کد خبر: ۶۹۵۵
۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۱۳:۱۳

ام‌وهب؛ زنی که نمی‌خواست همسرش را تنها بگذارد

دستانش هنوز خیس بود که سخنان همسرش را شنید. عبدالله تازه از میان مردانی بازگشته بود که برای پیوستن به امام حسین‌علیه‌السلام آماده می‌شدند. در خیمه‌ی کوچک‌شان نشسته بود و با شور و اشتیاق از آنچه دیده بود سخن می‌گفت. ام‌وهب در سکوت گوش می‌داد؛ گویی از همان لحظه می‌دانست این گفتگو پایان زندگی آرام آن‌ها خواهد بود...

ام‌وهب؛ زنی که نمی‌خواست همسرش را تنها بگذارد

دستانش هنوز خیس بود که سخنان همسرش را شنید. عبدالله تازه از میان مردانی بازگشته بود که برای پیوستن به امام حسین‌علیه‌السلام آماده می‌شدند. در خیمه‌ی کوچک‌شان نشسته بود و با شور و اشتیاق از آنچه دیده بود سخن می‌گفت. ام‌وهب در سکوت گوش می‌داد؛ گویی از همان لحظه می‌دانست این گفتگو پایان زندگی آرام آن‌ها خواهد بود.
نزدیکان این خانواده نقل می‌کنند که عبدالله پس از دیدن کاروان یاران امام، تصمیم خود را گرفته بود. او می‌خواست راهی شود و در کنار فرزند پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله بجنگد. اما آنچه بیش از تصمیم او توجه اطرافیان را جلب کرد، واکنش همسرش بود.
ام‌وهب نه‌تنها تلاشی برای منصرف کردن شوهرش نکرد، بلکه از او خواست خودش را نیز همراه ببرد. به گفته‌ی کسانی که این روایت را نقل کرده‌اند، او این سفر را تنها یک همراهی خانوادگی نمی‌دانست؛ بلکه معتقد بود نباید در روزی که حق به یاری نیاز دارد، از این کاروان جدا بماند.
آن شب، زن و شوهر خیمه‌ی خود را ترک کردند و به کاروانی پیوستند که مقصدش سرزمینی بود که بعدها نامش با اندوه و حماسه گره خورد.
روز عاشورا، ام‌وهب از کنار خیمه‌ها میدان نبرد را نظاره می‌کرد. هر بار که نگاهش به عبدالله می‌افتاد، اضطراب و انتظار در چهره‌اش بیشتر نمایان می‌شد. مردی که سال‌ها همدم زندگی‌اش بود، اکنون در میان گرد و غبار میدان می‌جنگید؛ میدانی که هر لحظه یکی از یاران امام را از دیگران جدا می‌کرد.
شاهدان آن روز نوشته‌اند که بی‌قراری ام‌وهب سرانجام او را از کنار خیمه‌ها جدا کرد. او چوبی به دست گرفت و به‌سمت میدان حرکت کرد؛ گویی دیگر تاب دور ماندن نداشت. باید کاری می‌کرد او نیامده بود تا تنها نظاره‌گر باشد.
در همین هنگام امام حسین‌علیه‌السلام او را دید و از وی خواست بازگردد. نقل شده است که امام به او فرمود زنان موظف به جهاد نیستند.
ام‌وهب فرمان امام را پذیرفت و بازگشت، اما بازگشتن به معنای آرام شدن نبود. او از دور میدان را زیر نظر داشت و چشم از همسرش برنمی‌داشت.
اندکی بعد، عبدالله به شهادت رسید.
کسانی که این صحنه را روایت کرده‌اند، می‌گویند ام‌وهب خود را به پیکر بی‌جان همسرش رساند و در کنار او نشست. دیگر نشانی از اضطراب و انتظار لحظات قبل در چهره‌اش نبود؛ گویی پس از ساعت‌ها نگرانی، اکنون با حقیقتی روبرو شده بود که از آغاز سفر احتمال آن را می‌داد.
او کنار پیکر عبدالله از بهشت و دیدار دوباره سخن گفت و از خدا خواست سرنوشتش را از سرنوشت همسرش جدا نکند.
اما اندوه او فرصت زیادی برای ادامه نیافت.
در حالی که ام‌وهب هنوز کنار پیکر همسرش نشسته بود، دشمنان حضور او را در میدان دیدند. لحظاتی بعد ضربه‌ای بر سرش فرود آمد و این زن نیز در همان سرزمین جان خود را از دست داد.
بدین ترتیب، سفر زن و شوهری که با هم عزم یاری امام حسین‌علیه‌السلام را کرده بودند، در کنار یکدیگر به پایان رسید.
در میان روایت‌های عاشورا، نام ام‌وهب بیش از آنکه با جنگ شناخته شود، با وفاداری گره خورده است. او زنی بود که در دشوارترین لحظه‌ی زندگی، به‌جای آنکه همسرش را از رفتن بازدارد، همراه او شد؛ زنی که از آغاز سفر تا واپسین لحظه، حاضر نشد از کاروانی که انتخاب کرده بود فاصله بگیرد.
شاید به همین دلیل است که در میان ده‌ها روایت از کربلا، داستان ام‌وهب همچنان رنگ و بوی دیگری دارد؛ روایت زنی که می‌دانست ممکن است این سفر بازگشتی نداشته باشد، اما باز هم راه همراهی با نواده‌ی پیامبر گرامی اسلام را انتخاب کرد.

 منابع:
ـ ناظم‌زاده قمی، اصحاب امام حسین از مدینه تا کربلا، ۱۳۹۰، ص ۵۹۷ (پاورقی)
ـ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ۱۳۸۷ ق، ج ۵، ص ۴۲۹؛ 438
ـ ابن‌اثیر، الکامل، ۱۳۸۵ ق، ج ۴، ص ۶۶؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، ۱۳۸۷ ق، ج 5، ص ۴۳۰.

گزارش خطا