کوچه بوی خاک نمخورده میداد. ظهر همان روز باران کوتاهی آمده بود و هنوز رگههای نم روی دیوارهای کاهگلی دیده میشد. آسمان نیمهابری بود و نور خورشید از لابهلای شاخههای توت سر کوچه میتابید. صدای جیکجیک گنجشکها میان شاخهها میپیچید و بوی نان تازه از خانهی ته کوچه میآمد. نسیمی ملایم، برگهای خیس را بهآرامی میجنباند و بوی باران را با خود تا دل کوچه میکشاند.
کوچه بوی خاک نمخورده میداد. ظهر همان روز باران کوتاهی آمده بود و هنوز رگههای نم روی دیوارهای کاهگلی دیده میشد. آسمان نیمهابری بود و نور خورشید از لابهلای شاخههای توت سر کوچه میتابید. صدای جیکجیک گنجشکها میان شاخهها میپیچید و بوی نان تازه از خانهی ته کوچه میآمد. نسیمی ملایم، برگهای خیس را بهآرامی میجنباند و بوی باران را با خود تا دل کوچه میکشاند. نسترن با کیف مدرسه روی شانهاش، آرام قدم برمیداشت. خستگی روزهای امتحان روی پاهایش سنگینی میکرد، اما در دلش چیزی میجوشید که نمیگذاشت لبهایش آرام بمانند. در درونش غوغایی از امید و ترس بود؛ احساسی مبهم و شیرین، شبیه رؤیای دختران نوجوانی که برای نخستینبار طعم عشق را میچشند.
هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بود که چشمش روی قامت آشنا قفل شد. محسن، پسر همسایه، با شانههای پهن و قدمهای محکم از آن سوی کوچه میآمد. یونیفورم ارتشی به تن داشت؛ دکمههای براق پیراهنش در آفتاب دمغروب میدرخشیدند، و کلاهش زیر بغلش بود. باد ملایمی از سمت جنوب وزید و لبهی پیراهنش را تکان داد. نسترن یکباره ایستاد. پاهایش دیگر فرمان نمیبردند. نفسش تند شد، انگار دلش میخواست از سینه بیرون بزند. کیف از شانهاش سر خورد و تا نزدیک زمین آویزان شد. او فقط نگاه میکرد؛ به قامت بلند و چهرهی آرام محسن، به لبخند محجوبی که روی لبهایش نشسته بود، به نوری که در چشمانش میدرخشید و گویی از هزاران امید و آرزو حکایت میکرد.
محسن سرش را بالا گرفت. نگاهشان برای لحظهای کوتاه در هم گره خورد؛ نگاهی که شاید کمتر از چند ثانیه طول کشید، اما در دل نسترن، سالها ماند. چشمهای او عمیق بود، مثل آسمان شبِ بیابر، پر از سکوت و راز. نسترن دستپاچه شد. گرمایی تند روی گونههایش دوید. نگاهش را به زمین دوخت و گوشهی لبش را به دندان گرفت. اما قلبش... قلبش مثل طبل جنگی میکوبید. صدای تپش آن در گوشهایش میپیچید، گویی تمام دنیا ساکت شده و تنها صدای دل اوست که فریاد میزند.
محسن با همان لبخند آرام از کنارش گذشت و فقط گفت:
ـ خسته نباشی نسترن خانم، امتحانا تموم شد؟
نسترن سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ هنوز یکی مونده...
صدایش به زحمت از میان لرزش لبهایش بیرون آمد. محسن لبخند زد و رفت. نسترن تا آخر کوچه ایستاده بود و رفتن او را با نگاه دنبال میکرد؛ مثل کسی که میداند همین نگاه، شاید آخرین خاطرهاش از عشق باشد.
صدای زنگ در خانهشان ناگهان همهچیز را شکست. نسترن به خود آمد. شمسیخانم، مادر محسن، جلوی در ایستاده بود. روسری گلدارش را مرتب کرد و با مادر نسترن گرم خوشوبش شد. بعد از چند دقیقه هر دو وارد حیاط شدند. نسترن که هنوز دلش میلرزید، یواشکی خودش را به پشت پنجرهی اتاق رساند. شیشه سرد بود، اما تب داغ گونههایش یخ آن را ذوب میکرد. دستهایش را روی چارچوب گذاشت و با چشمهایی پر از کنجکاوی لبخوانی میکرد. شمسیخانم آرام حرف میزد و گاهی دستی به زانو میزد. مادر نسترن سر تکان میداد. دل دخترک مثل سیر و سرکه میجوشید. هزار بار خواست در را باز کند و بپرسد، اما جرئت نکرد. چند دقیقه بعد، مادر تنها به اتاق برگشت. نسترن با صدایی لرزان پرسید:
ـ مامان… چی میگفت؟
مادر نگاهش را دزدید. سکوت کرد. اما اصرارهای نسترن بیوقفه بود. بالأخره آهی کشید و گفت:
ـ برای خواستگاری آمدهاند… محسن.
نسترن خشکش زد. نفس در سینهاش حبس شد. لبهایش از هم باز ماندند، اما کلمهای بیرون نیامد. قلبش آنقدر تند میزد که حس میکرد صدایش در اتاق میپیچد. گونههایش سرخ شده بود. لبخند کوچکی، ناخواسته، روی لبش نشست. درونش پر از شور و شوقی شد که هیچ واژهای توان توصیفش را نداشت.
شب، وقتی پدر از کار برگشت، مادر چای آورد و کنار او نشست. نسترن وانمود میکرد که دارد به محمدحسین، برادر کوچکش، دیکته میگوید، اما گوشهایش تیز بود. صدای مادر را میشنید که آرام گفت:
ـ امروز شمسیخانم آمد… برای محسن.
قلب نسترن به لرزه افتاد. چشمهایش روی دفتر برادرش میلغزید، اما هیچ کلمهای را نمیدید. پدر سکوت کرد. بعد از مکثی طولانی، فنجان چای را روی میز گذاشت و گفت:
ـ من دخترم را به این راحتی به کسی نمیدهم. محسن باید اول برود جبهه. جبهه مرد را مرد میکند. باید شرف و غیرت را آنجا بیاموزد، بعد بیاید.
نسترن با نگرانی به لبهای پدر خیره شد. میترسید جواب رد باشد. اما مادر آرام گفت:
ـ خودش گفته میره، قبول کرده.
در دل نسترن شعلهای روشن شد. امیدی که آن شب تا سحر خواب را از چشمانش گرفت. تا صبح در رختخوابش غلت زد، لبخند زد، گریست و دعا کرد.
روزها گذشت. محسن رفت. رفت و از او فقط صدای قدمهایش ماند که در کوچه پیچید و در سکوت محو شد. نسترن هر روز با نگاهش کوچه را جستوجو میکرد. دلش برای دیدن چشمهای آرام محسن پر میزد. دفترچههای مدرسهاش پر از حاشیههایی بود که بیاختیار نام او را نوشته بود. گاهی روی دیوار اتاقش، با نوک مداد، نام «محسن» را در دل یک ستاره کوچک میکشید. هر بار که باران میبارید، کنار پنجره میایستاد و صدای چکچک قطرهها را با خاطرهی آن روز میآمیخت. انگار باران برایش یادآور او بود؛ کسی که از دل باران آمده و در دل طوفان رفته بود.
ماهها گذشت. جنگ در جنوب شدت گرفته بود. از رادیو مدام خبر عملیات و شهادت میآمد. نسترن هر بار با شنیدن نام شهرها دلش فرو میریخت. هر شب قبل از خواب برای سلامتی محسن دعا میکرد، با اشکی که بیصدا روی گونهاش میغلتید. مادرش گاه از او میپرسید چرا چشمهایش سرخ است، و او فقط لبخند میزد و میگفت: «دیر خوابیدم مامان.» اما هیچکس نمیدانست دلش چه میکشد.
یک عصر بارانی، وقتی نسترن از مدرسه برگشت، صدای گریه از دور به گوشش رسید. جمعیتی جلوی خانهی شمسیخانم جمع شده بودند. چند نظامی با چهرههای گرفته ایستاده بودند. یکی از آنها پلاکی فلزی، لباسی خاکی و دفترچهای کوچک در دست داشت. باران آرام میبارید، اما در نگاه مردم سیلی از اندوه میجوشید. یکی از سربازها آرام گفت:
ـ مادر جان… محسن شهید شد.
شمسی خانم جیغی کشید و روی زمین افتاد. همسایهها دورش جمع شدند. صدای ناله و گریه در کوچه پیچید. مردها بیصدا اشک میریختند، زنها بر سر میزدند، و بچهها در سکوت نگاه میکردند.
نسترن بیحرکت ماند. گوشهایش وزوز میکرد. چشمهایش تار شد. همهچیز دورش میچرخید. انگار دنیا در یک لحظه فروریخت. اشک بیصدا روی گونههایش لغزید. نمیدانست چطور پاهایش او را تا اتاق رساند. فقط میدانست دلش شکسته، شکستی بیصدا اما عمیق. آن شب تا صبح گریه کرد. بالش زیر سرش از اشک خیس شد. هیچکس صدای هقهقش را نشنید. تنها خودش میدانست که دلش با محسن به جبهه رفته و دیگر هرگز برنمیگردد.
سالها گذشت. جنگ تمام شد، اما برای نسترن هیچچیز تمام نشد. هر صبح که از خواب بیدار میشد، اولین نگاهش به عکس قابشدهای بود که روی طاقچه داشت؛ عکسی از محسن در لباس نظامی، با همان لبخند آرام. موهای نسترن سپید شد، اما دلش همان دل نوجوانی بود. هنوز هم وقتی صدای گنجشکها را میشنید یا بوی نان تازه میآمد، یاد آن روز بارانی میافتاد. گاهی شبها تا دیروقت دفترچهی یادداشت قدیمیاش را ورق میزد، همان که پر از نام محسن بود. کنار هر اسم، ستارهای کوچک کشیده بود؛ ستارهای که هرگز خاموش نمیشد.
هر پنجشنبه کنار مزار محسن مینشست. با او حرف میزد، دفترچهای در دست داشت و واژههایش را به آرامی مینوشت:
«محسن جان، دلم برای نگاهت تنگ است. هنوز وقتی باران میبارد، بوی خاک نمخوردهی کوچه را حس میکنم، همان بویی که روز رفتنت پیچیده بود. من هنوز همان دخترکوچکم که در پنجره منتظر بود تا برگردی».
نسیم آرامی از روی گلهای مزار میگذشت. پرچم کوچکی که روی سنگ بود، با صدای آهستهای میلرزید. گاهی رهگذری از دور نگاهش میکرد و آهی میکشید. نسترن برایشان لبخند میزد، لبخندی که از سالها پیش در چهرهاش مانده بود؛ لبخندی تلخ، اما زنده.
غروب یکی از همان روزها، زنی میانسال کنارش نشست و گفت:
ـ شما هر هفته میآیید اینجا، انگار هنوز منتظرید.
نسترن لبخند زد و پاسخ داد:
ـ منتظرم، چون ستارهای که خاموش نشد، هنوز در آسمان دل من میدرخشد.
زن چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت. نسترن نگاهش را به آسمان دوخت. آن بالا، ستارهای روشن میان ابرها چشمک میزد. اشک در چشمانش حلقه زد و لبخند زد.
میدانست آن ستاره خاموش نمیشود، چون عشق او به محسن، مثل همان ستاره بود؛ دور، دستنیافتنی، اما همیشه زنده و درخشان.
فاطمه لشگری