کد خبر: ۶۹۷۸
۱۴۰۵/۰۴/۰۸ ۰۹:۴۳

مکتب سرو

روضه‌ی لبنان، روضه‌ی شهادت، اسارت و شیفتگی است!

مکتب سرو

نوجوان بودم که توی دالان نمایشگاه کتاب، چشمم افتاد به کتاب پیامبر! یک شاعر لبنانی آن را سروده بود، غمگین و امیدوار! درست شبیه حال این روزهای لبنان، شاید هم شبیه سیب‌های لبنانی که میان سرخی خون و زردرویی توی رودروایسی افتاده‌اند.
جبران خلیل شاعر پیامبر از وطن می‌گوید؛ همان‌جا که حالا روزهای زیادی است خون‌بهای آزادی را با آوارگی و رنج می‌دهد: «به یاد وطن خویش جوان می‌شوم و مشتاق آن خانه‌ای هستم که در آن پرورش یافته‌ام»
خانه! عجب واژه‌ی غریبی است برای لبنان، انگار صور و بعلبک و نبطیه و همه‌ی جنوب این عروس خاورمیانه، به خون سرخاب شده است و جهان در سکوت برای مرگ و گرگ‌صفتی جماعتی جهود، کِل می‌کشد.
حالا تصویر متواتر مادرانی که پیکر فرزندان شهیدشان را در آغوش گرفته و نوازش می‌کنند و بعد جان‌شان را در بستر خاک سرد می‌گذارند، برای دنیای امروز عادی شده، دنیای وحشی گرفتار خود! دنیای نقض آتش‌بس‌ها! دنیای کلمات پرمعنایِ معنی از دست‌داده!
سرو لبنان همان‌طور که در پرچم ریشه‌های سبزش به خون نشسته حالا روضه‌ی مجسم عاشوراست! حالا پیرمرد روضه‌خوان حتماً وقتی بساطش را عصرهای محرم در کوچه پس‌کوچه‌های تهران پهن می‌کند، این‌طور برای این سرو پای در خون می‌خواند:

چه کربلاست که آدم به هوش می‌آید
صدای ناله‌ی زینب به گوش می‌آید!

روضه‌ی لبنان، روضه‌ی شهادت، اسارت و شیفتگی است! روضه‌ی مقاومت است، روضه‌ی مشت گره‌کرده است، روضه‌ی کودکانی است که از کودکی یاد گرفته‌اند دشمن، دشمن است حتی اگر در خانه و با عنوان‌های سیاسی گُل‌درشت باشد که با لبخند دست به‌سمت اسرائیل دراز کرده تا حزب‌الله قهرمان را خلع‌سلاح کنند.
لبنان اصلاً حکایت خانه‌هاست، خانه‌هایی که اگر چه بمباران شده‌اند اما باز هنوز ستون‌هایشان ثابت روی زمین ایستاده، درست مثل همان سرو به خون نشَسته!
لبنان قصه‌ی غم‌انگیز و عاشقانه‌ی سیبی است که در میانه‌ی آتش جنگ عاشق شده و  در هنگام  شهادت دست‌هایش را کشیده بر خون و سرخی آن را روی گونه‌هایش کشیده. 
لبنان هرچه هست فراتر از یک سرزمین است، اکنون این عبارت کوتاه چهار حرفی یک مکتب شده است، مکتب معرفت، مکتب مقاومت و مکتب اراده‌های پولادین.

رضوانه باهری

سال شصت و یکم ـ شماره 2950

گزارش خطا