کد خبر: ۶۹۸۳
۱۴۰۵/۰۴/۰۸ ۱۱:۰۶
داستان دنباله‌دار

آواز خاموش ـ قسمت دهم

فوعه و کفریا، دو شهرک شیعه‌نشین در شمال سوریه، طی سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصره‌ی ائتلافی از گروه‌های مخالف دولت سوریه، از جمله جبهه‌النصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانه‌ی همین فاجعه روایت می‌شود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ می‌تپد و تلاش می‌کند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

آواز خاموش ـ قسمت دهم

پُر درد قمر، توی گوش سوزان ‌پیچید، قمر نتوانست طاقت بیاورد، زیر بالکن خانه‌ای نشست.
سوزان حس کرد دل و روده‌اش بهم پیچ می‌خورد، عٌق زد، پر شال را محکم‌ روی بینی و دهانش فشار داد، خواست قمر را بلند کند: «خواهر پاشو، نشستی کنار این کوه آشغال الان حالت بدتر می‌شه.» کنار دیوار، زباله‌ها روی هم تلنبار شده بودند، باد و باران بوی نامطبوع‌شان را توی فضا پراکنده بود.
قمر با صدای نحیف و بی‌جانی پرسید: «چرا راه این‌قدر دور شده؟» پایش را از توی دمپایی درآورد، از نوک انگشتان تا قوزک پایش را با پارچه باندپیچی کرده‌ بود، پارچه زیر باران خیس شده‌ بود و خون و چرک به سطحش رسیده‌ بود و رنگ چرک‌مُرده‌اش را کدرتر کرده ‌بود. سوزان دمپایی را پای قمر کرد، زیر بغل او را گرفت و بلندش کرد: «دمپایی را بپوش خواهر، کوچه پُر از آبه زخمت عفونت می‌کنه. طاقت بیار الان می‌رسیم. چیزی نمونده.» صدای انفجاری از دور لرزه بر اندام سوزان انداخت. قمر را به خودش چسباند. خیابان خلوت بود. ساختمان‌ها زخمی و ویران بودند. قمر ناله می‌زد. سوزان زیر لب گفت: «فقط یکم دیگه طاقت بیار الان می‌رسیم. در ذهنش گذشت که ای کاش به عدنان می‌گفت همراهش بیاید تصور کرد که عدنان کنارش می‌آید و با صدایی آرام به او اطمینان می‌دهد که همه چیز درست می‌شود. اما عدنان آن لحظه نبود و او تنها با خواهر بیمارش در میانه‌ی یک شهر جنگ زده. تصویر عدنان کم‌رنگ و محو شد و جای آن را ترس و وحشت پر کرد. ترس از دست دادن قمر و وحشت صید تک‌تیرانداز شدن.
وارد درمانگاه شدند، سالنی که تا قبل از شروع جنگ، تالار عروسی بود، حالا حکم درمانگاه را داشت. گوشه‌ی سالن دو اتاق با پتو درست کرده‌ بودند، یکی مخصوص مجروحینی که نیاز به جراحی داشتند، یکی هم مخصوص استراحت دکتر. از وقتی جنگ شروع شده‌ بود، دکتر مصطفی یک لحظه درمانگاه را ترک نکرده ‌بود.
دود بخاری هیزمی، فضای سالن را پُر کرده‌ بود. چند روزی بود که درگیری‌های خط مقدم کمتر شده ‌بود. درمانگاه خلوت‌تر از روزهای قبل بود. سوزان نگاهی به اطراف انداخت، موکت قهوه‌ای پر از رد خون بود و به سیاهی می‌زد، کنار بخاری هیزمی، یک بچه‌ دختر دید که دراز کشیده و یک هاله از خون اطراف و زیرش را پوشانده. رنگ لباس دختر سرخ شده‌ بود و رنگ صورتش سفید. انگار تازه به درمانگاه منتقلش کرده‌ بودند. بالای سرش مرد جوانی مات و مبهوت نشسته‌ بود.
دو پرستار درمانگاه توی اتاقی بودند که تا قبل از جنگ، اتاق موزیک تالار بود، حالا شده‌ بود اتاق زایمان. صدای جیغ و ناله‌ی زنی از توی آن بیرون می‌آمد که پشت سر هم ضجه می‌زد. سوزان چشم دوخت به صورت مرد جوانی که خیره، اتاق زایمان را نگاه می‌کرد. سر دخترک روی پایش بود و دستش را توی موهای لخت و مشکی دختر می‌کشید. سوزان حدس زد زن تویِ اتاق باید مادر این دختر بچه باشد و این مرد درمانده هم، همسرش.
یکی از پرستارها در اتاق را باز کرد و بیرون آمد. سوزان او را که دید سراغ دکتر را ازش گرفت. پرستار رنگ به چهره نداشت، صدای دکتر آمد، توی اتاقکی بود که مخصوص عمل بود، از پشت پتو، پرستار را صدا کرد. پرستار سینی وسایل استریلی که دستش بود را برد و تحویل دکتر داد، دوباره برگشت و بالای سر دخترک ایستاد، به صورتش نگاه کرد، خم شد، یک دستش را زیر سر دختر و یک دستش را زیر پاهایش برد و او را از بغل پدرش بلند کرد. جابجای مانتوی سفید پرستار رد خون تازه شد. سوزان نزدیک رفت: «این طفل معصوم رو کی زدن؟» پرستار سوزان را نگاه کرد، صدایش بغض داشت: «کار تک تیراندازه هم خودش تیر خورده هم...» ادامه‌ی حرفش را نزد. تیر قناصه بازوی دخترک را شکافته ‌بود، سفیدی گوشت تنش نمایان بود و خون تمام لباسش را خیس کرده‌ بود. سوزان درد و ترس را در چشمان بی‌فروغ پرستار دید: «می‌شناسیش؟» پرستار برگشت، پدر دختر را دید و بی‌صدا اشک ریخت، جواب سوزان را نداد و رفت.
سوزان نفس پُر دردی کشید، نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌ی مرد انداخت، توی ذهنش حدس زد شاید دختر و پدر داشتند مادر را برای زایمان به بیمارستان می‌آوردند که هدف شلیک تک‌تیرانداز شده و تیر به بازوی دختر اثابت کرده. یکی داشت به این دنیا پا می‌گذاشت و یکی معلوم نبود بتواند توی این جنگ و محاصره، با این زخم، بدون دارو و غذا طاقت بیاورد و زنده بماند. باریکه‌ای از اشک روی گونه‌‌ی سوزان جاری شد.  در سکوت به مرگ فکر ‌کرد، به این که اگر آتش‌بس نبود، شاید تعداد مجروحان کمتر بود. اگر شلیک بی‌امان خمپاره و موشک نبود، به جایش هر روز تک‌تیراندازها، جان اهالی شهر را مفت می‌گرفتند.
صدای رعد و برق و صدای جیغ زن و صدای گریه‌ی دخترک و پدرش درهم تنیده شد، دیگر فقط صدای رعد و برق بود که سوزان می‌شنید. توی ذهنش دکتر مصطفی را تجسم کرد که با پنس گلوله‌ی توی بازوی دخترک را درآورده و دختر بچه از درد بیهوش شده. چند لحظه بعد صدای ناله‌های زن هم از اتاق زایمان قطع و صدای نوزادی بلند شد. بوی خون، بوی مرگ و بوی زندگی در هم آمیخته ‌بود. پدر دختر زانوهایش را توی بغل گرفت، سرش را به دیوار می‌کوباند و صورتش را بین دو دست پنهان کرد و چندبار آهسته گفت: «بیان! بیان! بیان». سوزان حدس زد بیان اسم دختر بچه باشد، می‌توانست حال مرد را درک کند، دلش برای او سوخت، می‌خواست تسلایش بدهد، اما نمی‌دانست چه بگوید که مرهمی باشد بر قلب مجروحش. بدون هیچ حرفی رفت کنار قمر نشست. دست‌های زمخت و چروکیده‌ی خواهرش رو توی دست گرفت، با سرانگشتانش نوازشش کرد.
توی فکر و خیالش غرق بود، نفهمید چقدر زمان گذشت که دکتر مصطفی پتوی اتاق عمل را کنار زد و وارد سالن شد، نگاهش به صورت قمر گره خورد که کنار دیوار روی زمین خوابیده‌ و در خودش مچاله شده ‌بود. دکتر مصطفی جلو رفت و روبروی قمر نشست، سعی کرد لبخند بزند، لبخندی که هیچ نشانی از شادی و زندگی نداشت. رنگ قمر پریده‌ بود و صورتش به زردی می‌زد، نای حرف زدن نداشت.
دکتر مصطفی مچ قمر را گرفت، انگشت شستش را روی نبض او گذاشت، آستین پیراهنش را بالا برد، ساق دست قمر را آرام فشار داد، به سوزان گفت پارچه‌ای که به پای خواهرش بسته را باز کند. سوزان بلند شد و پایین پای قمر نشست، دمپایی او را درآورد گره‌ای که دور مچ پای قمر زده ‌بود را باز کرد، پارچه خیس بود و بوی بدی داشت. سوزان آرام پیچ و تاب پارچه را از دور پای قمر باز کرد، از نوک انگشتان، تا قوزک پای قمر، پُر از زخم‌های تازه‌ای بود که به‌خاطر خیس بودن پارچه پف کرده‌ بودند، خون و چرک رویشان را پوشانده ‌بود.
سوزان زخم‌ها را که دید، چهره‌اش در هم شد، دکتر مصطفی نگاهی به خونریزی زخم‌ها انداخت: «خواهرت باید» ادامه‌ی حرفش را نزد، پاچه‌ی شلوار قمر را بالا برد، پشت ساقش را فشار داد. دکتر مصطفی چند لحظه مکث کرد، توی چشمانش کوهی از غم و خستگی موج می‌زد، نگاهی به اطراف سالن انداخت: «این ورم بدن خواهرت به‌خاطر اینه که کلیه‌هاش خوب کار نمی‌کنه و نمی‌تونه آب بدنش رو دفع کنه، باید دیالیز بشه» سوزان یک لحظه حس کرد دستی بیخ گلویش را گرفته بیش از پیش، آن را فشار ‌می‌دهد. اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیر شد، دکتر مصطفی تنها دلداری‌اش توکل و صبر بود. ادامه داد: «فعلاً نبرش خونه بذار همین‌جا باشه، با دستت محل زخمش رو محکم فشار بده تا خونش قطع شه.» سوزان مخالفت کرد، سر دکتر داد زد: «آخه من چجوری زخمای دردناک خواهرمو فشار بدم؟» دکتر مصطفی بلند شد: «دارو نداریم، تنها راهی که برای جلوگیری از خونریزی زخم خواهرت می‌تونی انجام بدی همینه.» دکتر مصطفی یک قدم جلو رفت و برگشت: «اگه می‌تونین براش شیر تهیه کنین.» سوزان نگاهی به قمر و نگاهی به دکتر انداخت: «دو روزه شوهرش اول صبح میره کفریا نیمه شب برمی‌گرده ولی نتونسته شیر تهیه کنه.» دکتر مصطفی نفس عمیقی کشید و بی‌هیچ حرفی رفت سراغ پدر بیان.
سوزان حس کرد که دکتر مصطفی چیزی می‌خواست بگوید که نگفت. از دیدن پای قمر دلش ریش شد، دستش را تا نزدیکی زخم برد، می‌لرزید،  کف دو دستش را روی پای قمر گذاشت و محکم فشار داد، نرمی و لزجی زخم، تاروپودش را به لرزه انداخت انگار آن دستی که گلویش را می‌فشرد، ناگهان خنجری هم در دلش نشاند. قمر ضجه زد، سوزان چشمانش خیس اشک شد و نفسش بالا نیامد. تکیه داد به دیوار و آرام و بی‌صدا اشک ریخت. دکتر مصطفی از کنار پدر بیان بلند شد، به سوزان گفت: «محکم نگهش دار، تا مطمئن نشدی خونش قطع نشده، دستاتو از روش برندار.»
سوزان زجر می‌کشید، زخم‌های زیر دستش مثل زغال گداخته‌ای بودند که داشتند پوستش را ذوب می‌کردند و گوشتش را می‌سوزاندند و درد را به استخوانش می‌رساندند. انگار سال‌هاست که مرده است و هیچ‌کس نیست به او یادآوری کند که باید زنده بماند، تویِ این جنگ و محاصره، تمام وجودش پر از ناامیدی شده‌ بود، به این فکر کرد زور این جنگ ناخواسته مثل غولی او را در مشتش فشرده و با چسب نفرت به خودش چسبانده. که دیگر نه نایی براش باقی بماند و نه توانی. گوشش پُر بود از خبرهای بد. طاقت شنیدن خبر درباره‌ی خواهرش را نداشت، سعی کرد خودش را تسلی بدهد، اینکه قمر خوب می‌شود و آن‌ها روزهای بعد از جنگ را هم خواهند دید.
نگاهش به صورت قمر بود، کمک کرد قمر دراز بکشد، درد در چشمان قمر ته‌نشین شد و آرام پلک‌هایش را روی هم گذاشت.
سوزان نفهمید چقدر زمان گذشت که زخم قمر را فشار داده، خون بند آمده‌ بود. بلند شد از سالن بیرون رفت، باران شلاقی می‌بارید، دستانش را زیر قطرات باران گرفت و سعی کرد لکه‌های خون را از رویشان پاک کند، نگاهش به گودالی افتاد که ترکش خمپاره‌ها آن را وسط حیاط درست کرده ‌بودند. سطح گودال پُر از آب بود. سوزان از پله‌ها پایین رفت، دامن لباسش را توی بغل گرفت و نشست، دستش را توی آب فرو برد، سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد، کف دستانش را خوب بهم مالید، پشت و رویشان را شست، پوستش مثل لبو قرمز شد.
چند لحظه به آسمان زل زد. دانه‌های باران روی صورتش می‌ریختند، آسمان می‌غرید. بلند شد که به داخل درمانگاه برود، پدر بیان را دید که از درمانگاه بیرون می‌آید، سوزان پله‌ها را بالا رفت، وارد سالن شد دید که قمر پاهایش را توی شکمش جمع کرده و در خودش مچاله شده، جلوی در اتاق زایمان ایستاد، چند ضربه به در زد، یکی از پرستارها در را باز کرد. مادر بیان و نوزادش را دید که روی تخت کنار هم خوابیده‌اند. به پرستار گفت یک پتو برای خواهرش می‌خواهد، پرستار در را بست و بعد از چند ثانیه باز کرد و یک پتو به سوزان تحویل داد.
سوزان پتو را روی قمر کشید. رفت توی اتاقی که دکتر مصطفی با پتو برای استراحت خودش درست کرده‌ بود، نمی‌دانست چه بگوید، فقط بغض کرد. دکتر مصطفی روی تخت دراز کشیده ‌بود و دست به سینه به سقف زل زده ‌بود، متوجه حضور او توی اتاق شد، روی تخت نشست، چند لحظه نگاهش کرد، نتوانست بیشتر از این سوزان را منتظر بگذارد، نفس عمیقی کشید: «به احتمال زیاد باید پاش قطع بشه، عفونت داره پیش‌روی می‌کنه.»
در چشمان دکتر اندوه جهان موج می‌زد. سوزان حس کرد ته حرف‌های دکتر تلخ است و هر کلمه که از دهانش بیرون می‌آید، نفس او را می‌گیرد. از لای نفس‌های تکه پاره‌اش گفت: «دکتر» نتوانست ادامه‌ی حرفش را بزند. غم مثل خرچنگ، چنگال‌هایش را در جانش فرو ‌برد و چیزی از جنس دریغ، حسرت، ترس و ناامنی به جانش تزریق کرد. برگشت پیش قمر، بالای سر او نشست، زانوهایش را توی بغل گرفت و گونه‌ی استخوانی‌اش را روی زانویش گذاشت.
صدای رعد و برق وحشتناک‌تر از قبل به گوش رسید، یک لحظه زمین لرزید، انفجار مهیبی ساختمان را لرزاند. دود و باروت توی فضا پیچید. صدا آن‌قدر نزدیک بود که از سقف سالن، خاک ریخت. شعله‌های آتش درمانگاه را روشن کرد. دو پرستار از اتاق بیرون دویدند، دکتر مصطفی و سوزان هم دویدند توی حیاط، شعله‌های آتش از انبار هیزم زبانه می‌کشید، دود و آتش توی هوا می‌پیچید.
دکتر مصطفی با دو دست محکم روی سرش کوفت، جوری فریاد زد که انگار جوانش را جلوی چشمانش ذبح کردند. سوزان حال دکتر مصطفی را فهمید، به شب درمانگاه فکر کرد که سرمایش تا مغز استخوان را می‌سوزاند و حالا که دیگر انبار هیزم هم آتش گرفته‌ بود و سوختی برای گرم کردن درمانگاه نداشتند. سوزان نگران عقیله و ادریس شد، آن‌ها را توی خانه تنها گذاشته‌ بود. نمی‌دانست توی بیمارستان پیش قمر بماند یا به خانه برود و بچه‌ها را از ترس و وحشت نجات دهد. نگاهش زار می‌زد که ذهنش متلاطم است. ترس توی صورتش موج می‌زد، برگشت پیش قمر: «خواهر من میرم خونه و زود برمی‌گردم، بچه‌ها تنهان.»
صدای غرش انفجار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، گلوله‌های منور آسمان را روشن می‌کرد و نور تندش از حاشیه‌ی پتوهایی که در و پنجره‌های بدون شیشه را پوشانده‌ بود، تو می‌زد.
سوزان از درمانگاه بیرون آمد، تیرگی شب توی خیابان‌های شهر جاری بود، باد و باران ادامه داشت و سرما بیداد می‌کرد. گلوله‌ی خمپاره روی سر شهر می‌ریخت. سوزان قدم‌هایش را تند کرد شاید زودتر به خانه برسد، سایه‌ی مرگ را بالای سرش حس می‌کرد. از پای دیوارها می‌دوید، از زیر بالکنی به زیر بالکن دیگر. صدای موشک فیل را شنید، توی گوش‌هایش انگار زنبور وزوز می‌کرد. نمی‌دانست باید چه‌کار کند، به جلو فرار کند یا عقب، به چپ برود یا به راست، چند ثانیه فرصت داشت انتخاب کند، با چشمانش موشک فیل را دید که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، اطرافش را نگاه کرد، دوید سمت خانه‌ای که درش بسته‌ بود. با تمام قدرت به در بسته کوبید.
سرش را با یک دست پوشاند تا جان‌پناهش شود. تمام این‌ها فقط چند ثانیه بود. موشک از بالای سرش گذشت. صاحب‌خانه در را باز کرد. لازم نبود چیزی بگوید. زن جوان خودش همه چیز را فهمید. زن، با صدایی که انگار از آتش می‌سوخت گفت: «بیا تو» سوزان ترسش را فرو داد، حالا او با صدایی که به نجوایی آرام تبدیل شده‌ بود گفت: «ممنونم خدا خیرتون بده.» پاهایش از ترس بهم می‌خورد و زانوهایش می‌لرزید. چند دقیقه در خانه‌ی زن ماند، صدای انفجارها که کمتر شد، گفت: «من باید برم.» زن خواست مانعش شود: «هنوز شهر آروم نشده، آتش‌بس رو نقض کردن. تازه شروع کردن به زدن. بیرون خطر داره نرو.»
سوزان حس کرد زبانش توی دهانش گیر کرده، ترس و بغض گلویش را درد آورد. چهره‌ی هراسان عقیله و ادریس یک لحظه از جلوی چشمانش دور نمی‌شد. نمی‌دانست چه اتفاقی برای آن‌ها افتاده. با گریه گفت: «بچه‌هام خونه تنهان.» زن متعجب پرسید: «خودت چرا از خونه بیرون اومدی؟» اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد: «خواهرم حالش خوب نیست بردمش درمانگاه، پیش اون بودم.» دیگر مجال نداد زن سؤالی بپرسد، وارد کوچه شد. تمام قدرتش را توی پاهایش جمع کرد، زن تا خواست چیزی بگوید، سوزان گفت: «خداحافظ» و دوید. زیر لب خدا را صدا می‌زد که مواظبش باشد، پشت سرهم صلوات می‌فرستاد و می‌دوید.
یک‌دفعه رنگ قرمزی، کوچه را روشن کرد، شهاب سرخ رنگی شبیه طبقی از آتش، آسمان را شکافت و دور شد. چند ثانیه بعد صدای مهیب انفجار تمام شهر را لرزاند و بارانی از ریزه‌های سرب و خاک آسمان را پوشاند. دوید توی یک ساختمان چهار طبقه که اوایل جنگ موشک و خمپاره‌ی دشمن نابودش کرده‌ بود و چیزی از شکل و قیافه‌اش باقی نمانده‌ بود. پشت دیواری نیمه ویران پناه گرفت، به دیوار سرد و خیس تکیه داد، نفسش به شماره افتاده‌ بود و قلبش مثل یک طبل توی سینه‌اش می‌کوبید. تصویر عدنان توی ذهنش پررنگ‌تر شد نه تصویر دیروز، تصویر سی سال پیش که جوانی بود با چشمانی پر از عشق و لبخندی مهربان که به دیدنش می‌آمد. با گل‌های وحشی با شعرها و نگاهی عاشقانه که تمام حرف‌های نگفته‌اش را فریاد می‌زد. در نظرش چشمان عدنان هنوز همان برق قدیمی را داشت. این‌بار جمله‌اش را کامل کرد: «ای کاش به عدنان می‌گفتم بچه‌ها تنهان» ترس مثل سم توی رگ‌هایش دوید. تمام ذهن و فکرش ادریس و عقیله بود.
صدای ضجه و گریه‌ی زنان و کودکان توی باد می‌پیچید و به گوشش می‌رسید. چند دقیقه صبر کرد، دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و پشت سر هم الابذکرالله خواند، کمی که نفسش بالا آمد از ساختمان بیرون دوید. دوباره تمام توانش را توی پاهایش جمع و شروع به دویدن کرد. سایه‌اش مثل هیولایی دنبالش می‌دوید هر لحظه منتظر بود یک انفجار تمام هستی‌اش را نابود کند. «کاش» این کلمه مثل یک ناله از بین لب‌هایش بیرون آمد. «کاش عدنان اینجا بود» و این فکر توی سرش پررنگ‌تر شد: «کاش بچه‌ها رو بهش سپرده‌ بودم.»
کوچه ظلمات بود، جنگنده‌ای را بالای سرش دید که آسمان را خط کشید و در افق شمال گم شد. جلوی در خانه رسید با مشت به در کوبید: «عقیله! ادریس» کسی جواب نداد. توی جیب ژاکتش را گشت، کلید خانه را پیدا نکرد. دوباره داد زد: «عقیله ادریس» یادش افتاد وقتی داشت قمر را به دکتر می‌برد کلید خانه را به ابوهادی داد، هنوز برنگشته‌ بود. دوباره با مشت و لگد به در کوبید. صدای ضربه‌هایی که به در خانه می‌زد و صدای التماس‌هایی که از خدا می‌کرد توی کوچه پیچید.
توی تاریکی شبح مردی را دید به او نزدیک می‌شود، ترسید، مرد نزدیک شد، عدنان بود:« سلام ام‌علی، نگران نباش، بچه‌ها خونه‌ی ما هستن. خیلی ترسیده‌بودن، اومده‌ بودن تو کوچه گریه می‌کردن. بهم گفتن خواهرت رو بردی درمانگاه، حالش خوبه؟» سوزان نفس عمیقی کشید، انگار شنیدن همین یک جمله کافی بود تا آرام شود. صورت و دستانش را رو به آسمان گرفت: «خدایا شکرت.» قطرات باران روی صورتش خورد و با اشک‌هایش درهم آمیخت. صدای نفس‌های نحیف و خسته‌ی ابوهادی را از پشت سر شنید، برگشت، نگاهش به دستان خالی ابوهادی ماند: «شیر نگرفتی؟» ابوهادی از کنارش رد شد و با صدای گرفته‌ای گفت: «یه دبه شیر پنجاه هزار لیره، بهم ندادن. نه دارو خریدم نه شیر» ابوهادی کلید انداخت تاریکی حیاط مثل اژدهایی ابوهادی را در خودش بلعید و ناپدید کرد. سوزان به پنجاه هزار لیر فکر کرد، ناخودآگاه دست برد زیر شالش و گوشواره‌اش را لمس کرد. عدنان گفت: «غصه نخور خدا بزرگه»، صدایش مثل پناهگاهی امن و سوزان را به آرامش و تسلیم در برابر تقدیر، دعوت می‌کرد.
ادامه دارد...

مریم ابراهیمی شهرآباد

سال شصت و یکم ـ شماره 2950

گزارش خطا