کد خبر: ۶۸۹۴
۱۴۰۵/۰۲/۱۷ ۰۱:۴۷

با من حرف بزن/لذت مادری

شب عروسی ام‌ کنار تمام آرزوهای خوب یک آرزو بود که دوستش نداشتم: الهی تا سال آینده یک کوچولوی خوشگل تو دامنت باشه. ـ بچه؟ نه نه، من هنوز خودم بچه‌ام. وقتی به اون روزها فکر می‌کنم به خودم حق می‌دهم آخه وجود یک نی‌نی در دنیای دختری با آرزوهای دور و دراز که تازه هنوز مهر دیپلمش خشک نشده و با رتبه‌ی دو رقمی‌راهی دانشگاه شده چه جایگاهی دارد می‌خواستم درس بخوانم حسابی! لیسانس، فوق لیسانس، دکتری و بعدش هم هیئت علمی.

با من حرف بزن/لذت مادری

شب عروسی ام‌ کنار تمام آرزوهای خوب یک آرزو بود که دوستش نداشتم: الهی تا سال آینده یک کوچولوی خوشگل تو دامنت باشه.

ـ بچه؟

نه نه، من هنوز خودم بچه‌ام.

وقتی به اون روزها فکر می‌کنم به خودم حق می‌دهم آخه وجود یک نی‌نی در دنیای دختری با آرزوهای دور و دراز که تازه هنوز مهر دیپلمش خشک نشده و با رتبه‌ی دو رقمی‌راهی دانشگاه شده چه جایگاهی دارد می‌خواستم درس بخوانم حسابی! لیسانس، فوق لیسانس، دکتری و بعدش هم هیئت علمی. با یک حساب سرانگشتی پروژه‌ی عظیم فرزندآوری می‌رفت برای ده سال بعد. از نظر من اشکالی نداشت ولی همسرم مثل من فکر نمی‌کرد او بچه دوست داشت با اینکه دانشجوی دکتری بود و وقت سر خاراندن نداشت ولی اعتقاد داشت بچه به آدم انرژی می‌دهد یا انرژی‌های بالقوه را فعال می‌کند.

می‌گفت دوست دارد حداقل چهار تا بچه داشته باشیم. تا صدای شادی و خنده‌شان خانه را پر کند. همیشه در جوابش اووف بلندی می‌گفتم: «چه خبرته؟ نه یکی نه دوتا!»

با چی می‌خوای شکم چهار به علاوه‌ی دو آدم رو سیر کنی اصلاً فکرش رو کردی چه جور می‌خواهیم از پس تربیت، تحصیل و تفریح چهار بچه‌ی قد ونیم‌قد بر بیاییم؟

آقای همسر می‌گفت: «توکل بر خدا همان‌طور که بقیه بر آمدند چرا این‌قدر خودت را دست کم می‌گیری؟»

ولی من این حرف‌ها را نمی‌فهمیدم! آرامش، رفاه، زندگی آرام دو نفره‌مان را با هیچ چیز عوض نمی‌کردم.هر شب بعد از کلی کار و فعالیت مشغول رؤیابافی می‌شدم خودم را می‌دیدم که با یک قیافه‌ی جاافتاده مشغول تدریس هستم، دانشجوها احترام زیادی برایم قائل هستند، مرتب از رمز و راز موفقیتم می‌پرسند و من با حوصله جواب می‌دهم آخرین مدل گوشی آخرین مدل ماشین و آخرین مدل لب‌تاپ هم ضمیمه‌ی آرزوهایم می‌شد و با یک رؤیای شیرین به خواب می‌رفتم.

لیسانسم که تمام شد، زمزمه‌ها شروع شد. مادرم عقیده داشت یک بچه داشته باش بعدش هم هر چقدر دلت می‌خواهد درس بخوان به هیچ جایی بر نمی‌خورد.

مادر شوهرم حرف نمی‌زد ولی از نگاهش می‌خواندم انگار که غصه‌ی پسرش را می‌خورد و خودش هم بدش نمی‌آمد دو سه تا نوه‌ی تپل و ممل داشته باشد. شوهرم بنده خدا هم با احتیاط پیشنهاد می‌داد ولی به خرج من نمی‌رفت که نمی‌رفت.

سودای ثروت و موقعیت اجتماعی کور و کرم کرده بود. به همه چیز فکر می‌کردم‌ به‌جز بچه و با تفکرات و باورهای اشتباه و با دست خودم غریزه‌ی مادری را در وجودم سرکوب می‌کردم. چه می‌دانستم‌ که بهترین سال‌های فرزندآوری را از دست می‌دهم خیال می‌کردم تا ابد وقت دارم بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترهای فامیل مادرانه نصیحتم می‌کردند که بچه میوه‌ی زندگی است و بچه‌داری هم مثل هر کار دیگر بهاری تکرارنشدنی دارد ولی امان از غرور که باعث می‌شد گوشم به هیچ حرفی بدهکار نباشد.

رسیده بودم به پایان‌نامه‌ی ارشد. چند تا از همکلاسی‌هایم بچه‌دار شده بودند و کنارش هم پایان‌نامه می‌نوشتند. از سختی‌ها و شب‌بیداری‌ها کم نمی‌گفتند ولی از آن طرف اعتراف کردند که خنده‌ی شیرین دلبندشان به یک دنیا می‌ارزد.

گاهی اوقات با دیدن آن‌ها حس مادری‌ام گل می‌کرد و هوس بچه می‌کردم ولی دوباره به خودم یادآوری می‌کردم که تو اهداف بزرگی داری که بچه مانع می‌شود

هم سن و سال‌هایم با اینکه دیرتر از من ازدواج کرده بودند هرکدام‌شان حداقل دو بچه داشتند و اتفاقاً در کنار مادری به شغل و حرفه‌ای هم مشغول بودند یکی دو تایشان معلم بودند چند تایشان هم در مشاغل خانگی فعال بودند.

از هم‌صحبتی با آن‌ها دستگیرم می‌شد که از زندگیشان و اینکه کار و بچه را با هم جمع کرده‌اند رضایت دارند.

این وسط اما کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی من باعث می‌شد که خودم را از لذت وصف‌ناپذیر مادری محروم کنم.

با سختی و مشقت زیاد دکتری هم خواندم. چه روزها و شب‌هایی که خوشی و گشت و گذار را بر خودم حرام کردم تا به موفقیت مورد نظرم برسم.

حالا وقتش بود تا میوه‌ی درخت آرزوهایم را بچینم شش خوان رستن را پشت سر گذاشته بودم و مانده بود خوان هفتم. چند جا برای هیئت علمی ‌رزومه فرستادم تا بالأخره جذب دانشگاهی غیرانتفاعی در شهری نزدیک محل سکونت‌مان شدم.

برایم ایده‌آل نبود ولی خوب چاره‌ای هم نبود باید می‌رفتم تا شاید سال‌های بعد موقعیت‌های بهتری برایم فراهم شود.

شرایطم که تثبیت شد کم‌کم یاد بچه افتادم. شوهرم اما آن شوق و ذوق سابق را نداشت انگار رؤیاهایش را کشته بودم و بود و نبود بچه برایش علی‌السویه بود.

حتی مادرشوهر و مادرم هم دیگر آن اشتیاق سابق را نداشتند انگار از من قطع امید کرده بودند این وسط مانده بودم با یک حس مادری نصفه و نیمه که یقه‌ام را چسبیده بود.

انگار مادر شدن یکی از کارهایی بود که بایستی در لیست آرزوهایم تیک می‌خورد.

ماه اول و دوم و سوم که نشد با چشم گریان راهی پزشک زنان شدم.

گفت تا یکسال طبیعی است. نه ماه دیگر هم صبر کردم ولی انگار نه انگار. گویا زمانه داشت از من انتقام می‌گرفت.

این‌بار من بچه می‌خواستم و او نمی‌داد.

احساس می‌کردم بچه‌ام در عالم دیگر در عالمی ‌نامرئی با من لج کرده است به تقاص سال‌ها بی‌مهری و بی‌توجهی.

یک سال دو سال سه سال، دیگر تحملم تمام شد دکتر می‌گوید که از راه طبیعی بچه‌دار نمی‌شوم و با راه‌های دیگر هم احتمال باروری کمتر از بیست درصد است. نبود بچه مثل نشتری است که هر لحظه بر جسمم فرود می‌آید و سوزشش تمام جانم را می‌گیرد.

عذاب‌وجدان سال‌ها بی‌تفاوتی و بی‌محلی به این نعمت خدادای لحظه‌ای رهایم نمی‌کند کافی است جایی مادری را ببینم که برای بچه‌اش شعر می‌خواند یا مادری که موهای دخترش را شانه می‌کند یا خانم بارداری که رفته تا سیسمونی بخرد.

سیل اشک است که روان می‌شود و من می‌مانم بدون هیچ سد دفاعی.

آیا مشکل من علاجی هم دارد؟

سخن کارشناس

در این روایت با زنی مواجهیم که از همان آغاز زندگی مشترک، در تقابل میان خودآگاهی تحصیلی و غریزه مادری گرفتار شده است. او با کمال‌گرایی و تمرکز افراطی بر رشد شغلی، ناخودآگاه بخشی از طبیعت زنانه‌اش را سرکوب کرده و امروز در میانه‌ی چهل‌سالگی، با خلأیی رو‌برو شده که نه موفقیت تحصیلی و نه موقعیت شغلی توان پرکردنش را ندارند.

از منظر روان‌شناسی، او گرفتار سه تعارض اصلی است:

نخست، تعارض نقش‌ها ـ میان «زنِ محقق و مستقل» و «مادرِ درونیِ خاموش». جامعه و خانواده از او انتظار ایفای هر دو نقش را دارند، اما ذهن کمال‌گرایش اجازه نداده آن‌ها را متعادل کند. در نتیجه هر بار یکی را برگزیده و دیگری را قربانی کرده است.

دوم، احساس گناه و سوگواری دیرهنگام ـ اکنون در برابر از دست رفتن فرصت فرزندآوری، سوگِ نداشته‌ها را تجربه می‌کند. این نوع سوگ، ترکیبی از حسرت، خودسرزنش‌گری و خشم فروخورده نسبت به گذشته است.

سوم، بازنگری در معنا و هویت زنانه ـ او در مرحله‌ای قرار گرفته که به تعبیر یونگ، «نیمه دوم زندگی» آغاز شده؛ جایی که انسان به‌جای تحقق نقش‌های بیرونی، در پی بازسازی معنا و آرامش درونی است.

از دید درمانی، او نیازمند آشتی درونی میان نقش‌ها و بخشایش خود است. باید بپذیرد که انتخاب‌هایش در آن زمان محصول سن، شرایط و باورهایش بوده، نه بی‌مهری یا گناه! باورهایی که هرچند خود او در انتخاب و کاربستشان نقش محوری را داشته اما جامعه در تمام اجزای آن شامل نظام آموزشی و فرهنگی و جو زمان و حتی خانواده هم از عناصر اصلی رقم زدن به آن بودند. این پذیرش نخستین گام برای التیام است. سپس می‌تواند با راهنمایی متخصص زنان، مسیرهای جایگزین مانند فرزندخواندگی یا همراهی داوطلبانه با کودکان بی‌سرپرست را بررسی کند تا انرژی مادری‌اش مجال بروز یابد.

از نظر روان‌شناسی هیجانی، او بهتر است روند سوگواری آگاهانه را طی کند ـ با نوشتن، گفتگو با درمانگر و بازنگری در اهدافش ـ تا احساس گناه به آرامش و پذیرش بدل شود.

در نهایت، این زن اکنون در مرحله‌ای از رشد روانی است که باید معنای تازه‌ای از «زایندگی» پیدا کند؛ زایندگی نه فقط در تولد فرزند، بلکه در تربیت شاگردان، الهام‌بخشی، نوشتن یا خلق هر آنچه از جان او می‌روید. اگر بتواند این انتقال معنا را بپذیرد، تجربه‌ی مادری برایش از شکل زیستی فراتر می‌رود و به بلوغی عمیق و آرامش‌بخش تبدیل می‌شود.

گزارش خطا