کد خبر: ۶۹۵۴
۱۴۰۵/۰۴/۰۱ ۱۳:۰۴

ماریه در جست‌وجوی یار برای حسین‌علیه‌السلام

در شبی که ترس از مأموران حکومت بر کوچه‌های بصره سایه انداخته بود، خانه‌ی زنی داغ‌دیده بار دیگر میزبان جمعی از شیعیان شد؛ زنی که سال‌ها از شهادت همسر و فرزندش می‌گذشت، اما هنوز نام آن‌ها اشک را به چشمانش می‌آورد. ماریه، از بانوان شناخته‌شده‌ی شیعه در بصره، آن شب در گوشه‌ی خانه ایستاده بود و به مردانی نگاه می‌کرد که برای شنیدن پیام امام حسین‌علیه‌السلام گرد هم آمده بودند. به گفته‌ی حاضران، لبخند آرامی بر لب داشت؛ لبخندی که با یادآوری گذشته خیلی زود رنگ باخت...

ماریه در جست‌وجوی یار برای حسین‌علیه‌السلام

نیمه پنهان حماسه ـ بصره گزارش ویژه

در شبی که ترس از مأموران حکومت بر کوچه‌های بصره سایه انداخته بود، خانه‌ی زنی داغ‌دیده بار دیگر میزبان جمعی از شیعیان شد؛ زنی که سال‌ها از شهادت همسر و فرزندش می‌گذشت، اما هنوز نام آن‌ها اشک را به چشمانش می‌آورد.
ماریه، از بانوان شناخته‌شده‌ی شیعه در بصره، آن شب در گوشه‌ی خانه ایستاده بود و به مردانی نگاه می‌کرد که برای شنیدن پیام امام حسین‌علیه‌السلام گرد هم آمده بودند. به گفته‌ی حاضران، لبخند آرامی بر لب داشت؛ لبخندی که با یادآوری گذشته خیلی زود رنگ باخت.
نزدیکان او می‌گویند ماریه همسر و فرزندش را در نبرد جمل از دست داده بود. سال‌ها از آن روز می‌گذشت، اما خاطره‌ی وداع آخر هنوز برایش زنده بود. یکی از زنان همسایه می‌گوید: «هر وقت نام شهدا به میان می‌آمد، نگاهش تغییر می‌کرد؛ انگار دوباره به همان روزها بازمی‌گشت.»
در حالی که فشارهای حکومت برای جلوگیری از فعالیت شیعیان افزایش یافته بود، خانه‌ی ماریه به یکی از معدود پناهگاه‌های امن برای دوست‌داران اهل‌بیت‌علیهم‌السلام تبدیل شده بود. او نه‌تنها خانه‌اش را در اختیار آنان قرار داده بود، بلکه خود نیز در تشویق مردم برای همراهی با امام حسین‌علیه‌السلام نقشی فعال داشت.
در این نشست، یزید بن نبیط از تصمیم خود برای پیوستن به کاروان امام خبر داد. هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که دو پسرش، عبدالله و عبیدالله، نیز آمادگی خود را برای همراهی پدر اعلام کردند.
شاهدان می‌گویند در آن لحظه نگاه ماریه بر چهره‌ی دو جوان ثابت ماند. کسی چیزی نگفت، اما سکوت او از هر سخنی گویاتر بود. مادری که سال‌ها پیش فرزندش را از دست داده بود، اکنون شاهد آماده شدن دو پسر دیگر برای سفری بود که پایانش نامعلوم به نظر می‌رسید. پشیمان نبود حتی دلش می‌خواست کاش پسران بیشتری داشت و اینک با دستان خالی در این جمع نایستاده بود.
پس از آن، ماریه از ضرورت یاری فرزند پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله سخن گفت. حاضران می‌گویند کلماتش از دل برمی‌آمد و همین باعث می‌شد بر دل بنشیند. سخنان او چنان اثرگذار بود که چند تن دیگر نیز برای همراهی با امام اعلام آمادگی کردند.
اما آرامش آن شب چندان دوام نیاورد. ناگهان صدایی از بیرون خانه شنیده شد. نگرانی در چهره‌ی حاضران موج زد. ماریه خود را به پنجره رساند و پس از لحظاتی سکوت، از مهمانان خواست هرچه سریع‌تر خانه را ترک کنند.
او به آنان هشدار داد که احتمال دارد مأموران عبیدالله بن زیاد در راه باشند و ماندن در آنجا جان‌شان را به خطر بیندازد.
دقایقی بعد خانه خالی شد؛ همان خانه‌ای که ساعتی پیش پر از زمزمه‌ی امید و دغدغه‌ی یاری امام بود. اما آنچه پس از رفتن مهمانان در ذهن ماریه باقی ماند، نگرانی برای خودش نبود.
به روایت نزدیکانش، او آن شب بیش از هر چیز به این فکر می‌کرد که هنوز افراد زیادی در بصره از پیام امام حسین‌علیه‌السلام بی‌خبرند. گفته می‌شود تصمیم داشت روز بعد به سراغ قبیله‌های دیگری برود و آنان را نیز از دعوت امام آگاه کند.
شاید تاریخ بیشتر نام مردانی را به خاطر سپرده باشد که در میدان جنگ حضور یافتند، اما در پشت آن حماسه، زنانی نیز بودند که با داغ‌های شخصی خود زندگی می‌کردند و در عین حال از تلاش برای دفاع از باورهایشان دست نکشیدند.
ماریه یکی از همان زنان بود؛ مادری که فرزندش را از دست داده بود، اما اندوه او را خانه‌نشین نکرد. او تا آخرین روزها امیدوار بود بتواند یاران بیشتری برای حسین‌علیه‌السلام پیدا کند؛ امیدی که در سکوت شب‌های بصره و در پس اشک‌های پنهانش جریان داشت.

 منبع: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوک، ج ۵، ص 352 ـ 353 ـ 354

مرضیه ولی‌حصاری

گزارش خطا