست. در همین چند روز دو تا از انگشتان پایش سیاه شده بودند. عفونت روی زخمها را پوشانده بود و زردآبه و خون از اطرافش روان بود. سوزان دلش ریش شد، سوزش جوشیدن اشک را در چشمانش احساس کرد. نگاهش افتاد به شارژرِ دکتر مصطفی که پایین پریز برق افتاده بود. از بعد از محاصره که برق شهر قطع شده بود تنها جایی که موتور برقش فعال بود، درمانگاه بود که مردم گاهی میتوانستند بیایند و موبایلهایشان را شارژ کنند.
سوزان موبایلش را از جیب ژاکتش در آورد و توی شارژ زد، داشت نگاهش به صورت رنگپریده قمر گره خورد که نفسهایش به شماره افتاده بود، اما قلبش در کوچههای خاطره به دنبال عدنان میگشت. در میانهی سکوت برف و بیمارستان ذهنش پناهگاهی ساخته بود از یاد عدنان، تصویری مبهم اما روشن، مثل فانوسی در شبهای محاصره، احساس میکرد در این قحطی امید، این عدنان است که میتواند معجزه بیافریند. «شیر» کلمهای که در گلویش شکست. طعم تلخ ناتوانی در وجودش پیچید ذهنش مثل زمینی ترک خورده هزار تکه شده بود. آینده بچهها مثل دانهی برف در ذهنش معلق بود. ترس از فردایی مبهم خُره جانش شده بود. میخواست به آن دو نظامی فکر نکند اما ترسی عجیب حضور آن دو را به علی ربط میداد. شیون و ضجه مردی را از بیرون درمانگاه شنید. از جا بلند شد، در سالن باز شد. مرد جوانی نعش زنی را روی دوشش انداخته بود، مثل کودکی مادر مُرده اشک میریخت و دکتر را صدا میزد. پرستارها از توی اتاق عمل بیرون دویدند. نگاه سوزان به پاهای غرق به خون زن افتاد، گوشت پاها کامل رفته بود و فقط استخوان بود، جابجای بدن زن ترکش خورده بود و خون بیرون میزد.
پرستارها کمک کردند و زن را کف سالن خواباندند. سوزان تازه متوجه شکم زن شد، ترکش خمپاره توی شکم زن خورده بود، احساس کرد دل و روده زن بیرون ریخته، دیگر نتوانست نگاه کند، رو به دیوار چرخید و عٌق زد. قمر از سروصدای سالن بیدار شد، چشمان بیرمقش به زن جوان خیره ماند. یکی از پرستارها دست بیجان زن را بلند کرد، انگشتش را روی نبض گذاشت، همزمان گوشی را توی گوشش گذاشت و سر آن را روی قلب زن چرخاند.
پاهای مرد جوان از نگاه پرستار سست شد، به دیوار تکیه داد، سُر خورد و روی زانو نشست. حالش جوری بود که انگار همه وجودش گریه میکرد جز چشمانش. سوزان مرد جوان را میدید و آرام و بیصدا اشک میریخت.
پرستار پتو را روی صورت زن کشید. همزمان لای در سالن مثل دهان مردهای باز شد. باد سرد همراه با کولاک و برف توی سالن خزید. قمر پتو را مثل پیله دور خودش پیچید. عدنان به همراه دختر بچهای در قاب در ظاهر شد. سوزان نگاهی به عدنان انداخت، یک دستش دبه شیر بود و یک دستش دست دختر بچه، نگاه سوزان روی صورت دختر بیحرکت ماند، او را شناخت، گفت: «بیان!» یک لحظه انگار کسی زندگی را از زیر پایش کشیده باشد، دلش مثل اسفنجی آب کشیده خیس و سنگین شد، زیر پلکهایش شروع به پریدن کرد.
پرستاری که نبض زن را گرفته بود بلند شد و دخترک را در آغوش گرفت. صورت دختر از گریه قرمز شده بود. نفسش بریده بریده بیرون میآمد، خودش را از بغل پرستار بیرون کشید و پرت کرد توی بغل مرد. مرد همینکه سر دختر را به سینهاش چسباند، قطرات اشک روی گونههایش سرازیر شد. بیان، دایی دایی میگفت و اشک میریخت، سوزان تازه متوجه شد که این مرد پدر بیان نیست و دایی اوست. مرد همانطور که سر بیان را میبوسید به جنازه زیر پتو نگاه میکرد. عدنان خم شد، دست روی بازوی مرد گذاشت، چند ضربه آرام روی دوشش زد.
توی هوا انگار غم و غصه موج میزد. پرستار بیان را بغل کرد برد توی اتاق زایمان، تا جنازه را نبیند. مرد دست به دیوار گرفت و بلند شد، سوزان حس کرد توی این چند روز چقدر چهره مرد شکستهتر شده، انگار یک شبه پیر شده بود. بالای سر همسرش ایستاد. پلکهایش را روی هم گذاشت، نفس عمیقی کشید، خم شد، سر پتو را گرفت. یا الله گفت و شانههایش به شدت تکان خورد. عدنان با قدمهای تند پیش سوزان آمد دبه شیر را تحویلش داد، پایین پای جنازه دوید یا اللهای گفت و دو سر پتو را هم او گرفت. پرستار در سالن را باز نگه داشت و بیصدا اشک ریخت، صدای جیغ بیان از توی اتاق بیرون آمد، باد و کولاک توی سالن پیچید.
انگار زمان متوقف و سوزان گرفتار سردترین زمستان جهان شده بود. ذره ذره داشت منجمد میشد. بالای سر قمر نشست، دلش معجزه میخواست، اعجازی که طنابی شود و او را از چاه وحشتناک درونش بیرون بکشد و امید را به او برگرداند. ولی قرار نبود این درد و رنج تمام شود و باید تحملش میکرد. این جنگ توانی داشت که تمام روح شهر را در جاذبه تاریکیاش فرو کشیده بود. دلش میخواست توی اتاق برود و بیان را در آغوش بگیرد. با قدمهایی لرزان به طرف اتاق زایمان رفت، درد و رنج و ناامیدی داشت جانش را شخم میزد، دستگیره را توی مشتش گرفت، همین که در را باز کرد، بیان به طرفش دوید، میخواست خودش را از توی اتاق بیرون بیندازد، سوزان روی زانو نشست، بیان را توی بغلش گرفت، بیان داد میزد: «ماما.» سوزان یاد عقیله افتاد، بیان را محکم به سینه چسباند، چندبار زیر لب گفت: «عزیزم! عزیزم! عزیزم.» هرچه بیان تقلا کرد خودش را از بغل سوزان بیرون بکشد نتوانست، در آخر مثل برهای مظلوم سرش را روی دوش سوزان گذاشت و هق زد. پرستار به دیوار تکیه داده بود، گرهی روسریاش شل شده بود و شاخههای موهای مشکیاش روی پیشانی و صورتش ریخته بود. اینقدر گریه کرده بود که نوک بینی و زیر چشمانش پف کرده بود و قرمز شده بود.
سوزان چشمانش را بست، نفس بلندی کشید، یک دستش را روی کمر بیان گذاشت، یک دست به دیوار گرفت، یاالله گفت و از جایش بلند شد. پرستار گره روسریاش را سفت کرد، موهای روی صورتش را کنار زد، با کف دست اشکهایش را پاک کرد، جلو آمد که بیان را از بغل سوزان بگیرد، اما بیان دستش را دور گردن سوزان انداخت و محکم به او چسبید. سوزان لبخندی به صورت پرستار زد که یعنی بگذار راحت باشد، از اتاق زایمان بیرون آمد، رفت کنار قمر، چهار زانو نشست. سربیان را روی پایش گذاشت، موهایش را نوازش کرد، چشمان بیان آرام آرام سنگین شد، پلکهایش را روی هم گذاشت. سوزان خم شد، پیشانی بیان را بوسید، لبخند کمرنگی روی لبان بیان نقش بست.
دکتر مصطفی در را باز کرد و از توی حیاط وارد سالن شد، بخار از روی دستانش بلند شده بود. آستینهایش را پایین آورد، رفت سراغ موبایل، از شارژ درَش آورد، بالای سر قمر ایستاد، نگاهی به سوزان و بیان انداخت، موبایل را جلوی سوزان گرفت: «تونستی خوابش کنی؟» سوزان موبایل را از دست دکتر مصطفی گرفت، لبخند بیجانی زد. دکتر مصطفی دبه شیر را نشان سوزان داد: «خواهرت بیدار شد یه لیوان بریز بهش بده بخوره.»
هوا رو به تاریکی میرفت که عدنان وارد درمانگاه شد، سوزان را که دید جلو آمد، سوزان پرسید: «بچهشون که تازه دنیا اومده بود چی بلایی سرش اومد؟» عدنان فقط نگاه کرد، صدایش خسته بود: «دایی بیان بیرونه، میخواد بچه رو ببره.» بیان از صدای عدنان بیدار شد، توی بغل سوزان نشست، زد زیر گریه و دستانش را دور گردن او انداخت. صدای اذان از توی حیاط درمانگاه بلند شد، عدنان برگشت، در سالن را باز کرد، سوزان دایی بیان را روی پلهها دید، دو دستش را کنار گوشهایش گذاشته بود و اذان میگفت، ابوهادی با چهرهای گرفته وارد سالن شد، با قدمهایی سست و بیجان سمت قمر آمد، یاالله گفت و بیصدا اشک ریخت.
ادامه دارد...
مریم ابراهیمی شهرآباد
سال شصت و یکم ـ شماره 2951