فوعه و کفریا، دو شهرک شیعهنشین در شمال سوریه، طی سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ زیر محاصرهی ائتلافی از گروههای مخالف دولت سوریه، از جمله جبههالنصره، قرار داشتند. در این سه سال تاریک، آسمان به سنگ بدل شد و زمین به گورستانی خاموش؛ بیش از سه هزار نفر از نظامیان و غیرنظامیان جان خود را از دست دادند. «آواز خاموش» در میانهی همین فاجعه روایت میشود. روایت عشقی انسانی که در قلب جنگ میتپد و تلاش میکند معنای زندگی را از میان ویرانی بازپس گیرد؛ عشقی که یادآورِ ماندگاریِ احساس در برابر فراموشیِ تاریخ است.

باد نیمهشب از لابهلای درز گونیها و پلاستیکهایی که بهجای شیشه به چارچوب پنجرهها کوبیده شده بود، با زوزهای ممتد به درون میخزید. هر بار که باد میوزید، پلاستیکها مثل سینهی زخمی هوا را بازدم میکردند و دوباره به دیوار میچسبیدند؛ صداشان شبیه آهِ خانهای پیر بود.
قمر زیر کرسی زانوانش را توی شکم جمع کرده، در خوابی نیمهجان فرو رفته بود. چند قدم آنطرفتر ابوهادی، بیحرکت و خسته، کنارش افتاده بود. ادریس در گوشهی دیگر کرسی، پیچیده در پتو، دستش را مثل کودکی بیپناه زیر گونه گذاشته بود. فقط نفسها شنیده میشد، سنگین، ناهماهنگ، بین ناله و سکوت.
اما سوزان بیدار بود. روی تشکِ باریک کنار بخاری خاموش، عقیله در تب میسوخت. گونههایش گل انداخته بود و پوستش برقِ عرق داشت. سوزان دستمالی خیس را از کاسهی فلزی برداشت، چلاند و بهآرامی روی پیشانی دختر گذاشت. گویی بخار از پوست داغ عقیله بلند میشد بخاری که بوی تب میداد، بوی ترس.
صدای پلاستیکها در باد، با خشخش نفس عقیله درهم میرفت. سوزان نگاهش را به گونیهای سیاه دوخت، به آن لکههای نور ناهنجار که از لابهلای درزها میگریختند. انگار بیرون چیزی نبود جز تاریکی بیپایان و خبری از دنیاهای گرمتر.
سوزان دست عقیله را گرفت. دستی لاغر و داغ، بیرمق مثل شعلهی آخر چراغ. در دلش دعا کرد، ولی دیگر نمیدانست دعا یعنی چه. کلماتش تهماندهی عادت بودند، نه ایمان.
سوزان سرِ عقیله را بوسید و چشمانش را بست. میترسید اگر لحظهای پلک بزند، وقتی بازشان کند، این داغ کوچک دیگر نباشد. شب ادامه داشت، باد میوزید، پلاستیکها نفس میکشیدند و سوزان میان صدای زوزهی دنیا همچنان بیدار بود.
پوست لطیف عقیله، زیر انگشتان سوزان زن، همچون ابریشم داغ بود. هر لحظه که میگذشت، گرمای تب، عمق بیشتری در بدن کوچک عقیله فرو میبرد. سوزان، بیآنکه کلامی بر زبان بیاورد، در تاریکی به زمزمهای تبدیل شد؛ سورهی حمد، مانند طلسمی کهنه، از میان لبانش جاری بود، اما صدایش از اضطرابِ فروخورده میلرزید. خستگی، مثل وزنی از سرب، بر تمام اندامش سنگینی میکرد، نگاهش به عقیله میخکوب بود؛ فرشتهای کوچک که در آغوش تب، خوابی ناآرام داشت.
در سکوت سنگین نیمهشب، خاطرات، مانند امواج خروشان دریا، به ساحل ذهن سوزان هجوم میآوردند. تصویر عدنان در ذهنش نقش بست، همان نگاه پر از عشق و امیدی که اکنون در ورطهی حسرت غرق شده بود. قلب سوزان فشرده شد، نه فقط برای تب دختر، بلکه برای تمام عشقهای نادیده گرفته شدهای که میتوانستند باشند. قطره اشکی گرم، بیاجازه از گوشه چشمانش سرازیر شد و روی گونهی داغ عقیله چکید. او برای عقیله گریه میکرد و همزمان، برای خودِ خسته و زخمخوردهاش. درد تب عقیله با درد غم دیرینهی او درآمیخته بود و هر دو، خنجری دو لبه در سینهاش فرو میبردند. دستش را محکم، اما با نهایت مراقبت، روی پیشانی عقیله گذاشت.
ـ خوب میشی دخترم، باید خوب بشی.
اما در اعماق قلبش، طنین یک یقین سرد پیچیده بود که بعضی زخمها، هیچگاه التیام نمییابند آنها برای همیشه حک میشوند. باز هم یاد علی، عدنان رفته، ذهنش را از تب عقیله کَند.
قمر در پهلوی راست چرخید، نالهی ضعیفش از شدت درد بود. انگار درد قند و کلیه دیگر برایش تحملناپذیر شده بود. چشمانش را نیمهباز کرد، با صدایی که از گلویش به سختی بیرون میآمد، آرام زمزمه کرد.
ـ خواهر این بچه تبش پایین نیامد؟
سوزان، که تا آن لحظه به پیشانی داغ عقیله فکر میکرد، مانند شبح خستهای که به سختی قابل تشخیص بود به قمر خیره شد. گویی تمام سنگینی اتاق بر شانههایش نشسته بود.
ـ نه، تمام بدنش آتشفشان شده.
قمر سعی کرد لحاف را از روی خود کنار بزند، اما پیچشی ناگهانی در پهلویش، او را زمینگیر کرد. آهی کوتاه و دردناک کشید و دوباره دراز کشید. درست در همان لحظه، عقیله با سرفهای خروسکی، از خواب بیدار شد. دست کوچک خود را بین دو طرف گلویش گذاشت و با صدایی خفه و لرزان زد زیر گریه.
ـ مامان، نمیتونم آب دهنمو قورت بدم.
قمر با شنیدن صدای گریهی عقیله، هر چه درد داشت فراموش کرد. با صدایی که ترکیبی از نگرانی و درماندگی بود، گفت: «نعناع عفونت رو از درون میسوزونه. برو تو باغچه دو سه تا برگ سبز باقی مونده. بکن بیا. بریز توی کتری. روی منقل زیر کرسی بذار دم بکشه. بهش بده بخوره.» نتوانست ادامه دهد؛ درد پهلویش دوباره او را به عقب راند. سوزان، که عمق رنج خواهر را درک کرده بود، لحاف را تا روی بازوی قمر بالا کشید. در سکوت مطلق اتاق، دستور خواهر حکم یک چراغ راهنما را داشت. او بدون معطلی از کنار عقیله بلند شد. با احتیاط، طوری که سنگینی کف زمین را حس نکند، بهسمت در رفت. باد سرد از لای شکافهای پنجرهی گونیپوش به صورتش خورد. نگاهش رفت روی تکهی آسمان لرزانی که میان گونیها پیدا بود، جایی دور، جایی که باد میگذشت و هیچ صدایی بازنمیگشت. دستان سوزان لرزید، اما اینبار لرزشش از ترس نبود؛ از عزم برای انجام کاری بود. وقتی در هال را باز کرد، موجی از هوای یخبندان، مثل یک حقیقت تلخ، به سر و صورتش خورد. درِ نیمهباز را پشت سرش بست تا صدای باد وارد اتاق نشود.
مهتاب تمام حیاط را در نوری نقرهای غرق کرده بود؛ سایههای بلند و کشیدهای از درختان خشکیده و وسایل خاکخورده روی زمین افتاده بود. هر چیزی که خاکستری و نقرهای میشد، حالا حالتی وهمآلود پیدا کرده بود. باد اینجا هم میوزید، اما نه با آن شدت محبوس شدهی درون خانه؛ اینجا نفس کشیدن آسانتر بود، اگرچه سردی، استخوانها را میسوزاند.
سوزان سرش را رو به بالا گرفت. ماه کامل، تنها و باشکوه در آسمان بود. گویی تنها همدم تنهایی سوزان بود. سوزان دو دستش را بالا برد، انگار میخواست از آن بالا کمکی بگیرد.
ـ خدایا! این طفل معصوم و خواهرم رو شفا بده. مراقب علی منم باش.
خم شد، زانوهایش روی خاک سرد زیر درخت کهنسال زیتون نشست. دستش را بهآرامی روی خاک مرطوب کشید، دنبال نشانهای از آن گیاه قوی میگشت. انگشتانش در هوای سرد کرخت شده بودند، اما یادِ پیشانی داغ عقیله، مثل یک آتش درونی، او را وادار به جستجو میکرد. زیر نور مستقیم ماه، چند شاخهی کوچک، سرسخت، و سبز تیره، از میان علفهای خشکیده بیرون زده بودند. چند برگ نعناع باقیمانده که گویا در برابر تمام سرمای شب مقاومت کرده بودند.
در آن سرمای گزنده، بوی تند و زنده نعناع، تنها رایحهای بود که از زمین مردهی باغچه به مشام میرسید. سوزان با احتیاط، بدون اینکه ریشهها را بکند، با نوک انگشتانش، محکمترین برگها را یکییکی جدا کرد. هر برگ که در مشتش قرار میگرفت، عطری تند و تیز آزاد میکرد؛ عطر زندگی، عطر تلاشی کوچک برای مقابله با تب. او برگها را در مشت گره کرد.
انگار در یک هزار توی بیپایان گیر افتاده بود و به هر طرف که میرفت به همان نقطه اول بازمیگشت. چشمانش را بست و سعی کرد ذهنش را آرام کند اما خاطرات سه سال پیش مثل موجی از گرما به صورتش خورد.
پشت میزش نشسته بود، از پنجرهی کلاس چشم دوخته بود به حیاط، سیدرا صدایش زد.
ـ خانم ادامه املا رو نمیگید؟
نگاهش از روی صورت بچهها گذشت که روی دفترهایشان خم شده بودند و منتظر بودند او ادامهی دیکته را بگوید. نمیتوانست تمرکز کند، از دیروز توی شهر شایع شده بود تکفیریها حلقهی محاصره را در حلب تنگتر کردهاند، از وقتی علی به مدافعین پیوسته بود انگار قلب سوزان را هم با خودش برده بود، هر لحظه منتظر شنیدن اتفاقی ناگوار بود.
اخبار تعطیلی دانشگاهها و مدارس حلب بین همه دهان به دهان میگشت. سوزان به این فکر کرد که اگر روزی این جنگ ناخوانده به فوعه بیاید و مدرسهها تعطیل شود، او چه حالی دارد. توی همین خیالات بود که تماس علی رشتهی افکارش را پاره کرد، به محضی که صدای او را شنید بلند شد ایستاد، از پشت تلفن متوجه لرزش صدا و بغض توی گلوی علی شد. کتاب را بست و روی میز گذاشت، سیدرا را صدا زد. سیدرا سرش را از روی دفتر بلند و او را نگاه کرد، سوزان از سیدرا خواست که ادامهی املا را او به بچهها بگوید. سیدرا که از پشت نیمکت بیرون آمد، سوزان از کلاس بیرون رفت.
پا تند کرد طرف خانه. مسیر مدرسه بسامالعمر تا خانه برایش طولانی و کِشدار شد، انگار هرچه پیش میرفت از خانه دورتر میشد، افکار پریشان مثل موریانه به جانش افتاده بود. یکبار علی را در ذهنش بدون پا تصور کرد و یکبار بدون دست. توی کوچه که رسید دید در خانه باز است، خودش را با سرعت توی حیاط انداخت و علی را صدا زد. علی، همراه هادی از توی هال بیرون آمدند، سوزان همینکه که دید علی سالم است، لبخند روی لبش نشست، سر و دو دستش را رو به آسمان گرفت و خدا را شکر کرد. تازه متوجه نوزاد بغل هادی شد. چین و چروکی توی پیشانیاش انداخت جلو رفت، کنار هادی ایستاد، از بالای سر نوزاد او را نگاه کرد.
ـ این بچهی کیه؟
سر و صورت نوزاد خاکی بود و دستان کوچکش سیاه شده بود. علی انگار منتظر شنیدن این سؤال سوزان بود تا بغض توی گلویش را رها کند، صورتش را بین دستانش پنهان کرد، توی حیاط قدم زد، مثل مادری فرزند مُرده خودش را به چپ و راست تکان داد و هایهای گریه کرد. سوزان نگاهی به هادی انداخت.
ـ خاله جان! تو بگو چی شده؟
چشمان هادی نمناک شد، نتوانست حرفی بزند، یک قدم عقب رفت و به دیوار حیاط تکیه داد، انگار توانش را از دست داده بود، سُر خورد و روی زانو نشست، محاسنش را گرفته بود اشک میریخت.
سوزان نگاهی به چهرهی نوزاد انداخت. حس کرد چقدر گریه کرده که بیحال شده. رد اشک روی گونهی نوزاد خشک شده بود. هالهای از شیر خشک شده دور دهانش را پوشانده بود و موهای بور و طلاییاش آغشه به خون بود. یک لکهی بزرگ خون کهنه هم روی لباسش بود که وسط آن، یک پلاک طلا وصل بود. سوزان گیج و منگ بود، بلند بلند یاسیده زینب میگفت و اشک میریخت، میتوانست حدس بزند چه اتفاقی برای خانوادهی نوزاد افتاده اما دلش نمیخواست به تصوراتش جولان بدهد. پلاک را برگرداند خواست اسم رویش را بخواند که از گوشهی چشم شبح یک پسر بچه را دید که در قاب در هال ایستاده، بهسمت پسر بچه چرخید، یک لایه گرد و خاک انگار روی سر و صورت پسرک نشسته بود. جا به جای لباسهایش خاکی و خونی بود. سوزان تا او را دید، ترسش بیشتر و دلش آشوب شد. رو به علی کرد.
ـ نور چشمم حرف بزن ببینم چی شده؟
علی سرش را بالا گرفت، قطرات اشک روی گونهاش سُر میخورد و روی محاسنش میافتاد. یک لحظه سوزان متوجه شد که سیاهی چشمان پسر بچه رفت و کاسهی چشمانش کامل سفید شد. جیغ کشید و سمت او دوید، قبل از اینکه سر پسرک با موزاییکهای کف حیاط برخورد کند، هادی جست زد سر او را توی بغل گرفت. پسر بچه شروع کرد لرزیدن، آب زرد رنگ و کف بود که از گوشهی دهانش بیرون میریخت. سوزان جیغ میزد و یاسیده زینب میگفت. نوزاد تویِ بغلش از صدای جیغ و گریهی او بیدار شد، او هم شروع کرد به جیغ زدن، علی دوید و نوزاد را از بغل سوزان گرفت. چند دقیقه گذشت تا حال پسربچه برگردد.
هادی، سر پسرک را روی پایش گذاشت، موهای بهم تنیدهاش را نوازش کرد. سوزان بلند شد، جلوی علی ایستاد، نگاه عاجزانهای به او انداخت.
ـ علی جان! نگو که پدر و مادرش کُشته شدن؟
دلش گواهی میداد که پدر و مادرشان شهید شدهاند، حس کرد ضربان قلبش تند و دهانش خشک و تلخ شده، علی با صدایی بغضناک جواب داد: «دیشب که حلب رو بمبارون کردن، کل خانوادشون شهید شدن، فقط همین خواهر برادر زنده موندن.» سوزان حس کرد حیاط و ساختمان خانه دارد دور سرش میچرخد، دستی روی صورت نوزاد کشید، پلاکی که به لباسش وصل بود را برگرداند، از پشت پردهی اشک، انگشتش را روی اسم عقیله کشید، با علی چشم در چشم شدند. علی نگاهی به صورت پسرک انداخت.
ـ اسم اینم ادریسه.
سوزان نگاهی به صورت عقیله و نگاهی به صورت ادریس انداخت، شدت اشک ریختنش بیشتر شد، هادی، ادریس را بغل کرد و ایستاد.
ـ بیایید بریم تو، این بچهها یک روز تمامه که چیزی نخوردن.
عقیله گریه میکرد و بهشدت پاهایش را تکان میداد. سوزان تازه انگار متوجه بوی بد پوشک و نم لباس او شده بود. به علی گفت: «این بچه هم کثیف کرده هم گرسنه شه، باید براش شیرخشک و پوشک بخریم.» نگاهی به لکههای خون روی لباس عقیله و ادریس انداخت، ادامه داد: «لباسم میخوان.» هادی جواب داد: «من میرم از خونمون لباس میارم براشون.» سوزان متعجب پرسید: «مگه لباس اندازهی اینا دارید؟» هادی دستان کوچک عقیله را توی دستش گرفت، با انگشت سبابه پشت دست عقیله را نوازش کرد: «همهی لباسای بچگی منو مامانم نگه داشته، فکر کنم به دردشون بخوره.»
علی هوای سنگینی را که بلعیده بود به زور قورت داد، چشمان نمناکش را بالا آورد، به زور لبخندی به صورت سوزان زد.
ـ تا تکلیف این جنگ مشخص بشه برای این بچهها هم مادری کن.
نتوانست بایستاد و عکلسالعمل سوزان را ببیند، سریع از اتاق بیرون رفت. هادی هم پشت سرش.
گریههای عقیله دل سوزان را به رحم آورد. سر عقیله را به سینهاش چسباند، دور خانه راه میرفت، برایش لالایی میخواند. گاهی مابین لالایی خواندن و اشک ریختنهایش لبخندی به صورت بیرمق ادریس میزد که مثل مردهای متحرک روی مبل طاق باز خوابیده و نگاهش به گوشهای از سقف گره خورده بود. سوزان حس کرد ادریس دارد بارها و بارها لحظهی بمباران خانه و شهادت پدر و مادرش را در ذهنش بازسازی میکند. عقیله که به خواب رفت، سوزان او را روی مبل مقابل ادریس گذاشت. رفت کنار ادریس نشست، سرش را در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد. ادریس آرامآرام چشمانش را بست.
علی که برگشت ادریس و عقیله هم بیدار شدند. سوزان از آشپزخانه بیرون آمد دید که علی با یک بسته پوشک، یک بسته شیرخشک آمد. سوزان دستهای خیسش را به پیراهنش کشید، آستینهایش را پایین آورد، عقیله را بغل کرد رفت سمت حمام، به علی گفت زنگ بزند به هادی و بگوید زودتر بیایید که بچهها بدون لباس نمانند.
صدای اذان ابوهادی سوزان را از گذشته به حال آورد، نعناهایی که چیده بود را از توی دامنش مشت کرد، از باغچه بیرون آمد، دید که ابوهادی گوشهی حیاط ایستاده، دستش را کنار گوشش گذاشته و دارد اذان میگوید. سوزان مشتش را جلوی بینیاش گرفت، نعناها را نفس کشید، بوی زندگی میداد. ابوهادی اذانش که تمام شد، رو به سوزان گفت: «تب دخترت پایین اومده بدنش دیگه داغ نیست.» سوزان چشمانش را بست، مشتش را بار دیگر جلوی بینیاش گرفت یک نفس عمیق کشید، سرش را رو به آسمان چرخاند، لبخند زد. در اعماق قلبش کورسویی از امید روشن شد. امیدی که به او میگفت هنوز هم راهی برای پیدا کردن هست. چشم به آسمان دوخت. اینبار نگاهش متفاوت بود. نگاهی مصممتر، قویتر و امیدوارتر، شاید این شروع یک زندگی جدید بود.
ادامه دارد...
مریم ابراهیمی شهرآباد