صدای خندهاش بر اعصابم خط میاندازد. خانم نظری هم طوری با محبت نگاهش میکند گویی لیلی به مجنون! نگاهش کن. یکجوری با افتخار کنار تخته ایستاده انگار فیثاغورس ثانی است! یک مسئله حل کردی دیگر! خانم نظری هم که انگار نه انگار سارینایی در کلاس هست. همیشه نادیدهام میگیرد. نگاه خشمگینم را میدوزم به خانم.
صدای خندهاش بر اعصابم خط میاندازد. خانم نظری هم طوری با محبت نگاهش میکند گویی لیلی به مجنون! نگاهش کن. یکجوری با افتخار کنار تخته ایستاده انگار فیثاغورس ثانی است! یک مسئله حل کردی دیگر! خانم نظری هم که انگار نه انگار سارینایی در کلاس هست. همیشه نادیدهام میگیرد. نگاه خشمگینم را میدوزم به خانم. متوجه دلخوریام میشود. «سارینا بیا مسئلهی بعدی رو حل کن.» خونم به جوش میآید. منت بر سرمان گذاشتی خانم! ناخودآگاه میگویم: «نمیخوام.»
ـ چی؟!
ـ خانم بگید به بقیه حل کنن. من نمیام.
ـ یعنی چی؟ مگه دست تو؟ وقتی معلم صدات میکنه باید بیای.
منزجر نگاهش میکنم.
ـ وقتی بلد نیستم چیکار باید بکنم؟ زوره مگه؟!
ـ این طرز حرف زدنت اصلاً درست نیست خانم رضایی. قشنگ نیست که آدم با معلم خودش اینطوری صحبت کنه.
میخواهم چیزی بگویم که سنگینی نگاه بچهها و تأسف چشمانشان لالم میکند. خانم نظری بهسمت دفتر میرود و یکم راه میگذارد. تو که بلد بودی سارینا چرا لج کردی و نرفتی؟ دوست دارم! دوست دارم! به تو هم باید جواب پس بدهم؟! لعنت به این مدرسه و تمام متعلقاتش. مدرسهی پارسال اگر بود معلمهایم هیچوقت اینچنین با من حرف نمیزدند اگر هم میزدند مامان را میبردم سروقتشان. صدای زنگ تفریح که بلند میشود نفسی از سر آسودگی میکشم. بچهها دو نفری یا چند نفری با شوخی و خنده از کلاس خارج میشوند و من مثل تمام این چند ماه تنها... خوراکیام را برمیدارم و از کلاس بیرون میآیم و به حیاط میروم. روی یکی از نیمکتها مینشینم و زل میزنم به بچهها. یک گروه چهار پنج نفری درست مقابلم حلقه زدهاند و صدایشان به هوا رفته. دلم پر میکشد برای یاسمین و باقی بچهها، برای محله سابقهمان. چرا ناگهان اینطور شد؟ چقدر تنهایم خدا. «چه خبر؟» این دیگر چه سؤالی است؟! آن هم از جانب فاطمه. شاگرد زرنگی که بهاندازهی باقی همکلاسیها روی مخم نمیرود! زیر لب جواب میدهم:
ـ خبری نیست.
ـ سارینا راستی آموزشگاه نزدیک مدرسه کلاس تقویتی عربی گذاشته. خیلیهامون ثبتنام کردیم. میخوای تو هم ثبتنام کنی؟
ـ نیازی نیست. من معلم خصوصی دارم.
صدایی در درونم فریاد میزند: «معلم خصوصی داشتی!» از جا بلند میشود و میگوید: «هر جور راحتی.» صدا دوباره فریاد میزند: «نذار بره. باهاش حرف بزن. دختر خوبیه. باهاش رفیق شو. نهنه من با هیچکدامشان رفیق نمیشوم. من را چه به آنها؟ چقدر زیاد دوستشان ندارم!»
گوش تیز میکنم. آرام حرف میزنند اما به لطف قصر بزرگمان میتوانم بشنوم!
ـ نمیتونی برای تولدش یکم پول جور کنی؟
ـ رضوانه عزیزدلم هر کی ندونه تو که میدونی وضعیتم رو. هنوز چند تا طلبکار موندن که با هزار تا وعده و وعید و قول وام گرفتن راضیشون کردم چکهاشونو نذارن اجرا تا بدهیهاشون رو بدم.
ـ میدونم عزیزم. به من داری توضیح میدی؟ من فقط نگران سارینام. حس میکنم داره افسرده میشه. با بچههای این مدرسه زیاد ارتباط برقرار نکرده. انگار هنوز باورش نشده که دیگه تو اون خونه زندگی نیست. هنوز فکر میکنه تو بهترین نقطهی تهران زندگی میکنه و در شأنش نیست با این آدمها دوست باشه. انقدر رشد نکرده که بفهمه چه بلایی سرمون اومده. من نگرانشم سیاوش.
ـ خدا لعنتت کنه سعید. الهی تقاص کاری که با ما کردی و پس بدی. چطوری به خاک سیاهمون نشوندی. کاش هیچوقت بهت اعتماد نکرده بودم.
بابا همچنان دارد عمو سعید را نفرین میکند. همان که میگفتند داروندارمان را بالا کشیده و مسبب تمام این روزهای سخت است. بغض بر گلویم چنگ میاندازد. یعنی قرار است از این به بعد به همین شکل زندگی کنیم؟ پس اتاق زیبایم چه میشود؟ تکلیف دوستانم چیست؟ دلم چقدر تنگ است. چقدر خوشبخت بودم و نمیدانستم. بابا راست میگوید خدا لعنتت کند عمو سعید! صبح فردا با چشمانی که از گریه و خواب ناکافی پف کرده است از خواب دل میکنم. فرم مدرسه را به تن میکنم و راهی میشوم. یک ربع بعد وارد حیاط میشوم. صدای مدیر در گوشم میپیچد: «دخترا یک بار دیگه تکرار میکنم شنبه هفتهی آینده به مناسبت روزه دختر اردو در مدرسه داریم. لطفاً با خودتون زیرانداز و غذا بیارید و باز هم یادآوری میکنم که آوردن گوشی ممنوع» فقط همین یکی را کم دارم! اردو در مدرسه! آن هم با بچههایی که اصلاً احساس نزدیکی با آنها نمیکنم و فاصلهی دنیاهایمان زمین تا آسمان است. باید با مامان حرف بزنم. اصلاً دوست ندارم که در آن روز به مدرسه بیایم. آن روز هم مثل همهی این روزها گذشت. سرد و خاکستری و بدون اندکی کورسوی امید. در خانه را که باز میکنم ناخودآگاه بوی دلچسب لوبیاپلو لبخند بر لبانم مینشاند. «برو لباساتو دربیار تا سفره رو بچینم» کنار سفره مینشینم و کمی غذا میکشم.
ـ سارینا یه چیزی میخواستم بهت بگم.
ـ چی شده مامان؟
ـ چیز بدی نشده. گفتم امروز یکم استراحت کردی زنگ بزن دوستات رو برای سه شنبه دعوت کن.
ـ کدوم دوستام؟ چرا
؟
ـ کدوم دوستات سارینا؟! یاسمین و آرتمیس و باقیه دوستات. سهشنبه تولدته عزیزم. میدونم دلت میخواد مثل هر سال با اونا جشن بگیری.
ـ اما پول از کجا آوردین مامان؟ ما که...
ـ تو به این کارا کار نداشته باش. فقط زنگ بزن دعوتشون کن. وا! چرا قیافت آویزون شد؟ عوض خوشحالیت؟
ـ آخه مادر من کجا دعوتشون کنم؟ تو این خونه یه وجبی؟ چه فکری در موردم میکنن؟
ـ سارینا جان مگه اونا دوستات نیستن؟ چه فرقی میکنه کجا باشی؟ مهم اینه که تولد دوستشون باشه. در ضمن این اطراف یه تم تولدی پیدا کردم میاد برات یه تم خوشگل میچینه. اصلاً نگران نباش. همه چی عالی پیش میره.
ـ خدا کنه...
ـ کجا میری دختر؟ غذا نخوردی که.
خستهام. میرم زودتر بخوابم.
روی تخت دراز میکشم و به سقف ترک خورده اتاق خیره میمانم. یک چیزی انگار دارد زیر پوستم حرکت میکند! ترکیبی از شادی، هیجان، استرس، امید و حتی شاید غم! به آمدن بچهها که فکر میکنم شستم از هیجان ضرب میگیرد و میپرد اما یاد این میافتم که باید در همین خانه پذیرایشان باشم قلبم هری میریزد. نگاهم به ساعت میافتد. عقربهها انگار خستهاند و نای حرکت ندارند. خوابم نمیبرد. از هجوم ناگهان هزاران فکر کلافه شدهام. بالأخره ساعت پنج و نیم میشود. نگاهی به مخاطبین گوشیام میاندازم و شمارهی فرگل را میگیرم. یک بوق... دوتا... سه تا... و صدای زنی که میگوید بعداً تماس بگیرم. نه نباید بگذارم ذوقم کور شود. حتماً دستش بند بوده و جواب نداده. شماره آرتمیس را میگیرم. یک بوق... دو بوق... و صدایش در گوشی میپیچد: «سلام سارینا خوبی؟»
ـ سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ همه چیز خوبه؟
ـ ممنونم.
ـ چه خبرا؟
ـ سلامتی.
ـ آرتمیس خواستم سهشنبهی این هفته برای تولدم دعوتت کنم.
ـ مبارک باشه. مراسم کجاست؟
ـ خونمون...
ـ همون جایی که تازه رفتید؟
ـ آره
ـ باشه سارینا به مامان و بابام بگم ببینم شرایط جور بود میام.
خداحافظی که میکنم، عرق سردی بر روی پیشانیام نشسته. قبلاً گرمتر با من صحبت نمیکرد؟ چرا با این لحن در مورد خانهمان پرسید؟ چرا حتی نگفت میآید یا نه؟ ته گلویم میسوزد و دلم انگار دردش میآید. به فکرم میآید که بیخیال تولد بشوم. اما نه باید شانسم را امتحان کنم شاید خیلی قرار است خوش بگذرد. به یاسمین و چند نفر دیگر که صمیمی بودیم زنگ میزنم. جز یاسمین و دو نفر دیگر همه حوالهام میدهند به اجازهی خانوادههایشان. داخل گروه دوستانهمان برای کسانی که جوابم را ندادند پیامی میگذارم و رسماً دعوتشان میکنم. لوکیشن خانه را هم برایشان میفرستم و میگویم که چقدر خوشحال میشوم اگر امسال هم در جشن تولدم کنارم باشند. تا سهشنبه در دلم انگار رخت میسابند. دل توی دلم نیست. زنگ آخر مامان دنبالم میآید و به همراه دو خانمی که قرار است تم تولد را بچینند به خانه میرویم. گفته بودم همه چیز را مشکی طلایی بچینند. به حمام میروم و موهایم را سشوار میکشم و لَخت میکنم. حالا نوبت آرایش و پوشیدن لباس است. خدا را شکر لباسهایم را هنوز دارم. یک لباس دخترانهی مشکی با صندلهای طلایی میپوشم. مامان مشغول آماده کردن فینگرفودهاست و تدارک یک میز خوشمزه را میچیند. کمکم به ساعت تولد نزدیک میشویم. هیجانزدهام. چند تا عکس سلفی میگیرم و خیره میشوم به ساعت. با صدای پیامک گوشی از جا میپرم. آرتمیس است «سلام. راستش سارینا خانواده گفتن که مسیر دوره و اجازه ندادن که بیام برای جشن. تولدت مبارک. خوش بگذره بهتون. « دلم... دلم هری میریزد. راه دور بود و نیامد... همین! اگر بقيه هم نیایند چه؟ ساعت نزدیک شش است. نگاه غمبار مامان بین من، ساعت و آیفون در رفت آمد است. و نگاه من روی میز خوراکیها ثابت مانده و صدای گوشخراش ذهنم که میگوید دیدی نیامدند؟
ـ سارینا پاشو زنگ بزن ببین کجان. شاید تو ترافیک موندن یا راه و پیدا نمیکنن.
ـ زنگ بزنم تا دوباره تحقیقرم کنن؟ بگن که خونمون ته شهره و اجازه ندارن بیان؟
مامان خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در بلند شد. قلبم به تپش افتاد. آمدند! بالأخره آمدند! آیفون را برمیدارم. صدای مردی در گوشم میپیچد: «خانم رضایی؟»
ـ بله؟
ـ میشه یه لحظه بیاید دم در؟
نگاه ناامیدم را به مامان میدوزم و جلوی در میروم. مرد یک سبد گل بزرگ آفتابگردان به دستم میدهد و میگوید: «این از طرف دوستاتون یاسمین خانم، رها و آرشیدا خانم به مناسبت تولدتون. مبارک باشه. این کارت تبریک هم هست. خدمت شما» تشکر میکنم و کارت را باز میکنم. خط یاسمین است: «سارینا جان خیلی تلاش کردیم که امروز پیشت باشیم. اما نشد. تولدت کلی مبارک باشه. الهی که به همه آرزوهات برسی.» اشک میدود پشت چشمانم. پس آنها هم نمیآیند. مامان میپرسد: «این چیه؟»
ـ بچهها فرستادن. هیچکس نمیاد مامان! هیچکس.
بادکنکها، همه دسرها، کیک تولد همه چیز دارد برایم دهنکجی میکند. تا وقتی عزیز بودی که پول داشتی سارینا خانم.
الان که نفعی برایشان نداری کسر شأنشان میشود حتی پا در خانهات بگذارند. ناگهان همه چیز بیرنگ میشود حتی آفتابگردانها. ناگاه پنجره را باز میکنم و سبد را بهسمت خرابهی پشت خانه پرت میکنم. دیگر از آفتابگردان متنفرم. بیتوجه به حرفهای مامان بهسمت اتاق میدوم. کاش میشد از این خانه هم بگریزم و به گذشته بروم. نگاهم در آینه به لباس زیبایم میافتد. چشمانم تر میشود. هیچکس دوستت ندارد سارینا. چه شب تاریکی بود آن شب. چه تولد سیاهی. من لایق این همه درد بودم خدایا؟
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. زنگ تفریح است. خیره ماندهام به آسمان کدر و به جشن تولد رویایی دیروز فکر میکنم که ناگاه با برخورد محکم یک توپ بر دستم از جا میپرم. یکی از قلدرهای کلاس بغلی است. از درد فریاد میزنم: «حواست کجاست؟ مگه کوری؟!» و او بهجای معذرتخواهی نعره میزند: «به من میگی کور دخترهی عقدهای؟ اینجا مدرسه قبلیت نیست که لوسبازی دربیاری ها» چشمانم گرد میشود. او ماجرای زندگی من را از کجا میداند؟ خشمگین بهسمتش یورش میبرم و به عقب هلش میدهم. دیگر نمیفهمم دقیقاً چه شد. فقط میدانم که برای اولین بار دارم یک نفر را کتک میزنم و هم زمان کتک میخورم. نمیدانم چقدر گذشت که با صدای فریاد و سوت خانم رحیمی معاون مدرسه از حرکت میایستیم و بهسمت دفتر مدیر میرویم تا خودش شخصاً برایمان تعیین تکلیف کند. خانم رحیمی دارد مسئله را با توجه به شنیدهها و دیدههایش برای خانم مجد شرح میدهد و من تمام توانم را جمع کردهام تا سیل اشکانم جاری نشود. بیشتر از درد ضربهها درد حرفهایش که وسط دعوا حسابی از خجالتم درآمده بود جگرم را آتش میزند. یعنی همه از زندگیام اطلاع دارند؟ اما چطور؟ خانم رحیمی صدایمان میکند. مدیر خشمگین نگاهمان میکند.
ـ خوب مدرسه رو گذاشتید روی سرتون. خجالت نمیکشید؟
ـ خانم به خدا اول خودش من و هل داد به عقب تازه بهم فحشم داد گفت کور.
حیران نگاهش میکنم. زبانم انگار قفل شده است. اگر دهان باز کنم اشکانم زودتر از حرفهایم راه باز میکنند.
ـ چرا هیچی نمیگی؟ تو هلش دادی؟
فقط میتوانم زمزمه کنم: «خانم توپش خورد تو سرم.»
ـ مگه از قصد زده بود؟ اتفاقی بود.
چرا لال شدهام؟ یک چیزی بگو سارینا. صدای در میآید.
ـ خانم اجازه میشه بیام تو؟
ـ چیکار داری محمدی؟
ـ خانم موقعی که دعوا اتفاق افتاد من دقیقاً کنار سارینا بودم. همه چیز و دیدم. دوستامم بودن. میشه تعریف کنم؟
فاطمه اینجا چه میکرد؟ آمده بود چه بگوید؟ به خود که آمدم دفتر پر شد از فاطمه و تعدادی از همکلاسیهایم. فاطمه که شاگرد خوب مدرسه است از سیر تا پیاز همه چیز را میگوید. حتی طعنهها و حرفهای تلخ دختر را هم ریزریز تعریف میکند و باقی بچهها هم تأیید میکنند. حیران نگاهش میکنم. چرا باید آنقدر خوب از من دفاع کنند؟ مگر از من بدشان نمیآید؟ مدیر که اصل ماجرا را میفهمد دختر را مجبور میکند تا بابت تحقیرهایش معذرت بخواهد و در آخر از ما تعهد میگیرد که دیگر دعوا نکنیم. از دفتر بیرون میآییم. میخواهم تشکر کنم. نرگس اما زودتر جلو میآید و میپرسد: «خوبی؟ درد داری؟» سر تکان میدهم. اینبار فاطمه دستمالی جلو میآورد و خون گوشهی لبم را پاک میکند. بعدش هم نوبت سمیراست. بطری آب را به دستم میدهد و مجبورم میکند کمی بخورم. گریهام میگیرد: «بچهها نمیدونم چطوری تشکر کنم. خیلی لطف کردین. مرسی که ازم دفاع کردید.» هستی ضربهی آرامی به دستم میزند و میگوید: «مگه ما مردیم در حق دوستمون ناحقی کنن؟ نبینم بغض کنی ها» من دوستشان هستم؟ واقعاً هستم؟ من که نفعی برایشان ندارم. حتی با آنها صمیمی هم نیستم. ته دلم انگار آتش روشن میکنند. گرم میشوم. خصوصاً وقتی بعد از ظهر همان روز زنگ در به صدا درمیآید و فاطمه که همسایهمان است برای پرسیدن حالم به خانهمان میآید.
ـ خیلی لطف کردی فاطمه جان. ممنونم ازت.
ـ این حرفا چیه دختر؟ کبودی پیشانیات انگار یکم کمتر شده.
ـ آره روش یخ گذاشتم. خوبم خداروشکر.
ـ فاطمه یه سؤال بپرسم.
ـ چی؟
ـ میگم اون دختر از کجا میدونست ماجرای زندگیم چیه؟
ـ مگه چی گفت؟
ـ به یه چیزایی اشاره کرد که من به کسی نگفتم.
ـ والا فائزی کلاً یه دختر شیطون و قلدره. احتمالاً تو جدید اومدی کنجکاو شده از یه جایی تهتوی ماجرا رو درآورده. بهش اهمیت نده. اصلاً مگه چی گفت؟
نمیدانم چرا سره درد و دلم باز میشود و همه چیز را میگویم. چقدر سنگ صبور است این دختر. چقدر احساس سبکی میکنم.
دستهی ساک را در دستانم فشار میدهم. یعنی از غذاها خوششان میآید؟ یعنی من را در جمعشان راه میدهند؟ همه غذاها و دسرهای روز تولد را به همراه سالاد ماکارونی برای اردو در مدرسه میآورم تا کنار بچهها بخوریم. فاطمه از دور برایم دست تکان میدهد. همه کلاس دور تا دور حصیری بزرگ نشستهاند و تمام غذاها را وسط سفره یکبار مصرف چید
هاند. ظرفهای غذا را میچینم داخل سفره. سمیه چشمانش برق میزند: «بهبه چه کردی سارینا» و یکی از رولهای لازانیا را به دهان میگذارد. لبخند مینشیند روی لبانم «نوش جونت عزیزم» چقدر خودمانی و گرم هستند. هیچکس کلاس نمیگذارد. انگار همه جزو یک خانوادهاند. کنارشان چقدر خود واقعیام هستم. بدون نیاز به خودنمایی و فخرفروشی. غرق خنده به شوخیهای سهیلا دختر بامزهی کلاس هستم که مهیا از دور با یک کیک بزرگ نمایان میشود و ناگهان همه باهم شروع میکنند به خواندن تولدت مبارک. سرم را میچرخاندم که ببینم تولد کدامشان است که کیک را مقابلم میگذارند! فاطمه دستم را میگیرد و مهربانانه میگوید: «اون روز که اومدم خونتون بادکنکهارو روی زمین دیدم. یواشکی از مامانت پرسیدم فهمیدم تولدته. گفتم با هم یه تولد کوچیک بگیریم» به کیک خانگی که خودشان پختهاند خیره میشوم از تمام کیکهای چند طبقه این سالها زیباتر به نظرم میآید. هدیهشان اما یک چیزی فراتر از همه اینهاست. اینبار سمیه توضیح میدهد: «تابستون سال پیش ما همه از مامان سهیلا قلاب باقی یاد گرفتیم. این کیف و لباس و چند نفری برات بافتیم. ببخشید اگر خوب نیست. زمانمون خیلی کم بود» خوب نیست؟ بینظیر است. یک پیراهن و کیف طوسی با شکوفههای ریزه صورتی که حس زندگی میدهد. آنقدر ذوق زده شدهام که خجالت را کنار میگذارم و تک تکشان را در آغوش میگیرم. از مهر لبریز میشوم و فقط دو بال برای پرواز کم دارم.
ـ سارینا؟
ـ جونم؟
ـ میگم بعد از این پست آخری که گذاشتیم یه خانم برای مغازهاش صدتا از اون کیفه میخواد. تو رنگهای مختلف.
ـ این که عالیه.
ـ آره اما ببین بچهها میتونن تا ده روز دیگه آمادهاش کنن؟
ـ نگران نباش مامان سهیلا و چند نفر دیگه دارن یه سری از بچههای مدرسه رو آموزش میدن. الان به فاطمه میگم سرعتشون و ببرن بالا.
نگاهم میافتد به جعبههای لباس، کیف و دیوارکوبهای بستهبندی شده گوشهی کارگاه و ته دلم غنج میرود.
ـ به چی فکر میکنی سارینا؟
ـ باورت میشه فاطمه؟ کی فکرش و میکرد پارسال وقتی داشتین کادوی تولدمو میدادین قراره به فکرمون برسه همچین کاری راه بندازیم و این همه آدم ازش به درآمد برسن؟
ـ اولاً که به فکر تو رسید. بعدشم زندگیه دیگه. به قول مامانم نقاشی خدا رو دست کم نگیر.
خیره میشوم به قفسهی نخهای رنگارنگ روی دیوار. چه نقش بینظیری زدی نقاشِ جان!
فاطمه قهرمانی