رنج ما را دو تکه میکند. وقتی کسی که رنج میکشد میگوید «خوبم» به این دلیل نیست که حالش خوب است. بلکه خود درونش به خود بیرونش فرمان داده که بگو خوبم تا مایهی امید دیگران باشی. رنج یک آدم را دو تکه میکند تا کسی را داشته باشد که برایش درد و دل کند. کسی که در دل تاریکی کنار او بنشیند؛ حتی وقتی دیگران تنهایش بگذارند.
رنج ما را دو تکه میکند. وقتی کسی که رنج میکشد میگوید «خوبم» به این دلیل نیست که حالش خوب است. بلکه خود درونش به خود بیرونش فرمان داده که بگو خوبم تا مایهی امید دیگران باشی. رنج یک آدم را دو تکه میکند تا کسی را داشته باشد که برایش درد و دل کند. کسی که در دل تاریکی کنار او بنشیند؛ حتی وقتی دیگران تنهایش بگذارند. خواهران و برادران نادیدهام؛ این شماره با «بتول خورشاهی» جانباز شیمیایی ۴۰ درصد از نیشابور، بازنشستهی علوم پزشکی، پرستار مبارز و خواهر شهید مصاحبه کردهام. او از خاطراتش برایمان گفت. دردهایی که طاقت را طاق میکند و رنجهایی که روان انسان را به رنجوری رج میزند. با این همه رنج اما چه گنجهایی در سینهاش پنهان بود. باید که به تماشایش نشست تا هر بار زخمهای زندگیمان زمخت شدند و جان را به مرز جنون رساندند، یاد جَنم همت، بتول خورشاهی بیفتیم و مرهمی بر جان خستهی خود گذاریم. خانم خورشاهی عزیز شما مصداق این جمله هستید که «ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند» با افتخار داستان زندگی شما را نوشتم و به همراه خوانندگان مجلهی زن روز سر تعظیم فرود میآوریم برای تمام پرستاران ایران زمین. ولادت حضرت زینبسلاماللهعلیها و روز پرستار مبارک وجود پُر مهرتان.
چگونه در خانوادهای مذهبی با سختیها و مبارزات انقلاب بزرگ شدید؟
من در خانوادهای بزرگ شدم که پدرم امام جماعت مسجد جامع نیشابور بود و خواهر و برادرهایم سواد قرآنی داشتند. اما من مسیر تحصیلی متفاوتی داشتم و تحصیلات آکادمیک دانشگاهی را دنبال کردم. در سال ۱۳۵۰، با مدرک تحصیلی سیکل (ششم ابتدایی)، در مشهد استخدام شدم. آن زمان هدفم روشنگری بود؛ هدفی که از نوجوانی با من بود و هرگز آن را رها نکردم.
یادم میآید در سال ۱۳۴۲، یعنی در سن دوازده سالگی، مبارزاتم را بهصورت علنی آغاز کردم. این مسیر مبارزه از خانواده شروع شده بود. برادرانم برایم اعلامیهها و نوارهای کاست صدای امام خمینیره را میآوردند و من احساس میکردم مسئولیتی بزرگ بر دوشم است که باید این راه را ادامه دهم.
پدرم را که در هشت سالگی از دست داده بودم، دو بار در زندانهای رژیم شاهنشاهی شکنجه کرده بودند؛ ناخنهایش را کشیده بودند. این سختیها باعث شده بود که روحیهی تنفر و مقاومت در برابر خاندان پهلوی در من بهشدت شکل بگیرد.
سال ششم ابتدایی را بهطور متفرقه امتحان دادم و در حالی که منزل ما در نیشابور بود، در مشهد مشغول به کار شدم. در بیست شبانه روز اول، حتی در حرم مطهر امام رضاعلیهالسلام میخوابیدم و بهنوعی خود را پناهندهی ایشان میدانستم. همهی سختیها را تحمل کردم و همیشه باور داشتم که هر چه دارم، از الطاف و حمایت آقا امام رضاست.
و بعد از یک دختر نوجوان جویای کار، به پرستاری مبارز در روزهای پرتلاطم انقلاب تبدیل شدید؟
با مراجعه به استانداری مشهد و درخواست کار، به من نامهای دادند تا به ادارهی هلال احمر ـ که آن زمان به «شیر و خورشید سرخ» معروف بود ـ بروم. وقتی به آنجا رسیدم، نزد یکی از پزشکان معرفی شدم. هنوز لحظهی اول دیدارمان را فراموش نکردهام؛ او بدون هیچ مقدمهای، سیلی محکمی به صورتم زد! سیلیای که به نشانهی اعتراض به ظاهر و نحوهی لباس پوشیدنم بود. من آن زمان روسری بزرگی را دور گردنم پیچیده بودم و چادرم را نیز همانطور دور گردنم بسته بودم. نوجوان و بیتجربه بودم، و نمیدانستم چه لباسی «درست» یا «غلط» محسوب میشود.
پس از آن، همان پزشک نامهای به من داد و مرا به یکی از بیمارستانهای نیشابور معرفی کرد. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم؛ چون به شهر و خانوادهام بازمیگشتم. در بیمارستانی که امروز با نام بیمارستان ۲۲ بهمن نیشابور شناخته میشود، مشغول به کار شدم. آن روزها هنوز تفاوت مشخصی میان پرستار، بهیار و کمکبهیار وجود نداشت؛ و من هم بهعنوان پرستار کارم را آغاز کردم. در کنار کار، مطالعه هم میکردم، چرا که همیشه به رشد و یادگیری علاقهمند بودم.
(این را هم بگویم که سال ۱۳۵۲ مدرک سیکل گرفتم، سال ۱۳۷۵ دیپلم و در سال ۱۳۸۳ مدرک کارشناسیام را دریافت کردم.)
در دوران نخستوزیری شریف امامی، روحیهی مبارزهطلبیام باعث شد که بیمارستان نیشابور را به اعتصاب بکشانم. حتی اولین انجمن اسلامی آن دوران را در همان بیمارستان پایهگذاری کردم. هنوز شناخت عمیقی از امام خمینیره نداشتم، اما شور و ایمان در درونم شعلهور بود. به قول خواهرم، من «سَر سفید» بودم؛ یعنی هرجا اتفاقی میافتاد، همیشه نفر اولی بودم که آنجا حاضر میشدم.
سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ از راه رسیده بود؛ روزهایی پر از التهاب و امید. هم در نیشابور فعالیت میکردم و هم در مشهد. در مشهد، خیابانها پر از فریاد و خشم و ایمان شده بود.
۲۳ آذر ۱۳۵۷ را خوب به یاد دارم؛ من در بیمارستان امام رضاعلیهالسلام مشهد بودم. جمعیت عظیمی در خیابانها حضور داشتند، نردههای بیمارستان شکسته شده بود و موجی از مجروحان و شهدا به بیمارستان آورده میشدند. هیچکس آرام و قرار نداشت.
در روز ۱۰ دی ۱۳۵۷، صحنهای دیدم که تا پایان عمر فراموش نخواهم کرد. تانکها به میان مردم آمده بودند و مردم را بیرحمانه زیر میگرفتند. من چادرم را به گردن بستم، دویدم و خودم را به بالای یکی از تانکها رساندم. از ته دل فریاد زدم:
«داداش، نزن! مردم را نزن!»
جز همین جمله هیچ چیز دیگری به زبانم نمیآمد. اما همان فریاد ساده، اثر خودش را گذاشت؛ صدایم به گوش سربازان رسید، در تانک باز شد و سربازهای رژیم بیرون ریختند. مردم بهسمتشان رفتند و آنان را دستگیر کردند.
بعد از آن حادثه، مستقیم به بیمارستان امدادی رفتم. هفتاد و دو ساعت بیوقفه کار کردیم. من در اتاق عمل بودم و سیل مجروحان لحظهای قطع نمیشد. همهی ما با دل و جان مشغول خدمت بودیم. مردم فقط یک چیز میخواستند: سقوط رژیم شاهنشاهی.
در همان روزها، هر بیمارستانی که میرفتم، با صدایم فریاد اعتراض برمیخاست و اعتصاب به راه میافتاد. همین فعالیتها باعث میشد که مدام توسط نیروهای ساواک و پلیس دستگیر شوم. اما من دیگر پی همهچیز را به تنم مالیده بودم؛ تصمیم گرفته بودم تا آخر راه بایستم، هر چه پیش آید.
از روز خوشحالی ورود امام برایمان بگویید؟
روزی که هواپیمای امام خمینیره بر زمین نشست، فقط خدا میداند که ما چقدر خوشحال بودیم. اشک شوق میریختیم و باورمان نمیشد سالها انتظار به پایان رسیده است. آن سال، عید نوروز برای ما بهترین عید عمرمان بود؛ همه به هم میگفتیم: «بهار آزادی مبارک!»
اما هنوز شیرینی پیروزی انقلاب در کاممان بود که جنگ آغاز شد. صدام گمان میکرد میتواند ایران را فتح کند، غافل از آنکه «زهی خیال باطل». مردان به جبهه رفتند، و زنان هم در پشت جبهه دوشادوش آنها ایستادند ـ یکی با خیاطی، یکی با بافندگی، یکی در نانوایی یا آشپزخانه. من هم بهعنوان پرستار در بیمارستان مشغول بودم و شب و روز از مجروحان پرستاری میکردم.
دو برادرم، مرتضی و محمد، هر دو به جبهه رفتند. تا اینکه در آذرماه سال ۱۳۶۱، در حالی که خودم در بیمارستان مشغول کار بودم، بیخبر از آن بودم که پیکر برادرم مرتضی در همان بیمارستان، در سردخانه، آرمیده است...
اجازه بدهید داستان آن شب را برایتان بگویم، تا بدانید چه بر من گذشت.
هر شب، نیمههای شب که بیماران میخوابیدند، من و چند نفر از همکاران برای شناسایی پیکر شهدا به سردخانه میرفتیم. آن شب، هنوز ساعت از دوازده نگذشته بود که یکی از نیروهای سپاه به من گفت: «خواهر خورشاهی، برادرتان مرتضی یک یادگاری داده که باید به شما برسانم.»
من هم کاغذی برداشتم، چند خط برایش نوشتم و گفتم: «برادر، این را به برادرانم برسان.» اما او نامه را نگرفت و رفت.
دلم آشوب بود. از همکارانم خواستم همراه من به سردخانه بیایند، ولی هیچکس قبول نکرد. کلید سردخانه را پیدا نمیکردم. مسئول سردخانه را به جان دخترش قسم دادم تا با من بیاید. درِ سردخانه را باز کردم.
پیکر اول، پسر نوجوانی بود ۱۶ ساله به نام علیرضا دشتی.
پیکر دوم، آنقدر سوخته و متلاشی بود که قابل شناسایی نبود.
اما وقتی در سوم را باز کردم... وا مصیبتا! مرتضای من بود.
همان برادری که همیشه میخندید، همان خنده روی لبهایش مانده بود.
دستم را روی سینهاش گذاشتم، صورتش را بوسیدم و گفتم: «قسم میخورم راهت را ادامه دهم، مرتضی! از امروز، کار من تمام است.»
صبح روز بعد، هر کس از من میپرسید چرا غمگینم، لبخند میزدم و میگفتم: «برادرم ازدواج کرده... داماد شده است.»
اما در دل، قلبم تکهتکه شده بود. بیرون از بیمارستان، ماشین سپاه ایستاده بود. ما را به منزل برادرم بردند. رُباب، همسر مرتضی، باردار بود. نمیدانستم چگونه خبر شهادتش را به او بدهم. ناگهان جعفر، پسر مرتضی که امروز قاضی است، فریاد زد: «عمه! بابا شهید شده!»
آن لحظه چنان پنجه در موهایم انداختم که موهایم در دستم قیچی شد و پنجههایم دیگر باز نمیشد...
آن روز، اول دی ماه سال ۱۳۶۱ بود؛ برف سنگینی آمده بود. تشییع جنازهی مرتضی در مسجد جامع نیشابور برگزار شد. من در همانجا متنی نوشتم و با صدای بلند خواندم و از مردم خواستم تا مرا هم به جبهه بفرستند.
یک سال طول کشید تا اجازهی اعزام گرفتم. شبی که لیست اسامی اعزامیها را آوردند، همکارم با هیجان گفت: «نفر اول لیست، بتول خورشاهی است!»
و واقعاً هم همانطور شد.
آن زمان بچهی شیرخوارهای داشتم ـ وحید، که امروز سرهنگ نیروی انتظامی در استان گلستان است. پسر بزرگم سعید، کلاس چهارم بود و حالا مهندس و ساکن استان فارس است.
آن شب که قرار بود بروم، بچههایم خواب بودند. نرفتم ببوسمشان، چون میترسیدم مانع رفتنم شوند. زنی به نام مریم و شوهرش را آورده بودم تا کنار بچهها بمانند. وقتی از خانه بیرون میرفتم، در تاریکی شب، رو به او گفتم:
«مریم جان، تو را به خدا میسپارم... و بچههایم را هم به تو».
چطور دل خود را قرص کردید و پا در دل آتش جنگ گذاشتید؟
با هواپیمای ارتشی از مشهد به باختران (کرمانشاه امروزی) رفتیم. اولین کاری که کردم این بود که مستقیم به گلزار شهدا رفتم. بر سر مزار شهید آیتالله اشرفی اصفهانی نشستم و از شهدا کمک خواستم؛ از خدا خواستم یاریم کند تا کم نیاورم. بعد سراغ خواهرزادهام رفتم که در آنجا سرباز بود. با هم به میدان شهر رفتیم و روی نیمکتی نشستیم. از او پرسیدم: «چرا شهر اینقدر خلوت است؟»
لبخندی تلخ زد و گفت: «از عصر به بعد، شهر میافتد دست دموکراتها و کوملهها...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که نیمکتی که رویش نشسته بودیم منفجر شد! دود و خاک به هوا رفت. اگر چند لحظه دیرتر بلند شده بودیم، دیگر از ما چیزی نمیماند. تازه آنجا فهمیدم هیچ امنیتی وجود ندارد.
شبانه راه افتادیم و صبح به بیمارستان شهید بقایی اهواز رسیدیم. آنجا اعلام کردند: «هر که میخواهد با سپاه به خط مقدم برود، از ماشین پیاده نشود.»
من همانجا ماندم، سر بر سجده گذاشتم و شکر خدا را به جا آوردم. از همان لحظه بود که پایم به میدان جنگ باز شد و در عملیات والفجر ۵ و ۶ و عملیات خیبر حضور پیدا کردم.
من همرزم شهید همت و شهید حمید باکری بودم. رزمندهها شوخی میکردند و میگفتند: «نیشابور کجا، جزیرهی مجنون کجا؟»
اما من میدانستم همهی اینها از الطاف خداست؛ ما هیچکاره بودیم، فقط وسیله. عملیاتهای والفجر بیشتر برای فریب دشمن بود، اما عملیات خیبر چیز دیگری بود. ۳ اسفند ۱۳۶۲، ساعت ۹ شب، با رمز «یا رسولالله» آغاز شد.
شما فقط اسمش را شنیدهاید، اما من میگویم: واقعاً خیبر بود! آنقدر سنگین و سخت که فقط خدا میداند چه تعداد شهید و اسیر دادیم. بسیاری از رزمندگان در باتلاقها جا ماندند و مجروحان بیشماری را برای ما میآوردند.
عملیات ۱۹ روز طول کشید و به خدا قسم، در آن روزها چنان اتحاد و صمیمیتی بین رزمندگان بود که هیچکس با خودش فکر نمیکرد؛ فقط خدا، فقط ایمان.
۴ اسفند، دشمن همهی جزایر را با گاز خردل شیمیایی زد. ما امکانات نداشتیم، فقط چند ماسک برای صدها رزمنده. تنها پناهمان حضرت زهراسلاماللهعلیها بود؛ با دل شکسته، فقط او را صدا میزدیم.
یادم هست یک روز، اسیر عراقی آوردند. چون من از میان پنج پرستار زن، تنها کسی بودم که کمی عربی بلد بودم، کنار او نشستم. به او گفتم: «چرا با ما میجنگید؟» گفت: «ما خودمان نمیخواهیم، این دستور صدام است.»
از رفتاری که با او داشتیم، فهمید که ما حتی با دشمنمان هم مهربانیم.
در آن بیمارستانهای صحراییِ خط مقدم، امکاناتی نداشتیم. تنها کاری که از ما برمیآمد، این بود که جلوی خونریزی را بگیریم و مجروحان را بفرستیم عقب.
یک روز پسر بچهای آوردند، شاید دوازده ساله بود. هر دو پایش از بالای ران قطع شده بود، ولی هنوز زنده بود. صورتش را تمیز کردم، پیشانیاش را بوسیدم. چهرهی برادرم مرتضی جلوی چشمانم آمد. آرام گفتم: «پسرم، فکر کن من مادرت هستم، هر چه میخواهی به من بگو.» با صدایی ضعیف گفت: «به حضرت امام بگویید... من نمیترسم.» و بعد، آرام چشمانش را بست و رفت...
من خشکم زد. اشک در چشمانم حلقه زد و ناگهان یاد بچههایم افتادم؛ وحید شیرخوارهام در نیشابور بود، سعیدم هم کلاس چهارم. بغضم ترکید. دلم برایشان پر کشید، اما همان لحظه با خودم گفتم: «برای همین بچههاست که باید بمانم و خدمت کنم.»
آیا قویتر از قبل برگشتید یا احساس ناامیدی داشتید؟
بعد از عملیات خیبر، حدود بیست روز بعد به نیشابور برگشتم. نصف ریهام را از دست داده بودم، پوستم و چشمهایم به شدت آسیب دیده و دچار زخمهای شیمیایی شده بودند. جوان و پرامید بودم، اما دیگر راه بازگشتی به سلامتی کامل نبود. با این حال، افتخار میکنم که از دیار سلسله الذهب، با شجاعت در خط مقدم کنار رزمندگان ایستادم و جنگیدم. بعد از آن روزها، روزبهروز قویتر شدم و ثانیه به ثانیه، صبر و تحملم افزایش یافت.
چطور با وجود همه سختیها و کمبودها، توانستید روحیهی خود را حفظ کنید و پرستاری در خط مقدم باشید؟
حفظ روحیه، اولین و مهمترین قدم در کار ما پرستاران بود. ما باران دیدهایم و آموختهایم که نباید خودمان را ببازیم. نیشابور شهری است که شهیدان بسیاری تقدیم کرده و من، از نزدیک شاهد شهادتهای زیادی بودهام.
یاد گرفته بودم که همیشه خودم را قوی نگه دارم و همین رویه را در جبهه نیز حفظ کردم. رزمندگان نیز روحیهای فوقالعاده قوی داشتند؛ وحدت و یکپارچگی خاصی در عملشان دیده میشد.
برای حفظ روحیهی جمعی، خاطرهای دارم: ما لیوانهای پلاستیکی دستهدار برای نوشیدن آب داشتیم. چند روز هیچ خدمات و امکاناتی مانند آب و نان به ما نمیرسید. بعد از چند روز، با تانکر از رود کارون برای ما آب آوردند. آن آب را در لیوانهای قرمز دستهدار ریختند؛ اما متأسفانه نیم لیوان آن گلآلود بود.
خدا میداند آن آب چقدر گوارا بود! یک کیسه نان خشک هم آوردند که با آن آب میخوردیم و از آن لذت میبردیم، بدون آن که کوچکترین شکایت یا گلهای کنیم.
چطور شد که به سفر حج رفتید از آن خاطرات برای ما بگویید؟
از جبهه که برگشتم، دوباره به نیشابور و بیمارستان محل خدمتم برگشتم و باز هم مشغول مداوای مجروحانی شدم که از جبهه میآوردند. تا سال ۱۳۶۶ در همانجا کار کردم. آن سال پروازهای حج آغاز شده بود.
روزی به بنیاد شهید رفتم و گفتم: «میخواهم به سفر حج بروم.»
گفتند: «چه بهتر، ما هم بهدنبال چنین افرادی برای اعزام هستیم».
همانجا ۲۷ هزار تومان واریز کردم و خودم را برای سفر آماده کردم. کاروان ما، از خانوادههای شهدا تشکیل شده بود. در مسجد «جُحفه» آمادهی حرکت بهسمت مکه شدیم. از همان ابتدا، دلم گواهی میداد که شاید از این سفر بازنگردم. حتی از خدا خواستم که اگر قسمت است، در منا یا عرفات جان بدهم.
اولین جمعه، قرار بود راهپیمایی انجام دهیم. من مسئول پخش اعلامیهها بودم ـ اعلامیههایی به سه زبان برای رساندن پیام انقلاب و مظلومیت مسلمانان. قبل از حرکت، غسل شهادت کردم، لباس مناسبی پوشیدم و همراه جمع حرکت کردیم.
اما ناگهان محاصره شدیم. از زمین و هوا، به ما حمله کردند؛ هرچه سنگ، تیر، کلوخ و گلوله بود بهسمت ما میآمد. ما که جنگی نداشتیم، ما زائر بودیم.
در حالی که در حج، حتی حق نداری پشهای را آزار دهی!
دستور دادند بنشینیم؛ نشستیم. حمله شدیدتر شد. بعد اعلام کردند که امام اجازهی دفاع دادهاند، اما ما نه سلاحی داشتیم و نه امکانی برای دفاع.
در میان درگیری، مجروح شدم و به زمین افتادم. در آن لحظه احساس کردم صدای برادرم مرتضی را شنیدم که صدایم زد و بلندم کرد. کنارم خانمی افتاده بود؛ هرچه صدایش زدم، پاسخی نداد... فهمیدم شهید شده است. به دویدن ادامه دادم، اما دوباره از ناحیهی سر آسیب دیدم و نقش زمین شدم. وقتی به هوش آمدم، دیگر نه در منا بودم و نه در میان حاجیان... در زندان آلسعود بودم.
آن اسارت، سختترین اتفاق زندگیام بود. زیر شکنجه، دندانهایم را از دست دادم. از موهایم میکشیدند و مرا از اتاقی به اتاق دیگر برای بازجویی میبردند. تنها چیزی که بر زبان داشتم، فریاد بود: «یا رسولالله، معجزه کن!»
علت شکنجهام این بود که اعلامیه همراه داشتم. ذهنم مدام دنبال راه فرار بود. تا اینکه زنی به نام زهرا، که او هم خواهر شهید بود، به من گفت: «با هم فرار کنیم.»
روزی تصمیم گرفتیم خودمان را به ته صف بازداشتیها برسانیم تا نزدیک در خروج شویم. همان لحظه، مأموران مشغول شکنجهی یک روحانی بودند و حواسشان به ما نبود. رو به سربازی که کنار در بود گفتم: «اَنا اَفغانی... خَلاص!» (من افغانیام، رهایم کن.)
فرصت را غنیمت شمردیم، از دیوار بالا رفتیم و پریدیم بیرون. شروع کردیم به دویدن. با زحمت زیاد تاکسیای پیدا کردیم و بهسمت بعثهی ایران رفتیم. آنجا مراسم روضه و بزرگداشت شهدا بود و جمعیت زیادی حضور داشتند.
در میان آن ازدحام، از ماشین پیاده شدیم... و از آن لحظه دیگر زهرا را ندیدم.
میان جمعیت گم شد. هرچه گشتم، پیدا نشد. بعد از مدتی، از طریق بعثه، توانستم به ایران برگردم. اما خاطرهی آن اسارت، آن شکنجه و آن زن گمشده، هنوز هم با من مانده است.
کتاب راهی برای رفتن؛ خاطرات بتول خورشاهی که بسیار مورد استقبال قرار گرفت چطور نوشته شد؟
اول این را بگویم که جالب است بدانید، در هنگام رونمایی از کتابم در سال ۱۳۹۷، اعلام کردند که من اولین زنی هستم که از زندان آلسعود فرار کردهام.
در ابتدا، تمایل چندانی به چاپ کتاب زندگیام نداشتم، اما به من گفتند که این یک واجب شرعی است و باید داستانم را بازگو کنم. بنابراین به خانم عرفانیان گفتم داستان من را بنویسند و حتماً بگنجانند که من دو بار بورسیه تحصیلی آمریکا شدم. اولین بار در یک مسابقه مجلهای به نام «جوانان» شرکت کردم که موضوعش این بود: «چرا من باید باسواد شوم؟» در آن مسابقه نفر اول شدم و با من تماس گرفتند و گفتند: «شما بورسیه شدهاید برای تحصیل در آمریکا.»
اما من این فرصت را رد کردم. بار دوم، سال ۱۳۵۶ در یک آموزشگاه دورهی پیشرفته پرستاری میدیدم. باز هم نفر اول شدم. آنجا دکتر ادیب، رئیس بیمارستان، مرا صدا زد و گفت: «تبریک میگویم، بورسیه قبول شدی که بری آمریکا.»
من به او پاسخ دادم: «من دوست دارم درس بخوانم، ولی در کشور خودم. پایم را بیرون از کشور نمیگذارم.» این را باید به جوانان امروز گفت که: هیچ چیز ارزشمندتر از خدمت به مردم و وطن خودمان نیست.
چرا امروزه پرستاران احساس میکنند هنوز حقشان ادا نشده؟
پرستاران جوان، روی صحبتم با شماست. ما پرستاران دفاع مقدس از کودکی، حضرت زینبسلاماللهعلیها را الگوی زندگی خود قرار داده بودیم. خود من، همیشه آرزو داشتم که ای کاش اسمم زینب بود. از همان روزها تا امروز، همیشه خودم را در صحنههای جنگ و جبهه میبینم. ما جانبازان خط مقدم و کسانی که با اثرات شیمیایی جنگ دست و پنجه نرم کردهایم، خواب خوبی نداریم و خاطرات جنگ هرگز از ذهنمان پاک نمیشود. بارها به یاد میآوریم آن نیروی خارقالعادهای که داشتیم و با آن ایستادیم.
امروز پرستاران جوان شاید قدر آن روزها را ندانند و نمیدانند ما چه سختیهایی کشیدیم و در چه شرایط دشواری مشغول خدمت پرستاری بودیم و هیچگاه شکایت نکردیم. با حقوقی ناچیز زندگی میکردیم اما همیشه قانع بودیم.
پرستاری شغلی است که باید عاشق آن باشی؛ شغلی نیست که هر کسی دلش خواست سراغش برود. در این حرفه، نه شب و روز معنا دارد، نه سرما و گرما؛ اگر عشق نباشد، نباید سمتش رفت.
هرگز نگفتیم چرا پرستاران دفاع مقدس بهطور کامل شناخته نشدهاند و حق و صبر بینظیرشان هنوز آنطور که باید، ارج نهاده نشده است؟ چرا که ما با خدا معامله کردهایم. اصلاً پرستاری، بالی است برای پرواز در آسمان رضایت خدا. بدانید که پرستار در یک جمله از نظر من سنگ صبور مریض است. خوشحالم که سی سال شب زندهدار کنار تخت بیماران بودم و پرستار بیمارانی بودم که جانباز جنگ بودند.
شما هم اعتقاد دارید در حال حاضر خون شهدا پایمال میشود؟
متأسفانه با وضعیت فعلی جامعه، خون شهدا پایمال میشود. من بهعنوان یک پرستار جانباز که در راه دفاع از این کشور، فرزند شیرخوارهام را به دیگران سپردم و برادرم را در همین راه تقدیم کردم، با تمام وجود نسبت به شرایط امروز اعتراض دارم. چرا نمیتوانیم در خیابانها آزادانه و با امنیت عبور کنیم؟ چرا یک زن ایرانی باید با ظاهری نامتناسب و نامتعارف در مکانهای عمومی حاضر شود؟ حجاب، شرافت و هویت زن ایرانی است و من بهعنوان کسی که سالها در خط مقدم بوده، از این وضعیت خجالت میکشم و قلبم میسوزد.
از مسئولان میخواهم که ابتدا گوش به فرمان رهبری باشند و وجدانهای خود را بیدار کنند. باید با دقت نگاه کنند که ما به کجا میرویم و چه مسیری را طی میکنیم. آقای وزیر، آیا شما اجازه میدهید دختر خودتان این گونه در جامعه حاضر شود؟ ما انتظار بیشتری از شما و دیگر مسئولین داشتیم؛ انتظار داشتیم در حفظ ارزشها و عزت این کشور تلاش کنید، نه اینکه شاهد بیتفاوتی باشیم.
بعد از سالها خدمت و جانبازی، در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟
در روزی که بازنشسته شدم، با خودم عهد کردم هرگز وقتم را بیهوده تلف نکنم.
فوراً بهسمت ورزش «دانش» رفتم؛ ورزشی که مجموعهای از رشتههای مختلف را در بر میگیرد و به من انرژی و انگیزهی تازهای بخشید.
در این مسیر، چندین مدال کشوری کسب کردم و ثابت کردم که سن، جانبازی یا سختیهای گذشته نمیتواند مانع پیشرفت و پویایی انسان شود.
قلههای زیادی از ایران را پیمودهام ـ هر صعود برایم یادآور صبری بود که در دوران جنگ آموخته بودم. امروز، هر قلهای که فتح میکنم برایم نمادی است از ادامهی راه مقاومت، امید و عشق به زندگی.
چطور افتخار دیدار با حضرت آقا نصیب شما شد؟
در طول سالهای زندگیام، هفت بار توفیق دیدار با رهبر معظم انقلاب را داشتهام و هر بار، آن لحظه برایم شیرینتر از قبل بوده است. من از صمیم دل، عاشق ایشان هستم و باور دارم که حضرت آقا انسانی نظرکرده، دوراندیش و الهی هستند. ایشان سخنی میگویند که جهان، سالها بعد به حقیقت آن پی میبرد.
وقتی کتابم چاپ شد، به همراه خانم عرفانیان نزد ایشان رفتیم تا اولین نسخه کتاب را تقدیمیشان کنم. با شوق گفتم: «آقاجان، من جانباز آلسعود هستم، ضمناً من جزیزه مجنون هم بودم!» ایشان با لبخندی سرشار از مهر و تعجب نگاهم کردند، لحظهای سکوت کردند و بعد با نگاهی تحسینآمیز، مرا دعا کردند.
دیدار با ایشان برایم افتخاری بود که تا همیشه در دل و جانم باقی خواهد ماند.
جانشان به سلامت.
گفتگو با «بتول خورشاهی» پرستار نیشابوری دفاع مقدس
سیده یاسمن رودباری